Sunday, June 12, 2011

In Memory of Ezzat and Haleh by Dr. Soroush

در غم ما روزها بی‌گاه شد، عبدالکريم سروش
بـياد ســحـابي ها
اين نيک‌خواهان و دردمندان که عمری دل در گرو مذهب و مليت داشته‌اند، و هر دو را با هم می‌خواسته‌اند، از يک سو راهی به آسمان جسته‌اند و در سايه‌ی نگاه نوازشگر خداوند، معنا و باطنی برای حيات خاکی طلب کرده‌اند، و به اقتفاء رسول مکرم، به تتميم مکارم اخلاقی کوشيده‌اند، و از سوی ديگر آسايش دو گيتی را در مروّت با دوستان و مدارا با دشمنان ديده‌اند و به حکومت فرادينی فتوا داده و فراخوانده‌اند، و بر قرائت رسمی از دين خط بطلان و پايان نهاده‌اند
به نام خدا

عزيزی به خواب رفت، هاله ای در سحاب رفت وسايه ای با آفتاب رفت.
"گر سنگ ازين حديث بنالد عجب مدار" ، "کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران".
يکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت . چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و مير اجلّ را با خود می برد؟
شربت مرگ مر آن پاکيزه جانان را گوارا باد که پا ک وچالاک رفتند واکنون در اقليم هشتم ، در ارض ملکوت و در سايه رحمت حقّ، آرميده اند و به ما محبوسان سجن طبيعت و مجروحان جورولايت ندا ميدهند که "يا ليت قومی يعلمون بما غفرلی ربّی وجعلنی من المکرمين".
هرگاه يکی از اين مجاهدان عاشق و پارسا در می گذرد حس می کنم بارما سنگين تر و کار ما سهمگين تر می شود. با خود زمزمه می کنم " که خود آسان بشد وکار مرا مشکل کرد". در اين دوران پر تلاطم که " ز منجنيق فلک سنگ فتنه می بارد " ، آنان که بايد نگاهبان روح و معنا و آموزگار زهد و تقوا باشند، خود چنان جسمانی و دنيوی شده اند، و چنان گلوی نجابت را به تيغ شرارت بريده اند، و جهل را بجای علم، وجن را بجای انس نشانده اند و ريا را حلال و نظر را حرام کرده اند ، و چنان چاه های نفت راتهی و چاه جمکران را پر کرده اند، و چشم ها را به نم و دل ها را به غم نشانده اند،وقرآن را دام تزوير وشريعت را دکان معيشت کرده اند، وخاک دنائت درچشم مروّت زده اند و آب دهان بر روی بصيرت افکنده اند، وچنان جان را ارزان ونان را گران کرده اند، و حرمت قضا و انتخاب و قانون را برده اند ، و جاهلان را تکريم و عاقلان را تحقير کرده اند ،و بر دهان آزادی پوزه بند زده اند و کام عدالت را تلخ کرده اند، و قتل و تجاوز وجعل وتقلب راسکه رايج و روان کرده اند، و... که دست ودهان دردمندان و درمانگران رااز شرم بسته اند وجان وروانشان را خسته اند.
اين نيکخواهان ودرد مندان که عمری دل در گرو مذهب ومليت داشته اند ،وهردو را باهم می‌خواسته اند ،از يکسو راهی به آسمان جسته اند و در سايه نگاه نوازشگر خداوند ، معنا و باطنی برای حيات خاکی طلب کرده اند، و به اقتفاء رسول مکرم ، به تتميم مکارم اخلاقی کوشيده اند، واز سوی ديگر آسايش دوگيتی را در مروّت با دوستان و مدارابا دشمنان ديده اند و به حکومت فرا دينی فتوا داده و فرا خوانده اند، و بر قراءت رسمی از دين خط بطلان و پايان نهاده اند،وپنجه در پنجه استبداد واستعمار افکنده اند وبر استقلال وطن وآزادی هموطنان پا فشرده اند و درين راه جفا و جور جماعت جاهلان را به جان خريده اند و در نبرد با ناراستی ها سپر نينداخته اند ، و عزّت فقر وقناعت را به خواری حرام خواری از خورجين ژنده ولايت نيا لوده اند، و بر در ارباب بی مروت دنيا به دريوزه نرفته اند، وخلوت دل را از صحبت اغيار پيراسته اند، و در انتظار ظفر، صبورانه خطر کرده اند ، و خسته ازخنجر خزان ،خنده خرّم بهار را نویَد داده اند،اينک اينان بکدام دليری از معشوق زيبا روی خود سخن بگويند ، که می بينند مشتی سفله و سفيه ، ديوی را به سودای زر و به سرخاب تزوير بزک کرده اند و حلّه حورو پری پوشانده اند، و بنام مليت و مسلمانی می فروشند

پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن
بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبی ست

ايرانيان وپارسيان بسی بختيار بودند که
آفتاب عنايت خداوندی و سحاب رحمت مصطفوی بر آنان سایه عزت افکند تا به شرف اسلام مشرّف شدند وردای ايمان بر تن کردند و جرعۀ معرفت از جام رسالت محمّد نوشيدند و کتاب و حکمت او را عزيز داشتند و در فهم و تفسير آن به جان کوشيدندواسلام را ايرانی وايران را اسلامی کردند و چراغ فرهنگ فروخفتۀ خود را به مدد آن فروغی نو بخشيدند و با شکفتنی شگفت، هويتی و حقيقتی و جانی و جانانی تازه يافتند.
حاملان و خادمان و بانيان اين فرهنگ پر فروغ نو آئين ، نه چندان اند که نامشان به حصر و احصا در آيد وآسمان علم و ادب ايران از فقيهان وشاعران و عالمان و عارفان و فيلسوفان و متکلّمان ومتفکّران و هنرمندان مسلمان ، چنان پر ستاره است ، که با خورشيد روشن پهلو می زند.
دريغا ودردا که واليان جائر جمهوری اسلامی ، امانت داران و وارثان لايقی برای اين ميراث مفخّم نبودند. حريصانه و گدا طبعانه ، براين خوان يغما نشستند وسفيهانه مستی کردند وخم شکستند. هر چه در خزانۀ اسلام وايران ، به هزاره يی جمع آمده بود به دهه يی مصرف ومستهلک کردند. دست تطاول در مقدّسات گشودند و چوب چپاول بر افتخارات زدند.
نه فقط علی ومحمّد وحسين و زينب را خرج هوس های حقير و افکار فقير خود کردند ، که فردوسی و طبری و فارابی و بوعلی و سهروردی ومولوی وحافظ وصدرالدين شيرازی را نيز در مسلخ منافع خود سر بريدند. و از فرهنگی فربه و فاخر ، جثه ای عليل و عاجز بر جای نهادند که نه بازوی رنجورش دست کسی را تواند گرفت نه رخسار کريهش دل کسی را تواند برد. و آنگاه از جوانان حقيقت جو و جسارت خو ، گله سر دادند که چرا از جور ولايت و ولايت جور می گريزند، وچرا کرامت تراشی ها و خارق عادت بافی ها وگندم نمايی وجو فروشی هايشان را به جوی بر نمی گيرند، و متاع بی مشتری شان را به پشيزی نمی خرند.
امروز قم مرکز رسمی خرافه پروری و سفاهت گستری حکومت شده است. ياوه يی نيست که بر منبر ها گفته نشود و خرافه يی نيست که در قم ساخته و صادر نگردد. و قساوت وشرارتی نيست که در آنجا توجيه وتجويز نيابد. ولیّ جائر جمهوری ( که بی گمان نا مش در زمره جباران بی رحم تاريخ رقم خواهد خورد ) می پندارد که با جمعی شاعر کم شعور ومداح منقبت خوان مجيز گو و مشتی واعظ مدعی و متوهّم ، می تواند کرسی نظريه پردازی و فرهنگ سازی داير کند و به جنگ با " تهاجم فرهنگی " برود!
امروز ابليس هم از آنچه پليس در ايران ميکند بيزارست وظلم هم از آنچه در محکمه ها و محبس های جمهوری اسلامی می گذرد شرمگين است. مظلومان آينده تاريخ بر روحانيان خفته امروز نخواهند بخشيد که به استبداد دينی خوش آمد گفتند ومنافع خودرا بر مصالح خلق مقدم داشتند وبانگی به اعتراض و انکار بر نياوردند.
بار خدايا از روزی که آستان ولايت تو را بوسيديم و با ر سنگين امانت تو را بر دوش گرفتيم ، و" ازهمه باز آمديم و با تو نشستيم " ،غمخوار ايمان و حريت شديم وانسان راکه برصورت خويش آفريده يی سزاوار حرمت وکرامت بيکران يافتيم.
می بينيم که رهزنان در کمين نشسته اند و بنام تو راه سعادت و راحت خلقان را بسته اند. نيکان را يا به گورستان فرستاده اند يا بزندان. و مملکت را يا به جنّيان سپرده اند يا به جادوگران. افول اختر مروّت و غروب خورشيد عدالت را می نگريم و آئين نازنينت را می بينيم که پيام آور خشم وخشونت و جنگ و نفرت شده است.
معاويه ها را می بينيم که چنگ و دندان در خون يکديگر فرو برده اند و بر سر طعمه رياست ، تهيگاه خود را می درند. کشور ايران را می نگريم که چون کشتی بی لنگر کژ مژ می شود ونا خدايش گويی خدا را از ياد برده است. با اينهمه،نوميدی را گردن زده ايم که : از ازل تا به ابد فرصت درويشان است.
بار خدايا ، صالحان و آزاديخواهان را چندان فرصت وکاميابی ده تا دست به کاری زنند که غصّه سرآيد و ديو بيرون رود و فرشته درآيد. توفانهای تند توحش، چراغهای کوچک مقاومت را کشته و شکسته اند. مگذار مشعل های بزرگ بميرند ، مبادا ظلمت استبداد جاودانه شود.اينک که برق غيرت درخشيده و سحاب عزّت را سوخته، ابری و بارانی ديگر بفرست تا پليدی وشومی جهل وفقرو ا ستبداد را بشويدوگلزارآزادی واگاهی را آبياری کند.
ای فروزنده ماه و مهر، شب تيره ستم کشان را سحر کن، و خواب شب پرستان راجاودانه گردان
آنکه خوابش بهترازبيداری است آنچنان بد زنـدگانی، مرده به.
نسيم جان بخش رحمت تو سرمایه سعادت ماست.
بار خدايا، عزت الله سحابی وهاله سحابی را به گلزار رضوان راه ده وآنان را در زمره صديقان و قديسان بنشان،وبر افتادن بيخ استبداد را که آرزوی همه عمرشان بود تحقق بخش،وايرانيان را از چنگ سفيهان وسفلگان برهان واز دروغ وخشکسالی ودشمن مصون دار ورحمت ومحبت عام خودرا بر همگان بگستر.
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبّت او
بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب ندا داد که عام است فيض رحمت اوعبدالکريم سروش
خردادماه ۱۳۹۰

Saturday, March 12, 2011

Repentance توبه

نوشته ای کوتاه ازشهادتنامه مکتوب تاریخ.
تـــــوبـــــه
از چه میگویی ولایت داری ازرحمان پاک
توکه هیـچ بویی نبردی ازخـــدای رحمنا ک
مــردم نیکوسرشت وخــوش تبــار این دیــار
تکیه بر دینی که میگفتی نمودند،آدم بی اعتبار
گفتی ازآزادی وجمهوری وگفتارمـردان خدا
دیده ای خود را درآیینه، تو ای قهـر از خدا؟
نزل میزان جزبه رحمت ازسوی یزدان نبود
تو ولـّی نافقیــه، گفتی که تفســیر این نبــود
تو چگونه خوانده ای درسی ز ارحم راحمین
گه کنی فسق و فجور و گه دهی فـتوای دین
یک شبی تا که شنودی صوتی ازفرزند حق
بیقرار و بی سبب تیغی کشیدی سـوی حــق
تیرناحقت چنان رفت ازمیان، تا سقف رب
کو به بهتی بی سبق، گشت ازخدایش درعجب
این که آمد تیری از پایین به بالا بهر چیـست؟
ای عجب گرعدل مابالاست، پس اين تیرچیست؟
تیره وروشن(۱) کشی، گویی که هست اذن اله
هيــچ ناداني چوتو،تیـرش نرفت سـوی خــدا

چــون تـو ضحـّـاکی چــنیـن جــــّلاد ودد
كي بديدست چرخ گردون اینچنین دیوانه دد
ميزنند ماران دوشـت، زخم زهرآگین وسخت
درخودی ماندیّ وغیرخود،همه کافـرشدست؟
ازشــفیـع واز نبـّی و از وصـّی و از ولــّی
بس تورامانده شقاوت، ای سخیف وای شقی
کـرده ای توسالها، دریـوزگی ازنفس خــویش
گاه آن است برکشی، تیغ وزنی برهستِ خویش
نفس سرکـش ،سرکشت کرده امیـر مؤمنان!
ازبرای عافیت، تیغ بردار و دمل را بترکان
این دمـل دریـای چـرکین فسـاد دینـی است
شرک وکـفر وکذب، لاجـرم بی دینی است
رو سـوی رحمـان پاک وایـزد توبــــه پذیــر
برخلاف نایبش!او رحم دارد میكند توبه، پذیر(۲

گلشن راز— نوزدهم اسفند هزاروسیصدوهشتادونه
(۱)روزوشب
(۲)توبه مي پذيرد

Monday, March 7, 2011

‌Letter to Hashemi Rafsanjani, نامه به هاشمي رفسنجاني

بسم الله الرﱢحمن الرﱢحیم
هیهات من الذﱢله
آقای اکبر هاشمی رفسنجانی
شما شخصیت سیاست روز، توانمند وآگاه دوران سازندگی را، با انهمه آرزوهائي كه براي آباداني ايران داشتيد و... .. دلم نمیخواهد خواری و ذلت شما بیش از این باشد.
با فائزه شما در سالهایی، آشنایی از نزدیک اما کوتاه داشتم و از اینکه او را چون پدر زیرک میدیدم، تحسین میکردم ... لیکن چون سیاست با قاموس ذهن فرهنگی من نمی¬آمیخت عمر دوستی کوتاه بود....

امروز که به صدایی و ندایی فرزندان شما تخطئه میشوند ،علما و فضلا و دنیا را ملامت میکنید که سکوت کرده اند...ولی سی واندی سال هفتاد میلیون ایرانی را که با دیانتش، با فرهنگ و زبان مادریش در اوج ناجوانمردی به حقارت و ذلت کشیده شد، ندیدید و صداهارا خفه کردید و سپس هم گوشت به دست گربه سپردید...
آقای هاشمی رفسنجاني، زود دیر می شود! و تاریخ ننگها و جنگها را پر رنگتر می نگارد. عمامه از سر بگیرید و ردا از تن برکنید، بربام خانه¬تان روید و یک ”الله اکبرﱢ بانگ برآرید تا شاید این شخصیت لگد خورده از دوستان و یاران انقلابتان بر سردارِ حق تطهیر یابد. بادا که در مسلخ خونین کنونی ردّی از”حـر“ بگیرید...
به خدا هیچ نیارزد ردای پرسودای ریاست و روحانیت به سیلی گزنده تاریخ و مـّلت.
زمان آموزگار صادقی است.» کتاب زنگار گرفته از بوی متعفن نظام جمهوری اسلامی نظام بی دینی، بی عدالتی، اسلام ستیزی و مسلم کشی را که به ملت، با ذلت خوراندید شایسته است - پایان - بنویسید. حتی اگر کرسی ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و یا خبرگان رهبری را امروز فرمایشی و فرسایشی دارید به پشت بام خانه که کرسی «حی علی الفلاح » است بروید و حکم خلعیت، از خلفای هزار بدتر از بنی امیه را، سردهید که مرگ با عزت برتر از زندگی با خفت است.
یاران شهدآور سفره دیروز و زهرآور سفره امروزتان با مصلحت اندیشی های بی مسئولانه و قدرت پرست شما، کرامت و صلابت جوانان مسلم و آزادیخواه را بیشرمانه و وقیحانه در خیابانها، در خانه های شخصی و در زندانها به کثیفترین شکل ممکن آلودند وآزردند وکشتند و شما دست خونین به ردای سفید کشیدی و سر به زیر برف بردی.
«گویند رندی به راه، مرداب و گندابی دید که شخصی در آن غوطه خورده و دست و پا میزد. الواری بیافت و به گنداب زد. با زحمت او را بیرون کشید. مرد متعرض شد که چرا مرا بیرون کشیدی؟ رند گفت: آخر داشتی در منجلاب خفـّه می شدی. وی گفت: نه؛ من داشتم زندگی می کردم.»!
خیز و از این خانه - شو و ز پی جانانه شو زین ستم و زین جفا - رو سوی جانانه شو
دیروزخانم محتشمی پور هم دستگیرشد و شما بهتراز دیگران این زن وشوهر خدمتکارو صادق را میشناسید.
در عجبند این ملـّت؛ که مالباخته به جاي دزد، شاکی به جای متشاکی، مقتول به جای قاتل و مظلوم به جای ظالم به قاضی و محکمه برده می شود!!

آقای هاشمی:
شما در قبال تک تک محتشمی پورها ،تاجزاده ها،صابرها، مختاریها، اهل قلمها ،نواندیشها، آزادی خواهان و... مسئولید. چون امروز بر کرسی اي تکیه دارید که با بیش از سی سال سوء استفاده، حالا میتوانید استفاده اي به مردم ظلم کشیده برسانید. محتشمی پور هم میتوانست از تمام پتانسیلهای موجود ، کاخ و نان و نام بسازد، اما استغنای روح و وجدان بیدار و خداباورش، حرص و آز در او نیافرید، تا به قیمت ظلم و ستیزه با دینداران حقیقی – مردم، پرداخته شود. پس با ندای ندا و ژاله و هزاران ندای دیگر هم ندا شد. او و آنها که به ناحق به خاک و خون کشیده شدند، به تهمت و افترا بسته شدند و شیرانی که به مسلخ کافران از خدا بی خبر رانده شده تا زیر شکنجه و تجاوز ددمنشان اقرار کنند؛ خرگوشند! در نهرها و رودخانه ها جاری و ساری شده و هستند وخواهند بود. اما بسیارند کسانی که به منجلاب و گنداب خو می کنند به گمان زندگی.
بهار فصل رویش و رستن و تازه شدن است. برخیزید و ردا بیندازید و به جرگه حق ستانان از حق ستیزان درآویزید که؛ سراینده داستان گر بمرد داستانش زنده تر اوراق خورد
«الهی آن ده که سزاوار خداوندی توست و نه شایسته بندگی من.» علي(ع) گلشن راز- یازده اسفند ١٣٨٩

Friday, March 4, 2011

آي آزادي O' Freedom

آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه با لهجه ای غریب و فرهنگی عربی و چشمهایی سرد وترسناک نیا. برای مان از مرگ نگو. به گورستان نرو ، گورستان پایان است ، نباید آغاز باشد. این بار توی دهان هیچ کس نزن، وعده ی توخالی نده، نفت را بر سر سفره ها نیار، نان مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار. از آب و برق مجانی نگو. از تلاش انسانی بگو، از سازندگی و آبادانی بگو.از تعهد کور نگو ، از تخصص و دانش و شور بگو.
آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا .با چادر سیاه و تهجر و ریش نیا، با مارش نظامی و جنگ نیا ، با آواز و موسیقی و رنگ بیا.با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا، با گل و بوسه و کتاب بیا. از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو. برایمان از زندگی بگو، از پنجره های باز بگو، دلهای ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی و عشق آشنایمان کن. به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت.به ما شان انسان بودن را بیاموز، به خدا ” خود” خواهیم رسید.
آی آزادی ، اگر به سر زمین من رسیدی ، بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار ، مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم. با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری! بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسئولیت است . به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم. ای نادیده ترین !اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم ..
هان !آی آزادی ، اگر به سرزمین ما آمدی ، با آگاهی بیا . تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم ،تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند ، تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم. آخر می دانی ؟ بهای قدمهای تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است.بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست .پس این بار با آگاهی بیا.
با آگاهی. با آگاهی

Thursday, February 24, 2011

I swear there is no God، بخـدا قـسـم خـدا نيست

« خدا نیست ، بخدا قسم خدا نیست ، نیست... »
اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه ، قانع و متواضع ، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست. پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت ، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که : یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز نا قابل (!) میخواستند : یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش ( عبدالکریم سروش ) « مردکی » است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و....
وحوش ولایت گمان می برند که « حلقه ضعیف زنجیر » را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهند و پاداش فراوان میبرند ، و چون مناعت و مقاومت حامد ، پنجه قساوت شان را شکست ، برای شکستن کامل او دست به کار شدند ، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند ( کمترینش آنکه یک شب تا صبح ، برهنه در سرد خانه یی ، او را لرزاندند و ترساندند و...)
و عاقبت با حالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه ، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است ، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.
قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم « خدا از آنان نگذرد ». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که « آقای دکتر اسم خدا را نبرید ، خدا نیست ، نیست ، نیست...». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟

خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار ، به نام خدا ، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟... می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد ، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.
گویی مرا به چالش می کشید ، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند ، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند ، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود : خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را ، مرگ را، بی پناهی را ، شکنجه را ، تزویر دینی را ، قساوت بی امان را ، شر عریان را ، سبعیت بی مرز انسان را ، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود.
او بدریا رفت و مرغابی نبود - گشت غرقه ، دستگیرش ای ودود.
من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که « بسا کسا که به روز تو آرزومند است ». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. « نجوت من القوم الظالمین ». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. « جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش ». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت ، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری ، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه ، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن « حجت شرعی » دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند ، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد ، شهید پرور نباشد ، نفاق پرور نباشد ، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن ، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.
گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست. صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندیدفراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو « چو خشخاشی بود بر روی دریا ، سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن. این حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل و تجاوز و تطاول و چپاول وغارت و جنایت و مصادره و اعدام و رای دزدی وشهید دزدی و........کرده اند؟ مگر مادران داغدار و پدران سوگوار و فرزندان یتیم و همسران بی جفت و زندانیان زخم دیده و خاندانهای فرو پاشیده کم بوده اند؟ به آنان بیندیش و بر آنان رحمت آور. و با رسول علیه السلام بخوان که : خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش. از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم :
آسوده خاطرم که تـو در خاطر منی گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفـّق شوند جهانی به دشمنی
بار خدایا! عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسي و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. « منت پذیر غمزه خنجر گذار » تواند. اما عاقلان چطور؟ با ناخرسندی آنان چه می کنی؟ مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟ استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار. عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت می خواهند.
میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند « که بلای دوست تطهیر شماست ». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که
گر جمله کائنات کافر گردند بر دامن کبریات ننشیند گرد
چون
کفر و دین هردو دررهت پویان وحــده لاشـریک له گــویانو گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.
حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و « دیدار می نمایی و پرهیز می کنی » که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی... و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.
می بینی که از « منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد » و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو « بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران » کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که « حافظ » قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟
بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.
بار خدایا، از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین بفرستم.
خداوندا به احسانت، به حـّق نور تابانت مگیر،آشفته می گویم، که جان بی تو پریشان است
تومستان رانمیگیری، پریشان را نمیگیری خنک آن را که میگیری، که جانم مست ایشان استوگر گیری وراندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟ که عاشق هر طرف این جا، بیابان در بیابان استعبدالکریم سروش اسفند ، 1389 ربیع الاول

Wednesday, December 29, 2010

Ashura, Dr. A.K. Soroush

عاشورا، اسطوره هویت عبدالکریم سروش
دکتر سروش معتقد است "امام حسینی که قیامش اجازه می دهد تا مسلمانان علیه حکومت های موجود قیام کنند، به درد حکومت فعلی نمی خورد و از دید آنها نباید چنین امام حسینی را معرفی کرد. این تفسیر به درد زمان شاه می خورد. این حکومت بنا به مبانی و مواضع فقهی اش می گوید مجازات قیام علیه حکومت، مرگ است. حتی انتقاد نیز جایز نیست و مجازاتش زندان و حتی خیلی چیزهای بدتر از زندان است بنابراین منطقی است که عزاداری ها پس برود و به منطق سنتی نزدیک شود. لذا امام حسینی که اکنون باید ترویج شود، همان امام حسینی است که گریه بر او ثواب دارد و باعث شفاعت در روز جزا می گردد."
در روز چهارشنبه مورخ ٢۴ آذر مصادف با شب عاشورا در شهر راکویل ایالت مریلند دکتر عبدالکریم سروش، پیرامون "عقلانیت و شهادت" ، سخنرانی کرد. وی ابتدا اشاره ای گذرا داشت به تداوم سنت گرامیداشت حادثه عظیم و جان سوز کربلا و تلاش جان های شیفته ای که در پیوند با یکی از بزرگترین روح های جهان پرواز کرده اند و از آموزه های امام حسین برای ساماندهی زندگی شان استفاده کرده اند.
وی هدف اصلی از برنامه های پاسداشت امام حسین را "در انداختن طرحی جدید برای دریافت الهام از درس های عاشورا "معرفی کرد .سپس بر اساس منابع تاریخی و موارد مستند واقعه عاشورا و حرکت امام حسین را تشریح نمود که با هدف حفظ اصول خود و ممانعت از بیعت با یزید مدینه را به سمت مقصد نا معلومی ترک کردند. بعد به دلیل احساس نا امنی از فتنه گری تروریست های اعزامی از شام و ضرورت پیدا کردن جایی برای نجات جان خود و اطرافیان به دنبال محل امنی می گشتند ، که خیل زیاد دعوتنامه های اهالی کوفه رسید و ایشان عزم نمودند تا به کوفه بروند. در میانه راه حر بن یزید ریاحی پیشقراول سپاه یزید راه را بر ایشان بست. یزید که نتوانسته بود آن امام همام را در مدینه و مکه گرفتار سازد. از حضور امام حسین در محل دور افتاده کربلا استفاده کرد تا بر خلاف توصیه پدرش مبنی بر پرهیز از رویارویی با امام حسین، تکلیف ایشان را یکسره کند.
وی سپس با رویکرد تاریخی به بازخوانی انتقادی قرائت های مختلف در باب فلسفه حادثه عظیم و جان سوز عاشورا پرداخت.
به باور دکتر سروش، امام حسین این روح پاک برای کشته شدن و قیام به سمت کربلا حرکت نکرد، بلکه برای رهایی از مخمصه بیعت با یزید، عزم آن سفر دوران ساز را کرد و بیشتر بنای امر به معروف و نهی از منکر داشت. امتناع او از بیعت با یزید ریشه در سرشت خاص امام حسین داشت که با مشرب برادرش متفاوت بود. " وی همانگونه که موافق رویه صلح جویانه برادرش در مواجهه با معاویه نبود و گفته اند در این خصوص اختلافی هم بین دو برادر پیش آمد، نمی پسندید تا خلف وعده و نقض عهد معاویه در موروثی کردن خلافت و نصب فردی بی تجربه و نا لایق چون پسرش یزید بر این مقام را بپذیرد. از این رو دیگر پیمان بستن با خاندان معاویه را روا ندانست چون تجربه کرده بود که آنها در پیمان شکنی سابقه دارند."
این روشنفکر دینی تاکید کرد که"ما نمی دانیم که در ذهن امام حسین چه می گذشت ، اما بسیار نا محتمل است که می خواست با یزید درآویزد یا چنان که گفته اند می خواست حکومت اسلامی تشکیل دهد . اما این را می دانیم که یزید را نمی پسندید و حاضر نبود ماجرای صلح وبیعت برادرش با معاویه این بار با یزید تکرار شود. از خلال کلمات امام حسین معلوم می گردد که در منش او پذیرش صلح جایی نداشت."
دکتر سروش در فراز دیگر سخنانش تحلیل های موجود از کربلا را نقد کرد و بیان نمود دلایل اصلی که باعث شد امام حسین حرکتش را آغاز کند عبارت بودند از فضای رعب آور امنیتی ، سازش ناپذیری با یزید و جستجو به دنبال جای امن . به باور ایشان"هیچ سند معتبری وجود ندارد که هدف امام حسین قیام و انقلاب بوده است . این واژه ها ترمولوژی زمانه ما هستند و ابدا ارتباطی با انگیزه امام حسین ندارند."
وی افزود " واقعه عاشورا بزرگ شده است چرا که شیعیان حاجت داشتند از این واقعه یک اسطوره بسازند و با پیوند زدن خود به این اسطوره هم هویت کسب نمایند ، هم ابراز مظلومیت کنند و هم از مخالفان خود هویت ستانی کنند. سخن این نیست که شیعیان سخن گزافی گفته اند و یا از محدوده مجاز خارج شده اند. بلکه منظور من این است که آنها از عاشورا برای ساختن و احراز هویت استفاده کردند. به گمان من این راه را ائمه اطهار ابداع کردند و به پیروانشان آموختند و آنها هم خوب این درس را یاد گرفتند. برای اینکه موضوع روشن شود اشاره به تاریخ اسلام پس از پیامبر آموزنده است. خلفایی به لحاظ تاریخی بر منصب جانشینی پیامبر نشستند .صرف نظر از آنکه ما آنها را بپسندیم یا نپسندیم ، سه تن از چهار تن خلفای راشدین کشته شدند. از این سه قتل تنها شیعیان شهادت علی (ع) را بزرگ کرده و عزاداری می کنند اما اهل سنت برای عمر و عثمان عزاداری نمی کنند. قتل آنها را در تاریخ ثبت کرده اند. اما آنها سنت عزاداری ندارند. واکنشی که شیعیان در برابر حوادث تاریخی نشان داده اند حکایت می کند که آنان در پی کسب هویت بوده ا ند و می خواسته اند با وصل کردن خودشان به این حوادث فجیع تاریخی هم کسب هویت کنند و هم به دیگر طایفه های اسلامی، اهل سنت و جماعت توضیح دهند که چه ستمهایی بر این طایفه محدود و تحت تضییقات گوناگون رفته و می رود . البته سرانجام این روش جواب داد و فقط درانقلاب اسلامی به نتیجه رسید. یعنی این آب ها و گریه ها پشت سد تاریخ جمع شد. آب فراوانی پدید آورد و وقتی سد گسسخته شد،سیل آمد و سلسله پهلوی را برد. از ماجرای عاشورا فقط در انقلاب اسلامی استفاده شد. حتی صفویان وقتی در روی کار آمدند و قدرت سیاسی را تصرف کردند از عاشورا استفاده ننودند. فقط بعد ها در مقابله با ترکان عثمانی ملیت ایرانی رابه هویت شیعی گره زدند و سد متین و استواری در برابر ترکان عثمانی ایجاد کردند. آنها از تولی، تبری، عاشورا،کربلا، مهدویت، امام زمان استفاده کردند. درست مانند آنچه امروز حکومت ایران استفاده می کند . روایت های زیادی جعل شد که سلطنت شاه اسماعیل صفوی متصل به ظهور امام زمان خواهد شد. "
دکنرسروش در ادامه توضیح داد "اگرچه جنایت و قساوت کم نظیری در کربلا رخ داد ،اما تاریخ اسلام حوادث تلخ تری را تجربه کرده است. سپاه یزید برای دستگیری عبدالله ابن زبیر و سرکوب وی شهر های مقدس مدینه و مکه را آماج سنگ اندازی ها، تخریب ها و کشت و کشتار گسترده ای قرار داد. بسیار روزهای سخت و تلخی بر مسلمانان گذشت. اما این ماجرا اهمیت عاشورا را پیدا نکرد برای اینکه اهل سنت عزاداری برای آنها نکردند و به دنبال هویت سازی نرفتند."
سروش سپس به نقد دیدگاه دکترعلی شریعتی پرداخت که بر اساس گفتمان و پارادایم زمانه به بازسازی واقعه عاشورا و استفاده از آن در جهت دمیدن روح انقلابی در شیعه پرداخت. "امام حسین در بین ائمه اطهار یک استثنا بود اما شریعتی این استثنا را به قاعده تبدیل کرد و با مخدر خواندن تفسیر سنت گرا از عاشورا ، جنبه خون و مبارزه در آن را پر رنگ کرد. او تصویری ازامام حسین (ع) و زینب سلام الله علیها را بازسازی کرد که به معنای دقیق کلمه، آنها انقلابی قرن بیستم بودند و قیام کرده بودند تا با ریختن خون شان حکومت بی تدبیر یزید را رسوا کنند. روحانیت اگرچه با شریعتی میانه ای نداشت اما به خوبی از این تحلیل او استفاده کرد. روحانیت طرفدار انقلاب بر بستری که شریعتی آماده کرده بود ، تفسیری از عاشورا را تبلیغ کرد که مستلزم مبارزه با ظلم و شهادت بود. این تفسیر از اساس متفاوت و متعارض با تفسیری بود که روحانیت پیش از آن از عاشورا می کرد. هیچ فقیه وعالمی تکریم نهضت امام حسین را به عنوان مجوزی برای مبارزه علیه حکومت مستقر ندانسته بود. چنین حرفی در هیچ کتاب فقهی مشاهده نمی شود. حتی امامان بعد از امام حسین نیز چنین استفاده ای از عاشورا نکردند. نگرش غالب در روحانیت اشک ریختن بر مصیبت امام حسین با هدف ایجاد صفای باطن بود. تا ضمن برقراری ارتباط روحی ، آن هویت شیعی تداوم یابد. آنها می گفتند ما حسینی هستیم یعنی تاریخ ما با آن شجاعت و حماسه شروع می شود ولی هویت سنی ها با آن شقاوت آغاز می شود چون حاضر نیستند یزید را لعن کنند."دکتر سروش تاکید کردند که امروزه ذهنیت های جدید از عاشورا چنان پر رنگ است که بسیار سخت است تا از ورای آن حتی بتوان به تاریخ پنجاه سال پیش عزاداری ها نظر کرد.
این رویکرد تازه فقط برای قبل از پیروزی قابل استفاده بود. کسانی که سن شان اقتضا می کند می دانند مناقب و عزاداری ها پیش از حسینه ارشاد و انقلاب اسلامی چگونه از اساس متفاوت با الان بود .البته من پیش بینی می کنم که دوباره عزاداری ها به آن سمت یعنی دوران عزاداری سنتی خواهد رفت. با توجه به روند موجود راهی غیر از این وجود ندارد. «امام حسین انقلابی» دیگر به درد حکومت نمی خورد. از نگاه حاکمان کنونی پذیرفته نیست تا علیه حکومت انقلاب کرد. امام حسینی که قیامش اجازه می دهد تا مسلمانان علیه حکومت های موجود قیام کنند،به درد حکومت فعلی نمی خورد و از دید آنان نباید چنین امام حسینی را معرفی کرد. این تفسیر به درد زمان شاه می خورد. این حکومت بنا به مبانی و مواضع فقهی اش می گوید مجازات قیام علیه حکومت، مرگ است. حتی انتقاد نیز جایز نیست و مجازاتش زندان و حتی خیلی چیزهای بدتر از زندان است بنابراین منطقی است که عزاداری ها پس برود و به منطق سنتی نزدیک شود. لذا امام حسینی که اکنون باید ترویج شود، همان امام حسینی است که گریه بر او ثواب دارد و باعث شفاعت در روز جزا می گردد. او همان امام حسینی است که تاریخ ما را ساخته است. با اتصال به اوهویت تداوم می یابد . الان وضع بگونه ای شده است در محرمی که در آن بسر می بریم دو طرف، هم حکومت و هم مخالفان در جنبش سبز هر یک دیگری را متهم به یزیدی بودن می کنند. یعنی یک اسطوره و قصه به دست دو گروه از شیعه افتاده است و این دو تا مجبورند بگویند ما حسینی هستیم و می بینید به طور کلی منطق واقعه گم شده است یعنی معلوم نیست که باید چه کار کرد. فقهای ما هم پاک برگشتند به گذشته خودشان. من یادم می آید روزی که آقای خمینی به ایران برگشتند. در ملاقات با جمعی از نویسندگان که خبر آن از تلوزیون پخش شد به صراحت گفتند مخالفت با جمهوری اسلامی با شدت عمل مواجه می شود و با آنها اتمام حجت کردند .وقتی این حرف با نویسندگان بیان می شد. انتقاد را هم در بر می گرفت. بنابراین امام حسین شورشی، عصیانگر و انقلابی به کار فقهای ما نمی آید کما اینکه هیچوقت هم نمی آمده است و همواره هم کوشیده اند تا توضیح بدهند که از این شیوه استفاده نکنید. بی جهت نیست که برخی از فقهای اهل سنت چون ابوبکر این عربی که با ابن عربی معروف تفاوت دارد،گفته است حسین به شمشیر جدش کشته شد. یعنی فقها یک فتوی دادند که مجازات قیام علیه حکومت اسلامی مرگ است. یزید دقیقا به این فتوی متوسل شد و امام حسین را شهید کرد. البته حقیقت ماجرا این بود که امام حسین قیام نکرد بلکه یزید فرصت را غنیمت شمرد تا یک دشمن مسلم را از بین ببرد که با پای خودش به قتلگاه آمده بود .
دکتر سروش پس از توصیف قرائت فقهی و انقلابی بیان کرد که سخن مرحوم آقای مطهری در خصوص امام حسین را بیشتر می پسندم که معتقد بود هدف امام حسین امر به معروف و نهی از منکر بود. به بدی ها و زشتی ها اعتراض می کرد و تن به تسلیم در برابر فرامین یزید نمی داد . اما یزید همین حداقل را هم تحمل نکرد و کار به درگیری کشیده شد که در واقع از بی تدبیری یزید سرچشمه می گرفت ."
ایشان سپس به ذکر نظر مثبت مولانا به امام حسین پرداخت که در مقام یک سنی مسلک ، شهادت طلبی،از جان گذشتگی ، عاشقی ، تعلق نداشتن به دنیا، شخصیت و سبکی روح او را می پسندید و تجلیل می کرد. بنابراین وقتی از این زاویه می نگریست بر واقعه عاشورا ، گریه نمی کرد بلکه شادی می کرد و می گفت عاشورا برای امام حسین و یارانش روز عروسی بوده و روز رهایی از زندان بوده است. برای عاشقی که از زندان رهایی یافته چرا کف نزنیم؟ باید شادی کنیم چرا نباید چهره روشن حادثه را نبینیم ؟ و فقط نیمه تاریک آن را در نظر بگیریم و فقط جنایت سنگ دلان و فاتلان دلاوران کربلا را ببینیم. این حادثه یک روی روشن داشته است باید این را دید که آنها با شادی و رضایت مرگ را پذیرفتند نه با کراهت . امام حسین تا یک جایی با عقلانیت آمد و بسان یک سیاستمدار محاسبه کرد اما وقتی دید که در دام هست و راه برگشت هم ندارد و در راه های صلح آمیز بر او بسته شده است. از اینجا به بعد دیگر نوبت عاشقی شد . ماجرای امام حسین یک دور عاقلانه داشت. اما وقتی درها بسته شد و تنها راه گریز تن دادن به ذلت و به زانو در آمدن بود ،. ایشان مقاومت کرد و عاشقی را برگزید.
ذلت یکی از مفاهیم کلیدی در نهضت امام حسین است. در نقل قول هایی که از ایشان در حین سفر شده است بار ها گفته اند که نمی خواهم با ذلت بمیرم . نمی خواهم کوتاه بیایم در شرایطی که معلوم نیست این عقب نشینی ها تا کجا ادامه یابد . برای من قابل قبول نیست تحمیل های یزید را بپذیرم. در روز عاشورا امام حسین گفتند که این آدم فرومایه من را بین دو چیز مخیر کرده است ذلت و شمشیر. اما من ذلت را نمی پذیرم و بنابراین مردانه می میرم.
دکتر سروش با اشاره به سخنرانی قبلی اش پیرامون حرکت فرا فقهی امام حسین توضیح داد که مقاومت وظیفه ایشان نبود . فقه یا شرع برای امام حسن معین نکرده بود وقتی در آن وضعیت سخت قرار می گیرند، ایستادگی بورزند و به استقبال شهادت بروند . امام حسین می توانست راه سازش ر ابرگزیند و حتی بیعت هم بکند مگر از امام علی برای ابوبکر بیعت نگرفتند. لذا پاکبازی ایشان یک حرکت عاشقانه بود. "
سروش در ادامه بر ضرورت فهم درست درس های عاشورا تاکید کرد و بیان داشت :
"یکی از مهمترین درس های عاشورا این است که ذلت را نفی کنیم. درس دیگر آن است که تاریخ به هیچکس ضمانت نمی دهد که وقتی شما حرکتی را راه بیاندازی تا آخر پاک و تمیز باقی بماند. خیلی اتفاقات در تاریخ می افتد که خوشبینی و خوش خیالی را از ما می گیرد و این تصور را باطل می سازد که اگر محکم کاری کنیم دیگر همه چیز الی الابد بر وفق مراد خواهد بود . در جامعه ای که پیامبر ساخته بود کسانی به نام خلافت نبوی ،به نام حکومت اسلامی ، به نام جانشینی پیامبر برمسند نشستند که سر فرزندان پیامبر را بریدند و آب از آب هم تکانی نخورد. سلسله بنی امیه پس از یزید دهه ها ادامه یافت تا سرانجام بنی عباس آنها را ساقط کردند. اگرچه به قول یک شاعر عرب آنها هم در قساوت و بیداد گری بنی امیه را رو سفید کردند. بنابراین در تاریخ هیچ تضمینی وجود ندارد و هر لحظه باید مراقب بود. کج روی ها و انحرافات از جاهای کوچک شرو ع می شود . در کربلا در خود جامعه ای که پیامبر ساخته بود این فاجعه بزرگ به وقوع پیوست و آثار آن تا به امرز باقی است و تا کنون علاج نشده است. بنابراین باید برگشت و بررسی کرد تا ببینیم کار از کجا ویران شده است.
درس دیگر سوالی است که تا کجا می ارزد آدمی جانش را حفظ کند؟. یا چه چیزی ارزشمند است که ادمی جانش را برای آن بدهد. این سئوال ، این سئوالی جاودانه است. وقتی این جان به خطر افتاد آیا باید همه چیز را فراموش کرد یا اینکه چیزهایی وجود دارد که آدمی می تواند جان خود را برای آنها فدا کند. شرف .شرافت آن چیز با ارزشی است که از قدیم مطرح بوده است. جایی لازم است عاشقان باید برای حفط ارزش ها کاری کنند و.اینجا است که عاشقی بوجود می آید. اول باید عقل دور اندیش ر ا به میدان آورد و به حکمش عمل کرد. اما وقتی نوبت عاشقی است دیگر نوبت جانفشانی و گذشت است در اینجا راه عاشقان از عاقلان جدا می شود."
در بخشی دیگر از سخنرانی، دکتر سروش ضمن مقایسه رفتار عیسی مسیح و امام حسین در آستانه مرگ گفتند :
"عیسی در آخرین دقایق برای یک لحظه دچار تردید پیامبرانه شد که نکند همه چیز خطا بوده است و خدایی در صحنه دنیا نیست. عیسی پس از تحمل رنج های بسیارو زخم ها بر روی دار در حال مناجات از خدا گله کرد در حالی که . قبل از این لحظه فقط شکر می گفت ولی امام حسین در آخرین لحظات عمرش شکایت نکرد و گفت خدایا، من راضی به رضای تو هستم. این قیاس، تفاوت روحیه این دو بزرگوار را نشان می دهد.
وی در آخر سخن آیات پایانی سوره فجر ( یا ایتها النفس المطمئنه....) را تقسیر و معنا کرد که بنا به نظر برخی از مفسران به خاطر امام حسین نازل شده است . ایشان بیان داشتند که بنا به لسان قرآنی ، هر کسی که صاحب نفس مطمئنه شد به بهشت رسیده است.. رفتار عاشقانه امام حسین شهادت می دهد که او یکی از مصادیق عالی این آیه هست
با کمال رضایت بدون شکایت و برخوردار از نفس مطمئنه به سوی پرودگار شتافت.

Thursday, December 2, 2010

زني را ميشناسم من I know a woman

شعری از سیمین بهبهانی : زنی‌ را می شناسم من
زنی را می شناســــم من که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشـــــپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجــــا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافـد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان
!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی


زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد


زنی را می شناسم من
که هر شب کود کانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بد نامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
.
.
زنی را می شناسم من !!