Friday, November 8, 2013

I will not be mourning for you, Dear Hossein !

Turn off for: Persian
من برای تو عزاداری نمی کنم یا حسین (محمد نوری زاد)

من برای تو عزاداری نمی کنم یا حسین

 محمد نوری زاد

حسین جان، در کشوری که آزادگی را به دخمه های نامردمی فرو فشرده اند، من چرا برای تو گریه کنم؟ پس من نه برای زخم های تو بل برای همین آزادگیِ محبوس در دخمه های شقاوت می گریم. در کشوری که بدیهی ترین مقدمات انسانی را به لجنِ بد بوی عربده های بی ادبی آلوده اند، من چرا برای تو بگریم؟ گریستن برای تو، یعنی ندیدنِ شمرها و خولی ها و یزیدهای این زمان. و من، حتماً جفا کار خواهم بود اگر یزیدیان این روزهای سرزمینم را رها کنم و به کینه توزی آنانی خیز بردارم که قرنها پیش بر تو و اهل تو بلا باریدند؟
حسین جان، باورکن کربلا همینجاست. ما اینجا به دست کسانی کشته و غارت و زندانی می شویم که فریاد اسلامخواهی و صدای غلیظ قرآن خواندنشان گوش ما و گوش فلک را کر کرده است. به این نتیجه رسیده ام که ای حسین عزیز، دشمنان خونی تو، حداقل به مختصاتی از جوانمردی پای بند بودند. دشمنان تو ای حسین بزرگ، هرگز به ناموس تو دست نبردند. آنان برای ظاهر سازی هم که شده، اموال ربوده شده خویشانت را بدانان باز گرداندند و خود آنان را با عزت و احترام به موطنشان بازگرداندند. در اینجا اما بیرق بدوشان اسلامی، به ناموس و آبروی ما دست می برند و با ما آن می کنند که مطلقاً دشمنان تو با تو و با اهل تو نکردند.
دیروز حسین جان، بانویی با چشمان گریان نزد منِ نوری زاد آمد و از روزهای تلخِ زندان خود گفت. این که در زندان و در شب ها و روزهای هولناکِ بازجویی به بدن او دست کشیده اند. چندی پیش نیز بانویی دیگر. که او را و دخترانش را برهنه برهنه کرده بودند. اینها را حسین جان بیفزای به هزار هزار کشته بی دلیل. و به اموال مصادره و غارت شده. و به آبروهای ریخته شده. و به عمرها و استعدادهای تباه شده. پس من با اجازه خودت، و برخلاف سالهای گذشته، برای تو عزاداری نمی کنم.
آنجا که حاکمان ما، با فریب مردم و هدایت آنان برای عزاداریِ تو، گریبان خود را از مهلکه شقاوت بدرمی برند، ما چرا شمرها و یزیدها و خولی های دم دست را وا بگذاریم و به سراغ کسانی برویم که در خاطره های محو ما می لنگند؟ آنهم درست در حالی که اشقیای حیّ و حاضر، دمِ دست مایند و برای روفتنِ دارایی های فردی و جمعی ما بر طبل های ناکسی می کوبند. این بگویم و بگذرم حسین جان که اگر دشمنان تو به اسم اسلام، تو را و اهل تو را از دم تیغ گذراندند، اشقیای ما در لباس تو و جد تو و شجره ای که از تو برای خود آراسته اند، به برهنه کردنِ ما از اخلاق و مال و جان شلتاق می کنند. با این حساب حتماً با من هم رآی هستی که عزاداری برای تو، درست همان است که حاکمان شقیّ ما می خواهند. من صدای تو را می شنوم که از دل تاریخ فریاد بر می آوری که : حق مرا رها کنید و برای احقاقِ حقوق تباه شده خود خروج کنید و بر سر و سینه بزنید. پس من همین می کنم که تو می خواهی.
محمد نوری زاد
شانزدهم آبانماه نود و دو – مصادف با سوم محرم ۱۴۳۵- تهران

Sunday, November 3, 2013

اگرهر كس به اندازه فهمش سخن مي گفت

اگرهر كس به اندازه فهمش سخن مي گفت
وه که چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت ...
 
 
از دکتر محمود سریع القلم؛ استاد علوم سیاسی در دانشگاه شهید بهشتی
 
میانگین مردم ایرانی‌ تقریبا در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر می‌کنند؛ که بعضاً با قاطعیت است.
 
عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود.
 
در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد.. یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است.
 
اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری و قدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است.
عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد.
 
در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم.

Friday, September 20, 2013

Be Sure to remeber, ياد من باشد


یاد من باشد فردا دم صبح
خواب را ترک کنم، زودتر برخیزم
چای را دم بکنم
به پدر، شاخه گلی هدیه دهم
بوسه بر گونه ی مادر بزنم
و پتو را آرام، روی خواهر بکشم
تا که در خواب دلش گرم شود
و در ایوان حیاط، سفره را پهن کنم
در جوار گل یاس، در کنار دل غمدیده ی مادر، آرام
نان و چایی بخورم، برکت را بتکانم به حیاط،
یا کریمی بخورد

یاد من باشد فردا حتما،
ناز گل را بکشم، حق به شب بو بدهم
از گل سرخ حیاط، عذر خواهی بکنم
و نخندم دیگر، به تِرَک های دل هر گلدان
چوبدستی به تن خسته ی گل هدیه دهم
حوض را آب کنم
و دعایی به تن خسته ی این باغ نجیب

یاد من باشد فردا،
پرده از پنجره ها بردارم
شیشه را پاک کنم
تا که آن تابش پاک، دل دیوار مرا گرم کند
به دل کوزه ی آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنم،
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند، آبرویش نرود
رخ آیینه به آهی شویم، تا که من را بنشاند در خویش
من در آینه خواهم خندید،
خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است

یاد من باشد از فردا صبح، جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت
خانه ی دل بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل
مشت را باز کنم تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش، دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق سلامی بدهم
به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا،
زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد
گر چه دیر است، ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم،
یک بغل عشق از آنجا بخرم...

کیوان شاهبداغی

Sunday, September 8, 2013

My ER Prescription



In the name of Allah the most Compassionate, most Merciful

Allah mentions in the Qura'n, “The prophet (PBUH) complains, in the hereafter,that my Ummah (Muslim Community), neglected the Qura'n and they went astray.............”.

This is the fact. The faith that was found by Mohammad, based on the Qura'n has been contaminated by so many Hadith ( So said the prophet) and self written (Resalah) into so many divisions and sects. Some worship the prophet, Mohammedan, just like Christians. Allah and His books are all forgotten.

I feel so sad when I see many educated Muslims can not read the Qura'n and many more have not read the book even once in their lives!  The book being translated in many languages. There is no concept of Community(Ummah).  The countable companions of Mohammad (PBUH) were from different colors, genders, cultures, countries, different ages and classes.

Israeli woman PM, Mrs. Golden Mayer, was once asked when she took the position, "Where you not afraid of Muslims, accepting this position as a woman?" She said " No. I would have been afraid if I had seen that the number of Muslims, who attended for fajr( Dawn) prayer, was equal to those who attended for the Friday prayer!!"  When she left the office, the reporter asked her “when was your worst day, the time you were in the office?” She said “The day I heard that the heads of Muslim nations were gathering in Cairo, to establish a united front against Israel. The night before their gathering, I could not sleep all night."   Then she was asked "What was your best day if you recall? She said, "The same evening. When I heard the Muslim leaders did not have a single resolution.  Some fought with each other and their meeting ended with no decision!!"

When I was in a position, in the first post revolution cabinet, in Iran, more than 30 years ago, I wrote a plan in over 150 pages and gave it to the Planning Committee of the Revolutionary Council, chaired by Late Dr. Yadullah Sahabi). The abstract of my paper included my ER prescriptions, as follow,

1- Separation of state and religion. Muslim and non Muslims have equal rights as long as they pay taxes and respect the believers of other faiths.

2- Improving public education at all levels, having schools and universities open at least two shifts, in some fields perhaps three shifts, at the least possible cost if not free for the students.

3- Having Qura'nic studies as part of the curriculum, starting from middle school.

4-Reducing the role of clergies to the minimum and having academic Islamic study courses in natural sciences, sociology, world history etc. Requiring the standard teaching credentials for all those Islamic teachers and preachers and disregarding any especial uniform or dress code that may divided a teacher form a preacher. The latter creating an especial class with especial rights as so called "Rouhani"? 

5-Respecting the existing geographical boarders for Muslim countries, but having a United Army(Shared Defense), United Banking(Shared Economy) and United Public Health( Having free or lowest cost care for all).  Muslim Countries to have a common trade & currency (MCTC) and share the income of their natural resources in their growth and development and universal peace and balance.

For Planing and Development

1- Having a general assembly of experts of Muslim Scientist, in all fields for planning, growth and development.

2- Having a general assembly of the political experts and schools for leadership training, encouraging women to be more active in the administration.

3- Having an assembly with special task for international relations, universal peace, interfaith dialogue, human rights and more importantly exchange of knowledge.

5- Finally preparing a model of peaceful community and helping other nations and neighbors with the spirit of brotherhood PEACE and JUSTICE for all.

These were not dreams or desires, but actual goals with written common plans. I began with Education, Health and Welfare, which was in the area of my specialty, in Iran in 1980, but unfortunately I was forced to leave after near two years of struggle!

وعـلي الله فليـتّوكل الـمومنـون
Believers will have their full trust in Allah.
Hope means hard work on the right path and positive expectation.
Ali Behzadnia, M.D

Monday, August 19, 2013

Part of Dr. Shariati's Prayer in Farsi

www.19.org

This site might contain information that is painful for dogmatic peopleThe greatest secret/prophecy/miracle in historywitnessed by only those with good MINDS and HEARTS
www.19.org
Before putting anything in our mouths we observe the color, sniff its smell. If it looks rotten, or smells bad we do not touch it. If a food passes the eye and nose tests, then our taste buds will be the judge. If a harmful bit fools all those examinations, our stomach come to rescue, it revolts and throws them up. There are many other organs that function as stations for testing, examination, and modification of imported material into our bodies. They ultimately meet our smart and vigilant nano-guards: white cells. Sure, there are many harmful or potentially harmful foods that pass all the way through our digestive system into our blood, such as alcohol and fat.
Nevertheless, without much using our reasoning faculty, we have an innate system that protects our body from harmful substances. Then, it is a mystery how we put information and assertions, especially the most bizarre ones, into our brains without subjecting them to rigorous test of critical thinking.
We should not turn our brains into trashcans of false ideas, holy viruses, unexamined dogmas and superstitions, which usually use Trojan Horses to invade and conquer our castle, that is brain! We should be wise!
This is the home of rational monotheists and peacemakers who promote reformation in understanding and practice of Islam to fight injustice, totalitarianism, superstitions, misogyny, backwardness and ignorance that have condemned the Muslim World for generations. This site, God willing, will serve as a platform to coordinate, communicate and organize our activities towards a change of paradigm in the realm of religion and politics.
Why 19? Well, the answer for this question is a few clicks away.

Sunday, February 3, 2013

Post revolution Persian girls.

دختران بعد از انقلاب :
به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود
پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی
گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم
مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد
و سینه و باسنشان را
حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.
سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادرها پنهان


به دنیا که قدم گذاشتیم، "سیاه"
‌‌ رنگ زنانگی بود
و "زشت" وصف زنانگی
و "اشک" تبلور زنانگی
ما با صدای آهنگران اولین قدمهای موزون زندگی
مان را مردانه برداشتیم
و در فشار مقنعه
های چانه دار، اولین کلماتمان را "مردانه" ادا کردیم
در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور "از جلو...نظام" مردانه ایستادیم
و با شعار "‌مرگ بر..." مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم
اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم
ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،
برای سیر کردن شکممان کار کردیم
با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم
ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم
ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! ...نه ! روی گونه های مادریم
ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم

ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر " نجابت " و " عفت " خوردیم
ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، " محبوب " و "‌معصوم " شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم
ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !
ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای "مردانه حرف زدن " ، " مردانه راه رفتن " و " مردانه کار کردنمان " آفرین گرفتیم
و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !
آتش !
یادش به خیر !
چه شبها که از ترس آویزان شدن از یک تار موی شعله ور در جهنم ، خواب بر کودکیهایمان حرام شد !
چه روزها که از ترس ماشین های کمیته ، نفس زن بودن در گلویمان حبس شد و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم
ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سئوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم
چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم
تا ما هم کلاه سرمان کنیم
تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند
بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم
تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم
لباس های رنگی به تن کنیم
تا حق داشته باشیم کودکی کنیم
ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد
سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد
و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان
ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !

هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر
زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست
و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد
اسطوره زندگی ما اشین سانسور شده زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند
مادرها از پدرها مرد تر شدند

گو گوش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !
وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم
و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم
وقتی ازشوهرمان وحشت کردیم و خجالت کشیدیم از تمام آنچه به زن بودنمان معنا می داد
وقتی برای خوابیدن کنار شوهرمان هم از خدا طلب مغفرت کردیم و گمان کردیم به هویتمان توهین میکند !
وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم
صاعقه خشکمان کرد

ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن
به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم
کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است
و شهوتشان تشنه
ما باختیم
روزهای عشقبازیمان را باختیم
طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند
خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهرها کتک خوردیم
خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند

ما خسته ایم
و با تمام خستگیمان
حالا
در آستانه سی سالگی
به دنبال شعله خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان
دماغ عمل میکنیم
ایمپلنت می کاریم
پروتز میکنیم
کلاس رقص می رویم
تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم
تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان
و هنوووووووووووووز گیجیم که
چطور هم آشپز خوبی باشیم
هم خانه دار خوبی
هم مادر نمونه
هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند
هم به جامعه خدمت کنیم
هم فرزند تربیت کنیم
هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان
و ما
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم
مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس 6 سالگیمان با مقنعه چانه دار توی مهد کودک !
گاهی افسوس می خوریم
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم
و به زن بودنمان می بالیم.