Thursday, November 22, 2012

From Jafar Panahi




دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
---------
*
اینجا در دنیای من، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند*
*دیگر گوسفند نمی درند*
*به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند..
.*
----------
**اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*
----------
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :
 پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم،  زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*
--------------------
*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *
* فقط" شر" و" آفت" می بینی
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*
-----------
*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
*
-----------
*وقتی کسی اندازت نیست
 * دست بـه اندازه ی خودت نزن...*
*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*
----------
*
ماندن به پای کسی که دوستش داری *
* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*

------------------------
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*
--------------
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند *


*مگه اشك چقدر وزن داره...؟ *
*که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
*
---------------
*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*
* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *
* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم
 

Sunday, June 10, 2012

It was a short message, خبر كوتاه بود


بررسـي تاريخ سـياسي و اجتمـاعي مردم ما نشان ميدهـد كه هميشه، مـعدودي خائن، و حسود و نوكر صفـت، در خدمت استبداد داخلي ويا استـعمار خارجي ، با اسـتفاده از جهـل توده مردم و اسـتحمار هر چه بيشتر آنها، بانواع حـيل ، بيشتراز همه آموزشهاي خرافي والقاي مذهب شرك، بنام دين،  مبتلايان بجـنون نـخـبه كشي، مردان و زنان وطن خواه وعاشـقان آزادي را، ازبين برده و ميبرند..
اين تجربه تكراري و تلخ ، در زمان ما ،به بدترين شكل خود، درلباس روحاني و بنام دين، در خيانت به جان و مال و ناموس مردم، در زماني كوتاه ، بيشترين آسيبها را باين ملت وارد كرده اند
امپراطوري ايران به شـيخ نشيين خليج فارس بدل شده، دولتش منفـور جهانيان و ملـتـّش را چنين خوار و ذليل و فقير كرده اند، بجاي امير كبير و مـصّـدق و مدرسّ، جمعي روضـه خوان بيسواد و معلول و عـقده دار، خود را ولي مردم و منتخبين خدا ميدانند.
و تا زماني كه, مـحيط كشت اين انگلها،  مردابها ي جهل ودكانهاي مذهب شرك برچيده نشود و مردم خودشان بيدار نشوند و مسئول رهائي و كسب و حقفظ آزادي خويش نباشند اميدي براي پيروزي حركات متفـرّق رهائي بخش وجود ندارد.   بامـيد آنروز   - بهزادنيا

خبر کوتاه بود :

       ” با کمال تاسف اطلاع یافتیم که "آقای دکتر محمد مصدق سحرگاه امروز پنج شنبه در ساعت 5/4 بامداد
 1345/12/14   در سن 87سالگی در اتاق شماره62 بیمارستان نجمیه تهران زندگی را بدرود گفت. خبری بسیار کوتاه برای مردی بزرگ!!!

سالنامه سازمان اطلاعات انگلیس در سال 1995 درباره اش منتشر کرد:  خسارتی که وی به انگلستان واردکرداز خسارتی که هیتلر در جنگ دوم جهانی به انگلستان وارد کرد بیش تر بود، معترف هستیم که انگلستان دربرابر مصدق شکستی بی سابقه را متحمل شد.

   -اولّین نفرکه بالایحه کاپیتولاسیون درایران مخالفت کرد.
-اولین ایرانی فارغ التحصیل در دکتری حقوق.
   -امتیاز حق شیلات وکشتیرانی در دریای خزررازشوروی باز پس گرفت.
   - شخصادردادگاه لاهه برای احیای حقوق ملت خویش فریاد کشید.
   - جمال عبدالناصر(رهبر بزرگ وفقیدناسیونالیست عربی-اسلامی مصر) بگفته خویش اوراالگوی خود قرار داد و کانال سوئز را برای مصر ملی کرد.
 - سفیر شوروی درایران رسمااعلام کردکه دولتش دربربروی به زانو افتاد.
 -اولین نفرکه بااستفاده ازعلوم روزدردانشگاه به بررسی علمی حقوق اسلامی شیعه پرداخت.
 -اولین نفر که حقوق شرعی زنان رابه طورعلمی دردانشگاه مطرح ساخت.
 -ابرمردتاریخ ایران، با جان برکف بودن خویش درراه وطن اجازه نداد که تا سال 1992 امتیاز نفت ایران در انحصار بیگانه باشد.
- مجاهدت های کسی که خودراوقف سرزمین ومردم ودین خویش کرد، یگانه طراح بزرگ ملی شدن صنعت نفت ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق به همین جاختم نشد،وی خود را وقف ملّیت ایرانی و دیانت اسلامی ساخت و لحظه به لحظه افتخار آفرید.

- بخشی ازبیانات بزرگوار:
   ” من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچه ایرانیت واسلامیت راتـهدیدكندتازنده هستم مبارزه می کنم“.
   تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران رامّلی کردم وبساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی واقتصادی عظیم ترین امپراطوری جـهان راازاین مملـکـت برچیدم“.
 ” حیات من ومال وموجودیت من وامثال من دربرابرحیات و استقلال وعظمت وسرفرازی میلیونهاایرانی و نسل های متوالی این مّلت کوچکترین ارزشی نداردوازآنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم ویقین دارم وظیفه تاریخی خودراتاسرحدامکان انجام داده ام .عمرمن وشماوهرکس چندصباحی دیرنخواهدپائید".
-       برای درمان سرطان بینی باوجوداصرارفرزندش که پزشک بود ودوستدارانش راضی به سفربه خارج برای درمان نشد. وگفت،   "پزشکان ما قادرندهمه کاری رابرای درمانم انجام دهند". - به اختیارخودملک خودش رابین کشاورزانش تقسیم کرد.
-       امّاهنوز هم برای رفتن برسرمزارش که نیمه ویرانست، مردم مشکل دارند!

Wednesday, May 16, 2012

The Story of “Agha Mehdi”

داستان آقا مهدي


چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد,  آقا سّید مهدی، که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش , جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند، راه باز می‌کنند تا دم در مسجد .....وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش ,  آقا سـید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل , دست شما درد نکند، بزرگوار 
سـّید، پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری 
  آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...
حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه شدند

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد، زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...
حاج مرشد ؟جانم آقا سید؟ آنجا را می‌بینی؟ آن خانم ....حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین ، "استغفرالله ربی و اتوب‌الیه" سّید، انگار فکرش جای دیگری است؟...
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا : حاج مرشد انگار که درست نشـنیده باشد، تند به سیدمـهدی نگاه می‌کند حاج آقا، یعـنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر!  این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله! ، سید مکثی می‌کند!  بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش راجمع و جورمی‌کند،به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند
حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله  ،می‌گوید ،   خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد، حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن  وزن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش....و
سـيدّ ، مـيگويد، دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟   شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتـش قدری هــوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قـدری هوای باران،     حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...
سّـید ولی مشتری بود،  پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام.
مال امام حسین(ع) است  وتا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سّـید به حاجی ملحق می‌شود و دور ميشوند!  انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد؟

چندسال بعد...نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل، سـید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دورمی‌شود. به در صحن که می‌رسد ،نگاهش به نگاه مردي گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده. مرد که انگار مدت مدیدی است سـّید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی، ميگويد، زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند،
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد، که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض..!   آقا سـّید! من را نشناختید؟    یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا
تعطیل كردید؟ همان "پاکت "   آقا سـّید! من دیگرخوب شده‌ام ...این بار، نوبت باران چشمان سّید است...

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران بود ـ یکی تعریف می‌کرد: روزیکه پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه، کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را به تابوت می‌کوبیدند

Wednesday, May 2, 2012

The Quran, to read, writes Dr. Shariati

((قرآن (خواندنی) از دکتر شریعتی))

قرآن کتابی است که نام بیش ازهـفـتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است ! و بیش از سي سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات! آن هم  حّج و نماز
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قـیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس وتبّرک و اسباب کشی بکار رفـت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند،
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند
"چه کسي مرده است" ؟   چه غفـلت بزرگی که می پنداریم،  خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فـرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترادر کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده وآیا واقعا خدا ترا فرستاده تاموزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند،  اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت ! ” گویی مسابقه نفـس است
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو
آنان که وقـتی ترا می خوانند چنان حـّظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است، که به صلیب جهالت کشیدیم

Wednesday, April 25, 2012

مـنم زيبا


منم زيبا

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو ,چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم،  بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

Thursday, December 29, 2011

نامه دكترسروش به خامنه اي Letter of Souroush to Khamenei


باغبانا ز خزان بی‌ خبرت می بينم
ازعبدالکریم سروش به خامـنه اي

حرٌزمانه وهنرمند دلير و آزاده ، محمد نوری زاد ، باب نقد ناصحانه و نصح ناقدانه رهبری را گشوده است و از اصحاب قلم و اجتهاد خواسته است تا دعوت او را لبيک گويند و به نوبه خود ادای تکليف و امر به معروف کنند و دفتر انتقاد را کلان تر سازند ، مگر اين آواهای نازک ناقدانه بدل به فريا د شود و پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند و گره از کار فرو بسته خلقی بگشايد

آقای سيد علی خامنه، ای رهبر جمهوری اسلامی ايران، صاحب اين قلم چند بار با شما با عتاب و درشتی سخن گفته و مذمّت‌ها و ملامت‌ها بر شما باريده و قلم را بر سياهی‌ها و تباهی‌ها گريانده است اما اينک بر آن است تا خشم خود را فرو خورد و قلم را به جانب ديگر بگرداند و از در ارشاد و نصيحت و انذار و موعظت در آيد. و اگر چه به عين اليقين پايان دولت سحر مدت شما را نزديک می‌بيند ، راه نکونامی و نيک‌ سر انجامی را به شما نشان دهد ، مگر به جاروب انصاف خانه قدرت را از خاشاک ستم بپيراييد و از خدا و خلق آمرزش و پوزش بطلبيد و بند از پای عدالت و آزادی برداريد و زندانيا‌ن استبداد را آزاد و استبداد را (که اعظم منکرات عالم است) زندانی کنيد و آب حکمت را به جوی حکومت بازگردانيد و بازی سياست را به قاعده کنيد و جامه رياست را به اندازه ببريد و بقيه دوران زعامت را به توبه و تدارک سپری کنيد تا سپيد روی به ديدار خدا رويد. "زين کاروان سرای بسی‌ کاروان گذشت" ناچار کاروان شما نيز بگذرد "بادی که درزمانه بسی‌ شمع‌ها بکشت روزي بر چراغدان شما نيز بگــذرد

ميدانم که آزموده رامی‌‌ آزمايم و‌ای بسا که جزملامت و خذلان نصيب نبرم ، اما با خود می‌‌گويم " نور او نوشد که باشد شعله خوار" . در گفتن فايده‌ها هست که در نگفتن نيست : گزاردن تکليف ، آگاهانيدن خلايق ، عذر تقصير به پيشگاه خا لق ، جنبانيدن وجدان مخاطب ، گشودن راه آزدگی و شکستن قفل غمناکی و غلامی وافسانه نيک‌ شدن در تاريخ. پس " بيم خسران و خسروانم نيست

گر چو فرهادم به تلخی‌ جان بر آيد باک نيست - بس حکايت‌های شيرين باز می ماند ز من

آقای خامنه ای: اين تجربه نخستين من در گفتگوی نرم با شما نيست. سال‌ها پيش وقتی‌ در نوشته يی از روحانيت انتقاد کردم که چرا سقف معيشت را بر ستون شريعت زده اند ، با عتاب شما رو به رو شدم که در خطابه يی بر آن نوشته خرده گرفتيد و چون پاسخ آن خرده گيری را با کمال ادب و فروتنی در مجله کيان دادم و از فتح باب ديالوگ با رهبری ابراز شادمانی کردم و عتاب تلخ شما را با قند تحمل فرو خوردم که " جور از حبيب خوشتر کز مدعی رعايت " ، شما در خطابه يی ديگر چنان درشتی کرديد و اين باب نيم باز مخاطبه را چنان غضب ناکانه به هم کوفتيد که گويی دنده‌ها و دندان‌های مرا می‌شکنيد تا به من و ديگران حالی‌ کنيد که، شاه با تو گر نشيند بر زمين/ خويشتن بشناس و نيکوتر نشين". رفتار‌های هراس آور وزارت اطلاعات از آن پس شروع شد و آنان به بهانه اينکه " تو صدای آقا را هم در آورده ای " بر من تنگ تر گرفتند و اشتلم‌ها کردند و دشنام‌ها دادند و محروميت‌ها پيش آورد‌ند و " زور عريان " را که از آستين انصار حزب الله بيرون می‌‌آمد ، حوالت من کردند و صريحاً گفتند که تکه تکه ات ميکنند و آتشت ميزنند که تا امروز هم آن گستاخی‌ها ادامه دارد. چندی پيش بود که فرزند مرا، که تنها گناهش فرزندی منست، صدا زدند و به قتل تهديدش کردند و گفتند آماده شهادت باش چون ممکن است " اسرائيلی‌ها " کارت را بسازند و خونت را بگردن حکومت بيندازند. ممنوع التدريس و ممنوع الخطابه وممنوع الخروج بودن و سپس اخراج شغلی وکتک خوردن ها در تهران وقم ومشهد واصفهان وخرم آباد و... به جای خود ، که از جنس " خشونت نرم " اند و از فرط نرمی و نعومت بی‌ آزار می‌‌نمايند! رنجنامه های من به هاشمی رفسنجانی مطلقاً بی پاسخ ماند. از آن پس زبان در کام بردم و رسم مخاطبه پر مخاطره را فرو نهادم . اين‌ها همه در زمستان استخوان سوز انسداد بود..خاتمی که آمد گفتم فاتحت است نه خاتمت. باب گفتگو بايد گشوده بماند که ضمان حرّيت است و نشان مدنيت.او هشت سال رئيس جمهور بود و ما يکديگر را نديديم. ازمکر ماکران و طعن‌ طاعنان می‌‌ترسيد. به قم رفت و همه جا رفت ، اما به ملاقات اعظم و افقه فقيهان ، آيت الله منتظری رحمة الله نرفت . دست و پايش چنان به زنجير احتيا ط بسته بود که پيوندش با احباب گسسته بود. با اين همه من به او نامه‌های گشاده و سر گشاده نوشتم و نقد‌های چالاک کردم و او را از سرهنگی‌های فرهنگی باانگيزه‌های چنگيزی بيم دادم كه: " اگر ايران است ، اگر ايمان است ، اگر کرامت انسان است ، اگر عقل و برهان است ، اگر عشق و عرفان است ، همه دستخوش تاراج و طوفان است . کجاست شير دلی‌ کز بلا نپرهيزد".پاسخی نداد ، گر چه پاسخی واژگون هم نداد . حکايت حافظ بود و شاه يزد: شاه هرموزم نديد و بی‌ سخن صد لطف کرد شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم ندادبه همين دلخوش بودم که اگر رهبری کلاه گوشه به آستين دلبری می‌‌شکند و برتر از سليمان می‌‌نشيند و با موران سخن نمی‌‌گويد ، رئيس جمهوری هست که آشکارا نقد می‌‌شنود و بر نمی‌‌آشوبد و به " آئين گفتگو " روی خوش نشان ميدهد و به جوانان می‌‌آموزد که نقد آشکارحاکمان هم ممکن است و هم مطلوب. دريغا که او سپر بلای رهبری بود و در نقض پيمان با مردم تا آنجا پيش رفت که "ترک کام خود گرفت تا بر آيد کام دوست". احمدی نژاد که به جای خاتمی نشست " ز تاب جعد مشکينش چه خون افتا د دردل .اينبار حتيّ وسوسه يی خرد دل مرا نگزيد که نامه يی به وی بنويسم و با او رازی‌ بگشايم. بلی ، " ز منجيق فلک سنگ فتنه می‌‌باريد " و کجروی‌ها و بی‌ رسمی‌‌ها طوفان می‌کرد ، اما " کی‌ شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد " چه جای مکاتبه است با دولتمردی بی‌ تدبير و دولتی خرافه گستر و سفاهت پرور که از چاه‌های نفت بر می‌دارد و در چاه‌های جمکران می‌ريزد ؟ و قايق خرد خيالات خام خود را با پاروی تائيدات رهبری در دريای مخاطرات بين المللی به يمين و يسار می‌‌راند و به توهم " ظهوری " و فتح الفتوحی قريب الوقوع ، انگشت تحريک در چشم خونريز جهان خواران جنگ طلب می‌کند و باکی از ويرانی خاک ايران ندارد

ايام ميگذشت و خود را برای نقد و نصيحت رهبری آماده می‌کردم که قصّۀ " وحی و نبوّت " پيش آمد وتهمت تکفيرو غوغای عنيفی که بر سر آن بر آورد‌ند . دست نگاه داشتم و نخواستم شهد کلام را به زهر سياست بر آميزم و پا از کفش فقاهت بر نياورده در کفش ولايت کنم. انتقادات عالمانه را پاسخ گفتم و به قدر مقدور شوخ های شبهه را از رخسار رسالت زدودم و حقيقت کلام خدا را که همان کلام محمد ( ص) ست باز نمودم . غبار آن مناقشات که فرو نشست، برق انتخابات از افق سياست دميد و چشم‌ها را خيره و دل‌ها را فريفته کرد . اميد ها زنده و جانها تازه شد. همه جوشيدند و گفتند نوبت آزمودن بخت است و نشاندن عدالت بر تخت. کسی‌ نميدانست که درون پرده چه فتنه‌ها ميرود و شاخ گستاخ استبداد چشم عدالت را چه زود کورخواهد کرد. نتايج که ازپرده برون افتا د ، آشکار شد که دست خيانت در صندوق امانت مردم برده اند و ديوی را دوباره بر تخت سليمان نشانده اند و دامادی دروغين را به حجله حکومت فرستاده اند و غنيمتی را به غارت ربوده اند و پای اهانت بر شرافت مردم نهاده ند. خوشبختانه غيرت ملت بر غارت شوريد و شيرينی‌ سرقت را در کام راهزنان تلخ کرد.مردم « زوال استبداد دينی» را جشن ميگرفتند و باد و آتش در کار برکندن خيمه استبداد وسوختن ريشه بيداد بودند که مزدوران و شقاوت پيشگان فرمان يافتند تا قتل و شکنجه و شرارت و تجاوز و تطاول را به اوج رسانند و عَلَم شقاوت را بر قلٌه قساوت بر افرازند . گورستان‌ها را پر کردند و زندان‌ها را پر تر. اما جنبش فرو ننشست..دانستيد که کار از گلوله پيش نمی‌رود . به تحبيب پرداختيد. هر روز به بهانه‌ای جمعی‌ را فرا خوانديد و با آنان به سخن نشستيد . حتی شاعران شعر به مزد را ، مگر آب رفته را به جوی بازگردانيد. اما شعار‌های ستم رسيدگان نشان داد که شعورشان بسی‌ بيشتر از اين هاست و نارضائی آنان فراتر از آن است که به نوازشی فرو بنشيند. شعار" مرگ بر ديکتاتور" نشان آن بود که جز زوال استبداد و مرگ ديکتاتوری راضی‌ شان نخواهد کرد. در هنگامه اين بيداد و استبداد و در يکی از مجالس لطف و عتاب رهبری بود که جوانی دليری کرد و وام شجاعت بگزارد و شما را به شنودن انتقاد دعوت و سفارش کرد(محمود حميدنيا) .شما هم خشک و خنک پاسخ داديد که: بلی ما مخالف انتقاد نيستيم، همين و بس. پيدا بود که لغتنامه تنگ رهبری از شرح و بسط واژه انتقاد سخت تهی است و ذهن خو کرده به ستا يش ها و نوازش های مداحان ، تحمل ورود اين مفهوم ويرانگر را ندارد.آشکار بود و رفته رفته آشکار تر شد که رهبری هواهای ديگر در سر دارد. نه مشتا ق نقد است نه مشوق ناقدان و خوی نکوهيده استبداد چنان در دماغش متمکن شده است که سياهی درحبش و سرخی درآتش. حديث تلخ حوادث ايام بعد را چگونه می‌توان نوشت که قلم را نسوزاند

اعظم مصائب آن بود که مزرع سبز جنبش را به خون سرخ جوانان آلوديد و شمس و قمرِ آن را در بند کرديد وآن دوشير بيشه شجاعت را به زنجير ستم بستيد وآن دوچراغ راه آزادی را در تاريکخانه اسارت نشانديد بدين اميد که جنبش فرو نشيند و بيداری فرو خسبد و اينک نيز مبتهج و مفتخريد که به عنايت ولی‌ّ عصر فتنه گران را محبوس کرده ايد و بد خواهان را مأيوس و به تدبير تو تشويش خمار آخر شد”. جمعی از بهترين فرزندان اين آب و خاک اکنون در سياه چال و زندان اند و رنجه و شکنجه می‌‌شوند و تاوان نيک‌خواهی‌‌ها و حق طلبی‌های خود را می‌‌دهند و نجاست و خباثت سفلگان و سفّاکان را به جان ميکشند تا ردای رياست و هاله قداست شما آسيب نبيند. بس کنم گر اين سخن افزون شود خود جگر چبود؟ که خارا خون شود همين قدر بگويم کاری کرده ايد که اينک کوچکترين اصلاح به يک انقلاب می‌‌ماند، آيا هنروحسن تدبير اين نبود که هاضمه مديريت را ، چنانکه هنر همه دموکراسی هاست، چندان فراخ و نيرومند کنيد که حرکات انقلابی بدل به اصلاح شود ؟ آيا از ضعف بصيرت وسوء سياست نبود که با دروغزنی کم خردوفريبکار چون محمود احمدی نژاد ابتدا به مغازله پرداختيد ودولت او را فخر امت وشرف سياست وا نموديد وحاشيه نشينان درگاه رهبری هم امام زمان را دعا خوان وپشتيبان او دانستند ، لکن همينکه رفتار اورا حمل به نافرمانی کرديد فرمان حمله باو را صادر کرديد؟ جنٌ و انس جمع شدند و به شما گفتند: " بر تو ميلرزد دلم زانديشه يی با چنين خرسی مرو در بيشه اي" وشمااز سر رعونت گوش نکرديد تا آنجا كه، سنگ روی خفته را خشخاش کرد اين مثل بر جمله عـالم فاش كـرد، مهرابله مهرخرس آمد يقــين کين او مهرست و مهر اوست کين ، باری از پس نامه نگاريهای نورانی نوريزاد، بجستجو در پايگاه الکترونيکی‌ و دفتر خطابه‌های پيشين شما برآمدم و ازبخت نيک اين جملات نادر را يافتم که درين فضای ملول وعبوس ، مصلحت اقتضا می‌کند حقيقت انگاشته شود: " البته نبايد با مسئولان مبارزه و دشمنی کرد ، اما اين حرف به معنای‌ انتقاد نکردن و مطالبه نکردن از مسئولان متخلف از جمله رهبری نيست ، چرا که می‌‌توان در عين صفا و دوستی‌ انتقاد هم کرد، ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶ - پايگاه اطلاع رسانی دفتررهبری


آقای خامنه اي، ایحالا من از همين سخن ساده و کم جان شما می‌خواهم قلم را جان دهم تا با شما سخنان جانانه بگويد که: نه هر کس حق تواند گفت گستاخ- سخن ملکی است سعدی را مسلٌم، سالها پيش ديدم که بر کنگرهٔ ايوان ، آنجا که مهمانان را می‌پذيريد کتيبه يی نهاده اند و اين سخنان امام علی‌ را به خط خوش بر آن کنده اند : " من نصب نفسه للناس اماما فليبدأ بتاديب نفسه قبل تأديب غيره ...... " : "هر کس بر مسند رهبری می‌‌نشيند ، نخست به تأديب خود بپردازد و سپس به تأديب ديگران" ، که معلم خويشتن احترامش بيشتر از معلم ديگران است".من می‌خواهم شما را در اين تاديب کمک کنم ،باور کنيد من بر شما رقت بسيار ميبرم که چگونه ميتوانيد از گرداب مداحّی‌ها طاهر و سالم بيرون بجهيد ؟ ناز پرورده مدح نرم مداحان، آيا طاقت نقـد سخت نقــادان را خواهد داشت؟ نيک‌ خواهان دهند پند وليک -‌ نيك بختان نبوند پند پذير پند من گر چه نيکخواه توأم می‌ کند در تو سنگدل تاثير؟ بر رعايايی چون خود و نوری زاد و ... هم رحمت ميبرم که چه مايه ناکامی کشيده اند و ناراستی ديده اند که اکنون کلماتی‌ کم جان را که با کراهت ادا شده اند بايد به منزله کرامتی آسمانی بر گيرند و در پناه آن خطر کنند و‌ای بسا که ترک جان و سر کنندغريبا ! واعظ مسجد کرامت مشهد را چه افتاده است که خود وعظ کسی‌ را نمی‌‌شنود و قدرت مطلقه ولايت در گوش او چه خوانده است که ناشنوا ما نده است ؟ای صاحب کرامت ! شکرانه سلامت روزی تفـقّدی کن درويش بی‌ نوا را ، شما که کراراً در خطابه‌های خود برای اعيان حضرت و ارکان دولت به ويژه سفيران و رايزنان و مبلغّان می‌گوييد " پيام اسلام را به همه جا برسانيد . ما برای جهانيان حرف‌های گفتنی بسيار داريم " آيا نمی‌دانيد که سخن بدون مجال نقد ، نه گفتنی ميشود و نه ماندنی. شما و همراهانتان که هميشه يک سو‌يه سخن ميگوئيد و سخن ديگران را نه از نزديک و نه از دور نميشنويد و اصلا لايق شنيدن نمی‌دانيد ، کدام حرف گفتنی برايتان باقی‌ مانده است ؟ چهار صد سال است که جهان تئوری نقد آزاد و عمل آزادانه نقد را می‌‌آزمايد و از برکاتش بهره مند می‌‌شود. حالا از شما چه بشنود که ز اين بانگ جرس چهار صد سال است پس مانده آيد و هنوز سخنان آب نديده و نقد نشنيده خود را علاج درد‌های جهانيان می‌دانيد؟ای کاش نقد‌ها را فقط نشنيده می‌‌نهاديد و ناقدان را اين همه فرو نمی‌‌کوفتيد.کارنامه شما در پاسخگو کردن خويش و شنيدن نقد ديگران به هيچ روی درخشان نيست. جوانان و نيکخواهان توصيه های شما را بکدام پيشينه و پشتوانه جدی بگيرند؟ در آغاز رهبری که دماغ مرجعيت می پختيد، فقيهی دلير مشفقانه و عالمانه شما را پند داد که فروتنی کنيد و جامه افتاء بر تن مکنيد که "من افتی بغير علم فليتبوّأ مقعده من النّار"، صاعقه عذاب چنان بر او نازل شد که ديگر مراجع از بيم سرها در گليم کشيدند وخائفانه در کنج خاموشی خزيدند. آنچه ولايتی ها با آن فقيه اهل بيت کردند ناصبی ها با علی واهل بيت نکردند. اين پيمانه کوچک تحمل که به نيم قطره مخالفت پر می شود با سيلاب بی امان نقد چه خواهد کرد؟ البته در اين ميان فقيهی زيرک قد علم کرد وسر قدم کرد وجوهر در قلم کردو رساله يی در ولايت مطلقه شما فراهم کرد.مقام رهبری هم کرم کردو اورا به رياست قوه قضاييه مفتخر ومکرّم کرد. از سعيدی سيرجانی نميگويم که او را از جان سير کرديد و به دست "سعيد "شقی" اسير کرديد و يک چند اورادرزنجـيراسير كرديد و عاقبت او را هم سرنوشت اميرکبير کرديد، و چون او بسی بسيار، از فروهر ها گرفته تا پوينده و سهرابی وتفضلی و زيدآبادی واحمدقابل و... ودريغ از يک جمله توضيح يا استغفار.چرا با ناقدان و مخالفان چنين می‌کنيد؟ از مقيد شدن قدرت مطلقه ميترسيد؟مگر آنان جز اين می‌‌گويند که بازی‌ سياست را به قاعده کنيد و جامه رياست را به اندازه ببريد؟ ميترسيد که ديگر نتوانيد با اشاره انگشتی دفتر حيات کسی را ببنديد؟ اين همه که مردم را در خطابه‌ها به تقوا دعوت می‌کنيد ، آيا می‌‌شود به انتقاد هم دعوت کنيد؟ نقد، تقوای سياست است و بی‌ انتقاد و مطالبه ، تقوا طبلی‌ تو خالی‌ است. مگر علی‌ با مردم خود نگفت :" لا تکفٌو عن مشورة بعدل او مقولة بحق فانی فی نفسی لست بفوق آن نخطی”:"از مشورت دادن و حق گفتن با من دريغ نکنيد که من برتر از خطا نيست". در اين روزگار چه حاجت به انوری پروری است که چنين با شاعران شب نشينی می‌کنيد؟ آيا حافظان زمانه هم راهی‌ به مجالس شما دارند؟ آيا اصلا حافظ صفتانی باقی‌ گذشته ايد ؟ شاعران پر گوی دم سرد وفصاحت فروشان بی درد کم نبوده اند و نيستند. حافط را دليری نقد فقيهان و صوفيان و رياکاران و تزوير گران و خرقه پوشان و زهد فروشان و محتسبان و اوقاف خواران و قارونان و گران جانان و عبوسان و شحنه شناسان ، يعنی نقد جامعه دينی زمان ، حافظ کرد نه حديث سرو و گل و لاله و وصف چشم و ابرو وخال و گيسوی نازک بدنان و سيمين ذقنان.شما هم بگذاريد تا جامعه ، حافظان دلير و نقاد و تزوير ستيز خود را بپرورد حتی اگر در روی شما بايستند وبدرشتی بگويند : گر جلوه می نمايی و گر طعنه می زنی ما نيستيم معتقد شيخ خود پسندگوييد مجلس خبرگان و خبرگان مجلس هستند و " عرايض لازم را به استحضار می رسانند ". آنان مفلسان منقادند نه مخلصان نقّاد: از دلق پوش صومعه نقد طلب مجو- يعنی زمفلسان سخن کيميا مپرس، ديانت را چرا بهانه خشونت کرده ايد؟ گفته ايد "اسلام تازيانه هم دارد" ولی آيا فقط تازيانه دارد؟ عسل فروشی چه عيب داشت که سرکه فروشی اسلامی دائر کرده ايد؟ می دانم به حافظ ارادتی داريد. پس "ارادتی بنما تا سعادتی ببری." جامعه حافظی بپا کنيد: بی ريا و پر لبخند. هم کسوتان حلوا خوردۀ خود را بنگريد که کشوری را در ماتم وخرافه و ريا و گزافه غرق کرده اند، لبخند را از لب ها ، معرفت را از مغزها ودليری را از دلها ربوده اند، جلوه می فروشند و عشوه می خرند، آب می دهند و گلاب می گيرند، درس غلامی و غمناکی به مردم می دهند و تخم تقليد و تزوير می پراکنند.بنگاه بانگ ورنگ هم اينک خادم طنازی ها و گزافه پردازيها و شعبده بازی های آنان شده است: مدرسه ای برای نادانی و مصطبه ای برای ثنا خوانی و قهوه خانه ای برای نقّالی و سخنرانی و دغل سرائی برای آبرو سوزی و حيثیّت ستانی. صندوق صوت و صورت را بنگريد که سرای زاغ و زغن و خانۀ تزوير و دغل شده است و از آن جز بانگ تملّق ورنگ تزوير به چشم وگوش نمی رسد. نه صدائی از مدارا درآن هست نه سيمائی از مروّت، نه نقدی نه مطالبه ای، نه سؤالی نه محاسبه ای. درس غلامی می دهند و نقد دليری می ستانند. آبرو ها می برند و دروغ ها می پراکنند. نيم خرده بر خشونت نمی گيرند ولی صد آفت در آزادی می بينند. از ريختن آبروئی چندان بيم ندارند که نمودن تار موئی. تا بداند مؤمن و گبر و يهود - كاندرين صندوق جزلعنت نبود

خدا را بر رعیّت رحمت آوريد و جای اين نرم تنان گزافه‌گوی را به سخت رويان بدهيد که با شما درشتی کنند و با خلايق نرمی

با شما سردی کنند و با خلايق گرمی.آن قدر ارتفاع بگيريد که تيغ تصرفتان جامۀ قوای سه گانه را چاک نکند اما آن قدر ارتفاع نگيريد که گوشتان فرياد مظلومان و صدای ناقدان را ادراک نکند. به شما زبانی توانا داده‌اند تا حق را بگوييد ودستی نا توان يعنی که دراز دستی نکنيد.مجلس و دستگاه قضا را به خدمت نگيريد واز آنها رأی و حکم بر وفق مزاج خود طلب نکنيد. دستگاه قضا بايد پنجه در پنجه رهبری بيفکند و او را در سوء معاملاتش مؤاخذه کند. با اين مجلس ذليل وقضای زبون کدام دادگری و کدام مردم سالاری ممکن است؟ و انتخابات چه گرهی از کار ملت خواهد گشود؟ مثلث زر و زور و تزوير يعنی سه برادران لاريجانی را گماشته ايد تاشما رااز شر قضا وقانون وحقوق بشر برهانند؟ خلايق رااز نحوست اين تثليث برهانيد وبی خطر بر خط راست برانيد. چهره قضا وقانون را به آب عزت از غبار ذلت بشوييد واز اسب انتخابات فرودآييد وزمامش را بدست مردم بسپاريد.آقای خامنه ایولايت فقيه البته نه شرعاً اعتبار دارد نه عقلاً وکثيری از فقها وعقلا با آن مخالفند اما هرچه هست به معنای ولايت سياسی ست نه ولايت معنوی ، ومفهومی جز رياست و زعامت فقيه ندارد. امتحان کنيد و همين را آشکارا بيان کنيد "کافرم گر جوی زيان بينی". تا نا آشنايان، "ولايت فقيه" را ديگر عين ولايت باطنی و قداست معنوی نشمارند. دکان اين مغالطه را خودتان ببنديد. رياست و سياست را رنگ قدسی و آسمانی نزنيد. صادقانه و آمرانه به صدا و سيما بگوئيد تا ازين پس از زعامت فقيه سخن بگويد نه از ولايت او. تا هيچ مؤمنی به هوس ذوب شدن، سر در تنور ولايت نکند و در آرزوی شفا يافتن ، نيم خورده "ولیّ خدا" را نخورد و« بر زمينی که نشان کف پای توبود» بوسه نزند و برای انتقاد کردن وجدان و ايمانش نلرزد. اين مغالطۀ کلان را خود از اذهان پاک کنيد تا آنچه را به جبر تاريخ يا به سوء اختيار يا از بلندی بخت در دامن ايرانيان افتاده نيکوتر بشناسند.سخنان شما اگر حجّت باشد در عرصه سياست است نه در عرصه معرفت ،وديگرچه معنا دارد درباره همه چيز سخن راندن و فقيهان و فيلسوفان و عالمان و مديران و اقتصاددانان و هنرمندان و دانشجويان و روحانيان و شاعران و فيلمسازان و... را مخاطب قرار دادن و بهمه درس دادن؟ "خويش را کامل نديدن خود کمال ديگر است" مگر نه؟از همه شگفت تر حديث علوم انسانی ورهنمودهای ناروای شماست که عين نارسايی آگاهی و نا پارسايی انديشه ست. تقوای سياست که نقد است وتقوای انديشه که سکوت است وتقوای عمل که مدارا ومروت است ازگفتاروکرداروپندار شما غايب است.در سياست فراتر از نقد می نشينيد ودر خطابه فزون تر از دانشتان سخن ميگوييد ودر عمل از حريفان ذلت وتسليم ميطلبيد. چه شب ها نشستم درين سيرگم - که دهشت گرفت آستينم که قم

آقای خامنه ای ، با خود می انديشيدم که تفاوت من با شما در کجاست. هر دو ايرانی و مسلمانيم و در دعوی متابعت از پيامبر عزيز اسلام همداستانيم و خيانت به وطن و هلاک حرث ونسل را اعظم گناهان ميدانيم. فراستِ چندان نمی خواست که ببينم اختلاف عميق در آن جاست که من به قبح ذاتی استبداد معتقد و ملتزمم اما شما استبداد را اگر به خاطر دين و در خدمت نشرو بسط آن باشد ، می پسنديد و می پروريد وبا دينداری قابل جمع ميدانيد. بلی نقطه افتراق همين جاست و همه رفتار حاکمانه شما بر آن گواست (سخن ازوسوسه ثروت وقدرت نميگويم وانگيزه های شمارا به پرسش نميکشم وبينش سيد قطبی شما از دين را هم در شمار نميآورم بی جهت نيست که گاه با يک سخنرانی جان و مال و آبروی کسی را به خطر می افکنيد (ومن خوداز قربانيان اين صلاح انديشی مستبدانه ام و چون من بسی بسيار)، در انتخابات دخالت وتقلب می کنيد ، مجلس را در رايزنی های مهم سر جای خود می نشانيد، اجازۀ تظاهرات آزاد به هيچ گروهی و حزبی نمی دهيد، بنام دفع تهاجم فرهنگی بروزنامه ها تهاجم می کنيد، قوّۀ قضائيه را معلّق می گذاريد و بی التفات به آن ، مخالفان را مجازات ودر حصروحبس می کنيد، حتی با درويشان که "وفا کنند و ملامت کشند و خوش باشند" وفا نمی کنيد ، به احدی اجازه نقد رهبری را نمی دهيد، سپاهيان را به عرصه سياست و اقتصاد می کشيد، صدا و سيما را مهار ميزنيد، فرهنگ و دانشگاه را امنيتی نظامی می کنيد، حوزه های علميه دينی و مساجد ومنابر را حکومتی می کنيد، ناقدان را حتی اگر از مراجع باشند فرو می کوبيد، زور عريان را به خانه ها وخيابانها می بريد و انصار حزب اله را برتر از قانون می نشانيد و مصونيت قضائی می بخشيد و...آخر اگر روزی اين آب وخاک به مخمصه يی و مهلکه يی بيفتد و بيگانگان دست طمع درآن دراز کنند از مجلسيان ذليل ، از دانشگاهيان مظلوم، از نويسندگان شکسته دل وشکسته قلم، از عالمان بسته دهان، از احزاب اخته و مرعوب ، از سياست پيشگان بله قربان گو، از مديران ناکارآمد، از صدا و سيمای دروغگو، از روحانيان خونين دل، از کارگران فقير، از نوکيسه گان فاسد انتظار چه معجزه ای می توان داشت؟ميگوييد سپاه پاسداران هست، بلی "هيچ شهی چون تو اين سپاه ندارد." ولی کشور پادگان نيست ، و همه کارش به قوای قهريه بر نمی آيد. چه حسنی وهنری دارد تابع الگوی سوريه و ليبی شدن و کشور را به نيروهای نظامی و امنيتی و فراقانونی و... سپردن و در حصاری از عسکريان و لشکريان نشستن و به "نصربالرعب" دل خوش داشتن؟ باور کنيد که استبداد ذاتا قبيح است وبا دينداری غير قابل جمع ست و شرّش ازهر شرّديگری فزون تر است . اين رذيلت رابا فضيلت دفع کنيد نه با رذيلت ديگر." ادفع بالّتی هی احسن السيئة".به نقد تن دهيد. " بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد". استبداد را بکشيد و خلقی را زنده کنيد. نقد رهبری مقدمه آشتی ملی و نشانه نيرومندی و فرو تنی است. آغاز ورود به عرصه مدنیّت و مدرنیّت ، و تمرين دليری و حریّت و نفی غلام پروری و عبودیّت است. چيزی را که چندين برکت در آن است چرا از رعیّت دريغ ميداريد؟زيرکان اطلاع واطمينان دارند که همه زجرها و زنجيرها وتجاوزها و تطاول ها به علم و رضا و اذن و اشراف شما ولذا گناهش بگردن شماست وبقول سعدی : که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشدکه غارت کند؟ خبر خباثت ها وقساوتهای قصابان شما به تواتر رسيده است. آيا تاوان اينهمه جنايت را می توانيد بپردازيد؟ اگر همه خوبيهای مملکت محصول رهبريهای داهيانه وپيامبر گونه شماست چرا زشتيهايش نباشد؟ قدرت مطلقه مسووليت مطلقه می آورد.مورٌخان آورده‌اند که آغا محمد خان قاجار هم موسيقی می نواخت هم زيارت عاشورايش ترک نمی‌شد هم به دستان نامبارک خود سر می بريد وچشم در می آورد. چرا رفتار و کردار شما بايد ياد آور احوال وی باشد؟ از فقه صفوی آموخته ايد که با " باغيان وياغيان»چنين قساوت مندانه عمل کنيد؟ بد نيست آن فقه را کمی هم به اخلاق بياميزيد و جان و مال و آبروی آدميان را حرمت بگذاريد. زندانهای شما خبر از خدايی خونخوار می دهند که از قتل وتجاوز باکی ندارد و پرده ناموس بندگان را می درد. از چنين خدايی به خدای عادل رحيم پناه بريد و بر اين بی رحمی ها و جنايات نقطه پايان بگذاريد

می بينم که وام از غزالی و سعدی می گيرم و نصيحة الملوک ديگر می نويسم و از سلطان تقاضای عدل ورحمت برای رعيت می کنم و چه جای شگفتی است؟ نه نظام ما نظامی مردم سالار است نه مردم ما شهروندان حقّ مدار. بل همچنان سلطانی داريم ورعيتی . " اينک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی".سعدی گفت : "دو چيز حاصل عمر است: نام نيک و ثواب". شما هم برای نام نيک اين جهان و پاداش کلان آن جهان ، در اين "نصيحةالملوک" به عين عنايت بنگريد. ابراهيم نبی از خدا نام نيک می خواست: " و اجعل لی لسان صدقٍ فی الآخرين" شما هم که از نام نيک نمی گريزيد. از صحبت دوستی برنجيد که بد را حَسَن و خار را سمن و عيب را کمال و زشتی را جمال می نمايد، کو دشمن شوخ چشم چالاک تا عيب مرا به من نمايد؟ من دشمن چالاک شما نيستم اما ناقد بی باک شما هستم و در کار شما عيوب بسيار می بينم که اگر بنويسم مثنوی هفتاد بل هفتصد من کاغذ می شود. من در اين مخاطبۀ پر مخاطره آبروی فقر و قناعت را می خرم و نام نيک و ثواب می طلبم. پروای حقيقت و مصلحت مرا به اين خطر می خواند که بجای شربت شيرين مدح ،داروی تلخ نقد را در کام شما بچشانم. زان حديث تلخ میگويم ترا تا ز تلخی ها فروشويم ترا بر اين رعیّت فرشته فطرت رحمت آوريد که در چنگال ديو استبداد همچنان اسيرند، نه لبخند بر لب دارند نه ايمان در دل نه نان در سفره ، نه دانش در دفتر ، نه نشاط عيشی نه درمان دلی. محتسبان لبخندشان را ربوده اند و واعظان شحنه شناس ايمانشان را. مفسدان نانشان را بريده اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دريده اند. نه رنگ دادگری را می بينند نه چهره آزادی را . گران از تکاليف و تهی ازحقوق.رهبرانشان شب و روز ارجوزۀ عدالت می خوانند و بدنيا درس مهر و کرامت می دهند. اما خود زندان ها را از قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ريا آغشته اند. درس غلامی به مردم می آموزند و رشته بندگی بر آنان می آويزند و در " رسم ناقدکشی و شيوه شهر آشوبی " استادند. صد خرده بر ديگران می گيرند و اما خرده ای انتقاد بر خود را نمی پذيرند. خدا و ديانت را سپر بی کفايتی های خود نموده اند و خود راقوم برگزيده و ولی ٌ مقرب خدا وانموده اند. يحسبون کل صيحة عليهم. هر نصيحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را نوای اهريمن می دانند. کارشناسان مقدس تراشی اند ومهندسان خبره زنجيربافی. قاتلان بی باک مروت و سارقان چالاک حریّت. بر اين بندگان بندی رحمت آوريد که چون غلامان غمگين در اسارت ولايت شمايند تا زنجير غلامی وقفل غمناکی شان بشکند و برق دليری و شادمانی در چشمان نمناکشان بشکفد."يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم" ، قومی جامه ونان و جان و جوانشان را دادند اما به آنان اجازه يک انتقاد و اعتراض ساده ندادند و جواب مطالباتشان را با داغ و درفش آبداده دادند؟" با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل" جواب مراجع را هم با سنگ داد؟ و بهمه ناقدان اعلام جنگ داد؟ آن کو تو را به سنگدلی گشت رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی آقای خامنه ای ، حرف جدّی من با شما اين است که حرف خود را جدّی بگيريد. حالا که صحبت از نقد ميکنيد، نسيه اش نگذاريد، آنرا نقد کنيد "چونکه آنرا کاشتی آبش بده". تا رعیّت به صداقت شما شهاد ت دهند و از برکاتش فايدت برند. از چه می ترسيد؟ مبادا حشمت و جلالت شما بشکند؟ مگر دل است که شکستنش گناه باشد؟ تازه "از آن گناه که نفعی رسد به غير چه باک؟" درآن شکستن صد برکت هست: سلامت ميهن، سعادت رعیّت ، پالايش فرهنگ ، نام نيک ، شکستن طلسم غلامی و دميدن روح دليری ، تعديل انحرافات و تقويم اعوجاجات و تصحيح اشتباهات... از اين بيشتر چه می خواهيد؟ من و دل گرفدا شويم چه باک؟ غرض اندر ميان سلامت اوستاز مولوی بياموزيد و چهره متبسّم اسلام باشيد ، نگذاريد نامتان در زمرۀ بانيان و حاميان قراءت فاشيستی ازاسلام رقم بخورد. "ذاک دعوای وها انت وتلک الايام".من از نوشتن اين نامۀ مشفقانه تنها فتح باب نقد را اميد می برم و بس وگرنه آنچه بايد بر سبيل نقد گفته شود چندان است "که گرصد نامه بنويسم حکايت همچنان آيد" .ديگران بايد از راه برسند و از شما بپرسند ديوار وطن چرا خم شده است و جويبار فرهنگ چرا آلوده است و آسمان آزادی چرا ابری ست وچهرۀ دين چرا عبوس است وکمر عدالت چرا شکسته است وچشم هنر چرا گريان است و دل دانش چرا پريشان است و جان و آبرو چرا اينهمه ارزان است و داعيان شعار نه شرقی و نه غربی چرا در هوس پی افکندن يک "شوروی" ديگرند و هوای سياست چرا مرگزاست و شکم اقتصاد چرا فربه از اختلاس وحرام است؟ کشتی انقلاب چرا کژ مژ می رود و ترکیۀ سکولار چرا از ايران ديندار بيش تر دل می برد؟و چرا جاهلان سرور شدستند و ز بيم عاقلان سرها کشيده درگليم می توانستم اين نامه را نهانی روانه کنم تا " به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد" بدست شما برسد اما رواتر ديدم که طبل زير گليم نکوبم و صفا را به خفا نپوشم بل بلاغ مبين کنم و بر سر مناره فغان برآورم و " به پيش شحنه بگويم که صوفيان مستند" .بقدر طاقت خشم خود را فرو می خورم و با دلواپسی عميق از آينده کشور و بی کفايتی های ويرانگر وايران سوز، صبورانه سرکشی های قلم را مهار ميکنم و درست گويی را به درشت گويی نمی آميزم و خطاب بی عتاب می کنم، وسخن بنرمی و آزرم می گويم تا دلی را به نصيحت گرم کنم وسلطانی را از سوء سياست برهانم. پست می گويم باندازۀ عقول عيب نبود، اين بود کار رسول نرم گو ليکن مگو غير صواب وسوسه مفروش در لين الخطاب

رهبری حق شما باشد يا نباشد ،نقد رهبری بی شبهه حق مردم است وگوش کردن به نقد آنان تکليف شما.آنهم در علن نه در خفا.صد محفل و مجلس برای تائيد ولايت فقيه بر پا می‌کنيد يکی‌ هم برای نقد و آسيب شناسی‌‌اش بر پا کنيد.صد مداح و ثنا خوان در روز نامه و صدا و سيما داريد ،يک نقاد را هم تحمل کنيد. نه فقط تحمل که تشويق کنيد تا عيب شما را آشکارا بگويند. زيان نميکنيد. خشونت نقد را بچشيد ، خاصيت‌ها دارد. دانشگاه‌ها را بگذاريد حقيقتاً دانش گاه ودارالعلم باشند . راضی‌ مشويد که حراميان و راهزنان دهان و استخوان دانشجويان را بشکنند و چشمشان را در آورند . دشنه را به مصاف دليل نفرستيد. بگذاريد افکار شاخ يکديگر را بشکنند. از زوال ايمان جوانان نهراسيد. دشمن‌ترين دشمنان ايمان ، مستبدان اند نه نقادان . به مغرب زمين نگاه کنيد . سه‌ قرن است گزنده‌ترين و کوبنده‌ترين مخالفت‌ها و دشمنی‌ها رابا دين کرده و ميکنند ، اما دين داری معرفت انديش همچنان بالنده و باقی‌مانده است. کليسا‌ها چراغشان روشن است. کتاب‌های محققانه در تاريخ و فلسفه و علم و دين ، بهتر و بيشتر از کشور ما به بازار می آيند.عاقبت ماندنی‌ها می‌‌مانند و رفتنی‌ها چون کفی بر آب می‌‌روند. دشمنان با انبيا بر می‌‌تنندپس ملايک رب سلٌم می‌‌زنند کاين چراغی را که هست اونوردار از دم و پف‌های دزدان دوردارآنقدر، جامعه را چون کودکی تر و خشک نکنيد و پستانک ولايت به دهانش نگذاريد .خدايی نکنيد بل خدا را در ميان آوريد ! هر جا عدالت و خلاقيت و رحمت و حرّيت هست ، خدا هم هست. خدايی که ما ميشناسيم و می‌‌پرستيم موصوف به اين او صاف است. جامعه را لبريز از عدالت و رحمت و خلاقيت کنيد ، خدايی می‌‌شود.به قشور و ظواهر دل شاد مکنيد و حقيقت را به مجاز نفروشيد ." غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد ". آقای خامنه ای، من و شما افسانه می‌‌شويم ، اما اين نامه ها جاودان می‌‌ماند ، چون پنجره‌ای به روی آينده و چون آينهِ يی براي آينده گان که چهره رياست شما را می‌‌نمايد و قصه زعامت شمارا میخواند. باری چو فسانه ميشوی ای بخرد افسانه نيک‌ شو نه افسانه بد، به منزل نخستين قدم بگذاريد و به منزله‌ نخستين قدم ، بگذاريد اين نامه را همگان بخوانند ، آن هم به فراغت نه به تشويش ، در روز نامه‌ها نه در شب نامه ها، در علن نه در خفا. با رعيت فتح باب گفتگو کنيد و به آنان جواب علنی بدهيد و از“استبداد دينی تان “دفاع کنيد . اين نامه را خود بر مردم بخوانيد وگر نه مردم بر شما خواهند خواند که: ” من نام لم ينم عنه " از کثرت اين گونه نقد‌ها و نامه‌ها نترسيد.اگر رشته عدالت محکم شود ، عده اين نامه‌ها هم کم ميشود. اگر هم نشد ، آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ کمترين حرمت به حقوق رعيت آن است که سخنش شنيده و سنجيده شود. اين باب را گشاده نگاه داريد که صد گشايش در آن است.قدر اين قلم‌های بی‌ طمع را بدانيد و تا سيلی روزگار در نرسيده حلوای نقد رايگان را نوش جان کنيد.نه فخری است برای جمهوری اسلامی و نه نام نيکی‌ برای شما که ناصحان نا امن باشند . اما اگر باری به صاعقه غيرت يا به ساءقه مصلحت ، کارگردانان ديوان قضا فرمان يافتند تا صاحبان اين قلم‌ها را در بند کنند ، بسپاريد تا جرم ديگری برای‌شان نتراشند و بر گناه ناکرده‌ شان نام گناه ديگر ننهند و برايشان جامه تنگ جاسوسی ندوزند و نامه ننگ ناموسی ننويسند.خويشاوندانشان را نيزآزار مکنيدوهمسران وفرزندانشان را به سياهچال ها مبريد ودر سردخانه ها منشانيد ودست تجاوز وتطاول در شرافتشان دراز مکنيد . جوانمردی را به جوانمرگی ميفکنيد.آيا می پسنديد با فرزندانتان چنين کنند در پايان ، باز هم وامدار گفتمان مهربان سعدی هستم که رعيت وار باب نصيحت را با سلطان می‌‌گشود : شهی که پاس رعيت نگاه میدارد حلال باد خراجش که مزد چوپانی است وگرنه راعی خلق است زهرمارش باد که هرچه میخورد او جزيت مسلمانی ست،

اطيعوالله واطيعوالرٌسول. فان تولٌوا فانما عليه ما حمٌل وعليکم ما حمٌلتم.وان تطيعواه تهتدوا وما علی الرٌسول الاالبلاغ المبين. هذابلاغ للنٌاس ولينذروا به وليعلموا انما هو اله واحدوليذٌكرّاولواالالباب . .اوّل ديماه۱۳۹۰ عبدالکريم سروش
درشت نمائي متن توسط من انجام شده ونه نويسنده، بهزادنيا

Sunday, November 20, 2011

نسـلي كه عاشق نميشود Sara Shariati, Wrote

برای «نسلی که عاشق نمی‌شود

سارا شریعتي


در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبرِ امید است. ما را، موسی را، با خود در همه‌ی ماجراهای سخت‌ اش همراهی می‌کند و هر بار در برابرِ سوالِ ما، چرایی‌های ما، عصیانِ ما، مخالفتِ ما با قـتلِ آن کودک، با خراب کردنِ آن دیوار، با غرق شدنِ آن کشتی، … می‌گوید :
"نگفـتم که ایمان نداری؟ و در پاسخ می‌شنود که : "صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد.
امروز امّا ما عاصی شده ‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده ‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهّمات‌مان. به این‌که هربارامید بستیم وهربارناکام ماندیم. اینست که دل ازحقـیقـت‌مان کنده ايم. خضر را تنها گذاشته‌ایم. همراهی‌اش نمی‌کنیم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم..
این ناامیدی راما درچهره‌ی جوانانمان می‌بینیم. همین جوان‌ها که بظاهرمیهمانی ميگیرند ومي‌خوانند وميرقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هـیچ چیز. در جستجوی امنّیت هستند و موفـقیّت. هـمین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرّینی هستند که به لذّت در غـلطیده‌ اند، چون شادی ندارند. امـید ندارند. چهره‌های عـبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچکدام اما، عشق و شور و امید نیست ..
این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردممان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌ اند؛ که مجروحند؛ که داغـدارند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقـرحفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند..
این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان، به او نیازمندیم.چرا؟ چون ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاجیم..
دوره ‌ای بود دوره‌ی ما، بیست و چـند سـال پیش، ما ســرشار از شور و شوق و امــید بودیم. فـلســفه‌یمان بــرای "تغییرِ جهان" بود و نه "تفسیرِ آن". جامعه‌شناسیمان برای بهم زدنِ نظـمِ موجود بود و بر پاییِ نظـمِ اجتماعیِ نوینی. تاریخمان گشوده بود و تاریخِ فردا در دست‌های ما بود. می‌خواستیم انقـلاب کنیم. نظمِ جهان را تغییر دهـیم. مدینه‌ی فاضله‌ی خودمان را، در گروهِ کوچکمان، در جامعه‌ی بزرگمان، در جهان، تحقـق دهیــم. همبستگی شعارِ ما بود و رفاه را جز در تقسیم‌اش با دیگران نمی‌خواستیم. بیست سالِ پیش، جامعه‌ی ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید : آرمان و مردم، دو مؤلفه‌ی ثابت بود. آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد… همه نشان از قـدرتِ ما، عـزمِ ما در رساندنِ حرف و حدیثمان به گوش دیگران داشت؛ و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران… یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه می‌خواستیم. این پروژه‌ی مشترکِ ما بود. این حَبلِ مَتین ما بود. ریسمانِ مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات می‌داد و به صعودمان وا می‌داشت. اما این دوره، خوب و بد، گذشته است..

از آن زمان تا به امروز تحوّلاتِ بسیاری رخ داده است. در جهان، ودر ایران.
.درجهان، افسون‌زدایی شده است. عصرِ انقلابات به سر رسیده است. عصرِ ایدئولوژی‌ها به پایان رسیده است. مذاهـبِ امید، مذاهبی که وعـده‌ی رستگاری و نجات می‌دادند، در بحرانند. روشنفکران، مرگِ ایدئولوژی‌ها را اعلام کرده‌اند. پایانِ تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواری‌ها، هر روز اسبی را زین نمی‌کنند و بر دروازه‌ی شهر نمی‌بنند تا امامِ زمان اگر آمد، سوارش شود. امروز از صاحب زمان می‌خواهند که دیرتر بیاید تا امتحانِ کنکور باز هم به تعویق نیافـتد!.
سخن گفـتن از امپریالیسمِ جدید، دیگر خریدار ندارد. گفـتمانِ عدالت‌خواهی، مغلوبه شده است. از مذهـب گفتن، زدگی ایجاد می‌کند. ملی‌گرایی کارِ پدرانِ ما بود. درنتیجه، مبارزه با امپریالیسم‌مان را حواله می‌دهیم به سازمان ملل. سوسیالیسم‌مان را تقـلیل می‌دهیم به خیر‌خواهی و حَسَنات. مذهبمان را "تبدیل" می‌کنیم به معنویتی بی‌ضرر، و انقلابی‌گریِ دیروزمان را "تعبیر" می‌کنیم به جوانی و خامی......
اما مسائلِ ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فـقـر و گرسنگی کمتر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه‌ی عـدالت‌خواهی و دست دردستِ آزادی باشد، کم‌تر است؟ سلطه‌ی بی‌رقیبِ امپریالیسمِ جدید، مگر عـیان‌تر از دیروز نیست؟ واقعیتِ جهانِ سوم مگر نه این‌که همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیرِ غلطکِ بازارِ جهانی دارد قربانی می‌شود؟ و مگر نه این‌که برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرت‌های مکررِ جـوانان و مغزهای جامعه ‌که فروپاشیِ ملی می‌نامند، ما بیش از هـر زمان نیازمند ایجاد یک روحِ ملی و احساسِ تعلـّقِ مدنی به این سرزمین هستیم؟
نسلِ ما، نسلِ دیروز، در پشتِ "نه"‌ای قهرمانانه، در پشتِ سنگرِ اصولِ اخلاقی و اعتـقادیش در برابرِ واقعیت می‌ایستاد. واقعیت را نمی‌پذیرفت.
رونو، خواننده‌ی فرانسوی می‌خواند : "جامعه! گرفتارم نخواهی کرد".....
پسوا، شاعـرِ پرتقالی می‌نوشت : "…واقعیت!را به فـردا بگـذار. برای امروز دیگر کافیست
اخوان می‌گفـت : "..…بیا ره توشه برداریم، قـدم در راهِ بی‌برگشت بگذاريم."
هوگو می‌سرود ‌: "…پاهایم اینجا، چشم‌هایم جایی دیگر"
نسلِ ما چشم‌هایش به جایی دیگر بود. نسلِ ما قـدم می‌گذاشت در راهِ بی‌برگشت. امروزه امّا، عصرِ پذیرشِ واقعیت است. پذیرشِ سرنوشت. عصرِ دست کشیدن از آرزوهای بی‌سو و سرانجام است و دعاوی بی‌حساب و کتاب. و این واقعّــیتِ جهانی، در ایرانی که تجربه‌ی انقلاب و جنگِ خارجی و داخـلی و اصلاحات و… را هـمه در طیِّ بیـست سال تجربه کرده است، بیش‌تر نمادینه شده است. خسته شده ‌ایم از این تجربه‌های مکرر و هـمه تلخ. اینست که پناه ميبریم به امنیّـتِ زندگیِ شخصی، و ازادعاهای بلند و پروژه‌های مشتركمان دست می‌شوییم واین‌هــمه را به حسابِ عقلانیت، پختگی و تجربه‌ی تاریخ می‌گذاریم.
به آهـنگ‌ها‌ی امروزی نگاه کنید : مدام به فـراموشی‌ات می‌خوانند، به پذیرشِ واقعـّیت. اکـتفا به آنچه که هست
گذشته‌ها گذشته" ، "این کارِ سرنوشته". "عمرکمه، صفا کن"، ” اگه نباشه دریا، به قطره اکـتفا کن”
نسلِ دیروز بر سر حرفـش می‌ایستاد،‌ تا آخر. تزلزل را خیانت می‌خواند و بُریدگی. نسلِ امروز امّا "حرفـش را پس می‌گیرد." و می‌خواند که "خیال نکن نباشی، بدونِ تو می‌میرم". می‌خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقـبولاند که می‌تواند به بازی‌اش بگیرد. می‌خواهـد مثبت اندیش باشدو‌ خوشبین. کار را یکسره کند.‌ وارد صحنه‌ی واقعیت شودو در آن مشارکت کند
روشنفکرانمان به ما می‌گویند ‌: “این”، درست است، “آن”، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه‌ی تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فـرزند زمانه‌ی خویش باشیم. امروز عصر، عصرِ عـقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنـیم : انقلابِ اجتماعی. سوسیالیسـم، جهانِ سوم گرایی. مذهبِ سیاسی. مردم‌خواهی… همه‌ی این‌ها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رســیده‌ ایم. درنتیجه، تجربه‌ی تاریخی حکــم میکند که در حرف‌هامان تجد ید نظر کنیم. اگـر ما مبارزینِ دیروز می‌گفـتیم : آرمان و مردم، امروز باید بگوییم : عقلانیت و فـرد. اگر ما مذهبی‌های دیروز می‌گفتیم : مذهبِ ایدئولوژیک. یا به قولِ بازرگان، مسلمانِ اجتماعی، امروز باید بگوییم : معنویتِ فـردی، دینداریِ خصوصی. اگر ما روشنفکرانِ چپِ دیروز می‌گـفـتیم : سـوسیالیزم، امروز باید بگویــیم : نیکوکاری، کار حسـنه، خیرخواهی. اگر ما جهان سوّمی‌های دیروز می‌گفـتیم : راهِ سـوم، امـروز باید بگوییم، دمکراسیِ لـیبرال. باید واقعیتِ جهانی شدن و نسبیتِ مرزهای ملی را پذیرفت
از طرفی، مذهبِ اجتماعی هم، تجربه‌ی خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هـم که دیوارش فـرو ریخت و راه سّوم هم که به بیراهـه انجامید… این حرف‌ها را تاریخ منسوخ کـرده است. این لیلی و مجنون‌ها به درد ادبیات می‌خورند، واقعـّیت‌ها را باید پذیرفت، با هــمه کاستی‌ها و کم بودهایــش، وگـرنه! متعــصّبی خواهــید ماند، جزمی، تنگ نظــر و خشونت‌گرا
."و نسلِ امروز قبول کرده است که کم‌ توقـّع باشد و واقع‌بین، و دل خوش کنـد به "به ـ بودِ"‌ همین "واقعـّـیت.
نتیجه‌اش اما چه شده است؟ نتیجه‌ی این حرف شنوی‌ها از گفـتمانِ غالب چه شده است؟ نتیجه‌اش این شده است که ما بدلیلِ شکستِ الگوهایمان، در ارزش‌هایمان نیز تجدید نظر کرده‌ ایم. در آرمان‌ها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. چون الگوی مذهبِ اجتماعی با قـدرت و منافعِ قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداریِ اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم. چون (دولت) مـّـتولیِ ملت شد، تعّـلقِ ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی‌اندیشیم و چون به همه‌ی امیدهای ما خیانت شد، طناب را رها کردیم و در چاهِ واقعیتِ روزمرّگی‌مان، به بقاءِ خود می‌اندیشیم!.
در جستجوی خود، مار‌گزیده شده‌ ایم، اینست که از هــر آنچه که خاطره و خطرِ این گَزیدگی را دوباره زنده و نزدیک می‌کند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته‌ایم و به مصون نگه داشتنِ آنچه که هست، بسنده می‌کنیم. اما این تجربه‌های همه تلخ، بایستی توشه‌ی ما برای ادامه‌ی جستجو باشد. مگر نه این‌که به گفـته‌ای :" ..ضربه‌ای که هلا‌كمان نمی‌کند، قوی‌ترمان خواهد کرد…"؟ ‌ صحبت بر سرِ پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوســیالیـزم، دمکراسی‌و… نیست. وفاداریِ ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. شریعتـی می‌گفـت، برای من سوسیالیزم یک نظامِ اقتصادی نیست، فـلسفه‌ی زندگی‌است. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستمِ بسته‌ی عـقاید نیست، همان است که نسلِ جوانِ امروز از “مَرام” مراد می‌کند. مَرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزش‌هایی
از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد می‌شود :
نخست (از موضعِ) دمکراسیِ لیبرال که خود، مدارِ ایدئولوگ‌هاست و با رسم و رسومِ یک ایدئولوژی، در واقع با اسمِ ایدئولوژی درگیر می‌شود. و دیگری از موضعِ پُست مدرن و نقـد ایده سالاری. در اینجا ما امّا از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مُراد می‌کنیم.
فرناند دومون، جامعه‌شناس و متکلم کانادایی می‌گوید :
در هر دوره به ما گفتند که "عصرِ پایانِ ایدئولوژی‌ها سر رسیده است" و پایانِ ایدئولوژی‌ها را هم‌چون پایانِ توهّمات به ما نمایاندند. در حالی که پایانِ ایدئولوژی‌ها، پایانِ توهّم نبود، پایانِ امید بود. جامعه‌ای که پروژه‌ی مشترکی ندارد به چه کار می‌آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قـدرت‌ها بسازند
این کاری‌است که ما امروز در صدد آن هستیم.
تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه‌ی ما؛ خاطره‌ی ما؛ گذشته‌ی ما؛ واقعیتِ دیروزِ زندگیِ ما و مگر نه این‌که هر حرکتِ جــديدی، اگـر بخواهــد که نو باشد، اولـین کارش ایستادن در برابرِ سازندگانِ این تاریخ، و صاحـبانِ این شناسنامه‌هاست؟ ایستادن در برابرِ این حافظه‌ایی که به ما می‌گویدکه : یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه‌ای داد. همین سنتی که به من می‌گوید :‌ همیشه همین بوده است؛ از قدیم تا ابد. هـمیــن گذشته‌ ای که مدام به من هشدار می‌دهـد، از حرکت بازم می‌دارد و نا امیدم می‌کند..

چاره را نسلِ امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر مأوایش نیست. که در آن هـیچکاره است. که مدام تحقـیر و طردش می‌کند.ونسلِ ما، نسلِ دیروز،درواکنش به هـمه‌خواهیِ دیروز،امروزچاره را درکم توقعّی یافـته است، در "اکتفای به قطره" ، در "زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز"، در "گلــیمِ خود را از منجلابِ واقعیت بیرون بکش." هـمین مردمی که در شرایطِ انقلاب، یا در شرایطِ تهاجمِ دشمنِ خارجی، حماسه‌ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیتِ اقتصادی و اجتماعیِ فـردِ خود، یا در خانواده‌ی خود، نمی‌اندیـشـند. دغدغه‌های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکاتِ ثروت ِخویش، تقـلیل یافته؛ و احساسِ تعّـلقِ به یک مـّّـلت، یک سرنوشتِ مشترک، دیگر وجود ندارد
در برابرِ دیکتاتوریِ این واقعیت، سلاحِ ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. تنها امید است و تنها ایمان است که به ما این قـدرت و این امکانات را خواهـد داد. امید به آینده‌ای که ما در ساختنِ آن سهیم‌ایم و ایمان به آرمان‌ها و ارزش‌هایی که معنای زندگیِ مایند
یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابرِ هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعیِ بازدارنده‌ اش را بر‌می‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفـتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌ شرطِ هر کاری، نه امکاناتی‌ست که در اختیار داریم و نه قـــدرتی که از آن بهره‌مــندیم، پیــش شـرطِ هرکاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعّـلق داشت، باید به سرنوشتِ مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوبِ خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهتِ تغییرش بکوشیم
صحبتِ قـبلی من، صحبت از وفاداری بود. وفاداری به یک مفهوم : مفهـومِ انسانِ جدید. و به یک حرکت : آغازِ دوباره‌ی تاریخ. وفاداری که از آن سخن می‌گفتم، وفاداری به ارزش‌های خودمان عـليرغـمِ واقعیتِ موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمان‌ها، همان اصول، همان ارزش‌ها، همان بلنـدپروازی‌ها که ما را تا به ایــنجا کشاند. جستجوی مدام و ازپا ننشستن. مگر نه این‌که ما همچنان، هنوز، به آن آرمان‌ها و به آن دستاوردها معتقـدیم؟ پس بیاییم بجای دست شستن از دعاویِ خودمان، این مفاهـیمِ تحریف شده را "باز تعریف" کنیم و این ارزش‌های غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهـیم و بازگرداندنشان به شأنِ اولیه‌ی خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم. ادّعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمینِ خودمان، ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ عـدالت‌خواهی. همان گفـتمانی که امروز در جامعه‌ی ما، آنها که در برابرِ آزادی ایستاده‌ اند، مدعی‌اش هستند. ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ دمکراسی، همان دمکراسی که امروز سرمایه‌داریِ جدید، مِلکِ مطلقِ خود می‌داند..
بیاییم در یک پروژه‌ی رهایی‌بخش مشارکت کنیم و ارزش‌های خودمان را ازچنگالِ مدعـّیان و صاحبانِ شناسنامه ‌دارش درآوریم و به میراثِ خودمان وفادار باشیم..
نیم قرن پیش، مصدق از ملتِ ایران سخن می‌گفت. بازرگان، از مسلمانِ اجتماعی سخن می‌گفت. طالقانی از شوراها و عدالت‌خواهی صحبت کرد. شریعتـي، " َالـنّـاس " را تَرجمانِ اجتماعیِ " اَلله" می‌دانست..
امروز ما از این هـمه، دست کشیده‌ ایم. تعلّقِ ملی را بنامِ جهانی بودن، کنار گذاشته‌ایم. دین‌مان را خصوصی کردیم تا کم‌تر هزینه داشته باشد. عدالت‌خواهی را رها کردیم چون (جریان) راست متولیِ آن است. دمکراسیِ لیبرال را تنها روایتِ موفـّق و ممکن قـلمداد می‌کنیم، چون آن تجربه‌های دیگر ناکام مانده بود. امروزما با عـقـب‌ نشینی داریم به حـّلِ معضلاتمان می‌پردازیم، ولی مسائل همچنان باقـیست.
در میهمانی‌ای، یکی از اقوام ما که دو فـرزندش تاریخ خوانده‌ اند، گـفت : " لعنت بر کسی که بگذارد فـرزندانش تاریخ بخوانند" و از این سخن این منظور را داشت : "…مومن از یک جا، دوبار گَزیده نمی‌شود"
من این صحبت را تکمیل می‌کنم :
گاه مومن می‌بیند که چون گَزیده شده است، دیگر ناتوان است. می‌خواند که از این گَزیدن‌ها باید درس گرفــت و احساس می‌کند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقـتش طاق می‌شود، در اینحال، مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمی‌کند. چون ایمانش را تصاحب کرده‌اند، طردش نمی‌کند. چون ایمانش تحقـّق نیافـته است، ازاودست نمي‌کشد. چون بایمانش نمي‌رسد، انکارش نمي‌کند. چون واقعیت علیه حقـیقـتِ اوست، تسلیم نمي‌شود.

مومن، معنای وجود خود را، زندگیِ خود را، در وفاداری به ایمانش می‌داند. مومن این وفاداری را بر مقـبولیتِ عامّه یافـتن، ترجیح می‌دهد. مومن اززندگی خودش شهادت می‌سازد و خودش الگوی ارزش‌های خودش می‌شود. مومن چون یکبار گَزیده شد، از پا نمی‌افتد..
عشق، ایمان، امید، آرمان‌ها، معنا و دینامیسمِ حرکتِ تاریخ‌اند. وفاداری به این ارزش‌ها، ما را به جستجو و خَلقِ الگوهای جدید وا می‌دارد. این وظیفه و مسئولیتِ امروزیِ ماست. (۱) يازدهم آبان ۱۳۹۰
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
(۱)بخشهائي كه با حروف درشت مـشـخّـص شده از نويسنده مقاله نيست. انتخاب ازماست