Sunday, July 18, 2010

ْ Simin Behbehani, Hargez Nakhab Kourosh


هرگزنخواب کورش
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در !هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شدنادر ز خاک برخیزمیهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیزنام و نشان ندارد

Thursday, June 24, 2010

Letter of Dr. Soroush to Khamenei

فتور در قوه ناطقه( و عاقله؟) نامه ی عبدالکریم سروش به آیت الله خامنه ای
و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی ------ ای بی‌خرد تر از من، از دست چون بهشتی‌؟
تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی ------ پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
آقای خامنه ای
نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابه‌ای پر خطا بود. لغزش‌های ذهنی‌و زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی‌ساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشی‌گرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمی‌شد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوری‌های باژگونه تاریخی‌حفره‌های کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی‌بر نیامده در حفره دیگر می‌افتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علی‌با آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی‌در محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضا ن عهد ولایت پنداشت.
معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت.نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیت‌های خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقش‌های مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام ،حق و باطل را در نزدیکی‌و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
آقای خامنه ای
وقتی‌بر سر کار آمدید، در خیال، شریعتی‌غرب ندیده‌ای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمیداند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. می‌گفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمیدانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهل‌ترین کسان برای ریا ست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی ،شما را به سؤء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد ودست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبی‌تاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره خبیثه استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامی‌را تلخ نکند. به دعا با خدا می‌گفتم ایرانی‌را از هلاکت و سلطانی را از سؤء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمی‌رود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجور تر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ ودغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرم‌های جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را می خرید ونقادان را می درید ورقیبان را سر می برید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:
هر درونی که خیال اندیش شد‌ ------ چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
پس در وعظ و نصیحت بسته شد‌ ------ امر "اعرض عنهم" پیوسته شد
پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
سؤء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد.ولایت معنوی که از ابتدا نداشت،ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم می‌داند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بی‌پناه ،ایستاده است تا کی‌فرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.
و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند‌و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگی‌کند و برادر کشی‌هابیل و قابیل را ببیند‌و راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقی‌میماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند ،مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در" مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بی‌نوا را تفقّد کند".
یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان ،که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتی‌جعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش دراز تر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون می‌دانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت می‌داند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند ،نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت ،تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند.با خود"حافظانه" میخواندم:
بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست‌ ------ بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا‌ ------ همه کرامت ولطف است شرع یزدانی
من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفته‌ام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی‌بی‌فضیلت و بی‌ایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیٌ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بز‌های لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و بر تر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند."صبا گر چاره داری وقت وقت است".
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند‌ ------ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز‌ ------ تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا :خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
عبدالکریم سروش , خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی

Monday, April 12, 2010

Open letter of Mr. Ezzat Sahabi (Farci)

نامه مهنـّدس عـزّت الله سـحابي
مهندس عزت الله سحابی،عضو شورای انقلاب، عضو مجلس خبرگان قانون اساسی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی و از پیش کسوتان مبارزه برای آزادی در ایران، با انتشار نامه ای سرگشاده ، ازستمی که امروز برایران و شهروندان ایرانی میرود،ابراز نگرانی کرد. وی بعنــوان کسی که فضای زندان را قبل و بعد از انقلاب تحمل کرده،برخوردهای غیراخلاقی با زندانیان را بی سابقه دانسته، می گوید من نمیدانم بر حاکمان ما چه رفته است که برای حفظ قدرت دو روزه دنیایی این طور قید هرگونه اخلاق و مذهب را زدهاند و از هر روش وابزاری برای ادامه قدرت خود استفاده میکنند. سحابی در قسمت دیگری ازین رنج نامه ازینکه دروغ سنت غالب زمانه شده، اظهار تاسف کرده است.متن کامل این نامه به شرح زیر است:ا
بنام خدا
درد این دختران و پسرانم را به کجا ببرم؟

تحّمل حوادث و دردهایی که در این نه ماهه بر این سرزمین و فرزندانش رفته است برای من در این سنین آخر عمر بسی سخت و ناگوار بوده است. از توان ملی این کشور که به سان قالبی یخ در دست دولتی بی اکفایت به سرعت در حال ذوب شدن است تا آنچه در خیابانها و زندانها بر فرزندان حقگو و حقطلب این آب و خاک گذشته است. اما در روزهای اخیر شنیدههایم غم جانکاه دیگری بر این تن رنجور ریخته است که نمیدانم شکایت این درد را به کجا ببرم و چه کاری از دستم ساخته است. ا

در این روزها مرتب میشنوم که برخی دختران زندانیام همچون خانم بدرالسادات مفیدی، هنگامه شهیدی، شیوا نظرآهاری و... را باز زیر فشارهای بازجویی مضاعف و مکرر و برخوردهای مملو از توهین و افترا گرفتهاند تا روحیهشان را بشکنند و پشت سرشان جهنمی بسازند که دیگر هیچ وقت هوس بازگشت به آن را نکنند. این برخوردها تا آن حد بوده است که برخی از این بانوان از خدا طلب مرگ کردهاند.ا

در گذشته هم حتی برخی هیئتهای رسمی که از زندانها دیدن میکردند مکرر اظهار میداشتند برخی زندانیان از توهینها و فحاشیهای تند و رکیک بیشتر از ضرب و شتم شدید در خیابان یا زندان، شکوه و شکایت میکردند.
هم چنین باز در هفتههای اخیر مکرر میشنوم که فرزندان دیگرم همچون احمد زیدآبادی، منصور اصانلو، مسعود باستانی و ... که مسلم است زندانیان عقیدتی، سیاسی و صنفی هستند، برخلاف همه عرفهای اخلاقی و قانونی مبتنی بر طبقهبندی زندانیان به زندانهای دیگری مملو از مجرمانی با جرایم سنگین جنایی (که البته خود قربانیان همین جامعه و همین حاکمیت هستند) تبعید شدهاند، دچار چه فشارها وشداید هدایت شدهای هستند و بعضا جان و سلامت جسمی و روحیشان در خطر افتاده است.ا

برای بنده که فضای بازجویی و زندان در حاکمیت قبل و بعد از انقلاب را تجربه کردهام، انقلابی که به سهم خود نقش ناچیزی در آن داشتهام؛ بسیار غمبار است که اذعان کنم برخوردهای غیراخلاقی با زندانیان و تهدید جان و سلامت آنان با تبعیدکردنشان میان برخی متهمان به قتل و آدمکشی و زیر اعدام و یا اعمال فشار و فحاشی به زنان و آوردن فشار بر برخی از آنان برای اعترافات شرمآور و نظایر آن در رژیم قبل نیز کم سابقه یا بیسابقه بوده است.
من نمیدانم بر حاکمان ما چه رفته است که برای حفظ قدرت دو روزه دنیایی این طور قید هرگونه اخلاق و مذهب را زدهاند و از هر روش وابزاری برای ادامه قدرت خود استفاده میکنند. ما یادمان نرفته است که قبل از انقلاب چه طور دیگران را نقد میکردیم که هدف، وسیله را توجیه نمیکند.

من به عنوان یک فرد مذهبی که اخلاق را ستون فقرات و هدف اصلی مذهب میدانم و پیامبرمان هم برای تعالی اخلاق مبعوث شده است (انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) شرمام میآید در زمانهای زندگی میکنم که به نام خدا و دین، دختران و پسران و زنان و مردان این جامعه را به جرم حقگویی و حقخواهی زیر شدیدترین فشارهای جسمی و روحی میگیرند، وقیحانهترین کلمات را برای بانوان به کار میبرند و اعترافات دروغ از آنها میخواهند.ا

وااسفا «دروغ» که در فرهنگ ملی و مذهبی ما بزرگترین گناه است، امروزه به سنت غالب زمانه تبدیل شده، دولتمردان با لاف و گزاف به راحتی به مردم دروغ میگویند و خیالات واهی داخلی و بینالمللیشان را صبح و شب با تکرار و تکرار میخواهند به خورد مردم فهیم این مملکت بدهند. مردمی که دیگر گول این دروغها را نمیخورند (و در قم مراجع مذهبی مردم نیز از چهرههای دروغپرداز روی برمیگردانند). اما متأسفانه همچنان در زندانها میخواهند زندانیان زن و مرد را به دروغگویی وادارند والا یا تبعید میشوند و یا زیر فشارهای مضاعف میروند. خدایا این دردها را باید به چه کسی گفت و پیش چه کسی برد؟

امیدوارم اگر گوش شنوا و ترس از خدا و آخرت در بین هر یک از مسئولان سیاسی و قضایی هنوز وجود داشته باشد، ناله بنده را بشنوند و تغییری در وضعیت زندانیانی که اسم بردهام یا دیگرانی که در همین وضعیت هستند و بنده نمیشناسم، به وجود بیاورند و خانوادههای زجرکشیدهشان را از این اضطراب جانکاه نجات دهند.
خدایا تو شاهدی وعدهای که انقلاب به ملت ما میداد حکومت عدل علیوار بود، حکومتی که سختگیری عدالتش نزدیکترین افراد به علی را هم در برمیگرفت و رحم و مروتاش دورترین و دشمنترین افراد نسبت به او را.ا

در حالی که آنچه حاکمیت ما به نام دین علی انجام میدهد آسانگیری و گذشت از هر فساد و تباهی سیاسی و اقتصادی و قتل و غارتی است که بعضی از خودیها در بانک و شرکت و بازار و یا کوی دانشگاه و زندان اوین و کهریزک انجام میدهند و سختگیری و فشار، آن هم با به کارگیری انواع فشارها علیه زنان و مردان دستبسته و چشمبسته و بیگناهی است که اهداف و آمال و وعدههای همان انقلاب را مطالبه میکنند. ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلبها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان. ا

ربنااخرجنامن هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا" واجعل لنا من لدنک نصیرا (نساء، 75)
يازدهم فروردين ۱۳۸۹

Friday, February 19, 2010

Iran's Green Jihad

Iran's green jihad
By Melody Moezzi author and attorney

I like to fancy myself a jihadist. Not in the false, hackneyed and mistranslated sense of the word, but rather, in its truest sense.
If jihad means "holy war," then my name means "the running of nails down a chalkboard." Sure, some people, even some musicians, would call such screeching a "melody." Most of us, however, would have the good sense to call it what it really is: a cacophony, at best.
Likewise, some Muslims believe that a jihad is a violent, literal war between peoples, sanctioned by God. Most of the more than 1 billion Muslims on our planet, however, are far from convinced.
To wage a true jihad is to "strive" or "struggle" in the way of God, using the most peaceful methods available. This means, foremost, striving to improve your soul, not your earthly circumstance. This internal struggle for righteousness is known as the "greater jihad." Any effort to change something outside oneself is part of the "lesser jihad," which centers on the struggle to achieve worldly justice.
While these two jihads represent two very distinct concepts, there are many places where they intersect, places where striving for earthly justice promotes a more virtuous soul, and vice versa. In the words of the Prophet Muhammad, "The greatest jihad is speaking truth in the face of an unjust ruler." Islam permits violence only as a last resort and in self-defense, and it is by far the lowest expression of jihad.
A true jihadist strives for peace and justice; a true jihadist never starts a fight, and a true jihadist defends herself and her people from oppression in the best way she knows how.
Sojourner Truth, Mohandas Gandhi and Malcolm X would all be considered jihadists. As would José Martí, Aung San Suu Kyi, Martin Luther King, Simon Wiesenthal, Patrice Lumumba and Nelson Mandela. As would Shirin Ebadi, Mehdi Karroubi and millions of nameless Iranians who are risking their lives today in the fight for a free Iran tomorrow.
Countless Iranians have taken to the streets to speak truth in the face of their unjust rulers since the highly-disputed June presidential election, after which Mahmoud Ahmadinejad claimed victory with the blessing of Supreme Leader Ayatollah Khamenei. These pro-democracy demonstrators are the founders of Iran's "Green Movement," and whether they know it or not, they are model jihadists. In the face of bullets, teargas, batons and water-hoses, they are fighting for the freedom of their souls and the freedom of their people.
In spite of the government warnings, illegal detentions and even executions of "rioters" who the regime has charged with being "enemies of God," the Iranian "Greens" are still refusing to back down. And to their credit, they are doing so in a largely non-violent and highly Islamic way. Considering any Islamic influence on the Green Movement is thus a valuable and necessary endeavor, even with many Iranians, particularly those in the younger generations who constitute over 70 percent of the population, growing increasingly disenchanted with religion.
Iran is still a highly Muslim country. Over 90% of its people identify as Muslim, even if only nominally or culturally. As such, the potentially positive impact that Islam may have on the Green Movement should neither be ignored nor underestimated.
It is not an easy task to maintain faith in Islam while living under a regime that incessantly misrepresents it and violates its most basic principles. The Iranian regime's commitment to exploiting Islam for political gain, along with the regime's blatant civil rights violations, have done more than destroy any legitimate claim it may have ever had to Islam. These actions have undermined any valid claims it may have had to representative democracy as well.
Many within the Green Movement are now calling for a secular state, yet many of those same people are simultaneously using Islam to do so. And this paradox may very well be the movement's most brilliant tactic to date.
Even if it's entirely subconscious, the Green Movement is still a perfect illustration of what jihad ought to look, sound and feel like. The movement is an inspiration to aspiring jihadists all over the world, including myself. It has blessed us with an extraordinary opportunity to reclaim and reframe the meaning of jihad for Muslims and non-Muslims alike. To let this opportunity pass us by would be both a shame and a disservice to the cause of freedom and democracy.
Melody Moezzi is an Iranian-American author, attorney and activist.

Sunday, December 20, 2009

Dr. Soroush in Memory of Mr. Montazeri

غيرت حق بود و با حق چاره نيست
کو دلی‌کز حکم حق صد پاره نيست؟
رحلت غم انگيز مرجع بزرگوار حضرت آيت الله منتظری، دلير‌ترين فقيه استبداد ستيز دوران، کام‌ها را تلخ و چشم‌ها را گريان کرد. درود و رحمت رضوان حق بر او باد که خود آيت رحمت حق بود و در راه احقاق حقوق بندگان خدا دمی نياسود.
به آن چه می گفت و می‌‌آموخت حقيقتاً باورداشت و از آن چه داشت و می‌توانست داشته باشد کريمانه و دليرانه گذشت و حق عدل و احسان را به جا آورد و اينک با نيک نامی و آبرومندی به ديدار پروردگاری شتافته است که دوستدار محسنان است. ان الله يحب المحسنين.
جام می‌ و خون دل هر يک به کسی‌ دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
نصيب او در دايره قسمت، خون دل بود و چون پيشوای پارسايان علی‌عليه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام و ناجوانمردی دشمنان نصيبی وافر يافت، با اين همه هيچ گاه چون عيسا مسيح به درگاه خدا نناليد که "چرا رهايم کرده ای"، بل چون سالار شهيدان حسين عليه السلام گفت رضی برضاک، تسليما لامرک.
حق بلکه تکليف او بود که چون يک فقيه مجتهد با پاره ای از اجتهادات آيت الله خمينی در آويزد و آنرا نپذيرد. حق او بود که چون يک شهروند آزاد، رهبر حاکم را نقد کند و بر او خرده بگيرد. اما نظام استبداد دينی آن نقد‌ها را نه تنها بر چشم و سر ننهاد بل چون گناهان کبيره‌ای ديد که فاعلش سزاوار مجازات است و دليل‌های عوامانه عنوان کرد که دل امام را خون کرده‌ای و در" امتحان خطير "مقبول نيفتاده ای لا جرم مستحق عقوبتی.
پيام بی‌دردانه و خود پسندانه مقام رهبری ‌نمکی تازه بر اين زخم ظالمانه پر عفونت ريخت و "ابتلائات" آن فقيه راحل را لازمه کفران و غفران گناهانش شمرد: بليات و ابتلائاتی که به اشاره رهبری و به دستان اعوان و انصار او پديد آمد و آن عزيز را بی‌محکمه و بی‌محاکمه به مدت پنج سال چون گنجشکی مظلوم در محاصره کرکسان ظالم نگاه داشت و مطبوعات ولايت مدارهم وی را در سيل و طوفان تهمت‌ها و اهانت‌های سنگين غرقه کردند.
جرم بزرگ آن فقيه نزيه جز اين نبود که رهبری حاضر را شايستهٔ منصب افتا نمی شمرد و ردای مرجعيت را بر قامت او برازنده نمی‌‌ديد وآنچه را همه درپس می گفتند او در پيش می گفت.
اسفا ودريغا که ديگر مراجع و مشايخ با او چنان که بايد همراهی نکردند و با کوتاهی نا بخشودنی شان حوزه و مرجعيت را به زبونی و ذلتی نشاندند که رضا خان پهلوی هم آن را در خواب نمی ديد و مصداق سخن پيامبر خدا شدند که " من اعان ظالما سلطه الله عليه" : هر کس ستمگری را ياری کند خود اسير آن ستمگر خواهد شد.
اينک آن نازنين که اعتبار و افتخار حوزه علميه بود رخت به سرای باقی کشيده است و مگر باز ماندگان طريقت پر شرافت او را دنبال کنند و با استبداد دينی بستيزند تا آب رفته را به جوی باز گردانند و نام نيکی‌در اين جهان و پاداش کريمانه‌ای در آن جهان برای خود فراهم آورند.
دو چيز حاصل عمر است نام نيک و ثواب
واز اين دو در گذری کلّ من عليها فان
ربّنااغفرلنا ولاخوا ننا الذين سبقوا نا‌بالايمان و لا تجعل فی‌قلوبنا‌غلا للذين امنو ا. ربّنا انک رئوف رحيم. عبدالکريم سروش
اول دی ماه ۱۳۸۸

Wednesday, November 25, 2009

شرمتان باد اي خداوندان قـدرت ( Farsi)

شرم تان باد ای خداوندان قدرت

شجریان و پریسا

آبان 1388 موج خون

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید
Please copy the link and listen to the music.
Shajarian- Parisa-Moj_e_Khun_Roham_Sobhani_Hassan_Sharghi.mp3

من بديدار خدا رفتم و شد(Farsi)

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا، رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا، رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معّطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا، رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مّد"ولاالضّالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبّار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا، رفتم و شد

"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارني" گفتم و او گفت "رثا"، رفتم و شد

مدعّي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کيّ؟
من دلباخته بي چون و چرا، رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا، رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا، رفتم و شد

خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا، رفتم وشد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها، رفتم و شد