My sufferings,
I am not suffering from boundries of the lagoon,
I am in pain because of living with those fish,
who never have thought of the sea.
دردمن حصاربركــه نيست
درد من زيستن با ماهـياني است
كه فكر دريا هرگز بزهنشان خـطور نكرده است
Wednesday, November 24, 2010
Thursday, November 18, 2010
Letter of Mr. Mostafaee to Khameneie
نامه محمد مصطفايي به خامنه اي پيرامون پخش برنامه هشت و سي دقيقه تلوزيون
به نام خدا
حضرت آيت الله خامنه اي ,رهبر جمهوري اسلامي ايران
با سلام
اين اولين باري ست که خطاب به شما نامه مي نوسم و آخرين بار هم خواهد بود که شما را خطاب خود قرار خواهم داد. چرا که اعتقاد دارم که به هيچ عنوان شايستگي رهبري يک نظام مردمي و دموکراتيک را نداشته و خود مي دانيد که با اغفال و دروغ و تزوير و ريا سکان رهبري را در دست گرفته و با توصيه و مسامحات و تسامهات، آيت الله شده و بعد از فوت امام خميني به ناحق رهبر شديد. به هر حال تقدير چنين است که امروز شما رهبر کشوري هستيد که حدود هشت ميليون نفر از مردمانش به دليل نالايقي شما و ايجاد نظامي غير مردمي وديکتاتوري آواره کشورهاي ديگر شده و توان بازگشت به ايران را ندارند اما اميدوارم اين نامه يکي از فرزندان زجر کشيده ايران زمين را بخوانيد و يا اگر سربازان گمنام امام زمان شما خواندند به دست مبارک شما نيز برسانند.
آقاي خامنه اي
هفت ساله بودم که وارد جامعه شدم جامعه اي که شروعش با حکومت خميني و افرادي مثل شما و دار و دسته قدرتمند شما بود. از هفت سالگي به دليل فقر مالي کار کردم، پدر و مادر م نيز سرسختانه مشغول کار بودند و ناچار بودم به هر دري زنم تا لباس گرمي خريده و در زمستان بر تن کنم. هيچ وقت از ياد نخواهم برد روزهاييکه در خيابان هاي تهران به دنبال لقمه ناني به هر دري مي زدم و دست ياري به هر کس و ناکسي دراز مي کردم. يادم نمي رود سيلي هايي را که از برخي افراد مي خوردم و اجباري که ناچار بودم براي لقمه ناني تحمل کند. يادم نيم روم روزهايي که تا ساعات دو نيمه شب به همراه مادر و پدرم کار مي کردم و زجر مي کشيدم. پيله ها و تورم هايي که بر دستانم به دليل اشتغال به کار زيان آور از جمله کاشي پزي با آن کوره هاي داغ، ايجاد مي شد را هرگز فراموش نمي کنم. يادم نمي رود کتک ها و سيلي هاي معلمم را که به دليل نبود وقت براي تحصيل و درس خواندن بر صورتم مي امد و ناچار بودم صدايم را در گلو خفه کنم. و يادم نمي رود، در دوران کودکي، حسرت خريد دوچرخه اي را داشته و براي اينکه نمي توانستم با هم سن و سالي هاي خودم بازي کنم غصه مي خوردم و ساعت ها گريه مي کردم. يادم نمي رود مادر سيدم را که او نيز مشقتهاي بسياري را تحمل کرد و ساليان سال سختي کشيد.
مصيبت هايي که بر من و مادرم رفت باعث شد تا مسير زندگي ام را تغيير دهم و پس از خدمت سربازي تصميم گرفتم راهي دانشکده حقوق شود. به دليل آنکه شما به دنبال پر کردن جبيب خود با سرمايه هاي غني نفتي و صنايع بوديد و من و امثال من محروم از حقوق اجتماعي و به دليل کار در کودکي يکي از ناموفق ترين شاگردان دوران دبستان و راهنمايي و دبيرستان بودم با تلاشهاي شبانه روزي و با شدايد بسيار موفق به قبول در رشته حقوق دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران شده و پس از سالها وکيل دادگستري شدم. وکيلي که قسم خورد مدافع حقوق مظلومين و مستضعفين باشد.
آقاي خامنه اي
کوتاه سرگذشت خود را گفتم که گمان نکنيد به راحتي توانستم شغلي را که عاشقش بودم را به دست آورم. من سي سال در دوران حکومت شما و افراد نالايقي مثل شما زجر کشيدم و تلاش کردم و تلاش کردم و توانستم جايگاه اجتماعي بسيار مناسبي براي خود ايجاد کنم و افتخار مي کردم که مدافع کساني هستم که حقوقشان ضايع شده و من براي آنکه حقوق از دست رفته شان را احقاق کنم شبانه روز تلاش مي کردم. اغلب کساني که به دفتر کارم رجوع مي کردند کساني بودند که حقوقشان را برخي از قضات دادگستري بي وجدان و وحشي دستگاه قضايي تضييع کرده بود. قضاتي که جز اعمال خشونت و صدور احکام غير انساني از جمله سنگسارو اعدام، زندانهاي طولاني مدت عملي ديگر بلد نبودند.
آقاي خامنه اي
زماني که کودک بودم شاهد زجر و در به دري و بدبختي خود بوده و بعد که وکيل دادگستري شدم شاهد زجر و ناله کساني شدم که به دفتر کارم مراجعه مي کردند. روزي نبود که مادري گريان در دفتر کارم نيايد و استمداد نجويد و پدري براي نجات فرزند بي گناهش التماس نکند. چون زجر و سختي کشيده بودم، مي دانستم مراجعه کنندگان چه دردي مي کشند. آنان دردشان از ستم و ظلمي بود که شما و سربازان شما بر سرشان آورده بوديد.
آقاي خامنه اي
در طول دوران وکالتم، از زندگي و خانواده خود زدم. شب و روز کار کردم. روزها فرزند کودک خود را براي نجات جان انسانهايي که در دست شيادان شما اسير بودند را نمي ديدم و همسرم نيز به احترام آرمان هايم تحمل مي نمود. در اين مدت به لطف خدا توانستم جان پنجاه نفر را از مرگ نجات داده و دهها نفر از بي گناهان را از زندان آزاد کنم.
آقاي خامنه اي
از هفت سال پيش هر جايي که مي شنيدم حق فردي ضايع شده است وکالتش را به عهده مي گرفتم و به زندان هاي مختلف هر گوشه کشورمي رفتم، تا بتوانم حق مظلومي را بستانم. فرياد مي زدم که نبايد کودکان زير 18 سال را اعدام کرد. فرياد مي زدم که سنگسار انسانها عملي وحشيانه است و قطع دست و پا و شلاق و صدور دستورهاي بازداشت خودسرانه و زنداني کردن غيرقانوني اشخاص به نظام به اصلاح جمهوري اسلامي ضربه مي زند. براي نجات جان کودکان به هر دري مي زدم از درآمد شخصي خود صرف مي کردم و با کمک بسياري از خيرين ايراني و خارجي با پرداخت ديه جان انسانهايي که مستحق اعدام نبودند را نجات مي دادم و کساني که سالها به صورت خودسرانه در زندان بودند را ياري مي کردم که از حبس بي مورد نجات يابند. يادم نمي رود فاطه زن تبعه افغان را که دو سال بي گناه در زندان بود و اگر من وکالت او را به عهده نداشتم باز هم در زندان مي ماند و شايد تا حال اعدام مي گرديد. يادم نمي رود زنداني دو جنسيتي که هر روز مورد تجاوز ماموران زندان قرار مي گرفت و ماهها در زندان انفرادي بود و توانستم از زندان آزادش کنم. يادم نمي رود زني را که همسر بي رحمش بر صورتش اسيد پاشيده بود و متواري کشته بود. هيچ نبود دستش را بگيرد و توانستم براي او امکانات رفاهي و پزشکي فراهم کنم. يادم نمي رود هديه دختر 14 ساله را که به اتهام رابطه نامشروع راهي زندان اوين مي شود و بعد از مدتي به زندان رجايي شهر تبعيد و در ميان زندانيان خطرناک قرار مي گيرد و در نهايت توسط قاتلاني که با وي هم سلول بوده اند به قتل مي رسد. ياد نمي رود رحيم جوان اهل تبريز را که مامورين دولتي شما چشم به زنش داشتند و زمينه اعدام وي را فراهم کرده و همسرش را دستگاه قضايي به سنگسار محکوم کرد و رحيم را ناجوانمردان اعدام نمود. يادم نمي رود التماس هايي که براي نجات جان بهنود شجاعي نوجوان 17 ساله کردم و جلادان شما او را ناجوانمردانه در مقابل چشمانم اعدام کردند. يادم نمي رود خاطرات تلخ شکنجه موکلينم را که مامورين آگاهي و اطلاعات انجام داده بودند.
آقاي خامنه اي
وکالت صدها پرونده را به عهده گرفته ام که حقوقشان توسط مراجع امنيتي و قضايي شما و با اجازه شما و دوستان نزديکتان از جمله جنتي و لاريجانها و احمدي نژاد، تضييع شده بود و دست ياري به سوي من دراز کرده بودند. به دليل مخالفتي که با مجازات سنگسار داشتم هر جا مي شنيدم که احدي به سنگسار محکوم شده است وکالت او را مي پذيرفتم و براي من فرقي نمي کرد که اين پرونده توسط چه کسي معرفي شده است. مهم اين بود که شخصي به سنگسار محکوم شده و هر لحظه جلادان دادگستري تشنه وار قصد کشتن زندانيان بي پناه را داشتند و احدي نبود که ياريشان کند. اما شما کجاييد آقاي خامنه اي عزيز، که ببينيد چه جنايتهاي در دادگستري و زندانهاي جمهوري اسلامي به خصوص زندان گوانتانموي 209 امنيتي اوين در حال رخ دادن است. هر چند مي دانم و به خوبي مي دانم که عامل اصلي تمام اين جنايتها شماييد. شمايي که چشم خود را بسته ايد و براي حفظ قدرت هر دستوري که لازم باشد صادر مي نماييد.
آقاي خامنه اي
نمي گويم چه تهديدهايي از سوي دستگاه قضايي و امنيتي شدم و چندين بار مورد بازجويي و بازخواست قرار گرفتم چون برايم مهم نيست و خود پذيرفته بودم که شرايط سختي را در پيش خواهم داشت. برحسب وظيفه در سال گذشته، وکالت زني به نام سکينه محمدي را که به جرم ناکرده زناي محصنه درزندان تبريز بود به عهده گرفتم خبر زنداني بودن اين زن بي پناه را يکي از موکلينم که در زندان تبريز بود به من داد. تمام مقدمات سنگسار فراهم شده بود و تلاش هايم براي نجاتش به نتيجه نرسيد به هر دردي مي زدم بسته بود. ناچار شدم خبر سنگسار قريب الوقوع اين زن را در وب سايتم منتشر کرده و به بسياري از خبرنگاران داخلي و خارجي اطلاع دهم تا صداي بي گناهي موکلم را به گوش مسئولين ناشنواي جمهوري اسلامي برسانند. پس از اينکه اين خبر منتشر شد بسياري از سياستمداران حمايت خود را اعلام کردند ولي هرگز و هيچگاه نخواسته و نمي توانستم به خود جرات دهم که از پرونده اي سواستفاده کنم. اما اين پرونده، جنبه و حساسيت بين المللي به خود گرفت و جهاني شد.
پس از اين ماجرا بود که احضار شدم و مورد بازجويي 4 ساعته شعبه دوم بازپرسي قرار گرفتم. روز احضار گمانم اين بود که ديگر به خانه بازنخواهم گشت اما به لطف الهي بازپرس شعبه دوم بازپرسي زندان اوين مرا آزاد کرد. چند ساعت بدون آنکه بدانم چه اتفاقاتي رخ داده است، بعد به دفتر کارم رفتم و متوجه شدم که مامورين امنيتي براي بازداشت من به دفترم هجوم آورده و با نبودم رفته بودند اما دهها نفر از ماموين امنيتي بيرون از دفتر در کمين من بودند ولي آنها چشمشان کور بود و ورود مرا به دفترم نديدند. چند ساعت بعد متوجه شدم ماموران امنيتي همسرم را گروکان گرفته اند و مي گويند تا زماني که خود را معرفي نکنم او را آزاد نخواهند کرد. اين شد که تصميم گرفتم به خواسته هاي غيرقانوني مرجع امنيتي و قضايي تمکين نکنم و خود را معرفي نکنم چند روزي گذشت و چاره را تنها در اين ديدم که از مرز ايران خارج شوم و به اين صورت همسرم از بازداشت امنيتي سربازان شما آزاد شود. پس از خروج از مرز به ترکيه رفتم و در آنجا خود را به پليس معرفي کردم. خبر بازداشتم در يکي از روزنامه ها ترکيه منتشر شد و اين بود که تيمي از مامورين وزارت اطلاعات و امورخارجه براي مذاکره جهت برگرداندنم، به ترکيه آمدند و اما حمايت همين دولتي هاي اروپايي و آمريکا و غيره باعث شد دست مامورين نيروي امنيت به من نرسد.
آقاي خامنه اي
دست سربازان امام زمان شما به من نرسيد و حال از اينکه نتوانستند حتي با گروگان گيري همسرم مرا بازداشت کنند مي سوزند. دست سربازان امام زمان شما به نرسيد تا از من نيز همچون سجاد قادر زاده پسر سکينه محمدي، هوتن کيان وکيل ديگر سکينه و خود سکينه تحت شکنجه اقرار گرفته و سوءاستفاده تبليغاتي کنند. دست سربازان امام زمان شما به من نرسيد تا بتوانم صداي مظلوميت زنان و کودکان زندانيان و جنايتهايي که شما عليه بشريت کرده ايد را به گوش جهانيان برسانم.
آقاي خامنه اي
اگر هم دست سربازان امام زمان شما به من مي رسيد باز هم واهمه و باکي نداشتم چرا که خون من رنگين تر از هزاران نفر از زندانياني که در دهه 60 و 70 به صورت خودسرانه اعدام شدند نيست. خون من رنگين تر از دهها نفراز جوانان و نوجوانان و زنان و مرداني که در خيايانهاي تهران مورد حمله سربازان امام زمان شما قرار گرفته و به قتل رسيدند نيست. خون من رنگين تر از زندانيان سياسي که حق ملاقات با فرزندان و خانواده خود را ندارند نيست. خون من رنگين تر از سهراب ها و نداها و کشته شدگان بازداشتگاه کهريزک نيست.
آقاي خامنه اي
پس از اينکه ماموران امام زمان شما دستشان به من نرسيد شروع کردند به تخريب شخيصت من، يک روز من را کلاهبردار خواندند. يک روز وکيل فراري خواندند. يک روز مزدور غرب خواندند و در کنار اين تهمت زني ها، بارها از طرق مختلف ازجمله سفارت ايران در نروژ خواستند که بر گردم تا به اهداف شومشان برسند. حال نيز در برنامه هشت و سي دقيقه ديروز مرا مزدور غرب و منتسب به حزب کمونيست کارگري نمودند.
آقاي خامنه اي
من بارها گفته ام که با هيچ گروهي همکاري نمي نمايم و وکيلي مستقل هستم اگر هم با گروهي فعاليت کنم نيز تخلف ننموده ام. همه کساني که در خارج از کشور زندگي مي کنند اعم از کمونيست و مجاهدين و توده اي و غيره همه قرباني جنايتهايي شده اند که شما و امثال شما مرتکب شده ايد و حال به دنبال احقاق حق هستند و خوشبختانه امروز اکثريت آنها مدافع حقوق بشرند و شما ناقض حقوق بشر.
آقاي خامنه اي
مظمئن هستم با شکنجه و زور و اجبار و زنداني کردن افراد و سرکوب معترضان به سياست هاي غلط شما و پخش برنامه هاي دروغين و اغفال کننده در صدا و سميا، راه به جايي نخواهيد برد و توصيه مي کنم بيش از اين به نام اسلام جنايت نکنيد. به نام اسلام زنان را برده نکنيد و تبعض هاي ناروا بر آنها ننمايد. به نام اسلام اعدام و سنگسار نکنيد و به نام اسلام و حفظ اسلام گروگان گيري نکنيد. توصيه مي کنم به جاي اخذ اقرار با شکجه به فکر زدودن مجازات هاي غير انساني از قوانين باشيد هر چند شما و سربازان شما که برخي ها با نام و برخي ها گمنام هستند، لياقت حکومت و حکم راني را به هيچ عنوان نداشته و نداريد.
وسلام عليکم و رحمت الله و برکاته
محمد مصطفايي
Saturday, November 13, 2010
رنجنامه يك طلـبه. Good by "Ghom"
رنجنامۀ یک طلبهقم را برای همیشه خداحافظ
بسم الله الرحمن الرحیم.
امّن یُجیبُ المضّطر اذا دَعاهُ و یکشفُ السّوء برادر عزیز و صاحب ایمانم سید حسام جان
این نامه را وقتی می خوانی که من برای همیشه از قم رفته ام ، برای همین عذر تقصیر مرا بپذیر که از این رفتن همیشگی و سر به بیابان گذاشتن ،چیزی به تو نگفتم ، گرچه خودت حالم را در این پنج سال دیده ای که چه قدر مضطر بودیم . همین بد حالی دائم الایام من که این روزها تشدید هم شده بود . چند باری به بد خلقی هم ختم شد ، چند باری به بگو و مگو هم رسید ، حلالم کن ، هرچه هست ظرف مصیبت برادرت پرشد.
می دانم که الان به خودت می گویی که چرا چنین کرد، طلبه ساعی حوزه علمیه قم که آقایان مدرسین ، بحث و فحص اش را می پسندیدند کجا رفت ؟ با خودت می گو یی ببین شیطان رجیم چه طور از قلعه ایمان حوزه علمیه هم عبور می کند و می زند به قلب "یحیی لاری".
نه برادر جان اطمینان می دهم که این پریشانی کار شیطان نیست ، حکما، بزرگترین تهمت ها بر خداوند این است که ما بندگان آنچه خدایی است را به شیطان نسبت می دهیم تا شاید تکلیف شاقی را ساقط کنیم و خلاص شویم .
سید حسام عزیز امید واثق دارم که تو هم بعد خواندن این نامه همین راه مرا پیشه کنی از این شهر بروی و دنیا و آخرتت را نجات دهی .
باری مرا که می شناسی روستازاده لارستانی که نام کنیه اش هم از همان دهات لارستان می آید ، ما جد اندر جد زاده همان لارستانیم در جنوب فارس و همسایه کویر ، آن روزهای اول که به قم آمده بودم و با شما هم درس و هم بحث شدم از آب قم گله می کردی که شور است . من ولی، لام از کام بر نیاوردم و لاجرعه نوشیدم .آخر جایی که ما هستیم همین آب شور هم به زحمت و قضا و قدر می رسد ، آب انبارهای ما به قناتی وصل نیست ،منتظر می مانیم تا باران بیاید و بعد این آب انبارها پر شود ورزقی برسد. ابوی مرحوم و رنجور من که عمری به عملگی و کشت دیم مشغول بود ، همان پنج سال پیش که به قم آمدم ،نصیحتی کرد و از من قسم گرفت همین یک نصیحت را اجرا کنم تا دعای خیرش همیشه بدرقه ام باشد . خیلی کوتاه گفت که نان حلال بخور. آمدم به قم و در اولین کاری که کردم همین شهریه را نگرفتم ، ایستادم به دکان آقای مرتضایی فر و چسب و سریشم زدن به کتاب . گنجشک روزی بودنم هم نگذاشت که دستم به غیر دراز شود . بعد دیدم همین نان حلال خوردن چشم را باز می کند ، در این پنج سال عارضه ای هم به جانم افتاد که شما خوب شاهدش بودی ، خس خس نفس ، در خودم تحقیق کردم، دیدم کاملا روحی است ، این درد بی درمان . هر چه در این شهر می مانم نفسم بیشتر می گیرد.
سید حسام جان ، در این پنج سال دینم را به قم دیدم که به تاراج می رود ،آقایانی که بر سر منبر می روند از مکاسب می گویند و کسبه قم را به ترازو و عدل فرمان می دهند . من ندانستم این همه مکاسب گفتن خود می شود کسبی . می دانی که از سیاست و امامت جماعت شدن بریده ام ، نان حلال توصیه صعبی بود . پایم افتاد چند باری بروم به مجتمع امام خمینی برای مطالعه ، همین که شیخ مصباح فرمانده اش است و طلاب خارجی می گیرد که هزار برابر ما خرج دارند. گفتند نمی شود حتی برای مطالعه باید بیایی به محضر درس ، کارت بگیری ، رفتم همین مکلا های آخوند آمده بودند ، رحیم پور ازغدی .
در یکی از سخنرانی ها گفتم آقای ازغدی درسی که شما دادید سر تا سرش تهمت بود، حداقل من آیت الله منتظری را می شناسم و مستحق گفته های شما نبود.
سپردند که دیگر ایشان راراه ندهید . دیدم نصیحیت ابوی به نان حلال موسع است و به مکان و زمان حلال هم تسری می یابد . در این پنج سال در همه بی پناهی ها، به من طلبه کسی از آقایان مدرسین التفاتی نکرد. درس و بحث ها بیشتر دنیوی است و ناظر به رقابت بین علما.
در این سالها وبایی بدتر از آنچه به جان مردم شهر افتاد به دیانت حوزه افتاد. یادم نمی رود که همین هیات بزرگ شیخ پنا هیان جنب حضرت معصومه را شبی از شبهای ماه رمضان رفتم ، با طلبه ای که به دعوتش رفته بودم و از معنویات و کمالات شیخ سخن می گفت . نماز صبح را اقتدا کردیم و خواندیم ، و بعد رفتیم و کنار آقای پنا هیان نشستیم . ایشان گفتند :"هر کس اینجا نماز می خواند اجرش را در همین دنیا خواهد دید.
از طلبه همراه پرسیدم یعنی چه ؟
گفت :حاج آقا پنا هیان دست بازی دارند در ارگا نها و می توانند ، برادران را در تهران مشغول کنند. در صدا و سیما ، نمایندگی رهبری در دانشگا هها و از این قبیل . ایشان معرف معروفی هستند. سینه ام به خس خس افتاد.سریعا آمدم حجره و نماز را دوباره خواندم ، این هم حرام بود ، نماز حرام، مثل نان حرام.
برادر حسام، آنقدر دیده ام که شرحش یک عمر می خواهد. مدتها بود که تصمیم گرفته بودم از قم بروم ، نه دیگر دلی به آقایان مدرسین داشتم و نه به اصلاح امور ، می دیدم هر ساعت که می گذرد ، چنگی به ایمانم می خورد و خسی به سینه ام می افتد.
چند روزی است که سینه ام فوران می کند، تنگی نفس دارم ، می دانم روحی است ، خیابانهای شهر مثل فشار قبر بر تنم می افتد. امروز با عبا و ردا مرا با همین موتور قراضه، کنار خیابان چهار مردان ایستاندند . گفتند که می خواهیم بر چراغ موتورت بنویسم" یا سید خراسانی ".
گفتم سید خراسانی کیست ؟ گفتند
گفتم: مولایمان خامنه ای به قم می آید، سید خراسانی و سپهسالار امام زمان.
: این ابا طیل تعیین وقت ظهور است ، امام صادق فرمودند هر کس تعیین وقت کند، کذاب است چه سید خراسانی و چه غیر خراسانی .
مرا به باد کتک گرفتند و عبا و ردا را به خاک آلودند. سینه ام خس خس می کرد. حجره آمدم شما نبودید ، عبا را نگاه کردم، یاد نصیحت پدر افتادم، گفتم نکند این هم حرام است ،نکند به این جلد رفتن حرام است . چشمم پر اشک بود و قرآن را باز کردم :امن یجیب مظطر اذا دعاها و یکشف السوء.
انگشتر عقیق را عبا و ردا را تا کردم و بی اینکه خاکش را بتکانم گذاشتم به کناری ، احساس کردم مظطرم با این دلق و زناری که به تن کرده ام . این را به تن کسانی دیده ام که به هیچ دینی نیستند، با خودم گفتم مگر نه اینکه پیا مبر فرمود شبیه کفار نشوید.
سید حسام جان والله که این شهر مرا تنگ می شود، خدا حافظ تو ، قم را ترک می کنم ، اگر وعده دیداری بود ، به بیابانی قرار می گذاریم جایی که گم باشد و قم نباشد.
بنده مضطر خدا
یحیی لاری ذی القعده 1431
بسم الله الرحمن الرحیم.
امّن یُجیبُ المضّطر اذا دَعاهُ و یکشفُ السّوء برادر عزیز و صاحب ایمانم سید حسام جان
این نامه را وقتی می خوانی که من برای همیشه از قم رفته ام ، برای همین عذر تقصیر مرا بپذیر که از این رفتن همیشگی و سر به بیابان گذاشتن ،چیزی به تو نگفتم ، گرچه خودت حالم را در این پنج سال دیده ای که چه قدر مضطر بودیم . همین بد حالی دائم الایام من که این روزها تشدید هم شده بود . چند باری به بد خلقی هم ختم شد ، چند باری به بگو و مگو هم رسید ، حلالم کن ، هرچه هست ظرف مصیبت برادرت پرشد.
می دانم که الان به خودت می گویی که چرا چنین کرد، طلبه ساعی حوزه علمیه قم که آقایان مدرسین ، بحث و فحص اش را می پسندیدند کجا رفت ؟ با خودت می گو یی ببین شیطان رجیم چه طور از قلعه ایمان حوزه علمیه هم عبور می کند و می زند به قلب "یحیی لاری".
نه برادر جان اطمینان می دهم که این پریشانی کار شیطان نیست ، حکما، بزرگترین تهمت ها بر خداوند این است که ما بندگان آنچه خدایی است را به شیطان نسبت می دهیم تا شاید تکلیف شاقی را ساقط کنیم و خلاص شویم .
سید حسام عزیز امید واثق دارم که تو هم بعد خواندن این نامه همین راه مرا پیشه کنی از این شهر بروی و دنیا و آخرتت را نجات دهی .
باری مرا که می شناسی روستازاده لارستانی که نام کنیه اش هم از همان دهات لارستان می آید ، ما جد اندر جد زاده همان لارستانیم در جنوب فارس و همسایه کویر ، آن روزهای اول که به قم آمده بودم و با شما هم درس و هم بحث شدم از آب قم گله می کردی که شور است . من ولی، لام از کام بر نیاوردم و لاجرعه نوشیدم .آخر جایی که ما هستیم همین آب شور هم به زحمت و قضا و قدر می رسد ، آب انبارهای ما به قناتی وصل نیست ،منتظر می مانیم تا باران بیاید و بعد این آب انبارها پر شود ورزقی برسد. ابوی مرحوم و رنجور من که عمری به عملگی و کشت دیم مشغول بود ، همان پنج سال پیش که به قم آمدم ،نصیحتی کرد و از من قسم گرفت همین یک نصیحت را اجرا کنم تا دعای خیرش همیشه بدرقه ام باشد . خیلی کوتاه گفت که نان حلال بخور. آمدم به قم و در اولین کاری که کردم همین شهریه را نگرفتم ، ایستادم به دکان آقای مرتضایی فر و چسب و سریشم زدن به کتاب . گنجشک روزی بودنم هم نگذاشت که دستم به غیر دراز شود . بعد دیدم همین نان حلال خوردن چشم را باز می کند ، در این پنج سال عارضه ای هم به جانم افتاد که شما خوب شاهدش بودی ، خس خس نفس ، در خودم تحقیق کردم، دیدم کاملا روحی است ، این درد بی درمان . هر چه در این شهر می مانم نفسم بیشتر می گیرد.
سید حسام جان ، در این پنج سال دینم را به قم دیدم که به تاراج می رود ،آقایانی که بر سر منبر می روند از مکاسب می گویند و کسبه قم را به ترازو و عدل فرمان می دهند . من ندانستم این همه مکاسب گفتن خود می شود کسبی . می دانی که از سیاست و امامت جماعت شدن بریده ام ، نان حلال توصیه صعبی بود . پایم افتاد چند باری بروم به مجتمع امام خمینی برای مطالعه ، همین که شیخ مصباح فرمانده اش است و طلاب خارجی می گیرد که هزار برابر ما خرج دارند. گفتند نمی شود حتی برای مطالعه باید بیایی به محضر درس ، کارت بگیری ، رفتم همین مکلا های آخوند آمده بودند ، رحیم پور ازغدی .
در یکی از سخنرانی ها گفتم آقای ازغدی درسی که شما دادید سر تا سرش تهمت بود، حداقل من آیت الله منتظری را می شناسم و مستحق گفته های شما نبود.
سپردند که دیگر ایشان راراه ندهید . دیدم نصیحیت ابوی به نان حلال موسع است و به مکان و زمان حلال هم تسری می یابد . در این پنج سال در همه بی پناهی ها، به من طلبه کسی از آقایان مدرسین التفاتی نکرد. درس و بحث ها بیشتر دنیوی است و ناظر به رقابت بین علما.
در این سالها وبایی بدتر از آنچه به جان مردم شهر افتاد به دیانت حوزه افتاد. یادم نمی رود که همین هیات بزرگ شیخ پنا هیان جنب حضرت معصومه را شبی از شبهای ماه رمضان رفتم ، با طلبه ای که به دعوتش رفته بودم و از معنویات و کمالات شیخ سخن می گفت . نماز صبح را اقتدا کردیم و خواندیم ، و بعد رفتیم و کنار آقای پنا هیان نشستیم . ایشان گفتند :"هر کس اینجا نماز می خواند اجرش را در همین دنیا خواهد دید.
از طلبه همراه پرسیدم یعنی چه ؟
گفت :حاج آقا پنا هیان دست بازی دارند در ارگا نها و می توانند ، برادران را در تهران مشغول کنند. در صدا و سیما ، نمایندگی رهبری در دانشگا هها و از این قبیل . ایشان معرف معروفی هستند. سینه ام به خس خس افتاد.سریعا آمدم حجره و نماز را دوباره خواندم ، این هم حرام بود ، نماز حرام، مثل نان حرام.
برادر حسام، آنقدر دیده ام که شرحش یک عمر می خواهد. مدتها بود که تصمیم گرفته بودم از قم بروم ، نه دیگر دلی به آقایان مدرسین داشتم و نه به اصلاح امور ، می دیدم هر ساعت که می گذرد ، چنگی به ایمانم می خورد و خسی به سینه ام می افتد.
چند روزی است که سینه ام فوران می کند، تنگی نفس دارم ، می دانم روحی است ، خیابانهای شهر مثل فشار قبر بر تنم می افتد. امروز با عبا و ردا مرا با همین موتور قراضه، کنار خیابان چهار مردان ایستاندند . گفتند که می خواهیم بر چراغ موتورت بنویسم" یا سید خراسانی ".
گفتم سید خراسانی کیست ؟ گفتند
گفتم: مولایمان خامنه ای به قم می آید، سید خراسانی و سپهسالار امام زمان.
: این ابا طیل تعیین وقت ظهور است ، امام صادق فرمودند هر کس تعیین وقت کند، کذاب است چه سید خراسانی و چه غیر خراسانی .
مرا به باد کتک گرفتند و عبا و ردا را به خاک آلودند. سینه ام خس خس می کرد. حجره آمدم شما نبودید ، عبا را نگاه کردم، یاد نصیحت پدر افتادم، گفتم نکند این هم حرام است ،نکند به این جلد رفتن حرام است . چشمم پر اشک بود و قرآن را باز کردم :امن یجیب مظطر اذا دعاها و یکشف السوء.
انگشتر عقیق را عبا و ردا را تا کردم و بی اینکه خاکش را بتکانم گذاشتم به کناری ، احساس کردم مظطرم با این دلق و زناری که به تن کرده ام . این را به تن کسانی دیده ام که به هیچ دینی نیستند، با خودم گفتم مگر نه اینکه پیا مبر فرمود شبیه کفار نشوید.
سید حسام جان والله که این شهر مرا تنگ می شود، خدا حافظ تو ، قم را ترک می کنم ، اگر وعده دیداری بود ، به بیابانی قرار می گذاریم جایی که گم باشد و قم نباشد.
بنده مضطر خدا
یحیی لاری ذی القعده 1431
Thursday, November 4, 2010
Adamha va Adamha
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
Tuesday, September 7, 2010
بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم Me, my mind and my pen
درزندگي چرا ها و معــّماهاي بزرگي هست، كــه پاسـخ بآنها در دايره فكرما نبوده و هرگز نخواهد بود، خداوند هم به پيامبـــرش توصــيه ميكند كه ببندگان من بگــو كه زياد گرد چنين سوالاتي نگردند. اوكــه عا لــم برهـمه ظرفـيـّتهاي ماست بر ناتواني ما گواه است.
- خالق كيـســت؟ (او كه حـتـّي اســم ندارد كـه وصـف داشــته باشد ! )
- خلـقـت براي چيــست؟ ( او كه نيا ز به پرسـتـش و تا ييد ما ندارد )
- تفاوتها چــرا؟ ( رنگها و شكـلها كه نشا ن تمايزها و تفاوتها نيست، او كه رنگ ندارد)
- روح از چه جنســي است؟ (از جنس خدا در كـجاي آدمي جاي دارد، تناسب دم او با دم ما چيست؟ )
- حيات چيست؟ ( پديده هاي شــيمي-فيزيك تظاهرات حـياتند نه موّ لد آن ! )
- مـرگ چــرا؟ ( جـســم و جان آمييخــته، چگونه يكديگر را ترك ميكنند، غايت آنها كجا ست؟ )
- حّــق كدام است؟ ( اگر هدايت نباشد، حـق چگونه تبــيين ميشود؟)
- عــمـق و عــمر هـســتي تا كجا است؟ ( وقــتي آغازش را نميدانيــم، پايانش را چـگونه انگاريم؟ )
- بازگـشت چرا و بكــجا ؟ (دنيايي كه در آن تفاوتها و شكلها و اندازه ها و ....... ازميان رفته، ديگر د نيا نيست ! )
- پاداش يعـني چه؟ (در دنياي بي نيازيها، ذخــيره و پاداش براي چه؟ )
- و................
سوالاتي چنـين خاصّ فيلسوفان و عالمان عصرما نيست، گرچه علم رابطه ميان پديده ها را در حدّ امكانات ما روشن ميكند، ولي پديده آ فرين نيست و فلسسفه گرچه در حـّد ظـن ّو گمان، نظر سازي و نظريّه پردازي ميكند،ولي تفاوت "ميان ماه من و ماه گردون" است.
هرانسان ساده وسالمي چنين سوالاتي را در مرحله اي اززندگي ازخود ميكند. و جالب است كه آخـرين پيام آور وحي در بـعـد انساني،
در پاسـخ دادن به اينگونه سولات اظـهارعـجز كرده و با بياني ساده تر خود را نظــيـرهـمه انسانها ميخواند و ميداند،
راســتي اگرقرار بود مهــنـد ســين در تعريف نقـطه در حال جدال بمانند( نقـطه تعـريف هندسي ندارد، امـا قابل تصـوّر است) خـطّ و صــفـحـه و سـطـح و حـجم و عـمـق بوجود نميآمد، هندسـه اي نبود كه مهندسي درميان باشد ويا بنايي شكل گيرد. ويا اگرزيست شناس در درك عامل تقــسيم يك يا خــته (چون آميب) در جا ميزد، اينهـمه طــبّ و آســيب و آسيب شناسي از كجا رشد ميكرد؟
آما واقــعّيت اينست كــه ما زنده ايم و زندگي ميكنيم، از مـخلوقات بهره ميگيريم، تفاوتها را ميشناســيم، روان را ميســنجـيم، حيات را در رگ وريــشه داريــم، مرگ را ناظريم، ميان حقّ و باطل قضاوت ميكـنيم، در عمـق هــســتي شناوريم، از خاك در آمدن و در خاك فرورفتن را ميبينيــم و بخشــي از پاداشها را در همين دنيا تجربه ميكــنيم. و بالاتر از هــمه خالـق هــســتي را احسا س ميكــنيم.
هر كدام از ما براي هر يك از اين سولات پاسخهاي خودمان را داريم كه اگر در ظاهرهم مثل هم باشـند، در درك و ايمان و عـمل يكسان نيســتند، لذا هر كسـي خداي خود، حيات و مرگ و معاد خود را دارد. آ نچه بهمه اينها معني ميدهد، براي چه و براي كـه ؟
بودن است.
ابراهــيم، جهت و مــسير و غايت هـمه اينها را ّ فاطرالــسمـّوات والارض " ميداند و ميشناسد. حا صل حيات و ممات و معاد ما در
واقـع چيـزي جـز همين جهت گيري نيست. واو چه خوب در دانشـگاه طبيـعت از آموزگار بزرگش آمـوخـته بود. بهـزادنيا
Sunday, August 29, 2010
Meening of Du'A in Quran معني دعـا در قـرآن
معنای دعا در قرآن
محمد مجتهد شبستری
در قرآن كریم آمده است «و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون» (بقره/186).
به مناسبت شبهای قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، میخواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحثهای سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح میشود، تا حدودی با استقبال مواجه میشود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا، دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث میشود، با استقبال كمتری مواجه میشود. فكر میكنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح میشوند و با تجربههایی مخرب همراه شدهاند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آنها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسانها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح كنند. این امر را میتوان چنین تعبیر كرد كه خدا را از آسمان به زمین آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسانها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح كنند و توجهها را به سوی آن جلب كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش میشود كه مسأله خدا متبذل میشود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا میكند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام میگیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده میشود، رسانههای عمومی همه این رنگ را به خود میگیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود میگیرد. هر جا پا میگذاریم، میبینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز میكنیم، اول و آخرش اسم خداست. اخبار را گوش میكنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون میخواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامهای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی میكند و بعد برنامهاش را شروع میكند. سخنانی كه تنها افراد خاصی میتوانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانهها از زبان هر كس شنیده میشود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانهها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و راستگویی و محبت و شفقت توجه نمیکنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج میدهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل میشود و دلزدگی ایجاد میكند. هركسی میخواهد از خدایی كه تبلیغ میشود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا اینكه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالیتر و مقدستر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی میكند و كارهای فسادآمیز میكند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه میكند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچگاه انسانها نتوانستهاند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچگاه آنچه درباره خدا گفتهاند و میگوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچگاه آنچه عمل میكنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفتهها و اعمالی را كه به خدا مربوط میكنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آنها بری و منزه است و باید از آنها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظهای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت میدهند، كدام سخن میتواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام میدهند، كدام عمل میتواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا میشود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسیاند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت میكنم.
ابتدا آیهای را كه خواندم معنا میكنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، میپردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آنها را با یكدیگر تحلیل میكنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من، من به آنها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب میدهم. (حال كه این طور است) پس آنها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهومهایی در این آیه وجود دارند: سؤال، (مفهوم اول) بندگان، (مفهوم دوم) نزدیكی خدا به انسان، (مفهوم سوم) جواب خواستن از خدا، (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد، (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً میخوانم و به مفاهیم موجود در آنها هم اشاره میكنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسانها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی میكنند (دعا نمیكنند) دوست نمیدارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه میگوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص میگردانید) (اعراف/ 29). اینجا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو میشویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء» (چه كسی پاسخ میدهد به انسان درمانده وقتی او خدا را میخواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف میكند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشفسوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به دعاكننده و تعدادی مربوط به خداست. از آنچه به انسان مربوط میشود، یكی مفهوم سؤال است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شدهاند، اما در آیههایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» میطلبد. خلاصه این سؤال آن است كه انسان میگوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده «غوث» است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را میخواند، با تضرع بخواند نه با بیتفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار است. اضطرار یعنی درماندگی و بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چارهای نمیبیند و مطلقاً درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبلالورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیكتر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان میخواند و خدا وجود انسان را رشد میدهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمیكند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب میدهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب میكنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدیها و بیچارگیها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار میشود و چه هنگام با خود خلوت میكند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمیآید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاریها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیتهایی برای او پیش میآورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمیخواند. اینكه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا میكند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر میكند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمیشود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمیشود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمیشود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی میداند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه، و تضرع در زندگی، وضعیتهایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی میكنند، به شرط آنكه آدمی به آنها توجه كند و از آنها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسانها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار میدهند كه تصمیمگیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسانها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر میكنیم و از مشغلههایمان فارغ میشویم، گذران بودن خود را تجربه میكنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمیدانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت میپذیرد، مثل رودخانهای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیونها متر مكعب آب از رودخانهای عبور كرده باشد، اما این آبها از بستر ثابت رودخانه عبور كردهاند. ما انسانها تجربه میكنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه میروند و یا میآیند، اما مثل اینكه بستری وجود دارد كه همه در آن میروند و یا میآیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن میروند و میآیند. كودكی، جوانی، نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام میشود. نمیتوان گفت هیچ چیز نمیماند و عدم مطلق محقق میشود. ما این را تجربه میكنیم كه تمام این شدنها در بستری انجام میگیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی میشود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی میماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر میكند من میروم، ولی كره زمین میماند و بعد فكر میكند زمین هم روزی میرود و بعد فكر میكند كه منظومهاش هم میرود. انسان دائماً مرزهای موجود را میشكند و جلو میرود و گذران بودن را به همه چیز سرایت میدهد، ولی در نهایت نمیتواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد و این آن چیزی است كه در تجربه او باقی میماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه میشود. چرا عدهای از انسانها هیچ وقت نمیخواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آنها را اذیت میكند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال میگوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آنجا ناشی میشود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را میچشد. این جاودانگیای است كه گرچه از آن حظی میبرد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش میرود و او را تنها و درمانده بر جای میگذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد میكند. بیچارگی مطلق و بنیادینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه میگیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاههایی برای خودمان درست كردهایم، چنین فكری میكنیم، وقتی از این پناهگاهها بیرون بیاییم، معلوم میشود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روانشناسان و انسانشناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا میكنند، سه راه در پیش دارند: نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایانپذیری را نفی میكنند و یك عده جاودانگی را نفی میكنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی میكنند، به جاودانههای دروغین پناه میبرند. مثلاً یكی مال را جاودانه میسازد و به آن پناه میبرد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را میپوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت، دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونهای در زیر این خیمهها سكنی میگزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی میكند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایانپذیری و گذران بودن خود را نفی میكنند. اما عدهای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آوردهاند، ولی در دست آنها باقی نمانده آن را، نفی میكنند. آنها میگویند اصلاً جاودانهای در كار نیست و ما درباره آن فریب خوردهایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه میخورند و نهایتاً در خود فرو میروند و مثل آب راكد میشوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان میروند. شما حتماً با كسانی برخورد داشتهاید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی میكنند. اینها بدبینهایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كردهاند و خود را از انس با آن محروم ساختهاند. دسته سوم كسانیاند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را میپذیرند و اصلاً خود را همین سان مییابند و با خود كنار میآیند و آرام میگیرند، به شرط آنكه طوفان یك حادثه آنها را متلاطم نسازد و توازن آنها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح میكنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود میكند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودیاش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصالهای بادوامتری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمیتواند آن را نگاه دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل میكنند در كار نیستند و آدم به خوبی میتواند تنهاییاش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیدهاند، میتواند درك كند كه تنهاست، خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز میشود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكلگیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، اینجاست كه سؤال از خدا شروع میشود، انسان در این وضعیت یك منجی میخواهد، كسی را میخواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب مینامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع میشود. جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن میفهمیم، این گونه شروع میشود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا میكند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن میدهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی میكند و عضوی از جهان میشود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كردهاند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه میكند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطرهای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیقتر و طولانیتر شود، جهان فراختر و با عظمتتر و مواجتر و رازآمیزتر تجربه میشود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. اینگونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهمالسلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه میخواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمیكنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بستهاند كه حتی آخر شب هم كه بلند میشوی و میخواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمیشوند. یعنی این نمیشود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه میشوم كه افرادی علاقهشان به عبادت و نیایش سلب شده است و میگویند حال آن را پیدا نمیكنیم. به آنها همیشه عرض میكنم آدم نمیتواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كردهاند. آنها نگفتهاند كه آدم میتواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و اینها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز میدارد) (عنكبوت/ 45). حرف درستی گفته شده، به شرط اینكه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
میگویند ما نماز میخوانیم و روزه میگیریم و با اینكه میگویند اینها معنویت ایجاد میكند، ما هیچ معنویتی نمیبینیم و هیچ اثری در ما برجا نمیماند. بنابراین ما میرویم سراغ تكنیكهایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد میكند، مثلاً مدیتیشن میكنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمیدهند. من كه این مطلب را عرض میكنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمیخواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ستایش، نماز و ...) دعوت كردهاند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آنگاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام، خوب، بد، ادای امانت، وفای به عهد، اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسانها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز میشود و خدا آن را اجابت میكند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كردهاند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق میشود. قلب نماز، خشوع و خضوع است، وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمیكند و به نماز میایستد، چه انتظاری میتواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند، نماز واقعی بخواند، روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه، همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب میشود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در میآید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسانهای دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد
محمد مجتهد شبستری
در قرآن كریم آمده است «و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون» (بقره/186).
به مناسبت شبهای قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، میخواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحثهای سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح میشود، تا حدودی با استقبال مواجه میشود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا، دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث میشود، با استقبال كمتری مواجه میشود. فكر میكنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح میشوند و با تجربههایی مخرب همراه شدهاند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آنها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسانها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح كنند. این امر را میتوان چنین تعبیر كرد كه خدا را از آسمان به زمین آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسانها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح كنند و توجهها را به سوی آن جلب كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش میشود كه مسأله خدا متبذل میشود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا میكند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام میگیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده میشود، رسانههای عمومی همه این رنگ را به خود میگیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود میگیرد. هر جا پا میگذاریم، میبینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز میكنیم، اول و آخرش اسم خداست. اخبار را گوش میكنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون میخواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامهای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی میكند و بعد برنامهاش را شروع میكند. سخنانی كه تنها افراد خاصی میتوانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانهها از زبان هر كس شنیده میشود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانهها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و راستگویی و محبت و شفقت توجه نمیکنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج میدهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل میشود و دلزدگی ایجاد میكند. هركسی میخواهد از خدایی كه تبلیغ میشود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا اینكه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالیتر و مقدستر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی میكند و كارهای فسادآمیز میكند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه میكند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچگاه انسانها نتوانستهاند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچگاه آنچه درباره خدا گفتهاند و میگوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچگاه آنچه عمل میكنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفتهها و اعمالی را كه به خدا مربوط میكنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آنها بری و منزه است و باید از آنها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظهای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت میدهند، كدام سخن میتواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام میدهند، كدام عمل میتواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا میشود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسیاند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت میكنم.
ابتدا آیهای را كه خواندم معنا میكنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، میپردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آنها را با یكدیگر تحلیل میكنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من، من به آنها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب میدهم. (حال كه این طور است) پس آنها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهومهایی در این آیه وجود دارند: سؤال، (مفهوم اول) بندگان، (مفهوم دوم) نزدیكی خدا به انسان، (مفهوم سوم) جواب خواستن از خدا، (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد، (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً میخوانم و به مفاهیم موجود در آنها هم اشاره میكنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسانها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی میكنند (دعا نمیكنند) دوست نمیدارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه میگوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص میگردانید) (اعراف/ 29). اینجا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو میشویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء» (چه كسی پاسخ میدهد به انسان درمانده وقتی او خدا را میخواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف میكند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشفسوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به دعاكننده و تعدادی مربوط به خداست. از آنچه به انسان مربوط میشود، یكی مفهوم سؤال است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شدهاند، اما در آیههایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» میطلبد. خلاصه این سؤال آن است كه انسان میگوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده «غوث» است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را میخواند، با تضرع بخواند نه با بیتفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار است. اضطرار یعنی درماندگی و بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چارهای نمیبیند و مطلقاً درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبلالورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیكتر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان میخواند و خدا وجود انسان را رشد میدهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمیكند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب میدهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب میكنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدیها و بیچارگیها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار میشود و چه هنگام با خود خلوت میكند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمیآید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاریها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیتهایی برای او پیش میآورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمیخواند. اینكه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا میكند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر میكند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمیشود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمیشود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمیشود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی میداند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه، و تضرع در زندگی، وضعیتهایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی میكنند، به شرط آنكه آدمی به آنها توجه كند و از آنها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسانها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار میدهند كه تصمیمگیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسانها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر میكنیم و از مشغلههایمان فارغ میشویم، گذران بودن خود را تجربه میكنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمیدانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت میپذیرد، مثل رودخانهای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیونها متر مكعب آب از رودخانهای عبور كرده باشد، اما این آبها از بستر ثابت رودخانه عبور كردهاند. ما انسانها تجربه میكنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه میروند و یا میآیند، اما مثل اینكه بستری وجود دارد كه همه در آن میروند و یا میآیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن میروند و میآیند. كودكی، جوانی، نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام میشود. نمیتوان گفت هیچ چیز نمیماند و عدم مطلق محقق میشود. ما این را تجربه میكنیم كه تمام این شدنها در بستری انجام میگیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی میشود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی میماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر میكند من میروم، ولی كره زمین میماند و بعد فكر میكند زمین هم روزی میرود و بعد فكر میكند كه منظومهاش هم میرود. انسان دائماً مرزهای موجود را میشكند و جلو میرود و گذران بودن را به همه چیز سرایت میدهد، ولی در نهایت نمیتواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد و این آن چیزی است كه در تجربه او باقی میماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه میشود. چرا عدهای از انسانها هیچ وقت نمیخواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آنها را اذیت میكند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال میگوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آنجا ناشی میشود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را میچشد. این جاودانگیای است كه گرچه از آن حظی میبرد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش میرود و او را تنها و درمانده بر جای میگذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد میكند. بیچارگی مطلق و بنیادینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه میگیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاههایی برای خودمان درست كردهایم، چنین فكری میكنیم، وقتی از این پناهگاهها بیرون بیاییم، معلوم میشود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روانشناسان و انسانشناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا میكنند، سه راه در پیش دارند: نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایانپذیری را نفی میكنند و یك عده جاودانگی را نفی میكنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی میكنند، به جاودانههای دروغین پناه میبرند. مثلاً یكی مال را جاودانه میسازد و به آن پناه میبرد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را میپوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت، دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونهای در زیر این خیمهها سكنی میگزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی میكند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایانپذیری و گذران بودن خود را نفی میكنند. اما عدهای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آوردهاند، ولی در دست آنها باقی نمانده آن را، نفی میكنند. آنها میگویند اصلاً جاودانهای در كار نیست و ما درباره آن فریب خوردهایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه میخورند و نهایتاً در خود فرو میروند و مثل آب راكد میشوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان میروند. شما حتماً با كسانی برخورد داشتهاید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی میكنند. اینها بدبینهایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كردهاند و خود را از انس با آن محروم ساختهاند. دسته سوم كسانیاند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را میپذیرند و اصلاً خود را همین سان مییابند و با خود كنار میآیند و آرام میگیرند، به شرط آنكه طوفان یك حادثه آنها را متلاطم نسازد و توازن آنها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح میكنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود میكند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودیاش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصالهای بادوامتری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمیتواند آن را نگاه دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل میكنند در كار نیستند و آدم به خوبی میتواند تنهاییاش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیدهاند، میتواند درك كند كه تنهاست، خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز میشود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكلگیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، اینجاست كه سؤال از خدا شروع میشود، انسان در این وضعیت یك منجی میخواهد، كسی را میخواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب مینامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع میشود. جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن میفهمیم، این گونه شروع میشود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا میكند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن میدهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی میكند و عضوی از جهان میشود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كردهاند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه میكند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطرهای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیقتر و طولانیتر شود، جهان فراختر و با عظمتتر و مواجتر و رازآمیزتر تجربه میشود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. اینگونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهمالسلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه میخواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمیكنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بستهاند كه حتی آخر شب هم كه بلند میشوی و میخواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمیشوند. یعنی این نمیشود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه میشوم كه افرادی علاقهشان به عبادت و نیایش سلب شده است و میگویند حال آن را پیدا نمیكنیم. به آنها همیشه عرض میكنم آدم نمیتواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كردهاند. آنها نگفتهاند كه آدم میتواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و اینها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز میدارد) (عنكبوت/ 45). حرف درستی گفته شده، به شرط اینكه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
میگویند ما نماز میخوانیم و روزه میگیریم و با اینكه میگویند اینها معنویت ایجاد میكند، ما هیچ معنویتی نمیبینیم و هیچ اثری در ما برجا نمیماند. بنابراین ما میرویم سراغ تكنیكهایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد میكند، مثلاً مدیتیشن میكنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمیدهند. من كه این مطلب را عرض میكنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمیخواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ستایش، نماز و ...) دعوت كردهاند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آنگاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام، خوب، بد، ادای امانت، وفای به عهد، اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسانها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز میشود و خدا آن را اجابت میكند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كردهاند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق میشود. قلب نماز، خشوع و خضوع است، وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمیكند و به نماز میایستد، چه انتظاری میتواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند، نماز واقعی بخواند، روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه، همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب میشود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در میآید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسانهای دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد
Sunday, August 1, 2010
دروغ زير درخت سيب Lies uder the apple tree
پنجاه دروغ زير درخت سيب
درک این مرد از آزادی بیان، دموکراسی، حقوق مردم، استقلال ملی، ترقی و آزادی
"آيت الله خمينی
1. بشر در اظهار نظر خودش آزاد است. اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.
2. مطبوعات در نشر همهء حقایق و واقعیات آزادند
3. در جمهوری اسلامی کمونیستها نیز در بیان عقاید خود آزادند.
4. یکی از بنیانهای اسلام آزادی است... بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.
5. برنامهء ما تحصیل استقلال و آزادی است.
6. حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است.
7. دولت اسلامی يک دولت دمکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم.
8. اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است.
9. ولایت با جمهور مردم است... نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است.
10. اما شكل حكومت ما جمهوري است، جمهوري به معناي اينكه متكي به آراي اكثريت است.
11. حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوریها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق.
12. شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهوری است مثل همه جمهوریها.
13. در اين جمهوري يك مجلس ملي مركب از منتخبين واقعي مردم امور مملكت را اداره خواهند كرد.
14. عزل مقامات جمهوري اسلامي به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتي مقامات مادامالعمر نيست، طول مسئوليت هر يك از مقامات محدود و موقت است. يعني مقامات ادواري است، هر چند سال عوض ميشود. اگر هم هر مقامي يكي از شرايطش را از دست داد، ساقط ميشود.
15. رژيم ايران به يک نظام دمکراسیای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه میگردد.
16. اختیارات شاه را نخواهم داشت.
17. من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت.
18. من در آینده [پس از پیروزی انقلاب] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می کنم... لکن من در خود دولت نقشی ندارم.
19. ما به خواست خداي تعالي در اولين زمان ممكن و لازم برنامههاي خود را اعلام خواهيم نمود، ولي اين بدان معني نيست كه من زمام امور كشور را به دست بگيرم و هر روز نظير دوران ديكتاتوري شاه، اصلي بسازم و عليرغم خواست ملت به آنها تحميل كنم. به عهدهء دولت و نمايندگان ملت است كه در اين امور تصميم بگيرند، ولي من هميشه به وظيفة ارشاد و هدايتم عمل ميكنم.
20. علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجريان امور ميباشند.اين حكومت در همهء مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزيابی و انتقاد عمومی خواهد بود.
21. من نميخواهم رياست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكيه بر آرای ملت.
22. مردم هستند که بايد افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و ليکن من شخصاً نمیتوانم در اين تشکيلات مسئوليت خاصی را بپذيرم و در عين حال هميشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظيفه ارشادی خود را انجام می دهم.
23. من چنين چيزي نگفتهام كه روحانيون متكفل حكومت خواهند شد. روحانيون شغلشان چيز ديگري است.
24. من و ساير روحانيون در حكومت پستي را اشغال نميكنيم، وظيفهء روحانيون ارشاد دولتها است. من در حكومت آينده نقش هدايت را دارم.
25. حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور میگذارد.
26. قانون این است، عقل این است، حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد.
27. بايد اختيارات دست مردم باشد، اين يك مسئله عقلي است. هر عاقلي اين مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسي بايد دست خودش باشد.
28. حكومت اسلامی بر حقوق بشر و ملاحظهی آن است. هيچ سازمانی و حكومتی به اندازهء اسلام ملاحظهء حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اول حكومت اسلامی با آخرين فرد مساوي است در امور .
29. اسلام، هم حقوق بشر را محترم مىشمارد و هم عمل مىكند. حقى را از هيچ كس نمىگيرد. حق آزادى را از هيچ كس نمىگيرد. اجازه نمىدهد كه كسانى بر او سلطه پيدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.
30. بايد اختيارات دست مردم باشد.هر آدم عاقلی اين را قبول دارد که مقدرات هر کس بايد در دست خودش باشد.
31. ما که میگوییم حکومت اسلامی میخواهیم جلوی این هرزهها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما میخواهیم به عدالت 1400 سال پیش برگردیم. همهی مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.
32. ما وقتی از اسلام صحبت ميكنيم به معنی پشت كردن به ترقی و پيشرفت نيست. ما قبل از هر چيز فكر ميكنيم كه فشار و اختناق وسيلهی پيشرفت نيست.
33. دولت استبدادی را نمیتوان حکومت اسلامی خواند... رژیم اسلامی با استبداد جمع نمیشود.
34. در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی میرود و قاضی او را احضار میکند و او هم حاضر می شود.
35. ما حکومتی را میخواهیم که برای اینکه یک دسته می گویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشد.
36. حکومتی که ما میخواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود، یکی علی و یکی هم عمر...
37. حكومت اسلامي، حكومت ملى است. حكومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. اين طور نيست كه با قلدرى آمده باشد كه بخواهد حفظ كند خودش را. با آراء ملت مى آيد و ملت او را حفظ مى كند و هر روز هم كه بر خلاف آراء ملت عمل بكند قهراً ساقط است.
38. تمام اقلیتهای مذهبی در حکومت اسلامی میتوانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند.
39. اقلیتهای مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.
40. تمام اقلیتهای مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند.
41. از یهودیانی که به اسرائیل رفته اند دعوت میکنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوشرفتاری خواهد شد.
42. اسلام جواب همهء عقاید را بعهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد.
43. در حکومت اسلامی همهء افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیدهای هستند.
44. جامعهء آيندهء ما جامعهء آزادی خواهد بود. همهء نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهد رفت.
45. ما یک حاکمی می خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکالهایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.
46. این که می گویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده و دیگر بیرون نیایند تبلیغات است. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه "زن خوب است زیبا باشد" مخالفیم.
47. اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است.
48. زنان در انتخاب، فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود با رعايت موازين اسلامی آزادند.
49. زنها در حكومتِ اسلامی آزادند. حقوق آنان مثل حقوق مردها است. اسلام زن را از اسارت مردها بيرون آورد و آنها را هم رديف مردها قرار داده است. تبليغاتی كه عليه ما ميشود برای انحراف مردم است.
50. اسلام همهء حقوق و امور بشر را تضمين كرده است.
لـقـد خلـقـنا الا نسان في احـسن تـقـويـم، ثـمّ رد د ناه اسـفل الـسّـا فـلـيـن
Verily we created man in the best possible shape and character and then he ended up in the meanest position. (Qura’n 95:5)As a witness,who heared these words and the similar statements, when I was standing next to him in Paris, these words were not lies, but the truth, about Islam and the desired regime for Iran after the Shah. These guiding principles were mostly composed by those Islamic scolars such as Mr.Banisadr, and brave men such as Mr.Ghotbzadeh and others, that was coming out of the mouth and not the heart of Khomeini, whose lies were not limited to these selected statements. If he truly believed in what he said, he would not have changed in such a very short time.
As Banisadr said, our greatest mistake was, that we could never think of a man in Khomeini's position, who may say such lies and have no respect for himself. Howevere, he was right when he said " He had no feelings" for his country and his people, those who sacrifised so much to free him from exile, as his plane was landing in Teheran airport.Allah knows the best, Ali Behzadnia
Subscribe to:
Posts (Atom)
