Saturday, November 13, 2010
رنجنامه يك طلـبه. Good by "Ghom"
بسم الله الرحمن الرحیم.
امّن یُجیبُ المضّطر اذا دَعاهُ و یکشفُ السّوء برادر عزیز و صاحب ایمانم سید حسام جان
این نامه را وقتی می خوانی که من برای همیشه از قم رفته ام ، برای همین عذر تقصیر مرا بپذیر که از این رفتن همیشگی و سر به بیابان گذاشتن ،چیزی به تو نگفتم ، گرچه خودت حالم را در این پنج سال دیده ای که چه قدر مضطر بودیم . همین بد حالی دائم الایام من که این روزها تشدید هم شده بود . چند باری به بد خلقی هم ختم شد ، چند باری به بگو و مگو هم رسید ، حلالم کن ، هرچه هست ظرف مصیبت برادرت پرشد.
می دانم که الان به خودت می گویی که چرا چنین کرد، طلبه ساعی حوزه علمیه قم که آقایان مدرسین ، بحث و فحص اش را می پسندیدند کجا رفت ؟ با خودت می گو یی ببین شیطان رجیم چه طور از قلعه ایمان حوزه علمیه هم عبور می کند و می زند به قلب "یحیی لاری".
نه برادر جان اطمینان می دهم که این پریشانی کار شیطان نیست ، حکما، بزرگترین تهمت ها بر خداوند این است که ما بندگان آنچه خدایی است را به شیطان نسبت می دهیم تا شاید تکلیف شاقی را ساقط کنیم و خلاص شویم .
سید حسام عزیز امید واثق دارم که تو هم بعد خواندن این نامه همین راه مرا پیشه کنی از این شهر بروی و دنیا و آخرتت را نجات دهی .
باری مرا که می شناسی روستازاده لارستانی که نام کنیه اش هم از همان دهات لارستان می آید ، ما جد اندر جد زاده همان لارستانیم در جنوب فارس و همسایه کویر ، آن روزهای اول که به قم آمده بودم و با شما هم درس و هم بحث شدم از آب قم گله می کردی که شور است . من ولی، لام از کام بر نیاوردم و لاجرعه نوشیدم .آخر جایی که ما هستیم همین آب شور هم به زحمت و قضا و قدر می رسد ، آب انبارهای ما به قناتی وصل نیست ،منتظر می مانیم تا باران بیاید و بعد این آب انبارها پر شود ورزقی برسد. ابوی مرحوم و رنجور من که عمری به عملگی و کشت دیم مشغول بود ، همان پنج سال پیش که به قم آمدم ،نصیحتی کرد و از من قسم گرفت همین یک نصیحت را اجرا کنم تا دعای خیرش همیشه بدرقه ام باشد . خیلی کوتاه گفت که نان حلال بخور. آمدم به قم و در اولین کاری که کردم همین شهریه را نگرفتم ، ایستادم به دکان آقای مرتضایی فر و چسب و سریشم زدن به کتاب . گنجشک روزی بودنم هم نگذاشت که دستم به غیر دراز شود . بعد دیدم همین نان حلال خوردن چشم را باز می کند ، در این پنج سال عارضه ای هم به جانم افتاد که شما خوب شاهدش بودی ، خس خس نفس ، در خودم تحقیق کردم، دیدم کاملا روحی است ، این درد بی درمان . هر چه در این شهر می مانم نفسم بیشتر می گیرد.
سید حسام جان ، در این پنج سال دینم را به قم دیدم که به تاراج می رود ،آقایانی که بر سر منبر می روند از مکاسب می گویند و کسبه قم را به ترازو و عدل فرمان می دهند . من ندانستم این همه مکاسب گفتن خود می شود کسبی . می دانی که از سیاست و امامت جماعت شدن بریده ام ، نان حلال توصیه صعبی بود . پایم افتاد چند باری بروم به مجتمع امام خمینی برای مطالعه ، همین که شیخ مصباح فرمانده اش است و طلاب خارجی می گیرد که هزار برابر ما خرج دارند. گفتند نمی شود حتی برای مطالعه باید بیایی به محضر درس ، کارت بگیری ، رفتم همین مکلا های آخوند آمده بودند ، رحیم پور ازغدی .
در یکی از سخنرانی ها گفتم آقای ازغدی درسی که شما دادید سر تا سرش تهمت بود، حداقل من آیت الله منتظری را می شناسم و مستحق گفته های شما نبود.
سپردند که دیگر ایشان راراه ندهید . دیدم نصیحیت ابوی به نان حلال موسع است و به مکان و زمان حلال هم تسری می یابد . در این پنج سال در همه بی پناهی ها، به من طلبه کسی از آقایان مدرسین التفاتی نکرد. درس و بحث ها بیشتر دنیوی است و ناظر به رقابت بین علما.
در این سالها وبایی بدتر از آنچه به جان مردم شهر افتاد به دیانت حوزه افتاد. یادم نمی رود که همین هیات بزرگ شیخ پنا هیان جنب حضرت معصومه را شبی از شبهای ماه رمضان رفتم ، با طلبه ای که به دعوتش رفته بودم و از معنویات و کمالات شیخ سخن می گفت . نماز صبح را اقتدا کردیم و خواندیم ، و بعد رفتیم و کنار آقای پنا هیان نشستیم . ایشان گفتند :"هر کس اینجا نماز می خواند اجرش را در همین دنیا خواهد دید.
از طلبه همراه پرسیدم یعنی چه ؟
گفت :حاج آقا پنا هیان دست بازی دارند در ارگا نها و می توانند ، برادران را در تهران مشغول کنند. در صدا و سیما ، نمایندگی رهبری در دانشگا هها و از این قبیل . ایشان معرف معروفی هستند. سینه ام به خس خس افتاد.سریعا آمدم حجره و نماز را دوباره خواندم ، این هم حرام بود ، نماز حرام، مثل نان حرام.
برادر حسام، آنقدر دیده ام که شرحش یک عمر می خواهد. مدتها بود که تصمیم گرفته بودم از قم بروم ، نه دیگر دلی به آقایان مدرسین داشتم و نه به اصلاح امور ، می دیدم هر ساعت که می گذرد ، چنگی به ایمانم می خورد و خسی به سینه ام می افتد.
چند روزی است که سینه ام فوران می کند، تنگی نفس دارم ، می دانم روحی است ، خیابانهای شهر مثل فشار قبر بر تنم می افتد. امروز با عبا و ردا مرا با همین موتور قراضه، کنار خیابان چهار مردان ایستاندند . گفتند که می خواهیم بر چراغ موتورت بنویسم" یا سید خراسانی ".
گفتم سید خراسانی کیست ؟ گفتند
گفتم: مولایمان خامنه ای به قم می آید، سید خراسانی و سپهسالار امام زمان.
: این ابا طیل تعیین وقت ظهور است ، امام صادق فرمودند هر کس تعیین وقت کند، کذاب است چه سید خراسانی و چه غیر خراسانی .
مرا به باد کتک گرفتند و عبا و ردا را به خاک آلودند. سینه ام خس خس می کرد. حجره آمدم شما نبودید ، عبا را نگاه کردم، یاد نصیحت پدر افتادم، گفتم نکند این هم حرام است ،نکند به این جلد رفتن حرام است . چشمم پر اشک بود و قرآن را باز کردم :امن یجیب مظطر اذا دعاها و یکشف السوء.
انگشتر عقیق را عبا و ردا را تا کردم و بی اینکه خاکش را بتکانم گذاشتم به کناری ، احساس کردم مظطرم با این دلق و زناری که به تن کرده ام . این را به تن کسانی دیده ام که به هیچ دینی نیستند، با خودم گفتم مگر نه اینکه پیا مبر فرمود شبیه کفار نشوید.
سید حسام جان والله که این شهر مرا تنگ می شود، خدا حافظ تو ، قم را ترک می کنم ، اگر وعده دیداری بود ، به بیابانی قرار می گذاریم جایی که گم باشد و قم نباشد.
بنده مضطر خدا
یحیی لاری ذی القعده 1431
Thursday, November 4, 2010
Adamha va Adamha
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
Tuesday, September 7, 2010
بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم Me, my mind and my pen
Sunday, August 29, 2010
Meening of Du'A in Quran معني دعـا در قـرآن
محمد مجتهد شبستری
در قرآن كریم آمده است «و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون» (بقره/186).
به مناسبت شبهای قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، میخواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحثهای سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح میشود، تا حدودی با استقبال مواجه میشود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا، دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث میشود، با استقبال كمتری مواجه میشود. فكر میكنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح میشوند و با تجربههایی مخرب همراه شدهاند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آنها بپردازیم.
گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسانها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح كنند. این امر را میتوان چنین تعبیر كرد كه خدا را از آسمان به زمین آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسانها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح كنند و توجهها را به سوی آن جلب كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش میشود كه مسأله خدا متبذل میشود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا میكند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام میگیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده میشود، رسانههای عمومی همه این رنگ را به خود میگیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود میگیرد. هر جا پا میگذاریم، میبینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز میكنیم، اول و آخرش اسم خداست. اخبار را گوش میكنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون میخواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامهای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی میكند و بعد برنامهاش را شروع میكند. سخنانی كه تنها افراد خاصی میتوانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانهها از زبان هر كس شنیده میشود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانهها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و راستگویی و محبت و شفقت توجه نمیکنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج میدهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل میشود و دلزدگی ایجاد میكند. هركسی میخواهد از خدایی كه تبلیغ میشود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا اینكه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالیتر و مقدستر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی میكند و كارهای فسادآمیز میكند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه میكند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچگاه انسانها نتوانستهاند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچگاه آنچه درباره خدا گفتهاند و میگوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچگاه آنچه عمل میكنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفتهها و اعمالی را كه به خدا مربوط میكنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آنها بری و منزه است و باید از آنها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظهای فراموش نكند.
ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت میدهند، كدام سخن میتواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام میدهند، كدام عمل میتواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا میشود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسیاند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت میكنم.
ابتدا آیهای را كه خواندم معنا میكنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، میپردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آنها را با یكدیگر تحلیل میكنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من، من به آنها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب میدهم. (حال كه این طور است) پس آنها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهومهایی در این آیه وجود دارند: سؤال، (مفهوم اول) بندگان، (مفهوم دوم) نزدیكی خدا به انسان، (مفهوم سوم) جواب خواستن از خدا، (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد، (مفهوم ششم).
درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً میخوانم و به مفاهیم موجود در آنها هم اشاره میكنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسانها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی میكنند (دعا نمیكنند) دوست نمیدارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه میگوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.
«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص میگردانید) (اعراف/ 29). اینجا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو میشویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء» (چه كسی پاسخ میدهد به انسان درمانده وقتی او خدا را میخواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف میكند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشفسوء» وجود دارد.
از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به دعاكننده و تعدادی مربوط به خداست. از آنچه به انسان مربوط میشود، یكی مفهوم سؤال است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شدهاند، اما در آیههایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» میطلبد. خلاصه این سؤال آن است كه انسان میگوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده «غوث» است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را میخواند، با تضرع بخواند نه با بیتفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار است. اضطرار یعنی درماندگی و بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چارهای نمیبیند و مطلقاً درمانده است.
اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبلالورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیكتر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان میخواند و خدا وجود انسان را رشد میدهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمیكند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب میدهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب میكنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدیها و بیچارگیها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن.
حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار میشود و چه هنگام با خود خلوت میكند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمیآید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاریها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیتهایی برای او پیش میآورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمیخواند. اینكه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا میكند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر میكند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمیشود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمیشود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمیشود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی میداند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد.
اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه، و تضرع در زندگی، وضعیتهایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی میكنند، به شرط آنكه آدمی به آنها توجه كند و از آنها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسانها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار میدهند كه تصمیمگیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسانها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر میكنیم و از مشغلههایمان فارغ میشویم، گذران بودن خود را تجربه میكنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمیدانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت میپذیرد، مثل رودخانهای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیونها متر مكعب آب از رودخانهای عبور كرده باشد، اما این آبها از بستر ثابت رودخانه عبور كردهاند. ما انسانها تجربه میكنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه میروند و یا میآیند، اما مثل اینكه بستری وجود دارد كه همه در آن میروند و یا میآیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن میروند و میآیند. كودكی، جوانی، نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام میشود. نمیتوان گفت هیچ چیز نمیماند و عدم مطلق محقق میشود. ما این را تجربه میكنیم كه تمام این شدنها در بستری انجام میگیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی میشود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی میماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر میكند من میروم، ولی كره زمین میماند و بعد فكر میكند زمین هم روزی میرود و بعد فكر میكند كه منظومهاش هم میرود. انسان دائماً مرزهای موجود را میشكند و جلو میرود و گذران بودن را به همه چیز سرایت میدهد، ولی در نهایت نمیتواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد و این آن چیزی است كه در تجربه او باقی میماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه میشود. چرا عدهای از انسانها هیچ وقت نمیخواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آنها را اذیت میكند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است.
حال میگوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آنجا ناشی میشود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را میچشد. این جاودانگیای است كه گرچه از آن حظی میبرد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش میرود و او را تنها و درمانده بر جای میگذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد میكند. بیچارگی مطلق و بنیادینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه میگیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاههایی برای خودمان درست كردهایم، چنین فكری میكنیم، وقتی از این پناهگاهها بیرون بیاییم، معلوم میشود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست.
روانشناسان و انسانشناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا میكنند، سه راه در پیش دارند: نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن. یك عده پایانپذیری را نفی میكنند و یك عده جاودانگی را نفی میكنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی میكنند، به جاودانههای دروغین پناه میبرند. مثلاً یكی مال را جاودانه میسازد و به آن پناه میبرد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را میپوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت، دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونهای در زیر این خیمهها سكنی میگزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی میكند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایانپذیری و گذران بودن خود را نفی میكنند. اما عدهای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آوردهاند، ولی در دست آنها باقی نمانده آن را، نفی میكنند. آنها میگویند اصلاً جاودانهای در كار نیست و ما درباره آن فریب خوردهایم. این ها كسانی هستند كه در یأس و تجربه پوچی غوطه میخورند و نهایتاً در خود فرو میروند و مثل آب راكد میشوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان میروند. شما حتماً با كسانی برخورد داشتهاید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی میكنند. اینها بدبینهایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كردهاند و خود را از انس با آن محروم ساختهاند. دسته سوم كسانیاند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را میپذیرند و اصلاً خود را همین سان مییابند و با خود كنار میآیند و آرام میگیرند، به شرط آنكه طوفان یك حادثه آنها را متلاطم نسازد و توازن آنها را بر هم نزند.
اما راه چهارمی هم هست كه بعضی از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح میكنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود میكند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودیاش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصالهای بادوامتری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمیتواند آن را نگاه دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل میكنند در كار نیستند و آدم به خوبی میتواند تنهاییاش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیدهاند، میتواند درك كند كه تنهاست، خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز میشود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكلگیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، اینجاست كه سؤال از خدا شروع میشود، انسان در این وضعیت یك منجی میخواهد، كسی را میخواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را وضعیت اضطرار و اضطراب مینامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع میشود. جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن میفهمیم، این گونه شروع میشود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا میكند و انسان كاملاً و با تمام وجود به آن تن میدهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی میكند و عضوی از جهان میشود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كردهاند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه میكند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطرهای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیقتر و طولانیتر شود، جهان فراختر و با عظمتتر و مواجتر و رازآمیزتر تجربه میشود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. اینگونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهمالسلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه میخواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمیكنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بستهاند كه حتی آخر شب هم كه بلند میشوی و میخواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمیشوند. یعنی این نمیشود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه میشوم كه افرادی علاقهشان به عبادت و نیایش سلب شده است و میگویند حال آن را پیدا نمیكنیم. به آنها همیشه عرض میكنم آدم نمیتواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كردهاند. آنها نگفتهاند كه آدم میتواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و اینها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز میدارد) (عنكبوت/ 45). حرف درستی گفته شده، به شرط اینكه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد.
میگویند ما نماز میخوانیم و روزه میگیریم و با اینكه میگویند اینها معنویت ایجاد میكند، ما هیچ معنویتی نمیبینیم و هیچ اثری در ما برجا نمیماند. بنابراین ما میرویم سراغ تكنیكهایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد میكند، مثلاً مدیتیشن میكنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمیدهند. من كه این مطلب را عرض میكنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمیخواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ستایش، نماز و ...) دعوت كردهاند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آنگاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام، خوب، بد، ادای امانت، وفای به عهد، اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسانها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز میشود و خدا آن را اجابت میكند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد.
بزرگان ادیان تاكید كردهاند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق میشود. قلب نماز، خشوع و خضوع است، وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمیكند و به نماز میایستد، چه انتظاری میتواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند، نماز واقعی بخواند، روزه واقعی بگیرد و ... .
پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه، همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب میشود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در میآید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسانهای دردمند را دوا كند.
سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد
Sunday, August 1, 2010
دروغ زير درخت سيب Lies uder the apple tree
As a witness,who heared these words and the similar statements, when I was standing next to him in Paris, these words were not lies, but the truth, about Islam and the desired regime for Iran after the Shah. These guiding principles were mostly composed by those Islamic scolars such as Mr.Banisadr, and brave men such as Mr.Ghotbzadeh and others, that was coming out of the mouth and not the heart of Khomeini, whose lies were not limited to these selected statements. If he truly believed in what he said, he would not have changed in such a very short time.
As Banisadr said, our greatest mistake was, that we could never think of a man in Khomeini's position, who may say such lies and have no respect for himself. Howevere, he was right when he said " He had no feelings" for his country and his people, those who sacrifised so much to free him from exile, as his plane was landing in Teheran airport.Allah knows the best, Ali Behzadnia
Sunday, July 18, 2010
ْ Simin Behbehani, Hargez Nakhab Kourosh
هرگزنخواب کورش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در !هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شدنادر ز خاک برخیزمیهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیزنام و نشان ندارد
Thursday, June 24, 2010
Letter of Dr. Soroush to Khamenei
و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی ------ ای بیخرد تر از من، از دست چون بهشتی؟
تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی ------ پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
آقای خامنه ای
نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابهای پر خطا بود. لغزشهای ذهنیو زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سیساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشیگرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمیشد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوریهای باژگونه تاریخیحفرههای کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکیبر نیامده در حفره دیگر میافتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علیبا آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علیدر محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضا ن عهد ولایت پنداشت.
معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت.نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیتهای خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقشهای مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام ،حق و باطل را در نزدیکیو دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
آقای خامنه ای
وقتیبر سر کار آمدید، در خیال، شریعتیغرب ندیدهای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمیداند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. میگفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمیدانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهلترین کسان برای ریا ست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی ،شما را به سؤء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد ودست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبیتاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره خبیثه استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامیرا تلخ نکند. به دعا با خدا میگفتم ایرانیرا از هلاکت و سلطانی را از سؤء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمیرود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجور تر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ ودغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرمهای جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را می خرید ونقادان را می درید ورقیبان را سر می برید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:
هر درونی که خیال اندیش شد ------ چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
پس در وعظ و نصیحت بسته شد ------ امر "اعرض عنهم" پیوسته شد
پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
سؤء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد.ولایت معنوی که از ابتدا نداشت،ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم میداند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بیپناه ،ایستاده است تا کیفرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.
و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کندو چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگیکند و برادر کشیهابیل و قابیل را ببیندو راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقیمیماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند ،مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در" مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بینوا را تفقّد کند".
یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان ،که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتیجعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش دراز تر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون میدانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت میداند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند ،نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت ،تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند.با خود"حافظانه" میخواندم:
بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست ------ بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا ------ همه کرامت ولطف است شرع یزدانی
من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفتهام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعیبیفضیلت و بیایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیٌ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بزهای لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و بر تر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند."صبا گر چاره داری وقت وقت است".
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند ------ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز ------ تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا :خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
عبدالکریم سروش , خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
