<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317</id><updated>2011-12-30T09:39:39.567-08:00</updated><category term='A shocking story'/><category term='The truth about survival'/><category term='I am a handful soil       مـشتي خاكـم'/><category term='Repentance   تـوبه'/><category term='Islam and Democracy'/><category term='By Dr. Soroush'/><category term='Thoughts'/><category term='Letter of Mostafaee to Khamaneie'/><category term='نامه دكترسروش به خامنه اي  Letter of Souroush to Khamenei'/><category term='Simin Behbehani'/><category term='Dr.Soroush for Mr. Montazeri'/><category term='(Farsi)'/><category term='Letter to Hashemi Rafsanjani'/><category term='letter-3 to Hashemi Rafsanjani'/><category term='Are we Mature?'/><category term='Adamha  va Adamha'/><category term='بخـدا قسـم خـدا نيست'/><category term='Message to Hashemi Rafsanjani'/><category term='دروغ زير درخت سيب  Lies uder the apple tree'/><category term='بيـاد قدس، نامه ۴ به آقاي هاشمي'/><category term='life'/><category term='I swear there is no God'/><category term='Eid Mubarak'/><category term='Good by &quot;Ghom&quot; رنجنامه يك طلبه'/><category term='شرمتان باد اي خداوندان قـدرت ( Farsi)'/><category term='The end of Religious Dictatorship'/><category term='Prophet Mohammad(PBUH)'/><category term='بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم'/><category term='آي آزادي    O&apos; Freedom'/><category term='Mohammad(PBUH)'/><category term='نامه به هاشمي رفسنجاني'/><category term='In Memory of Ezzat and Haleh by Dr. Soroush'/><category term='Letter of Dr.Soroush to Khamenei'/><category term='نسـلي كه عاشق نميشود   Sara Shariati'/><category term='(Farsi) من بديدار خدا رفـتم و شد'/><category term='Khadijah'/><category term='زني را ميشناسم من   I know a woman'/><category term='Ashura'/><category term='Wrote'/><category term='Dr. A.K. Soroush'/><category term='Meening of Du&apos;A in Quran معني دعـا در قـرآن'/><category term='Love and life'/><category term='My Sufferings درد من'/><category term='Self Conscious'/><category term='To my wife Fatemeh     براي همسـرم فاطـمه'/><category term='Threat to our security'/><category term='it is true (Farsi)'/><category term='Iran&apos;s Green Jihad'/><title type='text'>Ali Behzadnia, M.D.</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>59</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-9141870637664065593</id><published>2011-12-29T21:24:00.000-08:00</published><updated>2011-12-30T09:39:39.595-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه دكترسروش به خامنه اي  Letter of Souroush to Khamenei'/><title type='text'>نامه دكترسروش به خامنه اي  Letter of Souroush to Khamenei</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a class="style6" href="http://www.drsoroush.com/Persian/By_DrSoroush/P-NWS-13880328-RooheMajrohVaGhorooreRanjoor.html"&gt;&lt;span style="font-family:lucida grande;font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;باغبانا ز خزان بی‌ خبرت می بينم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ازعبدالکریم سروش به خامـنه اي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرٌزمانه وهنرمند دلير و آزاده ، محمد نوری زاد ، باب نقد ناصحانه و نصح ناقدانه رهبری را گشوده است و از اصحاب قلم و اجتهاد خواسته است تا دعوت او را لبيک گويند و به نوبه خود ادای تکليف و امر به معروف کنند و دفتر انتقاد را کلان تر سازند ، مگر اين آواهای نازک ناقدانه بدل به فريا د شود و پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند و گره از کار فرو بسته خلقی بگشايد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;آقای سيد علی خامنه، ای&lt;/strong&gt; رهبر جمهوری اسلامی ايران، صاحب اين قلم چند بار با شما با عتاب و درشتی سخن گفته و مذمّت‌ها و ملامت‌ها بر شما باريده و قلم را بر سياهی‌ها و تباهی‌ها گريانده است اما اينک بر آن است تا خشم خود را فرو خورد و قلم را به جانب ديگر بگرداند و از در ارشاد و نصيحت و انذار و موعظت در آيد. و اگر چه به عين اليقين پايان دولت سحر مدت شما را نزديک می‌بيند ، راه نکونامی و نيک‌ سر انجامی را به شما نشان دهد ، مگر به جاروب انصاف خانه قدرت را از خاشاک ستم بپيراييد و از خدا و خلق آمرزش و پوزش بطلبيد و بند از پای عدالت و آزادی برداريد و زندانيا‌ن استبداد را آزاد و استبداد را (که اعظم منکرات عالم است) زندانی کنيد و آب حکمت را به جوی حکومت بازگردانيد و بازی سياست را به قاعده کنيد و جامه رياست را به اندازه ببريد و بقيه دوران زعامت را به توبه و تدارک سپری کنيد تا سپيد روی به ديدار خدا رويد. "زين کاروان سرای بسی‌ کاروان گذشت" ناچار کاروان شما نيز بگذرد &lt;strong&gt;"بادی که درزمانه بسی‌ شمع‌ها بکشت روزي بر چراغدان شما نيز بگــذرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;ميدانم که آزموده رامی‌‌ آزمايم و‌ای بسا که جزملامت و خذلان نصيب نبرم ، اما با خود می‌‌گويم " &lt;strong&gt;نور او نوشد که باشد شعله خوار&lt;/strong&gt;" . در گفتن فايده‌ها هست که در نگفتن نيست : گزاردن تکليف ، آگاهانيدن خلايق ، عذر تقصير به پيشگاه خا لق ، جنبانيدن وجدان مخاطب ، گشودن راه آزدگی و شکستن قفل غمناکی و غلامی وافسانه نيک‌ شدن در تاريخ. پس "&lt;strong&gt; بيم خسران و خسروانم نيست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;گر چو فرهادم به تلخی‌ جان بر آيد باک نيست - بس حکايت‌های شيرين باز می ماند ز من&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;آقای خامنه ای&lt;/strong&gt;: اين تجربه نخستين من در گفتگوی نرم با شما نيست. سال‌ها پيش وقتی‌ در نوشته يی از روحانيت انتقاد کردم که چرا سقف معيشت را بر ستون شريعت زده اند ، با عتاب شما رو به رو شدم که در خطابه يی بر آن نوشته خرده گرفتيد و چون پاسخ آن خرده گيری را با کمال ادب و فروتنی در مجله کيان دادم و از فتح باب ديالوگ با رهبری ابراز شادمانی کردم و عتاب تلخ شما را با قند تحمل فرو خوردم که " جور از حبيب خوشتر کز مدعی رعايت " ، شما در خطابه يی ديگر چنان درشتی کرديد و اين باب نيم باز مخاطبه را چنان غضب ناکانه به هم کوفتيد که گويی دنده‌ها و دندان‌های مرا می‌شکنيد تا به من و ديگران حالی‌ کنيد که، شاه با تو گر نشيند بر زمين/ خويشتن بشناس و نيکوتر نشين". رفتار‌های هراس آور وزارت اطلاعات از آن پس شروع شد و آنان به بهانه اينکه " &lt;strong&gt;تو صدای آقا را هم در آورده ای&lt;/strong&gt; " بر من تنگ تر گرفتند و اشتلم‌ها کردند و دشنام‌ها دادند و محروميت‌ها پيش آورد‌ند و " زور عريان " را که از آستين انصار حزب الله بيرون می‌‌آمد ، حوالت من کردند و صريحاً گفتند که تکه تکه ات ميکنند و آتشت ميزنند که تا امروز هم آن گستاخی‌ها ادامه دارد. چندی پيش بود که فرزند مرا، که تنها گناهش فرزندی منست، صدا زدند و به قتل تهديدش کردند و گفتند آماده شهادت باش چون ممکن است " اسرائيلی‌ها " کارت را بسازند و خونت را بگردن حکومت بيندازند. ممنوع التدريس و ممنوع الخطابه وممنوع الخروج بودن و سپس اخراج شغلی وکتک خوردن ها در تهران وقم ومشهد واصفهان وخرم آباد و... به جای خود ، که از جنس " خشونت نرم " اند و از فرط نرمی و نعومت بی‌ آزار می‌‌نمايند! رنجنامه های من به هاشمی رفسنجانی مطلقاً بی پاسخ ماند. از آن پس زبان در کام بردم و رسم مخاطبه پر مخاطره را فرو نهادم . اين‌ها همه در زمستان استخوان سوز انسداد بود..خاتمی که آمد گفتم فاتحت است نه خاتمت. باب گفتگو بايد گشوده بماند که ضمان حرّيت است و نشان مدنيت.او هشت سال رئيس جمهور بود و ما يکديگر را نديديم. ازمکر ماکران و طعن‌ طاعنان می‌‌ترسيد. به قم رفت و همه جا رفت ، اما به ملاقات اعظم و افقه فقيهان ، آيت الله منتظری رحمة الله نرفت . دست و پايش چنان به زنجير احتيا ط بسته بود که پيوندش با احباب گسسته بود. با اين همه من به او نامه‌های گشاده و سر گشاده نوشتم و نقد‌های چالاک کردم و او را از سرهنگی‌های فرهنگی باانگيزه‌های چنگيزی بيم دادم كه: " &lt;strong&gt;اگر ايران است ، اگر ايمان است ، اگر کرامت انسان است ، اگر عقل و برهان است ، اگر عشق و عرفان است ، همه دستخوش تاراج و طوفان است&lt;/strong&gt; . کجاست شير دلی‌ کز بلا نپرهيزد".پاسخی نداد ، گر چه پاسخی واژگون هم نداد . حکايت حافظ بود و شاه يزد: شاه هرموزم نديد و بی‌ سخن صد لطف کرد شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم ندادبه همين دلخوش بودم که اگر رهبری کلاه گوشه به آستين دلبری می‌‌شکند و برتر از سليمان می‌‌نشيند و با موران سخن نمی‌‌گويد ، رئيس جمهوری هست که آشکارا نقد می‌‌شنود و بر نمی‌‌آشوبد و به " آئين گفتگو " روی خوش نشان ميدهد و به جوانان می‌‌آموزد که نقد آشکارحاکمان هم ممکن است و هم مطلوب. دريغا که او سپر بلای رهبری بود و در نقض پيمان با مردم تا آنجا پيش رفت که "&lt;strong&gt;ترک کام خود گرفت تا بر آيد کام دوست&lt;/strong&gt;". احمدی نژاد که به جای خاتمی نشست " ز تاب جعد مشکينش چه خون افتا د دردل .اينبار حتيّ وسوسه يی خرد دل مرا نگزيد که نامه يی به وی بنويسم و با او رازی‌ بگشايم. بلی ، " ز منجيق فلک سنگ فتنه می‌‌باريد " و کجروی‌ها و بی‌ رسمی‌‌ها طوفان می‌کرد ، اما " &lt;strong&gt;کی‌ شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد&lt;/strong&gt; " چه جای مکاتبه است با دولتمردی بی‌ تدبير و دولتی خرافه گستر و سفاهت پرور که &lt;strong&gt;از چاه‌های نفت بر می‌دارد و در چاه‌های جمکران می‌ريزد &lt;/strong&gt;؟ و قايق خرد خيالات خام خود را با پاروی تائيدات رهبری در دريای مخاطرات بين المللی به يمين و يسار می‌‌راند و به توهم " ظهوری " و فتح الفتوحی قريب الوقوع ، انگشت تحريک در چشم خونريز جهان خواران جنگ طلب می‌کند و باکی از ويرانی خاک ايران ندارد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;ايام ميگذشت و خود را برای نقد و نصيحت رهبری آماده می‌کردم که قصّۀ " وحی و نبوّت " پيش آمد وتهمت تکفيرو غوغای عنيفی که بر سر آن بر آورد‌ند . دست نگاه داشتم و نخواستم شهد کلام را به زهر سياست بر آميزم و پا از کفش فقاهت بر نياورده در کفش ولايت کنم. انتقادات عالمانه را پاسخ گفتم و به قدر مقدور شوخ های شبهه را از رخسار رسالت زدودم و حقيقت کلام خدا را که همان کلام محمد ( ص) ست باز نمودم . غبار آن مناقشات که فرو نشست، برق انتخابات از افق سياست دميد و چشم‌ها را خيره و دل‌ها را فريفته کرد . اميد ها زنده و جانها تازه شد. همه جوشيدند و گفتند نوبت آزمودن بخت است و نشاندن عدالت بر تخت. کسی‌ نميدانست که درون پرده چه فتنه‌ها ميرود و شاخ گستاخ استبداد چشم عدالت را چه زود کورخواهد کرد. نتايج که ازپرده برون افتا د ، آشکار شد که دست خيانت در صندوق امانت مردم برده اند و ديوی را دوباره بر تخت سليمان نشانده اند و دامادی دروغين را به حجله حکومت فرستاده اند و غنيمتی را به غارت ربوده اند و پای اهانت بر شرافت مردم نهاده ند. خوشبختانه غيرت ملت بر غارت شوريد و شيرينی‌ سرقت را در کام راهزنان تلخ کرد.مردم « زوال استبداد دينی» را جشن ميگرفتند و باد و آتش در کار برکندن خيمه استبداد وسوختن ريشه بيداد بودند که مزدوران و شقاوت پيشگان فرمان يافتند تا قتل و شکنجه و شرارت و تجاوز و تطاول را به اوج رسانند و عَلَم شقاوت را بر قلٌه قساوت بر افرازند . گورستان‌ها را پر کردند و زندان‌ها را پر تر. اما جنبش فرو ننشست..دانستيد که کار از گلوله پيش نمی‌رود . به تحبيب پرداختيد. هر روز به بهانه‌ای جمعی‌ را فرا خوانديد و با آنان به سخن نشستيد . حتی شاعران شعر به مزد را ، مگر آب رفته را به جوی بازگردانيد. اما شعار‌های ستم رسيدگان نشان داد که شعورشان بسی‌ بيشتر از اين هاست و نارضائی آنان فراتر از آن است که به نوازشی فرو بنشيند. شعار" &lt;strong&gt;مرگ بر ديکتاتور&lt;/strong&gt;" نشان آن بود که جز زوال استبداد و مرگ ديکتاتوری راضی‌ شان نخواهد کرد. در هنگامه اين بيداد و استبداد و در يکی از مجالس لطف و عتاب رهبری بود که جوانی دليری کرد و وام شجاعت بگزارد و شما را به شنودن انتقاد دعوت و سفارش کرد(محمود حميدنيا) .شما هم خشک و خنک پاسخ داديد که: بلی ما مخالف انتقاد نيستيم، همين و بس. پيدا بود که لغتنامه تنگ رهبری از شرح و بسط واژه انتقاد سخت تهی است و ذهن خو کرده به ستا يش ها و نوازش های مداحان ، تحمل ورود اين مفهوم ويرانگر را ندارد.آشکار بود و رفته رفته آشکار تر شد که رهبری هواهای ديگر در سر دارد. نه مشتا ق نقد است نه مشوق ناقدان و خوی نکوهيده استبداد چنان در دماغش متمکن شده است که سياهی درحبش و سرخی درآتش. حديث تلخ حوادث ايام بعد را چگونه می‌توان نوشت که قلم را نسوزاند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;اعظم مصائب آن بود که مزرع سبز جنبش را به خون سرخ جوانان آلوديد و شمس و قمرِ آن را در بند کرديد وآن دوشير بيشه شجاعت را به زنجير ستم بستيد وآن دوچراغ راه آزادی را در تاريکخانه اسارت نشانديد بدين اميد که جنبش فرو نشيند و بيداری فرو خسبد و اينک نيز مبتهج و مفتخريد که به عنايت ولی‌ّ عصر فتنه گران را محبوس کرده ايد و بد خواهان را مأيوس و &lt;strong&gt;به تدبير تو تشويش خمار آخر شد&lt;/strong&gt;”. جمعی از بهترين فرزندان اين آب و خاک اکنون در سياه چال و زندان اند و رنجه و شکنجه می‌‌شوند و تاوان نيک‌خواهی‌‌ها و حق طلبی‌های خود را می‌‌دهند و نجاست و خباثت سفلگان و سفّاکان را به جان ميکشند تا ردای رياست و هاله قداست شما آسيب نبيند. بس کنم گر اين سخن افزون شود خود جگر چبود؟ که خارا خون شود همين قدر بگويم کاری کرده ايد که اينک کوچکترين اصلاح به يک انقلاب می‌‌ماند، آيا هنروحسن تدبير اين نبود که هاضمه مديريت را ، چنانکه هنر همه دموکراسی هاست، چندان فراخ و نيرومند کنيد که حرکات انقلابی بدل به اصلاح شود ؟ آيا از ضعف بصيرت وسوء سياست نبود که با دروغزنی کم خردوفريبکار چون محمود احمدی نژاد ابتدا به مغازله پرداختيد ودولت او را فخر امت وشرف سياست وا نموديد وحاشيه نشينان درگاه رهبری هم امام زمان را دعا خوان وپشتيبان او دانستند ، لکن همينکه رفتار اورا حمل به نافرمانی کرديد فرمان حمله باو را صادر کرديد؟ جنٌ و انس جمع شدند و به شما گفتند: " &lt;strong&gt;بر تو ميلرزد دلم زانديشه يی با چنين خرسی مرو در بيشه اي" &lt;/strong&gt;وشمااز سر رعونت گوش نکرديد تا آنجا كه، &lt;strong&gt;سنگ روی خفته را خشخاش کرد اين مثل بر جمله عـالم فاش كـرد،&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;مهرابله مهرخرس آمد يقــين کين او مهرست و مهر اوست کين&lt;/strong&gt; ، باری از پس نامه نگاريهای نورانی نوريزاد، بجستجو در پايگاه الکترونيکی‌ و دفتر خطابه‌های پيشين شما برآمدم و ازبخت نيک اين جملات نادر را يافتم که درين فضای ملول وعبوس ، مصلحت اقتضا می‌کند حقيقت انگاشته شود: " البته نبايد با مسئولان مبارزه و دشمنی کرد ، اما اين حرف به معنای‌ انتقاد نکردن و مطالبه نکردن از مسئولان متخلف از جمله رهبری نيست ، چرا که می‌‌توان در عين صفا و دوستی‌ انتقاد هم کرد،&lt;span style="font-size:78%;"&gt; ۱۷ مهر ماه ۱۳۸۶ - پايگاه اطلاع رسانی دفتررهبری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;آقای خامنه اي، &lt;/strong&gt;ایحالا من از همين سخن ساده و کم جان شما می‌خواهم قلم را جان دهم تا با شما سخنان جانانه بگويد که: &lt;strong&gt;نه هر کس حق تواند گفت گستاخ- سخن ملکی است سعدی را مسلٌم، &lt;/strong&gt;سالها پيش ديدم که بر کنگرهٔ ايوان ، آنجا که مهمانان را می‌پذيريد کتيبه يی نهاده اند و اين سخنان امام علی‌ را به خط خوش بر آن کنده اند : " من نصب نفسه للناس اماما فليبدأ بتاديب نفسه قبل تأديب غيره ...... " : "&lt;strong&gt;هر کس بر مسند رهبری می‌‌نشيند ، نخست به تأديب خود بپردازد و سپس به تأديب ديگران"&lt;/strong&gt; ، که معلم خويشتن احترامش بيشتر از معلم ديگران است".من می‌خواهم شما را در اين تاديب کمک کنم ،باور کنيد من بر شما رقت بسيار ميبرم که چگونه ميتوانيد از گرداب مداحّی‌ها طاهر و سالم بيرون بجهيد ؟ ناز پرورده مدح نرم مداحان، آيا طاقت نقـد سخت نقــادان را خواهد داشت؟ &lt;strong&gt;نيک‌ خواهان دهند پند وليک -‌ نيك بختان نبوند پند پذير&lt;/strong&gt; پند من گر چه نيکخواه توأم می‌ کند در تو سنگدل تاثير؟ بر رعايايی چون خود و نوری زاد و ... هم رحمت ميبرم که چه مايه ناکامی کشيده اند و ناراستی ديده اند که اکنون کلماتی‌ کم جان را که با کراهت ادا شده اند بايد به منزله کرامتی آسمانی بر گيرند و در پناه آن خطر کنند و‌ای بسا که ترک جان و سر کنندغريبا ! واعظ مسجد کرامت مشهد را چه افتاده است که خود وعظ کسی‌ را نمی‌‌شنود و قدرت مطلقه ولايت در گوش او چه خوانده است که ناشنوا ما نده است ؟ای صاحب کرامت ! شکرانه سلامت روزی تفـقّدی کن درويش بی‌ نوا را ، شما که کراراً در خطابه‌های خود برای اعيان حضرت و ارکان دولت به ويژه سفيران و رايزنان و مبلغّان می‌گوييد " پيام اسلام را به همه جا برسانيد . ما برای جهانيان حرف‌های گفتنی بسيار داريم " آيا نمی‌دانيد که&lt;strong&gt; سخن بدون مجال نقد ، نه گفتنی ميشود و نه&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ماندنی.&lt;/strong&gt; شما و همراهانتان که هميشه يک سو‌يه سخن ميگوئيد و سخن ديگران را نه از نزديک و نه از دور نميشنويد و اصلا لايق شنيدن نمی‌دانيد ، کدام حرف گفتنی برايتان باقی‌ مانده است ؟ چهار صد سال است که جهان تئوری نقد آزاد و عمل آزادانه نقد را می‌‌آزمايد و از برکاتش بهره مند می‌‌شود. حالا از شما چه بشنود که ز اين بانگ جرس چهار صد سال است پس مانده آيد و هنوز سخنان آب نديده و نقد نشنيده خود را علاج درد‌های جهانيان می‌دانيد؟ای کاش نقد‌ها را فقط نشنيده می‌‌نهاديد و ناقدان را اين همه فرو نمی‌‌کوفتيد.کارنامه شما در پاسخگو کردن خويش و شنيدن نقد ديگران به هيچ روی درخشان نيست. جوانان و نيکخواهان توصيه های شما را بکدام پيشينه و پشتوانه جدی بگيرند؟ در آغاز رهبری که دماغ مرجعيت می پختيد، فقيهی دلير مشفقانه و عالمانه شما را پند داد که فروتنی کنيد و جامه افتاء بر تن مکنيد که "من افتی بغير علم فليتبوّأ مقعده من النّار"، صاعقه عذاب چنان بر او نازل شد که ديگر مراجع از بيم سرها در گليم کشيدند وخائفانه در کنج خاموشی خزيدند. آنچه ولايتی ها با آن فقيه اهل بيت کردند ناصبی ها با علی واهل بيت نکردند. اين پيمانه کوچک تحمل که به نيم قطره مخالفت پر می شود با سيلاب بی امان نقد چه خواهد کرد؟ البته در اين ميان فقيهی زيرک قد علم کرد وسر قدم کرد وجوهر در قلم کردو رساله يی در ولايت مطلقه شما فراهم کرد.مقام رهبری هم کرم کردو اورا به رياست قوه قضاييه مفتخر ومکرّم کرد. از سعيدی سيرجانی نميگويم که او را از جان سير کرديد و به دست "سعيد "شقی" اسير کرديد و يک چند اورادرزنجـيراسير كرديد و عاقبت او را هم سرنوشت اميرکبير کرديد، و چون او بسی بسيار، از فروهر ها گرفته تا پوينده و سهرابی وتفضلی و زيدآبادی واحمدقابل و... ودريغ از يک جمله توضيح يا استغفار.چرا با ناقدان و مخالفان چنين می‌کنيد؟ از مقيد شدن قدرت مطلقه ميترسيد؟مگر آنان جز اين می‌‌گويند که بازی‌ سياست را به قاعده کنيد و جامه رياست را به اندازه ببريد؟ ميترسيد که ديگر نتوانيد با اشاره انگشتی دفتر حيات کسی را ببنديد؟ اين همه که مردم را در خطابه‌ها به تقوا دعوت می‌کنيد ، آيا می‌‌شود به انتقاد هم دعوت کنيد؟ نقد، تقوای سياست است و بی‌ انتقاد و مطالبه ، تقوا طبلی‌ تو خالی‌ است. مگر علی‌ با مردم خود نگفت :" لا تکفٌو عن مشورة بعدل او مقولة بحق فانی فی نفسی لست بفوق آن نخطی”:"از مشورت دادن و حق گفتن با من دريغ نکنيد که من برتر از خطا نيست". در اين روزگار چه حاجت به انوری پروری است که چنين با شاعران شب نشينی می‌کنيد؟&lt;strong&gt; آيا حافظان زمانه هم راهی‌ به مجالس شما دارند؟ آيا اصلا حافظ صفتانی باقی‌ گذشته ايد ؟&lt;/strong&gt; شاعران پر گوی دم سرد وفصاحت فروشان بی درد کم نبوده اند و نيستند. حافط را دليری نقد فقيهان و صوفيان و رياکاران و تزوير گران و خرقه پوشان و زهد فروشان و محتسبان و اوقاف خواران و قارونان و گران جانان و عبوسان و شحنه شناسان ، يعنی نقد جامعه دينی زمان ، حافظ کرد نه حديث سرو و گل و لاله و وصف چشم و ابرو وخال و گيسوی نازک بدنان و سيمين ذقنان.شما هم بگذاريد تا جامعه ، حافظان دلير و نقاد و تزوير ستيز خود را بپرورد حتی اگر در روی شما بايستند وبدرشتی بگويند : گر جلوه می نمايی و گر طعنه می زنی ما نيستيم معتقد شيخ خود پسندگوييد مجلس خبرگان و خبرگان مجلس هستند و " عرايض لازم را به استحضار می رسانند ". آنان مفلسان منقادند نه مخلصان نقّاد: &lt;strong&gt;از دلق پوش صومعه نقد طلب مجو- يعنی زمفلسان سخن کيميا مپرس،&lt;/strong&gt; ديانت را چرا بهانه خشونت کرده ايد؟ گفته ايد "اسلام تازيانه هم دارد" ولی آيا فقط تازيانه دارد؟ عسل فروشی چه عيب داشت که سرکه فروشی اسلامی دائر کرده ايد؟ می دانم به حافظ ارادتی داريد. پس "ارادتی بنما تا سعادتی ببری." جامعه حافظی بپا کنيد: بی ريا و پر لبخند. &lt;strong&gt;هم کسوتان حلوا خوردۀ خود را بنگريد که کشوری را در ماتم وخرافه و ريا و گزافه غرق کرده اند، لبخند را از لب ها ، معرفت را از مغزها ودليری را از دلها ربوده اند، جلوه می فروشند و عشوه می خرند، آب می دهند و گلاب می گيرند، درس غلامی و غمناکی به مردم می دهند و تخم تقليد و تزوير می پراکنند&lt;/strong&gt;.بنگاه بانگ ورنگ هم اينک خادم طنازی ها و گزافه پردازيها و شعبده بازی های آنان شده است: مدرسه ای برای نادانی و مصطبه ای برای ثنا خوانی و قهوه خانه ای برای نقّالی و سخنرانی و دغل سرائی برای آبرو سوزی و حيثیّت ستانی. صندوق صوت و صورت را بنگريد که سرای زاغ و زغن و خانۀ تزوير و دغل شده است و از آن جز بانگ تملّق ورنگ تزوير به چشم وگوش نمی رسد. نه صدائی از مدارا درآن هست نه سيمائی از مروّت، نه نقدی نه مطالبه ای، نه سؤالی نه محاسبه ای. درس غلامی می دهند و نقد دليری می ستانند. آبرو ها می برند و دروغ ها می پراکنند. نيم خرده بر خشونت نمی گيرند ولی صد آفت در آزادی می بينند. از ريختن آبروئی چندان بيم ندارند که نمودن تار موئی. &lt;strong&gt;تا بداند مؤمن و گبر و يهود - كاندرين صندوق جزلعنت نبود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;خدا را بر رعیّت رحمت آوريد و جای اين نرم تنان گزافه‌گوی را به سخت رويان بدهيد که با شما درشتی کنند و با خلايق نرمی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;با شما سردی کنند و با خلايق گرمی.آن قدر ارتفاع بگيريد که تيغ تصرفتان جامۀ قوای سه گانه را چاک نکند اما آن قدر ارتفاع نگيريد که گوشتان فرياد مظلومان و صدای ناقدان را ادراک نکند. به شما زبانی توانا داده‌اند تا حق را بگوييد ودستی نا توان يعنی که دراز دستی نکنيد.مجلس و دستگاه قضا را به خدمت نگيريد واز آنها رأی و حکم بر وفق مزاج خود طلب نکنيد. &lt;strong&gt;دستگاه قضا بايد پنجه در پنجه رهبری بيفکند و او را در سوء معاملاتش مؤاخذه کند. با اين مجلس ذليل وقضای زبون کدام دادگری و کدام مردم سالاری ممکن است؟&lt;/strong&gt; و انتخابات چه گرهی از کار ملت خواهد گشود؟ مثلث زر و زور و تزوير يعنی سه برادران لاريجانی را گماشته ايد تاشما رااز شر قضا وقانون وحقوق بشر برهانند؟ خلايق رااز نحوست اين تثليث برهانيد وبی خطر بر خط راست برانيد. چهره قضا وقانون را به آب عزت از غبار ذلت بشوييد واز اسب انتخابات فرودآييد وزمامش را بدست مردم بسپاريد.آقای خامنه ایولايت فقيه البته نه شرعاً اعتبار دارد نه عقلاً وکثيری از فقها وعقلا با آن مخالفند اما هرچه هست به معنای ولايت سياسی ست نه ولايت معنوی ، ومفهومی جز رياست و زعامت فقيه ندارد. امتحان کنيد و همين را آشکارا بيان کنيد "&lt;strong&gt;کافرم گر جوی زيان بينی&lt;/strong&gt;". تا نا آشنايان، "ولايت فقيه" را ديگر عين ولايت باطنی و قداست معنوی نشمارند. &lt;strong&gt;دکان اين مغالطه را خودتان ببنديد&lt;/strong&gt;. رياست و سياست را رنگ قدسی و آسمانی نزنيد. صادقانه و آمرانه به صدا و سيما بگوئيد تا ازين پس از زعامت فقيه سخن بگويد نه از ولايت او. تا هيچ مؤمنی به هوس ذوب شدن، سر در تنور ولايت نکند و در آرزوی شفا يافتن ، نيم خورده "ولیّ خدا" را نخورد و« بر زمينی که نشان کف پای توبود» بوسه نزند و برای انتقاد کردن وجدان و ايمانش نلرزد. اين مغالطۀ کلان را خود از اذهان پاک کنيد تا آنچه را به جبر تاريخ يا به سوء اختيار يا از بلندی بخت در دامن ايرانيان افتاده نيکوتر بشناسند.سخنان شما اگر حجّت باشد در عرصه سياست است نه در عرصه معرفت &lt;strong&gt;،وديگرچه معنا دارد درباره همه چيز سخن راندن و فقيهان و فيلسوفان و عالمان و مديران و اقتصاددانان و هنرمندان و دانشجويان و روحانيان و شاعران و فيلمسازان و... را مخاطب قرار دادن و بهمه درس دادن؟&lt;/strong&gt; "خويش را کامل نديدن خود کمال ديگر است" مگر نه؟از همه شگفت تر حديث علوم انسانی ورهنمودهای ناروای شماست که عين نارسايی آگاهی و نا پارسايی انديشه ست. تقوای سياست که نقد است وتقوای انديشه که سکوت است وتقوای عمل که مدارا ومروت است ازگفتاروکرداروپندار شما غايب است.در سياست فراتر از نقد می نشينيد &lt;strong&gt;ودر خطابه فزون تر از دانشتان سخن ميگوييد ودر عمل از حريفان ذلت وتسليم ميطلبيد&lt;/strong&gt;. چه شب ها نشستم درين سيرگم - که دهشت گرفت آستينم که قم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;آقای خامنه ای&lt;/strong&gt; ، با خود می انديشيدم که تفاوت من با شما در کجاست. هر دو ايرانی و مسلمانيم و در دعوی متابعت از پيامبر عزيز اسلام همداستانيم و خيانت به وطن و هلاک حرث ونسل را اعظم گناهان ميدانيم. فراستِ چندان نمی خواست که ببينم اختلاف عميق در آن جاست که من به قبح ذاتی استبداد معتقد و ملتزمم اما &lt;strong&gt;شما استبداد را اگر به خاطر دين و در خدمت نشرو بسط آن باشد ، می پسنديد و می پروريد وبا دينداری قابل جمع ميدانيد. بلی نقطه افتراق همين جاست و همه رفتار حاکمانه شما بر آن گواست (&lt;/strong&gt;سخن ازوسوسه ثروت وقدرت نميگويم وانگيزه های شمارا به پرسش نميکشم وبينش سيد قطبی شما از دين را هم در شمار نميآورم بی جهت نيست که گاه با يک سخنرانی جان و مال و آبروی کسی را به خطر می افکنيد (ومن خوداز قربانيان اين صلاح انديشی مستبدانه ام و چون من بسی بسيار)، &lt;strong&gt;در انتخابات دخالت وتقلب می کنيد ، مجلس را در رايزنی های مهم سر جای خود می نشانيد، اجازۀ تظاهرات آزاد به هيچ گروهی و حزبی نمی دهيد، بنام دفع تهاجم فرهنگی بروزنامه ها تهاجم می کنيد، قوّۀ قضائيه را معلّق می گذاريد&lt;/strong&gt; و بی التفات به آن ، مخالفان را مجازات ودر حصروحبس می کنيد، حتی با درويشان که "وفا کنند و ملامت کشند و خوش باشند" وفا نمی کنيد ، به احدی اجازه نقد رهبری را نمی دهيد، سپاهيان را به عرصه سياست و اقتصاد می کشيد، صدا و سيما را مهار ميزنيد، فرهنگ و دانشگاه را امنيتی نظامی می کنيد، حوزه های علميه دينی و مساجد ومنابر را حکومتی می کنيد، ناقدان را حتی اگر از مراجع باشند فرو می کوبيد، زور عريان را به خانه ها وخيابانها می بريد و انصار حزب اله را برتر از قانون می نشانيد و مصونيت قضائی می بخشيد و...&lt;strong&gt;آخر اگر روزی اين آب وخاک به مخمصه يی و مهلکه يی بيفتد و بيگانگان دست طمع درآن دراز کنند از مجلسيان ذليل ، از دانشگاهيان مظلوم، از نويسندگان شکسته دل وشکسته قلم، از عالمان بسته دهان، از احزاب اخته و مرعوب ، از سياست پيشگان بله قربان گو، از مديران ناکارآمد، از صدا و سيمای دروغگو، از روحانيان خونين دل، از کارگران فقير، از نوکيسه گان فاسد انتظار چه معجزه ای می توان داشت&lt;/strong&gt;؟ميگوييد سپاه پاسداران هست، بلی "هيچ شهی چون تو اين سپاه ندارد." ولی &lt;strong&gt;کشور پادگان نيست&lt;/strong&gt; ، و همه کارش به قوای قهريه بر نمی آيد. چه حسنی وهنری دارد تابع الگوی سوريه و ليبی شدن و کشور را به نيروهای نظامی و امنيتی و فراقانونی و... سپردن و در حصاری از عسکريان و لشکريان نشستن و به "نصربالرعب" دل خوش داشتن؟ باور کنيد که &lt;strong&gt;استبداد ذاتا قبيح است وبا دينداری غير قابل جمع ست و شرّش ازهر شرّديگری فزون تر است&lt;/strong&gt; . اين رذيلت رابا فضيلت دفع کنيد نه با رذيلت ديگر." ادفع بالّتی هی احسن السيئة".به نقد تن دهيد. " بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد". استبداد را بکشيد و خلقی را زنده کنيد. نقد رهبری مقدمه آشتی ملی و نشانه نيرومندی و فرو تنی است. آغاز ورود به عرصه مدنیّت و مدرنیّت ، و تمرين دليری و حریّت و نفی غلام پروری و عبودیّت است. چيزی را که چندين برکت در آن است چرا از رعیّت دريغ ميداريد؟زيرکان اطلاع واطمينان دارند که همه زجرها و زنجيرها وتجاوزها و تطاول ها به علم و رضا و اذن و اشراف شما ولذا گناهش بگردن شماست وبقول سعدی : &lt;strong&gt;که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشدکه غارت کند؟&lt;/strong&gt; خبر خباثت ها وقساوتهای قصابان شما به تواتر رسيده است. آيا تاوان اينهمه جنايت را می توانيد بپردازيد؟ &lt;strong&gt;اگر همه خوبيهای مملکت محصول رهبريهای داهيانه وپيامبر گونه شماست چرا زشتيهايش نباشد؟&lt;/strong&gt; قدرت مطلقه مسووليت مطلقه می آورد.مورٌخان آورده‌اند که آغا محمد خان قاجار هم موسيقی می نواخت هم زيارت عاشورايش ترک نمی‌شد هم به دستان نامبارک خود سر می بريد وچشم در می آورد. چرا رفتار و کردار شما بايد ياد آور احوال وی باشد؟ از فقه صفوی آموخته ايد که با " باغيان وياغيان»چنين قساوت مندانه عمل کنيد؟ بد نيست آن فقه را کمی هم به اخلاق بياميزيد و جان و مال و آبروی آدميان را حرمت بگذاريد. &lt;strong&gt;زندانهای شما خبر از خدايی خونخوار می دهند که از قتل وتجاوز باکی ندارد و پرده ناموس بندگان را می درد. از چنين خدايی به خدای عادل رحيم پناه بريد و بر اين بی رحمی ها و جنايات نقطه پايان بگذاريد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;می بينم که وام از غزالی و سعدی می گيرم و نصيحة الملوک ديگر می نويسم و از سلطان تقاضای عدل ورحمت برای رعيت می کنم و چه جای شگفتی است؟ نه نظام ما نظامی مردم سالار است نه مردم ما شهروندان حقّ مدار. بل همچنان سلطانی داريم ورعيتی . " اينک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی".سعدی گفت : "دو چيز حاصل عمر است: نام نيک و ثواب". شما هم برای نام نيک اين جهان و پاداش کلان آن جهان ، در اين "نصيحةالملوک" به عين عنايت بنگريد. ابراهيم نبی از خدا نام نيک می خواست: " و اجعل لی لسان صدقٍ فی الآخرين" شما هم که از نام نيک نمی گريزيد. از صحبت دوستی برنجيد که بد را حَسَن و خار را سمن و عيب را کمال و زشتی را جمال می نمايد، &lt;strong&gt;کو دشمن شوخ چشم چالاک تا عيب مرا به من نمايد؟&lt;/strong&gt; من دشمن چالاک شما نيستم اما ناقد بی باک شما هستم و در کار شما عيوب بسيار می بينم که اگر بنويسم مثنوی هفتاد بل هفتصد من کاغذ می شود. من در اين مخاطبۀ پر مخاطره آبروی فقر و قناعت را می خرم و نام نيک و ثواب می طلبم. پروای حقيقت و مصلحت مرا به اين خطر می خواند که بجای شربت شيرين مدح ،داروی تلخ نقد را در کام شما بچشانم. &lt;strong&gt;زان حديث تلخ میگويم ترا تا ز تلخی ها فروشويم ترا&lt;/strong&gt; بر اين رعیّت فرشته فطرت رحمت آوريد که در چنگال ديو استبداد همچنان اسيرند، &lt;strong&gt;نه لبخند بر لب دارند نه ايمان در دل نه نان در سفره ، نه دانش در دفتر ، نه نشاط عيشی نه درمان دلی. محتسبان لبخندشان را ربوده اند و واعظان شحنه شناس ايمانشان را. مفسدان نانشان را بريده اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دريده اند. نه رنگ دادگری را می بينند نه چهره آزادی را . گران از تکاليف و تهی ازحقوق.رهبرانشان شب و روز ارجوزۀ عدالت می خوانند و بدنيا درس مهر و کرامت می دهند. اما خود زندان ها را از قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ريا آغشته اند.&lt;/strong&gt; درس غلامی به مردم می آموزند و رشته بندگی بر آنان می آويزند و در " رسم ناقدکشی و شيوه شهر آشوبی " استادند. صد خرده بر ديگران می گيرند و اما خرده ای انتقاد بر خود را نمی پذيرند. خدا و ديانت را سپر بی کفايتی های خود نموده اند و خود راقوم برگزيده و ولی ٌ مقرب خدا وانموده اند. يحسبون کل صيحة عليهم. هر نصيحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را نوای اهريمن می دانند. کارشناسان مقدس تراشی اند ومهندسان خبره زنجيربافی. قاتلان بی باک مروت و سارقان چالاک حریّت. بر اين بندگان بندی رحمت آوريد که چون غلامان غمگين در اسارت ولايت شمايند تا زنجير غلامی وقفل غمناکی شان بشکند و برق دليری و شادمانی در چشمان نمناکشان بشکفد."يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم" ، قومی جامه ونان و جان و جوانشان را دادند اما به آنان اجازه يک انتقاد و اعتراض ساده ندادند و جواب مطالباتشان را با داغ و درفش آبداده دادند؟" با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل" جواب مراجع را هم با سنگ داد؟ و بهمه ناقدان اعلام جنگ داد؟ &lt;strong&gt;آن کو تو را به سنگدلی گشت رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی آقای خامنه ای ، حرف جدّی من با شما اين است&lt;/strong&gt; که حرف خود را جدّی بگيريد. حالا که صحبت از نقد ميکنيد، نسيه اش نگذاريد، آنرا نقد کنيد "چونکه آنرا کاشتی آبش بده". تا رعیّت به صداقت شما شهاد ت دهند و از برکاتش فايدت برند. از چه می ترسيد؟ مبادا حشمت و جلالت شما بشکند؟ مگر دل است که شکستنش گناه باشد؟ تازه "&lt;strong&gt;از آن گناه که نفعی رسد به غير چه باک؟&lt;/strong&gt;" درآن شکستن صد برکت هست: سلامت ميهن، سعادت رعیّت ، پالايش فرهنگ ، نام نيک ، شکستن طلسم غلامی و دميدن روح دليری ، تعديل انحرافات و تقويم اعوجاجات و تصحيح اشتباهات... از اين بيشتر چه می خواهيد؟ من و دل گرفدا شويم چه باک؟ غرض اندر ميان سلامت اوستاز مولوی بياموزيد و چهره متبسّم اسلام باشيد ، نگذاريد نامتان در زمرۀ بانيان و حاميان قراءت فاشيستی ازاسلام رقم بخورد. "ذاک دعوای وها انت وتلک الايام".من از نوشتن اين نامۀ مشفقانه تنها فتح باب نقد را اميد می برم و بس وگرنه آنچه بايد بر سبيل نقد گفته شود چندان است &lt;strong&gt;"که گرصد نامه بنويسم حکايت همچنان آيد"&lt;/strong&gt; .ديگران بايد از راه برسند و از شما بپرسند &lt;strong&gt;ديوار وطن چرا خم شده است و جويبار فرهنگ چرا آلوده است و آسمان آزادی چرا ابری ست وچهرۀ دين چرا عبوس است وکمر عدالت چرا شکسته است وچشم هنر چرا گريان است و دل دانش چرا پريشان است و جان و آبرو چرا اينهمه ارزان است&lt;/strong&gt; و داعيان شعار نه شرقی و نه غربی چرا در هوس پی افکندن يک "شوروی" ديگرند و هوای سياست چرا مرگزاست و شکم اقتصاد چرا فربه از اختلاس وحرام است؟ کشتی انقلاب چرا کژ مژ می رود و ترکیۀ سکولار چرا از ايران ديندار بيش تر دل می برد؟و چرا &lt;strong&gt;جاهلان سرور شدستند و ز بيم عاقلان سرها کشيده درگليم&lt;/strong&gt; می توانستم اين نامه را نهانی روانه کنم تا " به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد" بدست شما برسد اما رواتر ديدم که طبل زير گليم نکوبم و صفا را به خفا نپوشم بل بلاغ مبين کنم و بر سر مناره فغان برآورم و " &lt;strong&gt;به پيش شحنه بگويم که صوفيان مستند&lt;/strong&gt;" .بقدر طاقت خشم خود را فرو می خورم و با دلواپسی عميق از آينده کشور و بی کفايتی های ويرانگر وايران سوز، صبورانه سرکشی های قلم را مهار ميکنم و &lt;strong&gt;درست گويی را به درشت گويی نمی آميزم و خطاب بی عتاب می کنم، وسخن بنرمی و آزرم می گويم تا دلی را به نصيحت گرم کنم وسلطانی را از سوء سياست برهانم&lt;/strong&gt;. &lt;strong&gt;پست می گويم باندازۀ عقول عيب نبود، اين بود کار رسول نرم گو ليکن مگو غير صواب وسوسه مفروش در لين الخطاب&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;رهبری حق شما باشد يا نباشد &lt;strong&gt;،نقد رهبری بی شبهه حق مردم است وگوش کردن به نقد آنان تکليف شما&lt;/strong&gt;.آنهم در علن نه در خفا.صد محفل و مجلس برای تائيد ولايت فقيه بر پا می‌کنيد يکی‌ هم برای نقد و آسيب شناسی‌‌اش بر پا کنيد.صد مداح و ثنا خوان در روز نامه و صدا و سيما داريد ،يک نقاد را هم تحمل کنيد. نه فقط تحمل که تشويق کنيد تا عيب شما را آشکارا بگويند. زيان نميکنيد. خشونت نقد را بچشيد ، خاصيت‌ها دارد. دانشگاه‌ها را بگذاريد حقيقتاً دانش گاه ودارالعلم باشند . راضی‌ مشويد که حراميان و راهزنان دهان و استخوان دانشجويان را بشکنند و چشمشان را در آورند . دشنه را به مصاف دليل نفرستيد. بگذاريد افکار شاخ يکديگر را بشکنند. &lt;strong&gt;از زوال ايمان جوانان نهراسيد. دشمن‌ترين دشمنان ايمان ، مستبدان اند نه نقادان &lt;/strong&gt;. به مغرب زمين نگاه کنيد . سه‌ قرن است گزنده‌ترين و کوبنده‌ترين مخالفت‌ها و دشمنی‌ها رابا دين کرده و ميکنند ، اما دين داری معرفت انديش همچنان بالنده و باقی‌مانده است. کليسا‌ها چراغشان روشن است. کتاب‌های محققانه در تاريخ و فلسفه و علم و دين ، بهتر و بيشتر از کشور ما به بازار می آيند.عاقبت ماندنی‌ها می‌‌مانند و رفتنی‌ها چون کفی بر آب می‌‌روند. &lt;strong&gt;دشمنان با انبيا بر می‌‌تنندپس ملايک رب سلٌم می‌‌زنند&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;کاين چراغی را که هست اونوردار از دم و پف‌های دزدان دوردارآنقدر،&lt;/strong&gt; جامعه را چون کودکی تر و خشک نکنيد و &lt;strong&gt;پستانک ولايت به دهانش نگذاريد .خدايی نکنيد بل خدا را در ميان آوريد&lt;/strong&gt; ! &lt;strong&gt;هر جا عدالت و خلاقيت و رحمت و حرّيت هست ، خدا هم هست. خدايی که ما ميشناسيم و می‌‌پرستيم موصوف به اين او صاف است&lt;/strong&gt;. جامعه را لبريز از عدالت و رحمت و خلاقيت کنيد ، خدايی می‌‌شود.به قشور و ظواهر دل شاد مکنيد و حقيقت را به مجاز نفروشيد ." غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد ". &lt;strong&gt;آقای خامنه ای،&lt;/strong&gt; من و شما افسانه می‌‌شويم ، اما اين نامه ها جاودان می‌‌ماند ، چون پنجره‌ای به روی آينده و چون آينهِ يی براي آينده گان که چهره رياست شما را می‌‌نمايد و قصه زعامت شمارا میخواند. &lt;strong&gt;باری چو فسانه ميشوی ای بخرد&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;افسانه نيک‌ شو نه افسانه بد،&lt;/strong&gt; به منزل نخستين قدم بگذاريد و به منزله‌ نخستين قدم ، &lt;strong&gt;بگذاريد اين نامه را همگان بخوانند ، آن هم به فراغت نه به تشويش&lt;/strong&gt; ، در روز نامه‌ها نه در شب نامه ها، در علن نه در خفا. با رعيت فتح باب گفتگو کنيد و به آنان جواب علنی بدهيد و از“استبداد دينی تان “دفاع کنيد . &lt;strong&gt;اين نامه را خود بر مردم بخوانيد وگر نه مردم بر شما خواهند خواند&lt;/strong&gt; که: ” من نام لم ينم عنه " از کثرت اين گونه نقد‌ها و نامه‌ها نترسيد.اگر رشته عدالت محکم شود ، عده اين نامه‌ها هم کم ميشود. اگر هم نشد ، آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟ کمترين حرمت به حقوق رعيت آن است که سخنش شنيده و سنجيده شود. اين باب را گشاده نگاه داريد که صد گشايش در آن است.قدر اين قلم‌های بی‌ طمع را بدانيد و تا سيلی روزگار در نرسيده حلوای نقد رايگان را نوش جان کنيد.نه فخری است برای جمهوری اسلامی و نه نام نيکی‌ برای شما که ناصحان نا امن باشند . اما اگر باری به صاعقه غيرت يا به ساءقه مصلحت ، کارگردانان ديوان قضا فرمان يافتند تا صاحبان اين قلم‌ها را در بند کنند ، &lt;strong&gt;بسپاريد تا جرم ديگری برای‌شان نتراشند و بر گناه ناکرده‌ شان نام گناه ديگر ننهند و برايشان جامه تنگ جاسوسی ندوزند و نامه ننگ ناموسی ننويسند.خويشاوندانشان را نيزآزار مکنيدوهمسران وفرزندانشان را به سياهچال ها مبريد ودر سردخانه ها منشانيد ودست تجاوز وتطاول در شرافتشان دراز مکنيد . جوانمردی را به جوانمرگی ميفکنيد.آيا می پسنديد با فرزندانتان چنين کنند &lt;/strong&gt;در پايان ، باز هم وامدار گفتمان مهربان سعدی هستم که رعيت وار باب نصيحت را با سلطان می‌‌گشود : &lt;strong&gt;شهی که پاس رعيت نگاه میدارد حلال باد خراجش که مزد چوپانی است&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;وگرنه راعی خلق است زهرمارش باد که هرچه میخورد او جزيت مسلمانی ست،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اطيعوالله واطيعوالرٌسول. فان تولٌوا فانما عليه ما حمٌل وعليکم ما حمٌلتم.وان تطيعواه تهتدوا وما علی الرٌسول الاالبلاغ المبين. هذابلاغ للنٌاس ولينذروا به وليعلموا انما هو اله واحدوليذٌكرّاولواالالباب . .اوّل ديماه۱۳۹۰ عبدالکريم سروش&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;درشت نمائي متن توسط من انجام شده ونه نويسنده، بهزادنيا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-9141870637664065593?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/9141870637664065593/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=9141870637664065593' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/9141870637664065593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/9141870637664065593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/12/letter-of-souroush-to-khamenei.html' title='نامه دكترسروش به خامنه اي  Letter of Souroush to Khamenei'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-4163253654128301147</id><published>2011-11-20T20:56:00.000-08:00</published><updated>2011-11-21T08:28:06.180-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسـلي كه عاشق نميشود   Sara Shariati'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Wrote'/><title type='text'>نسـلي كه عاشق نميشود   Sara Shariati, Wrote</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای «نسلی که عاشق نمی‌شود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا شریعتي &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در مفاتیح خواندم که دعای کمیل دعای خضر نیز هست و خضر پیامبرِ امید است. ما را، موسی را، با خود در همه‌ی ماجراهای سخت‌ اش همراهی می‌کند و هر بار در برابرِ سوالِ ما، چرایی‌های ما، عصیانِ ما، مخالفتِ ما با قـتلِ آن کودک، با خراب کردنِ آن دیوار، با غرق شدنِ آن کشتی، … می‌گوید :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"نگفـتم که ایمان نداری؟&lt;/strong&gt; و در پاسخ می‌شنود که : "&lt;strong&gt;صبر خواهم کرد و عاصی نخواهم شد&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;امروز امّا ما عاصی شده ‌ایم. دیگر صبر نداریم. عاصی شده ‌ایم، نه نسبت به واقعیتی که نمی‌فهمیم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهّمات‌مان. به این‌که هربارامید بستیم وهربارناکام ماندیم. اینست که دل ازحقـیقـت‌مان کنده ايم. خضر را تنها گذاشته‌ایم. همراهی‌اش نمی‌کنیم. ایستاده‌ایم و سر به زیر شده‌ایم. پذیرفته‌ایم که‌بی ادعا باشیم، سرِمان به کارِ خودمان باشد. جامعه و تاریخ را بسپاریم به دستِ سیاست‌مدار و قدرتمدار، و زندگی‌مان را بکنیم..&lt;br /&gt;این ناامیدی راما درچهره‌ی جوانانمان می‌بینیم. همین جوان‌ها که بظاهرمیهمانی ميگیرند ومي‌خوانند وميرقصند… ولی عاشق نمی‌شوند، شور ندارند، دل‌خوش نیستند،‌ به هـیچ چیز. در جستجوی امنّیت هستند و موفـقیّت. هـمین جوانانی که می‌خواهند در لذّت به فراموشی برسند. قهرمانانِ لذّت در فلسفه، همه متفکرّینی هستند که به لذّت در غـلطیده‌ اند، چون شادی ندارند. امـید ندارند. چهره‌های عـبث هستند. لذّتِ مستی، خماری… هرچه که بی‌خبری می‌آورد و بی‌حسی‌… در هیچکدام اما، عشق و شور و امید نیست ..&lt;br /&gt;این ناامیدی را ما در ذهنیتِ مردممان احساس می‌کنیم. تمام شهر حجله‌بندانِ مرگِ امید این مردم است. مردمانی که خسته شده‌ اند؛ که مجروحند؛ که داغـدارند؛ که می‌خواهند باز ماندگان‌شان را از بلای سیاست و بیداد فقـرحفظ کنند ‌و مصون‌شان بدارند..&lt;br /&gt;این ناامیدی را ما در سخنِ امروزِ روشنفکران‌مان، استشمام می‌کنیم. خضر آن پیامبریست که ما بیش از هر زمان، به او نیازمندیم.چرا؟ چون ما امروز به امید، بیش از هر چیز محتاجیم..&lt;br /&gt;دوره ‌ای بود دوره‌ی ما، بیست و چـند سـال پیش، ما ســرشار از شور و شوق و امــید بودیم. فـلســفه‌یمان بــرای &lt;strong&gt;"تغییرِ جهان" بود و نه "تفسیرِ آن"&lt;/strong&gt;. جامعه‌شناسیمان برای بهم زدنِ نظـمِ موجود بود و بر پاییِ نظـمِ اجتماعیِ نوینی. تاریخمان گشوده بود و تاریخِ فردا در دست‌های ما بود. می‌خواستیم انقـلاب کنیم. نظمِ جهان را تغییر دهـیم. مدینه‌ی فاضله‌ی خودمان را، در گروهِ کوچکمان، در جامعه‌ی بزرگمان، در جهان، تحقـق دهیــم. همبستگی شعارِ ما بود و رفاه را جز در تقسیم‌اش با دیگران نمی‌خواستیم. بیست سالِ پیش، جامعه‌ی ما شاهد پیدایش و رشد هزاران گروه بود. به اسامی‌شان نگاه کنید : آرمان و مردم، دو مؤلفه‌ی ثابت بود. &lt;strong&gt;آرمان، آوا، ندا، صدا، فریاد… &lt;/strong&gt;همه نشان از قـدرتِ ما، عـزمِ ما در رساندنِ حرف و حدیثمان به گوش دیگران داشت؛ و بعد، خلق، مردم، مستضعفین، کارگران… یعنی یک تجمع، یک جمع، چرا که ما رستگاری را برای همه می‌خواستیم. این پروژه‌ی مشترکِ ما بود. این حَبلِ مَتین ما بود. ریسمانِ مشترک ما. این همان طنابی بود که ما را از چاه نجات می‌داد و به صعودمان وا می‌داشت. اما این دوره، خوب و بد، گذشته است..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن زمان تا به امروز تحوّلاتِ بسیاری رخ داده است. در جهان، ودر ایران.&lt;br /&gt;.درجهان، افسون‌زدایی شده است. عصرِ انقلابات به سر رسیده است. عصرِ ایدئولوژی‌ها به پایان رسیده است. مذاهـبِ امید، مذاهبی که وعـده‌ی رستگاری و نجات می‌دادند، در بحرانند. روشنفکران، مرگِ ایدئولوژی‌ها را اعلام کرده‌اند. پایانِ تاریخ را اعلام کرده اند. انتظار به پایان رسیده است. دیگر سبزواری‌ها، هر روز اسبی را زین نمی‌کنند و بر دروازه‌ی شهر نمی‌بنند تا امامِ زمان اگر آمد، سوارش شود. &lt;strong&gt;امروز از صاحب زمان می‌خواهند که دیرتر بیاید تا امتحانِ کنکور باز هم به تعویق نیافـتد&lt;/strong&gt;!.&lt;br /&gt;سخن گفـتن از امپریالیسمِ جدید، دیگر خریدار ندارد. گفـتمانِ عدالت‌خواهی، مغلوبه شده است. از مذهـب گفتن، زدگی ایجاد می‌کند. ملی‌گرایی کارِ پدرانِ ما بود. درنتیجه، مبارزه با امپریالیسم‌مان را حواله می‌دهیم به سازمان ملل. سوسیالیسم‌مان را تقـلیل می‌دهیم به خیر‌خواهی و حَسَنات. &lt;strong&gt;مذهبمان را "تبدیل" می‌کنیم به معنویتی بی‌ضرر،&lt;/strong&gt; و انقلابی‌گریِ دیروزمان را "تعبیر" می‌کنیم به جوانی و خامی......&lt;br /&gt;اما مسائلِ ما آیا از آن زمان تا به امروز تغییر کرده است؟ آیا فـقـر و گرسنگی کمتر از دیروز است؟ نیاز به مذهبی که پشتوانه‌ی عـدالت‌خواهی و دست دردستِ آزادی باشد، کم‌تر است؟ سلطه‌ی بی‌رقیبِ امپریالیسمِ جدید، مگر عـیان‌تر از دیروز نیست؟ واقعیتِ جهانِ سوم مگر نه این‌که همچنان موجود است و امروز بیش از دیروز در زیرِ غلطکِ بازارِ جهانی دارد قربانی می‌شود؟ و مگر نه این‌که برای جلوگیری از آنچه که از پی مهاجرت‌های مکررِ جـوانان و مغزهای جامعه ‌که فروپاشیِ ملی می‌نامند، ما بیش از هـر زمان نیازمند ایجاد یک روحِ ملی و احساسِ تعلـّقِ مدنی به این سرزمین هستیم؟&lt;br /&gt;نسلِ ما، نسلِ دیروز، در پشتِ "نه"‌ای قهرمانانه، در پشتِ سنگرِ اصولِ اخلاقی و اعتـقادیش در برابرِ واقعیت می‌ایستاد. واقعیت را نمی‌پذیرفت.&lt;br /&gt;رونو، خواننده‌ی فرانسوی می‌خواند : &lt;strong&gt;"جامعه! گرفتارم نخواهی کرد"&lt;/strong&gt;.....&lt;br /&gt;پسوا، شاعـرِ پرتقالی می‌نوشت : &lt;strong&gt;"…واقعیت!را به فـردا بگـذار. برای امروز دیگر کافیست&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اخوان می‌گفـت : &lt;strong&gt;"..…بیا ره توشه برداریم، قـدم در راهِ بی‌برگشت بگذاريم&lt;/strong&gt;."&lt;br /&gt;هوگو می‌سرود ‌: &lt;strong&gt;"…پاهایم اینجا، چشم‌هایم جایی دیگر&lt;/strong&gt;"&lt;br /&gt;نسلِ ما چشم‌هایش به جایی دیگر بود. نسلِ ما قـدم می‌گذاشت در راهِ بی‌برگشت. امروزه امّا، عصرِ پذیرشِ واقعیت است. پذیرشِ سرنوشت. عصرِ دست کشیدن از آرزوهای بی‌سو و سرانجام است و دعاوی بی‌حساب و کتاب. و این واقعّــیتِ جهانی، در ایرانی که تجربه‌ی انقلاب و جنگِ خارجی و داخـلی و اصلاحات و… را هـمه در طیِّ بیـست سال تجربه کرده است، بیش‌تر نمادینه شده است. خسته شده ‌ایم از این تجربه‌های مکرر و هـمه تلخ. اینست که پناه ميبریم به امنیّـتِ زندگیِ شخصی، و ازادعاهای بلند و پروژه‌های مشتركمان دست می‌شوییم واین‌هــمه را به حسابِ &lt;strong&gt;عقلانیت، پختگی و تجربه‌ی تاریخ می‌گذاریم&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;به آهـنگ‌ها‌ی امروزی نگاه کنید : مدام به فـراموشی‌ات می‌خوانند، به پذیرشِ واقعـّیت. اکـتفا به آنچه که هست&lt;br /&gt;“&lt;strong&gt;گذشته‌ها گذشته" ، "این کارِ سرنوشته". "عمرکمه، صفا کن"، ” اگه نباشه دریا، به قطره اکـتفا کن”&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نسلِ دیروز بر سر حرفـش می‌ایستاد،‌ تا آخر. تزلزل را خیانت می‌خواند و بُریدگی. نسلِ امروز امّا "حرفـش را پس می‌گیرد." و می‌خواند که "خیال نکن نباشی، بدونِ تو می‌میرم". می‌خواهد واقعیت را بپذیرد، در آن دخیل شود، حتی گاه دوستش داشته باشد، و به خود بقـبولاند که می‌تواند به بازی‌اش بگیرد. می‌خواهـد مثبت اندیش باشدو‌ خوشبین. کار را یکسره کند.‌ وارد صحنه‌ی واقعیت شودو در آن مشارکت کند&lt;br /&gt;روشنفکرانمان به ما می‌گویند ‌: “این”، درست است، “آن”، جوانی بود و خامی. ما باید تجربه‌ی تاریخ را در نظر داشته باشیم. باید فـرزند زمانه‌ی خویش باشیم. امروز عصر، عصرِ عـقلانیت است. ادعاهای گذشته را نگاه کنـیم : &lt;strong&gt;انقلابِ اجتماعی. سوسیالیسـم، جهانِ سوم گرایی. مذهبِ سیاسی. مردم‌خواهی…&lt;/strong&gt; همه‌ی این‌ها را تجربه کردیم و امروز به اینجا رســیده‌ ایم. درنتیجه، تجربه‌ی تاریخی حکــم میکند که در حرف‌هامان تجد ید نظر کنیم. اگـر ما مبارزینِ دیروز می‌گفـتیم : آرمان و مردم، امروز باید بگوییم : عقلانیت و فـرد. &lt;strong&gt;اگر ما مذهبی‌های دیروز می‌گفتیم : مذهبِ ایدئولوژیک. یا به قولِ بازرگان، مسلمانِ اجتماعی، امروز باید بگوییم : معنویتِ فـردی، دینداریِ خصوصی. اگر ما روشنفکرانِ چپِ دیروز می‌گـفـتیم : سـوسیالیزم، امروز باید بگویــیم : نیکوکاری، کار حسـنه، خیرخواهی. اگر ما جهان سوّمی‌های دیروز می‌گفـتیم : راهِ سـوم، امـروز باید بگوییم، دمکراسیِ لـیبرال&lt;/strong&gt;. باید واقعیتِ جهانی شدن و نسبیتِ مرزهای ملی را پذیرفت&lt;br /&gt;از طرفی، مذهبِ اجتماعی هم، تجربه‌ی خودش را پس داده است. انقلاب هم کردیم و دیدیم که چه بود. سوسیالیزم هـم که دیوارش فـرو ریخت و راه سّوم هم که به بیراهـه انجامید… این حرف‌ها را تاریخ منسوخ کـرده است. این لیلی و مجنون‌ها به درد ادبیات می‌خورند، واقعـّیت‌ها را باید پذیرفت، با هــمه کاستی‌ها و کم بودهایــش، &lt;strong&gt;وگـرنه! متعــصّبی خواهــید ماند، جزمی، تنگ نظــر و خشونت‌گرا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;."و نسلِ امروز قبول کرده است که کم‌ توقـّع باشد و واقع‌بین، و دل خوش کنـد به "به ـ بودِ"‌ همین "واقعـّـیت.&lt;br /&gt;نتیجه‌اش اما چه شده است؟ نتیجه‌ی این حرف شنوی‌ها از گفـتمانِ غالب چه شده است؟ نتیجه‌اش این شده است که ما بدلیلِ شکستِ الگوهایمان، در ارزش‌هایمان نیز تجدید نظر کرده‌ ایم. در آرمان‌ها و آرزوهایمان. چون الگوی سوسیالیزم شکست خورد، سوسیالیزم را کنار گذاشتیم. &lt;strong&gt;چون الگوی مذهبِ اجتماعی با قـدرت و منافعِ قدرت در هم آمیخت و به فاجعه انجامید، دینداریِ اجتماعی و متعهد به مردم را هم کنار گذاشتیم&lt;/strong&gt;. چون (دولت) مـّـتولیِ ملت شد، تعّـلقِ ملی را زیر سوال بردیم و جز به گریز نمی‌اندیشیم و چون به همه‌ی امیدهای ما خیانت شد،&lt;strong&gt; طناب را رها کردیم و در چاهِ واقعیتِ روزمرّگی‌مان، به بقاءِ خود می‌اندیشیم&lt;/strong&gt;!.&lt;br /&gt;در جستجوی خود، مار‌گزیده شده‌ ایم، اینست که از هــر آنچه که خاطره و خطرِ این گَزیدگی را دوباره زنده و نزدیک می‌کند، گریزانیم. جستجو را کنار گذاشته‌ایم و به مصون نگه داشتنِ آنچه که هست، بسنده می‌کنیم. اما این تجربه‌های همه تلخ، بایستی توشه‌ی ما برای ادامه‌ی جستجو باشد. مگر نه این‌که به گفـته‌ای &lt;strong&gt;:" ..ضربه‌ای که هلا‌كمان نمی‌کند، قوی‌ترمان خواهد کرد…"؟ ‌&lt;/strong&gt; صحبت بر سرِ پایبندی به الفاظی چون ایدئولوژی، سوســیالیـزم، دمکراسی‌و… نیست. وفاداریِ ما نه به پوسته که به مغز است. مغز را برداریم و پوسته را رها کنیم. &lt;strong&gt;شریعتـی می‌گفـت، برای من سوسیالیزم یک نظامِ اقتصادی نیست، فـلسفه‌ی زندگی‌است&lt;/strong&gt;. برای ما نیز، ایدئولوژی یک سیستمِ بسته‌ی عـقاید نیست، همان است که نسلِ جوانِ امروز از “مَرام” مراد می‌کند. &lt;strong&gt;مَرام به معنای تعهد و پایبندی به اصول و ارزش‌هایی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;از دو موضع به ایدئولوژی انتقاد می‌شود&lt;/span&gt; :&lt;br /&gt;نخست (از موضعِ) دمکراسیِ لیبرال که خود، مدارِ ایدئولوگ‌هاست و با رسم و رسومِ یک ایدئولوژی، در واقع با اسمِ ایدئولوژی درگیر می‌شود. و دیگری از موضعِ پُست مدرن و نقـد ایده سالاری. در اینجا ما امّا از ایدئولوژی، معنا و مرام و جهت را مُراد می‌کنیم.&lt;br /&gt;فرناند دومون، جامعه‌شناس و متکلم کانادایی می‌گوید :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در هر دوره به ما گفتند که "عصرِ پایانِ ایدئولوژی‌ها سر رسیده است" و پایانِ ایدئولوژی‌ها را هم‌چون پایانِ توهّمات به ما نمایاندند. در حالی که پایانِ ایدئولوژی‌ها، پایانِ توهّم نبود، پایانِ امید بود. جامعه‌ای که پروژه‌ی مشترکی ندارد به چه کار می‌آید؟ پس بگذاریم تاریخ را قـدرت‌ها بسازند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این کاری‌است که ما امروز در صدد آن هستیم.&lt;br /&gt;تاریخ یعنی چه؟ تاریخ یعنی حافظه‌ی ما؛ خاطره‌ی ما؛ گذشته‌ی ما؛ واقعیتِ دیروزِ زندگیِ ما و مگر نه این‌که هر حرکتِ جــديدی، اگـر بخواهــد که نو باشد، اولـین کارش ایستادن در برابرِ سازندگانِ این تاریخ، و صاحـبانِ این شناسنامه‌هاست؟ ایستادن در برابرِ این حافظه‌ایی که به ما می‌گویدکه : یادت نرود! همین کارها را ما در جوانی کردیم، دیدید که چه نتیجه‌ای داد. همین سنتی که به من می‌گوید :‌ همیشه همین بوده است؛ از قدیم تا ابد. هـمیــن گذشته‌ ای که مدام به من هشدار می‌دهـد، از حرکت بازم می‌دارد و نا امیدم می‌کند..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چاره را نسلِ امروز در گریز یافته است. گریز از این وطنی که دیگر مأوایش نیست. که در آن هـیچکاره است. که مدام تحقـیر و طردش می‌کند.ونسلِ ما، نسلِ دیروز،درواکنش به هـمه‌خواهیِ دیروز،امروزچاره را درکم توقعّی یافـته است، در &lt;strong&gt;"اکتفای به قطره" ، در "زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز"، در "گلــیمِ خود را از منجلابِ واقعیت بیرون بکش."&lt;/strong&gt; هـمین مردمی که در شرایطِ انقلاب، یا در شرایطِ تهاجمِ دشمنِ خارجی، حماسه‌ها آفریدند و سرمشق شدند، امروز جز به امنیتِ اقتصادی و اجتماعیِ فـردِ خود، یا در خانواده‌ی خود، نمی‌اندیـشـند. دغدغه‌های اجتماعی، در بهترین حالت، به پرداخت خمس و زکاتِ ثروت ِخویش، تقـلیل یافته؛ و احساسِ تعّـلقِ به یک مـّّـلت، یک سرنوشتِ مشترک، دیگر وجود ندارد&lt;br /&gt;در برابرِ دیکتاتوریِ این واقعیت، سلاحِ ما چیست؟ نه قدرتی داریم و نه امکاناتی. تنها امید است و تنها ایمان است که به ما این قـدرت و این امکانات را خواهـد داد. امید به آینده‌ای که ما در ساختنِ آن سهیم‌ایم و ایمان به آرمان‌ها و ارزش‌هایی که معنای زندگیِ مایند&lt;br /&gt;یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابرِ هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعیِ بازدارنده‌ اش را بر‌می‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفـتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما،&lt;strong&gt; پیش‌ شرطِ هر کاری، نه امکاناتی‌ست که در اختیار داریم و نه قـــدرتی که از آن بهره‌مــندیم، &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پیــش شـرطِ هرکاری، دوست داشتن است. &lt;/strong&gt;باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعّـلق داشت، باید به سرنوشتِ مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوبِ خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهتِ تغییرش بکوشیم&lt;br /&gt;صحبتِ قـبلی من، صحبت از وفاداری بود. &lt;strong&gt;وفاداری به یک مفهوم : مفهـومِ انسانِ جدید. و به یک حرکت : آغازِ دوباره‌ی تاریخ&lt;/strong&gt;. وفاداری که از آن سخن می‌گفتم، وفاداری به ارزش‌های خودمان عـليرغـمِ واقعیتِ موجود بود. وفاداری به همان عشق، همان آرمان‌ها، همان اصول، همان ارزش‌ها، همان بلنـدپروازی‌ها که ما را تا به ایــنجا کشاند. جستجوی مدام و ازپا ننشستن. مگر نه این‌که ما همچنان، هنوز، به آن آرمان‌ها و به آن دستاوردها معتقـدیم؟ پس &lt;strong&gt;بیاییم بجای دست شستن از دعاویِ خودمان، این مفاهـیمِ تحریف شده را "باز تعریف" کنیم&lt;/strong&gt; و این ارزش‌های غصب شده را دوباره تملک کنیم. بیاییم پس از شستشوی این مفاهـیم و بازگرداندنشان به شأنِ اولیه‌ی خود، نسبت به آنها ادعای مالکیت کنیم. ادّعای مالکیت کنیم نسبت به سرزمینِ خودمان، ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ عـدالت‌خواهی. همان گفـتمانی که امروز در جامعه‌ی ما، آنها که در برابرِ آزادی ایستاده‌ اند، مدعی‌اش هستند. ادعای مالکیت کنیم نسبت به گفتمانِ دمکراسی، &lt;strong&gt;همان دمکراسی که امروز سرمایه‌داریِ جدید، مِلکِ مطلقِ خود می‌داند&lt;/strong&gt;..&lt;br /&gt;بیاییم در یک پروژه‌ی رهایی‌بخش مشارکت کنیم و ارزش‌های خودمان را ازچنگالِ مدعـّیان و صاحبانِ شناسنامه ‌دارش درآوریم و به میراثِ خودمان وفادار باشیم..&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیم قرن پیش، مصدق از ملتِ ایران سخن می‌گفت. بازرگان، از مسلمانِ اجتماعی سخن می‌گفت. طالقانی از شوراها و عدالت‌خواهی&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;صحبت کرد. شریعتـي، " َالـنّـاس " را تَرجمانِ اجتماعیِ " اَلله" می‌دانست..&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;امروز ما از این هـمه، دست کشیده‌ ایم. تعلّقِ ملی را بنامِ جهانی بودن، کنار گذاشته‌ایم. دین‌مان را خصوصی کردیم تا کم‌تر هزینه داشته باشد. عدالت‌خواهی را رها کردیم چون (جریان) راست متولیِ آن است. دمکراسیِ لیبرال را تنها روایتِ موفـّق و ممکن قـلمداد می‌کنیم، چون آن تجربه‌های دیگر ناکام مانده بود. امروزما با عـقـب‌ نشینی داریم به حـّلِ معضلاتمان می‌پردازیم، ولی مسائل همچنان باقـیست.&lt;br /&gt;در میهمانی‌ای، یکی از اقوام ما که دو فـرزندش تاریخ خوانده‌ اند، گـفت : " لعنت بر کسی که بگذارد فـرزندانش تاریخ بخوانند" و از این سخن این منظور را داشت : "…مومن از یک جا، دوبار گَزیده نمی‌شود"&lt;br /&gt;من این صحبت را تکمیل می‌کنم :&lt;br /&gt;گاه مومن می‌بیند که چون گَزیده شده است، دیگر ناتوان است. می‌خواند که از این گَزیدن‌ها باید درس گرفــت و احساس می‌کند که کاری از او ساخته نیست. گاه طاقـتش طاق می‌شود، در اینحال، &lt;strong&gt;مومن، اگر مومن است، در ایمانش تجدید نظر نمی‌کند. چون ایمانش را تصاحب کرده‌اند، طردش نمی‌کند. چون ایمانش تحقـّق نیافـته است، ازاودست نمي‌کشد. چون بایمانش نمي‌رسد، انکارش نمي‌کند. چون واقعیت علیه حقـیقـتِ اوست، تسلیم نمي‌شود&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مومن، معنای وجود خود را، زندگیِ خود را، در وفاداری به ایمانش می‌داند&lt;/strong&gt;. مومن این وفاداری را بر مقـبولیتِ عامّه یافـتن، ترجیح می‌دهد. مومن اززندگی خودش شهادت می‌سازد و خودش الگوی ارزش‌های خودش می‌شود. مومن چون یکبار گَزیده شد، از پا نمی‌افتد..&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عشق، ایمان، امید، آرمان‌ها، معنا و دینامیسمِ حرکتِ تاریخ‌اند. وفاداری به این ارزش‌ها، ما را به جستجو و خَلقِ الگوهای جدید وا می‌دارد. این وظیفه و مسئولیتِ امروزیِ ماست.&lt;/strong&gt; (۱) يازدهم آبان ۱۳۹۰&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;(۱)بخشهائي كه با حروف درشت مـشـخّـص شده از نويسنده مقاله نيست. انتخاب ازماست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-4163253654128301147?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/4163253654128301147/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=4163253654128301147' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4163253654128301147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4163253654128301147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='نسـلي كه عاشق نميشود   Sara Shariati, Wrote'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8426853163525632467</id><published>2011-11-09T13:37:00.000-08:00</published><updated>2011-11-09T13:49:06.021-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='To my wife Fatemeh     براي همسـرم فاطـمه'/><title type='text'>To my wife Fatemeh  براي همسـرم فاطـمه</title><content type='html'>&lt;strong&gt;برای همسرم فاطمه&lt;/strong&gt;  &lt;br /&gt;فاطمه جان، احتمال می‌دهـم از هـفـته‌ی آینده، زندان‌بانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آن‌ها را می‌دانم، که: مبادا میان من و تو، از پس پنجره‌ای دوجداره، و گوشی‌های تلفنی، چیزکی ردوبدل شود. نوشته‌ای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا همیشه‌ی عمر بر چهره‌ی من نشسته‌است.&lt;br /&gt;يادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟  &lt;br /&gt;من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی. گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله ، یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم، هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود. &lt;br /&gt;یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا،  فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را می‌شود با یک سال و دو سال کار شبانه‌روزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر میناب منتقل کردی، جایی که تلفـنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.&lt;br /&gt;من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.&lt;br /&gt;من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت. &lt;br /&gt;عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه ها را متوجه آن سامان کنم.&lt;br /&gt;در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل، در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه یابد؟ و می گفـتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست. &lt;br /&gt;اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهـراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم. &lt;br /&gt;یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم. &lt;br /&gt;یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. &lt;strong&gt;بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم&lt;/strong&gt;. &lt;br /&gt;همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغـوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم. &lt;br /&gt;عزیز دلم، من کجا باور می کردم که ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ، عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟ به‌خداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.&lt;br /&gt;شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟ &lt;br /&gt;من، عزیز دل، ریشه ی پارتی‌بازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم. &lt;br /&gt;امروز، من در این زندان، که فرق چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان، گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.&lt;br /&gt;قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران. قرار بود دیگران، با هر عـقـیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد، بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان، کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان مردم بیفتند؟ &lt;br /&gt;همد مم،&lt;br /&gt;سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد، مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که مارا ببخشایید. &lt;br /&gt;حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشّقـت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است. &lt;br /&gt;در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف. &lt;br /&gt;سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. &lt;strong&gt;وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟ &lt;/strong&gt;خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.&lt;br /&gt;می بوسمت.&lt;br /&gt;فدای تو &lt;br /&gt;محمد نوری زاد /  زندان اوین&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8426853163525632467?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8426853163525632467/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8426853163525632467' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8426853163525632467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8426853163525632467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/11/to-my-wife-fatemeh.html' title='To my wife Fatemeh  براي همسـرم فاطـمه'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-4289042297863757515</id><published>2011-08-13T15:52:00.000-07:00</published><updated>2011-08-14T11:46:13.199-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='I am a handful soil       مـشتي خاكـم'/><title type='text'>I am a handful soil    مشـتي خاكـم</title><content type='html'>&lt;strong&gt;مشتی خاکم&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد&lt;br /&gt;با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم &lt;br /&gt;و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و&lt;br /&gt;گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم &lt;br /&gt;و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I am a handful soil,&lt;br /&gt;light, free and have no dependency. I have no name, unknown to everyone,traveling with the wind. Sometime I live in a small garden to support the root and feed a little plant and other times, I go to the desert to be alone and learn,from the sun, to be silent while burning.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم , خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But, many times I am just part of the earth, walked over by every child, youth or the old.&lt;br /&gt;سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،&lt;br /&gt;تراشیده و بالابلند, زندانی دیوار و سقف و مردم ,فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But years ago, I was a proud statue,tall, well carved with opal eyes, prisoned, under the ceiling and the walls, surrounded by the people, deceived by the presents and sacrifices and those hands who were asking for my help. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیچ کس به قدر من ناتوان نبود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;People themselves, cut me from the mountain, carved and shaped me and then fell at my feet!! No one was so weak and helpless like me.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها امّا، از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم, آسمان را پرباران&lt;br /&gt;می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان&lt;br /&gt;من امّا هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان&lt;br /&gt;و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;They want me to fertilize their lands, to have more rain. They expected me to increase the milking breast of their sheep's and water to gush of their fountains.&lt;br /&gt;But I never increased the milk of a sheep or water of a fountain. I never gave them raining clouds nor increased their corp.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ستایش مردم اما فریبم داد&lt;/strong&gt; لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد&lt;br /&gt;هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود&lt;br /&gt;بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند&lt;br /&gt;اما رفته رفته باور می کنند که برترند&lt;br /&gt;من نیز باور کرده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;I was deceived by people worshipping me. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;The joy of glorification and exaltation, was a dark blood running in my stony sculpture. No one knows that every idol will gradually and slowly becomes an idol.&lt;br /&gt;At the outset, every idol they would tease itself and others whims. But they soon will believe that they are superior. I had the same belief.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد, پیشتر هم او را دیده بودم&lt;br /&gt;نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حضورش حقارتم را به رخ می کشید&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم&lt;br /&gt;آن روز اما با هیچ کس نبود, بتخانه خالی بود از مردم&lt;br /&gt;تنها او بود و تبری بر دوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Until the day, that the young and strong man, came to the idols house. I had seen him before. His name was Abraham(Ibrahim), I always trembled , when he came to visit. His presence made me feel my demission. When others were present I could tolerate my emptiness&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترسان بودم و توان ایستادن نداشتم, ابراهیم نزدیکم آمد و گفت &lt;br /&gt;وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟&lt;br /&gt;مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I was scared, could not stand straight, Abraham came near me and said,&lt;br /&gt;" Woe to you, were you not the mountain, which constantly worshiped and glorified your Lord? Was it not each atom of your soil that testified to the purity and sanctity, of your Lord, all day long? You were great, since you remembered God's greatness.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟&lt;br /&gt;چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟&lt;br /&gt;چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟&lt;br /&gt;چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟&lt;br /&gt;چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ &lt;br /&gt;وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What happened that you earned such humility? What happened that you became a barrier between God and his worshipers? What happened that you raised against God's unity?&lt;br /&gt;What made you to so persist in your disbelief? Why did you allow people,to deceive you and they be deceived by you?&lt;br /&gt;Woe to you and to every creature, who may have the illusion of being equal to the creator. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من خود از شرم فرو ریختم؛&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Then he raised his axe, but it never came down on me, I fell myself from being ashamed. I was humiliated and my hidden disbelief, fell apart!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان ,و من توبه کردم , و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد&lt;br /&gt;ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت , اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهندداشت&lt;br /&gt;مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و&lt;br /&gt;اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Abraham said, Humility is the beginning of repentance and repentance is the beginning of faith. So I repented and returned to believe in pure and the only God.&lt;br /&gt;Abraham Said, O, Idol, you humbled yourself today, but people will never give up Idol worshiping. They can make Idol of everything. If they can't find piece of wood to carve and shape it or a piece of stone, to prostrate to, then they use their imagination and prostrate in it's front , worshiping themselves!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابراهیم گفت ،که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است :واي كه اين مردم خداي کوچک را دوست دارند؛ کوچک تر از خویش , خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Abraham said, Worshiping anything is better than worshiping self. Woe to these people who love a little God, smaller than themselves, a visible, touchable and reachable God. The type of Deity that they will Divine themselves!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امّاخدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست ، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست ،خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد, خدایی دشواراست &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این مردم خدای آسان را دوست دارند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی , از آن خدای سهل ساختگی،&lt;br /&gt;حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;But the God who is not like anyone or anything, who is everywhere and yet no where, no one can reach him or no one can imagine, is not an easy one.&lt;br /&gt;I said Abraham, you made me brake and let me free from that simple and artificial God. Now what can I do, as a handful of earth, facing the real God.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم&lt;br /&gt;شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو&lt;br /&gt;به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست&lt;br /&gt;و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد&lt;br /&gt;برایش بگو که چگونه ستایش مردم&lt;br /&gt;مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Abraham said, Now you are a believing earth and from now on a teacher for mankind. Go city to city, mountain to mountain, and land to land, remind people that they all came out of earth, and earth has to be humble. If one day someone listened to your story, tell him how people made you arrogant and how became an idol, by their treatment and worships. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد &lt;br /&gt;او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I cried and Abraham's hands got wet. He threw part of me in water, some to the wind and some on the road. &lt;br /&gt;گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید&lt;br /&gt;نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی&lt;br /&gt;بلکه برای اینکه ببینی براي چه كساني اهـميّت داري .......كه اين ديوار را بشكـنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sometimes, you have to raise a wall around yourself, not to isolate yourself from others, but to see, who are those who care for you who try to crack and to remove the wall.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-4289042297863757515?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/4289042297863757515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=4289042297863757515' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4289042297863757515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4289042297863757515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/08/i-am-handful-soil.html' title='I am a handful soil    مشـتي خاكـم'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8724057107688431233</id><published>2011-06-12T01:15:00.000-07:00</published><updated>2011-06-12T01:32:27.006-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='In Memory of Ezzat and Haleh by Dr. Soroush'/><title type='text'>In Memory of Ezzat and Haleh by Dr. Soroush</title><content type='html'>در غم ما روزها بی‌گاه شد، عبدالکريم سروش&lt;br /&gt;       &lt;strong&gt;بـياد ســحـابي ها&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;اين نيک‌خواهان و دردمندان که عمری دل در گرو مذهب و مليت داشته‌اند، و هر دو را با هم می‌خواسته‌اند، از يک سو راهی به آسمان جسته‌اند و در سايه‌ی نگاه نوازشگر خداوند، معنا و باطنی برای حيات خاکی طلب کرده‌اند، و به اقتفاء رسول مکرم، به تتميم مکارم اخلاقی کوشيده‌اند، و از سوی ديگر آسايش دو گيتی را در مروّت با دوستان و مدارا با دشمنان ديده‌اند و به حکومت فرادينی فتوا داده و فراخوانده‌اند، و بر قرائت رسمی از دين خط بطلان و پايان نهاده‌اند &lt;br /&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزيزی به خواب رفت، هاله ای در سحاب رفت وسايه ای با آفتاب رفت.&lt;br /&gt;"گر سنگ ازين حديث بنالد عجب مدار" ، "کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران".&lt;br /&gt;يکی را دست اجل و دومی را دست ستم از ما گرفت . چه می شد اگر دست اجل گلوی ستم را می فشرد و مير اجلّ را با خود می برد؟&lt;br /&gt;شربت مرگ مر آن پاکيزه جانان را گوارا باد که پا ک وچالاک رفتند واکنون در اقليم هشتم ، در ارض ملکوت و در سايه رحمت حقّ، آرميده اند و به ما محبوسان سجن طبيعت و مجروحان جورولايت ندا ميدهند که "&lt;strong&gt;يا ليت قومی يعلمون بما غفرلی ربّی وجعلنی من المکرمين&lt;/strong&gt;".&lt;br /&gt;هرگاه يکی از اين مجاهدان عاشق و پارسا در می گذرد حس می کنم بارما سنگين تر و کار ما سهمگين تر می شود. با خود زمزمه می کنم " که خود آسان بشد وکار مرا مشکل کرد". در اين دوران پر تلاطم که " ز منجنيق فلک سنگ فتنه می بارد " ، آنان که بايد نگاهبان روح و معنا و آموزگار زهد و تقوا باشند، خود چنان جسمانی و دنيوی شده اند، و چنان گلوی نجابت را به تيغ شرارت بريده اند، و جهل را بجای علم، وجن را بجای انس نشانده اند و ريا را حلال و نظر را حرام کرده اند ، و چنان چاه های نفت راتهی و چاه جمکران را پر کرده اند، و چشم ها را به نم و دل ها را به غم نشانده اند،وقرآن را دام تزوير وشريعت را دکان معيشت کرده اند، وخاک دنائت درچشم مروّت زده اند و آب دهان بر روی بصيرت افکنده اند، وچنان جان را ارزان ونان را گران کرده اند، و حرمت قضا و انتخاب و قانون را برده اند ، و جاهلان را تکريم و عاقلان را تحقير کرده اند ،و بر دهان آزادی پوزه بند زده اند و کام عدالت را تلخ کرده اند، و قتل و تجاوز وجعل وتقلب راسکه رايج و روان کرده اند، و... که دست ودهان دردمندان و درمانگران رااز شرم بسته اند وجان وروانشان را خسته اند. &lt;br /&gt;اين نيکخواهان ودرد مندان که عمری دل در گرو مذهب ومليت داشته اند ،وهردو را باهم می‌خواسته اند ،از يکسو راهی به آسمان جسته اند و در سايه نگاه نوازشگر خداوند ، معنا و باطنی برای حيات خاکی طلب کرده اند، و به اقتفاء رسول مکرم ، به تتميم مکارم اخلاقی کوشيده اند، واز سوی ديگر آسايش دوگيتی را در مروّت با دوستان و مدارابا دشمنان ديده اند و به حکومت فرا دينی فتوا داده و فرا خوانده اند، و بر قراءت رسمی از دين خط بطلان و پايان نهاده اند،وپنجه در پنجه استبداد واستعمار افکنده اند وبر استقلال وطن وآزادی هموطنان پا فشرده اند و درين راه جفا و جور جماعت جاهلان را به جان خريده اند و در نبرد با ناراستی ها سپر نينداخته اند ، و عزّت فقر وقناعت را به خواری حرام خواری از خورجين ژنده ولايت نيا لوده اند، و بر در ارباب بی مروت دنيا به دريوزه نرفته اند، وخلوت دل را از صحبت اغيار پيراسته اند، و در انتظار ظفر، صبورانه خطر کرده اند ، و خسته ازخنجر خزان ،خنده خرّم بهار را نویَد داده اند،اينک اينان بکدام دليری از معشوق زيبا روی خود سخن بگويند ، که می بينند مشتی سفله و سفيه ، ديوی را به سودای زر و به سرخاب تزوير بزک کرده اند و حلّه حورو پری پوشانده اند، و بنام مليت و مسلمانی می فروشند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن &lt;br /&gt;بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبی ست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ايرانيان وپارسيان بسی بختيار بودند که&lt;br /&gt; آفتاب عنايت خداوندی و سحاب رحمت مصطفوی بر آنان سایه عزت افکند تا به شرف اسلام مشرّف شدند وردای ايمان بر تن کردند و جرعۀ معرفت از جام رسالت محمّد نوشيدند و کتاب و حکمت او را عزيز داشتند و در فهم و تفسير آن به جان کوشيدندواسلام را ايرانی وايران را اسلامی کردند و چراغ فرهنگ فروخفتۀ خود را به مدد آن فروغی نو بخشيدند و با شکفتنی شگفت، هويتی و حقيقتی و جانی و جانانی تازه يافتند.&lt;br /&gt;حاملان و خادمان و بانيان اين فرهنگ پر فروغ نو آئين ، نه چندان اند که نامشان به حصر و احصا در آيد وآسمان علم و ادب ايران از فقيهان وشاعران و عالمان و عارفان و فيلسوفان و متکلّمان ومتفکّران و هنرمندان مسلمان ، چنان پر ستاره است ، که با خورشيد روشن پهلو می زند. &lt;br /&gt;دريغا ودردا که واليان جائر جمهوری اسلامی ، امانت داران و وارثان لايقی برای اين ميراث مفخّم نبودند. حريصانه و گدا طبعانه ، براين خوان يغما نشستند وسفيهانه مستی کردند وخم شکستند. هر چه در خزانۀ اسلام وايران ، به هزاره يی جمع آمده بود به دهه يی مصرف ومستهلک کردند. دست تطاول در مقدّسات گشودند و چوب چپاول بر افتخارات زدند.&lt;br /&gt;نه فقط علی ومحمّد وحسين و زينب را خرج هوس های حقير و افکار فقير خود کردند ، که فردوسی و طبری و فارابی و بوعلی و سهروردی ومولوی وحافظ وصدرالدين شيرازی را نيز در مسلخ منافع خود سر بريدند. و از فرهنگی فربه و فاخر ، جثه ای عليل و عاجز بر جای نهادند که نه بازوی رنجورش دست کسی را تواند گرفت نه رخسار کريهش دل کسی را تواند برد. و آنگاه از جوانان حقيقت جو و جسارت خو ، گله سر دادند که چرا از جور ولايت و ولايت جور می گريزند، وچرا کرامت تراشی ها و خارق عادت بافی ها وگندم نمايی وجو فروشی هايشان را به جوی بر نمی گيرند، و متاع بی مشتری شان را به پشيزی نمی خرند.&lt;br /&gt;امروز قم مرکز رسمی خرافه پروری و سفاهت گستری حکومت شده است. ياوه يی نيست که بر منبر ها گفته نشود و خرافه يی نيست که در قم ساخته و صادر نگردد. و قساوت وشرارتی نيست که در آنجا توجيه وتجويز نيابد. ولیّ جائر جمهوری ( که بی گمان نا مش در زمره جباران بی رحم تاريخ رقم خواهد خورد ) می پندارد که با جمعی شاعر کم شعور ومداح منقبت خوان مجيز گو و مشتی واعظ مدعی و متوهّم ، می تواند کرسی نظريه پردازی و فرهنگ سازی داير کند و به جنگ با " تهاجم فرهنگی " برود! &lt;br /&gt;امروز ابليس هم از آنچه پليس در ايران ميکند بيزارست وظلم هم از آنچه در محکمه ها و محبس های جمهوری اسلامی می گذرد شرمگين است. مظلومان آينده تاريخ بر روحانيان خفته امروز نخواهند بخشيد که به استبداد دينی خوش آمد گفتند ومنافع خودرا بر مصالح خلق مقدم داشتند وبانگی به اعتراض و انکار بر نياوردند.&lt;br /&gt;بار خدايا از روزی که آستان ولايت تو را بوسيديم و با ر سنگين امانت تو را بر دوش گرفتيم ، و" ازهمه باز آمديم و با تو نشستيم " ،غمخوار ايمان و حريت شديم وانسان راکه برصورت خويش آفريده يی سزاوار حرمت وکرامت بيکران يافتيم. &lt;br /&gt;می بينيم که رهزنان در کمين نشسته اند و بنام تو راه سعادت و راحت خلقان را بسته اند. نيکان را يا به گورستان فرستاده اند يا بزندان. و مملکت را يا به جنّيان سپرده اند يا به جادوگران. افول اختر مروّت و غروب خورشيد عدالت را می نگريم و آئين نازنينت را می بينيم که پيام آور خشم وخشونت و جنگ و نفرت شده است. &lt;br /&gt;معاويه ها را می بينيم که چنگ و دندان در خون يکديگر فرو برده اند و بر سر طعمه رياست ، تهيگاه خود را می درند. کشور ايران را می نگريم که چون کشتی بی لنگر کژ مژ می شود ونا خدايش گويی خدا را از ياد برده است. با اينهمه،نوميدی را گردن زده ايم که : از ازل تا به ابد فرصت درويشان است.&lt;br /&gt;بار خدايا ، صالحان و آزاديخواهان را چندان فرصت وکاميابی ده تا دست به کاری زنند که غصّه سرآيد و ديو بيرون رود و فرشته درآيد. توفانهای تند توحش، چراغهای کوچک مقاومت را کشته و شکسته اند. مگذار مشعل های بزرگ بميرند ، مبادا ظلمت استبداد جاودانه شود.اينک که برق غيرت درخشيده و سحاب عزّت را سوخته، ابری و بارانی ديگر بفرست تا پليدی وشومی جهل وفقرو ا ستبداد را بشويدوگلزارآزادی واگاهی را آبياری کند. &lt;br /&gt;ای فروزنده ماه و مهر، شب تيره ستم کشان را سحر کن، و خواب شب پرستان راجاودانه گردان&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آنکه خوابش بهترازبيداری است             آنچنان بد زنـدگانی، مرده به&lt;/strong&gt;. &lt;br /&gt;نسيم جان بخش رحمت تو سرمایه سعادت ماست.&lt;br /&gt;بار خدايا،  عزت الله سحابی وهاله سحابی را به گلزار رضوان راه ده وآنان را در زمره صديقان و قديسان بنشان،وبر افتادن بيخ استبداد را که آرزوی همه عمرشان بود تحقق بخش،وايرانيان را از چنگ سفيهان وسفلگان برهان واز دروغ وخشکسالی ودشمن مصون دار ورحمت ومحبت عام خودرا بر همگان بگستر.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد                     که زد به خرمن ما آتش محبّت او&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب      ندا داد که عام است فيض رحمت او&lt;/strong&gt;عبدالکريم سروش&lt;br /&gt;خردادماه ۱۳۹۰&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8724057107688431233?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8724057107688431233/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8724057107688431233' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8724057107688431233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8724057107688431233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/06/in-memory-of-ezzat-and-haleh-by-dr.html' title='In Memory of Ezzat and Haleh by Dr. Soroush'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-2038185667508742095</id><published>2011-03-12T22:35:00.000-08:00</published><updated>2011-03-12T23:10:12.024-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Repentance   تـوبه'/><title type='text'>Repentance     توبه</title><content type='html'>نوشته ای کوتاه ازشهادتنامه مکتوب تاریخ.   &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تـــــوبـــــه&lt;/strong&gt;                                                       &lt;br /&gt;از چه میگویی ولایت داری ازرحمان پاک &lt;br /&gt;توکه هیـچ بویی نبردی ازخـــدای رحمنا ک &lt;br /&gt;مــردم نیکوسرشت وخــوش تبــار این دیــار &lt;br /&gt;تکیه بر دینی که میگفتی نمودند،آدم بی اعتبار &lt;br /&gt;گفتی ازآزادی وجمهوری وگفتارمـردان خدا &lt;br /&gt;دیده ای خود را درآیینه، تو ای قهـر از خدا؟ &lt;br /&gt;نزل میزان جزبه رحمت ازسوی یزدان نبود &lt;br /&gt;تو ولـّی نافقیــه، گفتی که تفســیر این نبــود &lt;br /&gt;تو چگونه خوانده ای درسی ز ارحم راحمین &lt;br /&gt;گه کنی فسق و فجور و گه دهی فـتوای دین &lt;br /&gt;یک شبی تا که شنودی صوتی ازفرزند حق &lt;br /&gt;بیقرار و بی سبب تیغی کشیدی سـوی حــق &lt;br /&gt; تیرناحقت چنان رفت ازمیان، تا سقف رب &lt;br /&gt;کو به بهتی بی سبق، گشت ازخدایش درعجب &lt;br /&gt;این که آمد تیری از پایین به بالا بهر چیـست؟ &lt;br /&gt; ای عجب گرعدل مابالاست، پس اين تیرچیست؟ &lt;br /&gt;تیره وروشن(۱) کشی، گویی که هست اذن اله            &lt;br /&gt;هيــچ ناداني چوتو،تیـرش نرفت سـوی خــدا&lt;br /&gt;                                             &lt;br /&gt;چــون تـو ضحـّـاکی چــنیـن جــــّلاد ودد                                             &lt;br /&gt;كي بديدست چرخ گردون اینچنین دیوانه دد       &lt;br /&gt;ميزنند ماران دوشـت، زخم زهرآگین وسخت            &lt;br /&gt;درخودی ماندیّ وغیرخود،همه کافـرشدست؟ &lt;br /&gt;ازشــفیـع واز نبـّی و از وصـّی و از ولــّی &lt;br /&gt;بس تورامانده شقاوت، ای سخیف وای شقی &lt;br /&gt;کـرده ای توسالها، دریـوزگی ازنفس خــویش &lt;br /&gt;گاه آن است برکشی، تیغ وزنی برهستِ خویش &lt;br /&gt;نفس سرکـش ،سرکشت کرده امیـر مؤمنان! &lt;br /&gt;ازبرای عافیت، تیغ بردار و دمل را بترکان &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;این دمـل دریـای چـرکین فسـاد دینـی است&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;شرک وکـفر وکذب، لاجـرم بی دینی است        &lt;br /&gt;رو سـوی رحمـان پاک وایـزد توبــــه پذیــر &lt;br /&gt;برخلاف نایبش!او رحم دارد میكند توبه، پذیر(۲        &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;گلشن راز— نوزدهم اسفند هزاروسیصدوهشتادونه&lt;br /&gt;(۱)روزوشب&lt;br /&gt; (۲)توبه مي پذيرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-2038185667508742095?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/2038185667508742095/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=2038185667508742095' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/2038185667508742095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/2038185667508742095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/03/repentance.html' title='Repentance     توبه'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8151321272905224595</id><published>2011-03-07T22:05:00.000-08:00</published><updated>2011-04-07T07:17:54.527-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نامه به هاشمي رفسنجاني'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Letter to Hashemi Rafsanjani'/><title type='text'>‌Letter to Hashemi Rafsanjani, نامه به هاشمي رفسنجاني</title><content type='html'>&lt;strong&gt;بسم الله الرﱢحمن الرﱢحیم&lt;/strong&gt;    &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هیهات من الذﱢله &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;آقای اکبر هاشمی رفسنجانی&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;   شما شخصیت سیاست روز، توانمند وآگاه دوران سازندگی را،  با انهمه آرزوهائي كه براي آباداني ايران داشتيد و... .. دلم نمیخواهد خواری و ذلت شما بیش از این باشد.&lt;br /&gt; با فائزه شما در سالهایی، آشنایی از نزدیک اما کوتاه داشتم و از اینکه او را چون پدر زیرک میدیدم، تحسین میکردم ... لیکن چون سیاست با قاموس ذهن فرهنگی من نمی¬آمیخت عمر دوستی کوتاه بود.... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که به صدایی و ندایی فرزندان شما تخطئه میشوند ،علما و فضلا و دنیا را ملامت میکنید که سکوت کرده اند...ولی سی واندی سال هفتاد میلیون ایرانی را که با دیانتش، با فرهنگ و زبان مادریش در اوج ناجوانمردی به  حقارت و ذلت کشیده شد، ندیدید و صداهارا خفه کردید و سپس هم گوشت به دست گربه سپردید...                                                                                  &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای هاشمی رفسنجاني،&lt;/strong&gt; زود دیر می شود! و تاریخ ننگها و جنگها را پر رنگتر می نگارد. عمامه از سر بگیرید و ردا از تن برکنید، بربام خانه¬تان روید و یک ”الله اکبرﱢ  بانگ برآرید تا شاید این شخصیت لگد خورده از دوستان و یاران انقلابتان بر سردارِ حق تطهیر یابد. بادا که در مسلخ خونین کنونی ردّی از”حـر“ بگیرید...&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;به خدا هیچ نیارزد ردای پرسودای ریاست و روحانیت به سیلی گزنده تاریخ و مـّلت&lt;/strong&gt;.                                                                                                        &lt;br /&gt;     زمان آموزگار صادقی است.» کتاب زنگار گرفته از بوی متعفن نظام جمهوری اسلامی نظام بی دینی، بی عدالتی، اسلام ستیزی و مسلم کشی  را که به ملت، با ذلت خوراندید شایسته است - پایان - بنویسید. حتی اگر کرسی  ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام  و یا خبرگان رهبری را امروز فرمایشی و فرسایشی  دارید به پشت بام  خانه  که کرسی «حی علی الفلاح »  است بروید و حکم خلعیت، از خلفای هزار بدتر از بنی امیه را، سردهید که &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مرگ با عزت برتر از زندگی با خفت است.                                                        &lt;/span&gt;                                                                 &lt;br /&gt;   یاران شهدآور سفره دیروز و زهرآور سفره امروزتان با مصلحت اندیشی های  بی مسئولانه و قدرت پرست شما، کرامت و صلابت  جوانان مسلم و آزادیخواه را بیشرمانه و وقیحانه در خیابانها، در خانه های شخصی و در زندانها به کثیفترین شکل ممکن آلودند وآزردند وکشتند و شما دست خونین به ردای سفید کشیدی و سر به زیر برف بردی.                                                   &lt;br /&gt;«گویند رندی به راه، مرداب و گندابی دید که شخصی در آن غوطه خورده و دست و پا میزد. الواری بیافت و به گنداب زد. با زحمت او را بیرون کشید. مرد متعرض شد که چرا مرا بیرون کشیدی؟ رند گفت: آخر داشتی در منجلاب خفـّه می شدی.  وی گفت: نه؛  من داشتم زندگی می کردم.»!                                                                                     &lt;br /&gt;خیز و از این خانه - شو و ز پی جانانه شو       زین ستم و زین جفا - رو سوی جانانه شو&lt;br /&gt;   دیروزخانم محتشمی پور هم دستگیرشد و شما بهتراز دیگران این زن وشوهر خدمتکارو صادق را میشناسید. &lt;br /&gt;در عجبند این ملـّت؛ که مالباخته به جاي دزد، شاکی به جای متشاکی، مقتول به جای قاتل و مظلوم به جای ظالم به قاضی و محکمه برده می شود!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای هاشمی:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; شما در قبال تک تک محتشمی پورها ،تاجزاده ها،صابرها، مختاریها، اهل قلمها ،نواندیشها، آزادی خواهان و... مسئولید. چون امروز بر کرسی اي تکیه  دارید که با بیش از سی سال سوء استفاده، حالا میتوانید استفاده اي به مردم ظلم کشیده برسانید. محتشمی پور هم میتوانست از تمام پتانسیلهای موجود ، کاخ و نان و نام بسازد، اما استغنای روح  و وجدان بیدار و خداباورش، حرص  و آز در او نیافرید، تا به قیمت ظلم و ستیزه با دینداران حقیقی – مردم، پرداخته شود. پس با ندای ندا و ژاله و هزاران ندای دیگر هم ندا شد. او و آنها که به ناحق به  خاک و خون کشیده شدند، به تهمت و افترا بسته شدند و شیرانی که به مسلخ کافران از خدا بی خبر رانده شده تا زیر شکنجه و تجاوز ددمنشان اقرار کنند؛ خرگوشند! در نهرها و رودخانه ها جاری و ساری شده و هستند وخواهند بود. اما بسیارند کسانی که &lt;strong&gt;به منجلاب و گنداب خو می کنند به گمان زندگی&lt;/strong&gt;.                                                                                                &lt;br /&gt;بهار فصل رویش و رستن و تازه شدن است. برخیزید و ردا بیندازید و به جرگه حق ستانان از حق ستیزان درآویزید که؛           &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سراینده داستان گر بمرد      داستانش زنده تر اوراق خورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«الهی آن ده که سزاوار خداوندی توست و نه شایسته بندگی من.» علي(ع)    گلشن راز- یازده اسفند ١٣٨٩&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8151321272905224595?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8151321272905224595/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8151321272905224595' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8151321272905224595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8151321272905224595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/03/letter-to-hashemi-rafsanjani.html' title='‌Letter to Hashemi Rafsanjani, نامه به هاشمي رفسنجاني'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1437913295180266556</id><published>2011-03-04T18:32:00.000-08:00</published><updated>2011-03-04T18:34:25.075-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آي آزادي    O&apos; Freedom'/><title type='text'>آي آزادي    O' Freedom</title><content type='html'>&lt;strong&gt;آی آزادی!&lt;/strong&gt; اگر روزی به سرزمین من رسیدی، در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه  با لهجه ای غریب و فرهنگی عربی و چشمهایی  سرد وترسناک نیا. برای مان  از مرگ نگو. به گورستان نرو ، گورستان پایان است ، نباید آغاز باشد. این بار توی دهان هیچ کس نزن، وعده ی توخالی نده، نفت را بر سر سفره ها نیار، نان  مان را بر سر سفره ها یمان باقی بگذار. از آب و برق مجانی نگو. از تلاش  انسانی بگو، از سازندگی و آبادانی بگو.از تعهد کور نگو ، از تخصص و دانش و شور بگو.&lt;br /&gt;آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا .با چادر سیاه و تهجر و ریش  نیا، با مارش نظامی و جنگ نیا ، با آواز و موسیقی و رنگ بیا.با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک نیا، با گل و بوسه و کتاب بیا. از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو. برایمان از زندگی بگو، از پنجره های باز بگو،  دلهای ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی  و عشق آشنایمان کن. به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت.به ما شان انسان بودن را بیاموز، به خدا ” خود” خواهیم رسید.&lt;br /&gt;آی آزادی ، اگر به سر زمین من رسیدی ، بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار ، مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم.  با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری!  بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسئولیت است . به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم. ای نادیده ترین !اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم ..&lt;br /&gt;هان !آی آزادی ، اگر به سرزمین ما آمدی ، با آگاهی بیا . تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم ،تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که  تو را از ما بدزدند ، تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم. آخر می دانی ؟  بهای قدمهای تو بر این خاک خون های خوب ترین فرزندان این  سرزمین بوده است.بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست .پس این بار با آگاهی بیا. &lt;br /&gt;با آگاهی.      با آگاهی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1437913295180266556?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1437913295180266556/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1437913295180266556' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1437913295180266556'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1437913295180266556'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/03/o-freedom.html' title='آي آزادي    O&apos; Freedom'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-6005958090386950783</id><published>2011-02-24T22:05:00.000-08:00</published><updated>2011-02-24T22:16:00.310-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بخـدا قسـم خـدا نيست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='I swear there is no God'/><title type='text'>I swear there is no God، بخـدا قـسـم خـدا نيست</title><content type='html'>&lt;strong&gt;« خدا نیست ، بخدا قسم خدا نیست ، نیست...&lt;/strong&gt; »&lt;br /&gt;اینها کلماتی بود که با صدایی دردآلود از دهان حامد بیرون می آمد و آب در چشم من می نشاند. با جسمی ویران و روحی پریشان از ایران گریخته و در گوشه یی از دنیا پناهی جسته و اینک در تلفن خشم و درد خود را پیش من بیرون می ریخت. حامد گناهی نداشت جز اینکه چند سال پیش به خاندان ما پیوسته بود و با دخترم کیمیا پیوند همسری بسته بود. جوانی آرام و سر براه ، قانع و متواضع ، اهل سلامت و عافیت که نه سودای سیاست داشت و نه صفرای ریاست.  پیاده میرفت و زیاده نمی خواست و در دریای پرتلاطم زندگی چندان دور از ساحل شنا نمی کرد. از پدری و مادری هر دو نیکوکار و آموزگار. ده ماه پیش بود که توفانی وحشی ناگهان تومار آرامش وی را در هم پیچید. باغ وحش ولایت ، طعمه میخواست. دیوان با داغ و درفش به سراغش آمدند و وحشت ها به جانش افکندند و دست آخر دو راهه یی پیش پای او نهادند که : یا دست از جان بشوی و یا به صدا و سیما بیا و هر چه ما میخواهیم بگوی. از او دو چیز نا قابل (!) میخواستند : یکی اینکه فاش بگوید همسرش هرزه و هرجایی است و لذا شایسته طلاق. دیگر اینکه پدر همسرش ( عبدالکریم سروش ) « مردکی » است به اصناف رذایل آراسته و وابستگی ها به اجانب دارد و حرام خوار و ناپاک و دشمن شریعت و طریقت و حقیقت است و....&lt;br /&gt;وحوش ولایت گمان می برند که « حلقه ضعیف زنجیر » را یافته اند و آنرا زود می شکنند و به صاحب دیوان گزارش پیروزی نمایان میدهند و پاداش فراوان میبرند ، و چون مناعت و مقاومت حامد ، پنجه قساوت شان را شکست ، برای شکستن کامل او دست به کار شدند ، روحش را رنجه و جسمش را شکنجه کردند ( کمترینش آنکه یک شب تا صبح ، برهنه در سرد خانه یی ، او را لرزاندند و ترساندند و...)&lt;br /&gt;و عاقبت با حالی نزار و بدنی بیمار او را به خانه فرستادند. در خانه ، گاه از قوت رنج و شدت اضطراب چنان بی تابانه سر را بدیوار می کوفت که نزدیک بود سر و دیوار با هم بشکنند. حالا هم که بگوشه یی در خارج خزیده است ، هنوز کابوس داغ و درفش می بیند و دیوان درنده را همه جا در تعقیب خود می پندارد.&lt;br /&gt;قصه پر غصه خود را که با من گفت از سر شرم و دلداری گفتم « خدا از آنان نگذرد ». سخنم تمام نشده بود که عقده خشمش شکافت و بر من آشوفت که « آقای دکتر اسم خدا را نبرید ، خدا نیست ، نیست ، نیست...». خدا در آن تاریکخانه کجا بود که من بی گناه و بی پناه زجر می بردم و ضجه میزدم و از او پناه می جستم و آن درندگان بی شرم با تمسخرشان مرا بیشتر می گزیدند و می دریدند؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خدای واحد قهار چه میکرد آن وقت که آن سه دیو تبهکار ، به نام خدا ، در من افتادند و مرا بی جان کردند؟... می گفت و می گریست. حالا دیگر از هیچ کس شکوه نمی کرد. از خدا هم شکوه نمی کرد ، خدایی که عجالتاً خفته یا مرده بود.&lt;br /&gt;گویی مرا به چالش می کشید ، مرا که عمری الهیات و فلسفه و عرفان تدریس کرده بودم. پیدا بود که نه تنها راحت و سلامتش را ستانده اند ، وجدان و ایمانش را هم لرزانده اند ، آشکارا چیزی در او تکان خورده و فروریخته بود. حادثه کوچکی نبود : خدا را جسته بود و نیافته بود! خسوف الوهیت را ، مرگ را، بی پناهی را ، شکنجه را ، تزویر دینی را ، قساوت بی امان را ، شر عریان را ، سبعیت بی مرز انسان را ، همه را یکجا چشیده و آزموده بود. حقاً تجربه مهیبی بود. &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;او بدریا رفت و مرغابی نبود  -    گشت غرقه ، دستگیرش ای ودود&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;من گرچه خود از سبکباران ساحل نبودم، چنین گرداب هائلی را نیازموده بودم. دستم از همه جا کوتاه بود. دیدم کار از تئولوژی نمیرود. دلیری و دلداری دادمش که « بسا کسا که به روز تو آرزومند است ». خرم باش که از دست ظالمان رهیده یی. « نجوت من القوم الظالمین ». از جهنم گذشته بدرآی. مگذار تو را شکسته ببینند. برخیز. بلا و شکست را نخواسته بودی، حالا پیروزی و بهبودی را بخواه. الگوی دیگران شو. یوسف وار از چاه گرگان برآی و سلطانی کن. « جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش ». از بی ادبان ادب بیاموز. سرهنگی کردن با عاجزان را دیدی، خود با عاجزان سرهنگی مکن. به آینده یی بیندیش که در دیار ما هیچ کس خفت و ذلت نبیند، هیچ کس شکنجه نشود، هیچ کس شکنجه گر نشود، هیچ حصار و حریمی بدست متجاوزان نشکند، هیچ کس بی پناهی و بی خدایی را چنین عریان تجربه نکند، هیچ حیوانی دین دار نشود و سبعیت و حیوانیت را زیور دینی ندهد و در پوستین خلایق نیفتد. گفتمش دین همچو شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوانها را حیوان تر و انسان ها را انسان تر می کند. آن حیوانات، آن وحوش ولایت ، که با تو در افتادند البته دیندار بودند و منافق نبودند و درست همین دینداری ، درندگی شان را افزون تر کرده بود. چون به نام خدا می دریدند. چون دریدن را نه بازیچه ، نه حق بلکه تکلیف خود میدانستند. خواجگان مسند ولایت هم چنین اند. آنها هم قتل و غضب و تجاوز را تکلیف خود میدانند و برای آن « حجت شرعی » دارند و همین آنانرا خطرناک تر می کند. گفتمش اگر مشفقانه بنگری آن وحوش هم بیمارند ، بیماران روانی حقارت دیده و طعم کرامت ناچشیده. آرزو کن که هوای دیار ما دیگر بیمار پرور نباشد ، شهید پرور نباشد ، نفاق پرور نباشد ، ولایت پرور هم نباشد. به جای آن ، عاقل پرور و خنده پرور و شفقت پرور باشد. آرزو هم کافی نیست، تکاپو کن.&lt;br /&gt;گفتمش مصییت تو عظیم است. یک از صد را با من گفتی و من هم یک از صد آن بی شرمی ها را با خلق می گویم. بی هیچ گناهی خودت را بریان و کیمیایت را گریان کردند، زندگی تان را سوختند، کارتان را گرفتند به مصیبت تان نشاندند. به غربت تان کشاندند و بسوی آینده یی تاریک فرستادند. حالا جامه صبر بپوش که خود کیمیایی دیگرست.            &lt;strong&gt;&lt;strong&gt; صد هزاران کیمیا حق آفرید                کیمیایی همچو صبر آدم ندید&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;فراموش مکن که حجم ستم در آن دیار مصیبت دیده چندان عظیم است که قصه تو و حصّه تو « چو خشخاشی بود بر روی دریا ،      سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست            کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست&lt;br /&gt;چشم نمناک و دل غمناک و جان سوخته خود را در کنار جان آن سوختگان بگذار و یاد آن مجروحان را مرهمی بر جراحات خویش کن.  این  حاکمان حجاج صفت مگر کم قتل  و تجاوز  و تطاول و چپاول وغارت و جنایت و مصادره و اعدام  و رای دزدی وشهید دزدی و........کرده اند؟  مگر مادران داغدار و پدران سوگوار و فرزندان یتیم و همسران بی جفت و زندانیان زخم دیده و خاندانهای فرو پاشیده کم بوده اند؟  به آنان بیندیش و بر آنان رحمت آور.  و با رسول علیه السلام بخوان که : خدایا ظالمان را بر ما چیره مکن و چون یونس در شکم نهنگ از حامدان و مسبحان باش.              از حامد خدا که پرداختم به خدای حامد پرداختم. گفتم :&lt;br /&gt;آسوده خاطرم که تـو در خاطر منی                    گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی&lt;br /&gt;از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست              ور متفـّق شوند جهانی به دشمنی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بار خدایا!&lt;/strong&gt;       عاشقان از تو توقعی ندارند. عیسي  و حسین و حلاج را در کوره عشق خود بگداز و خون بریز و باک مدار. « منت پذیر  غمزه خنجر گذار » تواند. اما عاقلان چطور؟  با ناخرسندی آنان چه می کنی؟  مگر خود به آنان حق احتجاج نداده یی؟  استغنای معشوقانه را برای عاشقان بگذار.  عاقلان از تو حکمت و حجت و رحمت ومحبت  می خواهند.&lt;br /&gt;میدانم که بلاها و شکنجه ها، گاه صلابت زا و طهارت آفرین اند « که بلای دوست تطهیر شماست ». گاهی حتی عشق پرورند و رندان بلاکش را عاشق تر می کنند، اما خرد سوز و ایمان فرسا هم هستند. اگر عاشق را شاکرتر می کنند، عاقل را ستیزنده تر می کنند. میدانم که&lt;br /&gt;گر جمله کائنات کافر گردند                            بر دامن کبریات ننشیند گرد&lt;br /&gt;چون&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کفر و دین هردو دررهت پویان                       وحــده لاشـریک له گــویان&lt;/strong&gt;و گمان ندارم که کفر کافران تو را غمناک یا ایمان مومنان تو را طربناک کند که برتر از شادی و غمی.&lt;br /&gt;حالا که چنین است و تو چون ماه بر آسمان چنان ارتفاع گرفته یی و « دیدار می نمایی و پرهیز می کنی » که عارفان هم از جدائیت شکوه می کنند، و چنان در خسوف الوهیت و سحاب احتجاب رفته یی که پروای کفر و ایمان و غم و شادی خلایق را نداری، و چون گذشته دست تصرف در تاریخ دراز نمی کنی و عقاب و کیفری بر ظالمان فرو نمیزیزی... و حالا که گویی آدمیان را بخود وانهاده یی و آنان را به سر تازیانه یی نمی نوازی و عاقلان را ایماء و الهام داده یی که از تو انتظار دخالت و عنایتی نبرند، پس بر این بلاکشان باری فزون از طاقت منه و از عاقلان ناخشنود و شاکیان بی ایمان روی در هم مکش و کفرشان را کیفر مده. ظالمان خدافروش را که نمی گیری، مظلومان بی خدا را هم مگیر.&lt;br /&gt;می بینی که از « منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد » و حکم اندر کف رندان است و داعیان دین تو « بر هم افتاده چو ماران ز بر ماران » کفرپروری و ایمان سوزی می کنند و یوسفان را بگرگان میدهند و خلقی را به اسارت گرفته اند و شرارت می ورزند، انصاف ده که « حافظ » قران هم اگر زنده بود، به شکایتی خالص بسنده می کرد و از آن یار دلنواز «شکری را با شکایت» نمی آمیخت. بی چونی و استغنایی که در کار توست و حکمت و غایت و مصلحت را پس میزند چرا خرد را حیران نکند و زبان را به شکوه نگشاید و دل را به کفران نکشد؟&lt;br /&gt; بلی ما تیره چشمان، به حکم بشریت، درازنای تاریخ و فراخنای هستی را نمی بینیم و از غایت امور بی خبریم اما با همین نفس که تو دادی دم از محاجه با تو میزنیم و  وام خرد میگزاریم و نه خائف بل واثقیم که از حلقه بندگان تو بیرون نمیرویم.&lt;br /&gt;بار خدایا،            از غزالی آموخته‌ام که هیچ‌کس را لعنت نکنم حتی یزید را، اما اینک فروتنانه از تو رخصت می طلبم تا بر جمهوری کافرپرور اسلامی ایران، لعنت و نفرین  بفرستم.&lt;br /&gt;خداوندا به احسانت، به حـّق نور تابانت               مگیر،آشفته می گویم، که جان بی تو پریشان است&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تومستان رانمیگیری، پریشان را نمیگیری          خنک آن را که میگیری، که جانم مست ایشان است&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;وگر گیری وراندازی چه غم داری؟ چه کم داری؟     که عاشق هر طرف این &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;جا، بیابان در بیابان است&lt;/strong&gt;عبدالکریم سروش اسفند ، 1389   ربیع الاول&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-6005958090386950783?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/6005958090386950783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=6005958090386950783' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/6005958090386950783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/6005958090386950783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2011/02/i-swear-there-is-no-god.html' title='I swear there is no God، بخـدا قـسـم خـدا نيست'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-5007591496252412717</id><published>2010-12-29T13:22:00.000-08:00</published><updated>2010-12-29T13:38:48.205-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Dr. A.K. Soroush'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Ashura'/><title type='text'>Ashura, Dr. A.K. Soroush</title><content type='html'>&lt;strong&gt;عاشورا، اسطوره هویت           &lt;/strong&gt;عبدالکریم سروش&lt;br /&gt; دکتر سروش معتقد است "امام حسینی که قیامش اجازه می دهد تا مسلمانان علیه حکومت های موجود قیام کنند، به درد حکومت فعلی نمی خورد و از دید آنها نباید چنین امام حسینی را معرفی کرد. این تفسیر به درد زمان شاه می خورد. این حکومت بنا به مبانی و مواضع فقهی اش می گوید مجازات قیام علیه حکومت، مرگ است. حتی انتقاد نیز جایز نیست و مجازاتش زندان و حتی خیلی چیزهای بدتر از زندان است بنابراین منطقی است که عزاداری ها پس برود و به منطق سنتی نزدیک شود. لذا امام حسینی که اکنون باید ترویج شود، همان امام حسینی است که گریه بر او ثواب دارد و باعث شفاعت در روز جزا می گردد."&lt;br /&gt;  در روز چهارشنبه مورخ ٢۴ آذر مصادف با شب عاشورا در شهر راکویل ایالت مریلند  دکتر عبدالکریم سروش،  پیرامون "عقلانیت و شهادت" ، سخنرانی کرد. وی ابتدا اشاره ای گذرا داشت به تداوم سنت گرامیداشت حادثه عظیم و جان سوز کربلا و تلاش جان های شیفته ای که در پیوند با یکی از بزرگترین روح های جهان پرواز کرده اند و از آموزه های امام حسین برای ساماندهی زندگی شان استفاده کرده اند. &lt;br /&gt;وی هدف اصلی از برنامه های پاسداشت امام حسین را "در انداختن طرحی جدید برای دریافت الهام از درس های عاشورا "معرفی کرد .سپس بر اساس منابع تاریخی و موارد مستند واقعه عاشورا و حرکت امام حسین را تشریح نمود که با هدف حفظ اصول خود و ممانعت از بیعت با یزید مدینه را به سمت مقصد نا معلومی ترک کردند. بعد به دلیل احساس نا امنی از فتنه گری تروریست های اعزامی از شام و ضرورت پیدا کردن جایی برای نجات جان خود و اطرافیان به دنبال محل امنی می گشتند ، که خیل زیاد دعوتنامه های اهالی کوفه رسید و ایشان عزم نمودند تا به کوفه بروند. در میانه راه حر بن یزید ریاحی پیشقراول سپاه یزید راه را بر ایشان بست. یزید که نتوانسته بود آن امام همام را در مدینه و مکه گرفتار سازد. از حضور امام حسین در محل دور افتاده کربلا استفاده کرد تا بر خلاف توصیه پدرش مبنی بر پرهیز از رویارویی با امام حسین، تکلیف ایشان را یکسره کند.&lt;br /&gt;وی سپس با رویکرد تاریخی به بازخوانی انتقادی قرائت های مختلف در باب فلسفه حادثه عظیم و جان سوز عاشورا پرداخت. &lt;br /&gt;به باور دکتر سروش، امام حسین این روح پاک برای کشته شدن و قیام به سمت کربلا حرکت نکرد، بلکه برای رهایی از مخمصه بیعت با یزید، عزم آن سفر دوران ساز را کرد و بیشتر بنای امر به معروف و نهی از منکر داشت. امتناع او از بیعت با یزید ریشه در سرشت خاص امام حسین داشت که با مشرب برادرش متفاوت بود. " وی همانگونه که موافق رویه صلح جویانه برادرش در مواجهه با معاویه نبود و گفته اند در این خصوص اختلافی هم بین دو برادر پیش آمد، نمی پسندید تا خلف وعده و نقض عهد معاویه در موروثی کردن خلافت و نصب فردی بی تجربه و نا لایق چون پسرش یزید بر این مقام را بپذیرد. از این رو دیگر پیمان بستن با خاندان معاویه را روا ندانست چون تجربه کرده بود که آنها در پیمان شکنی سابقه دارند."&lt;br /&gt;این روشنفکر دینی تاکید کرد که"ما نمی دانیم که در ذهن امام حسین چه می گذشت ، اما بسیار نا محتمل است که می خواست با یزید درآویزد یا چنان که گفته اند می خواست حکومت اسلامی تشکیل دهد . اما این را می دانیم که یزید را نمی پسندید و حاضر نبود ماجرای صلح وبیعت برادرش با معاویه این بار با یزید تکرار شود. از خلال کلمات امام حسین معلوم می گردد که در منش او پذیرش صلح جایی نداشت."&lt;br /&gt;دکتر سروش در فراز دیگر سخنانش تحلیل های موجود از کربلا را نقد کرد و بیان نمود دلایل اصلی که باعث شد امام حسین حرکتش را آغاز کند عبارت بودند از فضای رعب آور امنیتی ، سازش ناپذیری با یزید و جستجو به دنبال جای امن . به باور ایشان"هیچ سند معتبری وجود ندارد که هدف امام حسین قیام و انقلاب بوده است . این واژه ها ترمولوژی زمانه ما هستند و ابدا ارتباطی با انگیزه امام حسین ندارند."&lt;br /&gt;وی افزود " واقعه عاشورا بزرگ شده است چرا که شیعیان حاجت داشتند از این واقعه یک اسطوره بسازند و با پیوند زدن خود به این اسطوره هم هویت کسب نمایند ، هم ابراز مظلومیت کنند و هم از مخالفان خود هویت ستانی کنند. سخن این نیست که شیعیان سخن گزافی گفته اند و یا از محدوده مجاز خارج شده اند. بلکه منظور من این است که آنها از عاشورا برای ساختن و احراز هویت استفاده کردند. به گمان من این راه را ائمه اطهار ابداع کردند و به پیروانشان آموختند و آنها هم خوب این درس را یاد گرفتند. برای اینکه موضوع روشن شود اشاره به تاریخ اسلام پس از پیامبر آموزنده است. خلفایی به لحاظ تاریخی بر منصب جانشینی پیامبر نشستند .صرف نظر از آنکه ما آنها را بپسندیم یا نپسندیم ، سه تن از چهار تن خلفای راشدین کشته شدند. از این سه قتل تنها شیعیان شهادت علی (ع) را بزرگ کرده و عزاداری می کنند اما اهل سنت برای عمر و عثمان عزاداری نمی کنند. قتل آنها را در تاریخ ثبت کرده اند. اما  آنها سنت عزاداری ندارند. واکنشی که شیعیان در برابر حوادث تاریخی نشان داده اند حکایت می کند که آنان در پی کسب هویت بوده ا ند و می خواسته اند با وصل کردن خودشان به این حوادث فجیع تاریخی هم کسب هویت کنند و هم به دیگر طایفه های اسلامی، اهل سنت و جماعت توضیح دهند که چه ستمهایی بر این طایفه محدود و تحت تضییقات گوناگون رفته و می رود . البته سرانجام این روش جواب داد و فقط درانقلاب اسلامی به نتیجه رسید. یعنی این آب ها و گریه ها پشت سد تاریخ جمع شد. آب فراوانی پدید آورد و وقتی سد گسسخته شد،سیل آمد و سلسله پهلوی را برد. از ماجرای عاشورا فقط در انقلاب اسلامی استفاده شد. حتی صفویان وقتی در روی کار آمدند و قدرت سیاسی را تصرف کردند از عاشورا استفاده ننودند. فقط بعد ها در مقابله با ترکان عثمانی ملیت ایرانی رابه هویت شیعی گره زدند و سد متین و استواری در برابر ترکان عثمانی ایجاد کردند. آنها از تولی، تبری، عاشورا،کربلا، مهدویت، امام زمان استفاده کردند. درست مانند آنچه امروز حکومت ایران استفاده می کند . روایت های زیادی جعل شد که سلطنت شاه اسماعیل صفوی متصل به ظهور امام زمان خواهد شد. "&lt;br /&gt;دکنرسروش در ادامه توضیح داد "اگرچه جنایت و قساوت کم نظیری در کربلا رخ داد ،اما تاریخ اسلام حوادث تلخ تری را تجربه کرده است. سپاه یزید برای دستگیری عبدالله ابن زبیر و سرکوب وی شهر های مقدس مدینه و مکه را آماج سنگ اندازی ها، تخریب ها و کشت و کشتار گسترده ای قرار داد. بسیار روزهای سخت و تلخی بر مسلمانان گذشت. اما این ماجرا اهمیت عاشورا را پیدا نکرد برای اینکه اهل سنت عزاداری برای آنها نکردند و به دنبال هویت سازی نرفتند."&lt;br /&gt;سروش سپس به نقد دیدگاه دکترعلی شریعتی پرداخت که بر اساس گفتمان و پارادایم زمانه به بازسازی واقعه عاشورا و استفاده از آن در جهت دمیدن روح انقلابی در شیعه پرداخت. "امام حسین در بین ائمه اطهار یک استثنا بود اما شریعتی این استثنا را به قاعده تبدیل کرد و با مخدر خواندن تفسیر سنت گرا از عاشورا ، جنبه خون و مبارزه در آن را پر رنگ کرد. او تصویری ازامام حسین (ع) و زینب سلام الله علیها را بازسازی کرد که به معنای دقیق کلمه، آنها انقلابی قرن بیستم بودند و قیام کرده بودند تا با ریختن خون شان حکومت بی تدبیر یزید را رسوا کنند. روحانیت اگرچه با شریعتی میانه ای نداشت اما به خوبی از این تحلیل او استفاده کرد. روحانیت طرفدار انقلاب بر بستری که شریعتی آماده کرده بود ، تفسیری از عاشورا را تبلیغ کرد که مستلزم مبارزه با ظلم و شهادت بود. این تفسیر از اساس متفاوت و متعارض با تفسیری بود که روحانیت پیش از آن از عاشورا می کرد. هیچ فقیه وعالمی تکریم نهضت امام حسین را به عنوان مجوزی برای مبارزه علیه حکومت مستقر ندانسته بود. چنین حرفی در هیچ کتاب فقهی مشاهده نمی شود. حتی امامان بعد از امام حسین نیز چنین استفاده ای از عاشورا نکردند. نگرش غالب در روحانیت اشک ریختن بر مصیبت امام حسین با هدف ایجاد صفای باطن بود. تا ضمن برقراری ارتباط روحی ، آن هویت شیعی تداوم یابد. آنها می گفتند ما حسینی هستیم یعنی تاریخ ما با آن شجاعت و حماسه شروع می شود ولی هویت سنی ها با آن شقاوت آغاز می شود چون حاضر نیستند یزید را لعن کنند."دکتر سروش تاکید کردند که امروزه ذهنیت های جدید از عاشورا چنان پر رنگ است که بسیار سخت است تا از ورای آن حتی بتوان به تاریخ پنجاه سال پیش عزاداری ها نظر کرد.&lt;br /&gt;این رویکرد تازه فقط برای قبل از پیروزی قابل استفاده بود. کسانی که سن شان اقتضا می کند می دانند مناقب و عزاداری ها پیش از حسینه ارشاد و انقلاب اسلامی چگونه از اساس متفاوت با الان بود .البته من پیش بینی می کنم که دوباره عزاداری ها به آن سمت یعنی دوران عزاداری سنتی خواهد رفت. با توجه به روند موجود راهی غیر از این وجود ندارد. «امام حسین انقلابی» دیگر به درد حکومت نمی خورد. از نگاه حاکمان کنونی پذیرفته نیست تا علیه حکومت انقلاب کرد. امام حسینی که قیامش اجازه می دهد تا مسلمانان علیه حکومت های موجود قیام کنند،به درد حکومت فعلی نمی خورد و از دید آنان نباید چنین امام حسینی را معرفی کرد. این تفسیر به درد زمان شاه می خورد. این حکومت بنا به مبانی و مواضع فقهی اش می گوید مجازات قیام علیه حکومت، مرگ است. حتی انتقاد نیز جایز نیست و مجازاتش زندان و حتی خیلی چیزهای بدتر از زندان است بنابراین منطقی است که عزاداری ها پس برود و به منطق سنتی نزدیک شود. لذا امام حسینی که اکنون باید ترویج شود، همان امام حسینی است که گریه بر او ثواب دارد و باعث شفاعت در روز جزا می گردد. او همان امام حسینی است که تاریخ ما را ساخته است. با اتصال به اوهویت تداوم می یابد . الان وضع بگونه ای شده است در محرمی که در آن بسر می بریم دو طرف، هم حکومت و هم مخالفان در جنبش سبز هر یک دیگری را متهم به یزیدی بودن می کنند. یعنی یک اسطوره و قصه به دست دو گروه از شیعه افتاده است و این دو تا مجبورند بگویند ما حسینی هستیم و می بینید به طور کلی منطق واقعه گم شده است یعنی معلوم نیست که باید چه کار کرد. فقهای ما هم پاک برگشتند به گذشته خودشان. من یادم می آید روزی که آقای خمینی به ایران برگشتند. در ملاقات با جمعی از نویسندگان که خبر آن از تلوزیون پخش شد به صراحت گفتند مخالفت با جمهوری اسلامی با شدت عمل مواجه می شود و با آنها اتمام حجت کردند .وقتی این حرف با نویسندگان بیان می شد. انتقاد را هم در بر می گرفت. بنابراین امام حسین شورشی، عصیانگر و انقلابی به کار فقهای ما نمی آید کما اینکه هیچوقت هم نمی آمده است و همواره هم کوشیده اند تا توضیح بدهند که از این شیوه استفاده نکنید. بی جهت نیست که برخی از فقهای اهل سنت چون ابوبکر این عربی که با ابن عربی معروف تفاوت دارد،گفته است حسین به شمشیر جدش کشته شد. یعنی فقها یک فتوی دادند که مجازات قیام علیه حکومت اسلامی مرگ است. یزید دقیقا به این فتوی متوسل شد و امام حسین را شهید کرد. البته حقیقت ماجرا این بود که امام حسین قیام نکرد بلکه یزید فرصت را غنیمت شمرد تا یک دشمن مسلم را از بین ببرد که با پای خودش به قتلگاه آمده بود .&lt;br /&gt;دکتر سروش پس از توصیف قرائت فقهی و انقلابی بیان کرد که سخن مرحوم آقای مطهری در خصوص امام حسین را بیشتر می پسندم که معتقد بود هدف امام حسین امر به معروف و نهی از منکر بود. به بدی ها و زشتی ها اعتراض می کرد و تن به تسلیم در برابر فرامین یزید نمی داد . اما یزید همین حداقل را هم تحمل نکرد و کار به درگیری کشیده شد که در واقع از بی تدبیری یزید سرچشمه می گرفت ."&lt;br /&gt;ایشان سپس به ذکر نظر مثبت مولانا به امام حسین پرداخت که در مقام یک سنی مسلک ، شهادت طلبی،از جان گذشتگی ، عاشقی ، تعلق نداشتن به دنیا، شخصیت و سبکی روح او را می پسندید و تجلیل می کرد. بنابراین وقتی از این زاویه می نگریست بر واقعه عاشورا ، گریه نمی کرد بلکه شادی می کرد و می گفت عاشورا برای امام حسین و یارانش روز عروسی بوده و روز رهایی از زندان بوده است. برای عاشقی که از زندان رهایی یافته چرا کف نزنیم؟ باید شادی کنیم چرا نباید چهره روشن حادثه را نبینیم ؟ و فقط نیمه تاریک آن را در نظر بگیریم و فقط جنایت سنگ دلان و فاتلان دلاوران کربلا را ببینیم. این حادثه یک روی روشن داشته است باید این را دید که آنها با شادی و رضایت مرگ را پذیرفتند نه با کراهت . امام حسین تا یک جایی با عقلانیت آمد و بسان یک سیاستمدار محاسبه کرد اما وقتی دید که در دام هست و راه برگشت هم ندارد و در راه های صلح آمیز بر او بسته شده است. از اینجا به بعد دیگر نوبت عاشقی شد . ماجرای امام حسین یک دور عاقلانه داشت. اما وقتی درها بسته شد و تنها راه گریز تن دادن به ذلت و به زانو در آمدن بود ،. ایشان مقاومت کرد و عاشقی را برگزید. &lt;br /&gt;ذلت یکی از مفاهیم کلیدی در نهضت امام حسین است. در نقل قول هایی که از ایشان در حین سفر شده است بار ها گفته اند که نمی خواهم با ذلت بمیرم . نمی خواهم کوتاه بیایم در شرایطی که معلوم نیست این عقب نشینی ها تا کجا ادامه یابد . برای من قابل قبول نیست تحمیل های یزید را بپذیرم. در روز عاشورا امام حسین گفتند که این آدم فرومایه من را بین دو چیز مخیر کرده است ذلت و شمشیر. اما من ذلت را نمی پذیرم و بنابراین مردانه می میرم. &lt;br /&gt;دکتر سروش با اشاره به سخنرانی قبلی اش پیرامون حرکت فرا فقهی امام حسین توضیح داد که مقاومت وظیفه ایشان نبود . فقه یا شرع برای امام حسن معین نکرده بود وقتی در آن وضعیت سخت قرار می گیرند، ایستادگی بورزند و به استقبال شهادت بروند . امام حسین می توانست راه سازش ر ابرگزیند و حتی بیعت هم بکند مگر از امام علی برای ابوبکر بیعت نگرفتند. لذا پاکبازی ایشان یک حرکت عاشقانه بود. "&lt;br /&gt;سروش در ادامه بر ضرورت فهم درست درس های عاشورا تاکید کرد و بیان داشت : &lt;br /&gt;"یکی از مهمترین درس های عاشورا این است که ذلت را نفی کنیم. درس دیگر آن است که تاریخ به هیچکس ضمانت نمی دهد که وقتی شما حرکتی را راه بیاندازی تا آخر پاک و تمیز باقی بماند. خیلی اتفاقات در تاریخ می افتد که خوشبینی و خوش خیالی را از ما می گیرد و این تصور را باطل می سازد که اگر محکم کاری کنیم دیگر همه چیز الی الابد بر وفق مراد خواهد بود . در جامعه ای که پیامبر ساخته بود کسانی به نام خلافت نبوی ،به نام حکومت اسلامی ، به نام جانشینی پیامبر برمسند نشستند که سر فرزندان پیامبر را بریدند و آب از آب هم تکانی نخورد. سلسله بنی امیه پس از یزید دهه ها ادامه یافت تا سرانجام بنی عباس آنها را ساقط کردند. اگرچه به قول یک شاعر عرب آنها هم در قساوت و بیداد گری بنی امیه را رو سفید کردند. بنابراین در تاریخ هیچ تضمینی وجود ندارد و هر لحظه باید مراقب بود. کج روی ها و انحرافات از جاهای کوچک شرو ع می شود . در کربلا در خود جامعه ای که پیامبر ساخته بود این فاجعه بزرگ به وقوع پیوست و آثار آن تا به امرز باقی است و تا کنون علاج نشده است. بنابراین باید برگشت و بررسی کرد تا ببینیم کار از کجا ویران شده است.&lt;br /&gt;درس دیگر سوالی است که تا کجا می ارزد آدمی جانش را حفظ کند؟. یا چه چیزی ارزشمند است که ادمی جانش را برای آن بدهد. این سئوال ، این سئوالی جاودانه است. وقتی این جان به خطر افتاد آیا باید همه چیز را فراموش کرد یا اینکه چیزهایی وجود دارد که آدمی می تواند جان خود را برای آنها فدا کند. شرف .شرافت آن چیز با ارزشی است که از قدیم مطرح بوده است. جایی لازم است عاشقان باید برای حفط ارزش ها کاری کنند و.اینجا است که عاشقی بوجود می آید. اول باید عقل دور اندیش ر ا به میدان آورد و به حکمش عمل کرد. اما وقتی نوبت عاشقی است دیگر نوبت جانفشانی و گذشت است در اینجا راه عاشقان از عاقلان جدا می شود."&lt;br /&gt;در بخشی دیگر از سخنرانی، دکتر سروش ضمن مقایسه رفتار عیسی مسیح و امام حسین در آستانه مرگ گفتند :&lt;br /&gt;"عیسی در آخرین دقایق برای یک لحظه دچار تردید پیامبرانه شد که نکند همه چیز خطا بوده است و خدایی در صحنه دنیا نیست. عیسی پس از تحمل رنج های بسیارو زخم ها بر روی دار در حال مناجات از خدا گله کرد در حالی که . قبل از این لحظه فقط شکر می گفت ولی امام حسین در آخرین لحظات عمرش شکایت نکرد و گفت خدایا، من راضی به رضای تو هستم. این قیاس، تفاوت روحیه این دو بزرگوار را نشان می دهد. &lt;br /&gt;وی در آخر سخن  آیات پایانی سوره فجر ( یا ایتها النفس المطمئنه....) را تقسیر و معنا کرد که بنا به نظر برخی از مفسران به خاطر امام حسین نازل شده است . ایشان بیان داشتند که بنا به لسان قرآنی ، هر کسی که صاحب نفس مطمئنه شد به بهشت رسیده است.. رفتار عاشقانه امام حسین شهادت می دهد که او یکی از مصادیق عالی این آیه هست &lt;br /&gt;با کمال رضایت   بدون شکایت و برخوردار از نفس مطمئنه به سوی پرودگار شتافت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-5007591496252412717?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/5007591496252412717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=5007591496252412717' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/5007591496252412717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/5007591496252412717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/12/ashura-dr-ak-soroush.html' title='Ashura, Dr. A.K. Soroush'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1679904127005803692</id><published>2010-12-02T23:12:00.000-08:00</published><updated>2010-12-02T23:17:47.805-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زني را ميشناسم من   I know a woman'/><title type='text'>زني را ميشناسم من  I know a woman</title><content type='html'>&lt;strong&gt;شعری از سیمین بهبهانی : زنی‌ را می شناسم من&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;زنی را می شناســــم من      که شوق بال و پر دارد &lt;br /&gt; ولی از بس که پُر شور است     دو صد بیم از سفر دارد&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که در یک گوشه ی خانه &lt;br /&gt;میان شستن و پختن &lt;br /&gt;درون آشـــــپزخانه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرود عشق می خواند &lt;br /&gt;نگاهش ساده و تنهاست &lt;br /&gt;صدایش خسته و محزون &lt;br /&gt;امیدش در ته فرداست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که می گوید پشیمان است &lt;br /&gt;چرا دل را به او بسته &lt;br /&gt;کجــــا او لایق آنست؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی هم زیر لب گوید &lt;br /&gt;گریزانم از این خانه &lt;br /&gt;ولی از خود چنین پرسد &lt;br /&gt;چه کس موهای طفلم را &lt;br /&gt;پس از من می زند شانه؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی آبستن درد است &lt;br /&gt;زنی نوزاد غم دارد &lt;br /&gt;زنی می گرید و گوید &lt;br /&gt;به سینه شیر کم دارد&lt;br /&gt; زنی با تار تنهایی&lt;br /&gt;لباس تور می بافـد &lt;br /&gt;زنی در کنج تاریکی &lt;br /&gt;نماز نور می خواند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;زنی خو کرده با زنجیر&lt;br /&gt;زنی مانوس با زندان &lt;br /&gt;تمام سهم او اینست: &lt;br /&gt;نگاه سرد زندانبان&lt;br /&gt;! &lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که می میرد ز یک تحقیر &lt;br /&gt;ولی آواز می خواند &lt;br /&gt;که این است بازی تقدیر&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;زنی با فقر می سازد &lt;br /&gt;زنی با اشک می خوابد &lt;br /&gt;زنی با حسرت و حیرت &lt;br /&gt;گناهش را نمی داند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی واریس پایش را &lt;br /&gt;زنی درد نهانش را &lt;br /&gt;ز مردم می کند مخفی &lt;br /&gt;که یک باره نگویندش &lt;br /&gt;چه بد بختی چه بد بختی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که شعرش بوی غم دارد &lt;br /&gt;ولی می خندد و گوید &lt;br /&gt;که دنیا پیچ و خم دارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که هر شب کود کانش را &lt;br /&gt;به شعر و قصه می خواند &lt;br /&gt;اگر چه درد جانکاهی &lt;br /&gt;درون سینه اش دارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی می ترسد از رفتن &lt;br /&gt;که او شمعی ست در خانه &lt;br /&gt;اگر بیرون رود از در &lt;br /&gt;چه تاریک است این خانه! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی شرمنده از کودک &lt;br /&gt;کنار سفره ی خالی &lt;br /&gt;که ای طفلم بخواب امشب &lt;br /&gt;بخواب آری &lt;br /&gt;و من تکرار خواهم کرد &lt;br /&gt;سرود لایی لالایی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که رنگ دامنش زرد است &lt;br /&gt;شب و روزش شده گریه &lt;br /&gt;که او نازای پردرد است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که نای رفتنش رفته &lt;br /&gt;قدم هایش همه خسته &lt;br /&gt;دلش در زیر پاهایش &lt;br /&gt;زند فریاد که: بسه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من &lt;br /&gt;که با شیطان نفس خود &lt;br /&gt;هزاران بار جنگیده &lt;br /&gt;و چون فاتح شده آخر &lt;br /&gt;به بد نامی بد کاران &lt;br /&gt;تمسخر وار خندیده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی آواز می خواند &lt;br /&gt;زنی خاموش می ماند &lt;br /&gt;زنی حتی شبانگاهان &lt;br /&gt;میان کوچه می ماند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی در کار چون مرد است &lt;br /&gt;به دستش تاول درد است &lt;br /&gt;ز بس که رنج و غم دارد &lt;br /&gt;فراموشش شده دیگر &lt;br /&gt;جنینی در شکم دارد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی در بستر مرگ است &lt;br /&gt;زنی نزدیکی مرگ است &lt;br /&gt;سراغش را که می گیرد؟ &lt;br /&gt;نمی دانم، نمی دانم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی در بستری کوچک &lt;br /&gt;زنی آهسته می میرد &lt;br /&gt;زنی هم انتقامش را &lt;br /&gt;ز مردی هرزه می گیرد &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;زنی را می شناسم من !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1679904127005803692?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1679904127005803692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1679904127005803692' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1679904127005803692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1679904127005803692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/12/i-know-woman.html' title='زني را ميشناسم من  I know a woman'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1225417759345228544</id><published>2010-11-24T23:23:00.000-08:00</published><updated>2010-11-24T23:36:06.198-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My Sufferings درد من'/><title type='text'>My Sufferings درد من</title><content type='html'>&lt;strong&gt;My sufferings,&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;I am not suffering from boundries of the lagoon,&lt;br /&gt;I am in pain because of living with those fish,&lt;br /&gt;who never have thought of the sea.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دردمن حصاربركــه نيست&lt;br /&gt;درد من زيستن با ماهـياني است&lt;br /&gt;كه فكر دريا هرگز بزهنشان خـطور نكرده است&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1225417759345228544?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1225417759345228544/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1225417759345228544' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1225417759345228544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1225417759345228544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/11/my-sufferings.html' title='My Sufferings درد من'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8702186749808613624</id><published>2010-11-18T23:11:00.000-08:00</published><updated>2010-11-18T23:16:03.804-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Letter of Mostafaee to Khamaneie'/><title type='text'>Letter of Mr. Mostafaee to Khameneie</title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;&lt;strong&gt;نامه محمد مصطفايي به خامنه اي پيرامون پخش برنامه هشت و سي دقيقه تلوزيون&lt;/strong&gt;&lt;/blockquote&gt;  &lt;br /&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;حضرت آيت الله خامنه اي   ,رهبر جمهوري اسلامي ايران&lt;br /&gt;          با سلام &lt;br /&gt;اين اولين باري ست که خطاب به شما نامه مي نوسم و آخرين بار هم خواهد بود که شما را خطاب خود قرار خواهم داد. چرا که اعتقاد دارم که به هيچ عنوان شايستگي رهبري يک نظام مردمي و دموکراتيک را نداشته و خود مي دانيد که با اغفال و دروغ و تزوير و ريا سکان رهبري را در دست گرفته و با توصيه و مسامحات و تسامهات، آيت الله شده و بعد از فوت امام خميني به ناحق رهبر شديد. به هر حال تقدير چنين است که امروز شما رهبر کشوري هستيد که حدود هشت ميليون نفر از مردمانش به دليل نالايقي شما و ايجاد نظامي غير مردمي وديکتاتوري آواره کشورهاي ديگر شده و توان بازگشت به ايران را ندارند اما اميدوارم اين نامه يکي از فرزندان زجر کشيده ايران زمين را بخوانيد و يا اگر سربازان گمنام امام زمان شما خواندند به دست مبارک شما نيز برسانند. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;          هفت ساله بودم که وارد جامعه شدم جامعه اي که شروعش با حکومت خميني و افرادي مثل شما و دار و دسته قدرتمند شما بود. از هفت سالگي به دليل فقر مالي کار کردم، پدر و مادر م نيز سرسختانه مشغول کار بودند و ناچار بودم به هر دري زنم تا لباس گرمي خريده و در زمستان بر تن کنم. هيچ وقت از ياد نخواهم برد روزهاييکه در خيابان هاي تهران به دنبال لقمه ناني به هر دري مي زدم و دست ياري به هر کس و ناکسي دراز مي کردم. يادم نمي رود سيلي هايي را که از برخي افراد مي خوردم و اجباري که ناچار بودم براي لقمه ناني تحمل کند. يادم نيم روم روزهايي که تا ساعات دو نيمه شب به همراه مادر و پدرم کار مي کردم و زجر مي کشيدم. پيله ها و تورم هايي که بر دستانم به دليل اشتغال به کار زيان آور از جمله کاشي پزي با آن کوره هاي داغ، ايجاد مي شد را هرگز فراموش نمي کنم. يادم نمي رود کتک ها و سيلي هاي معلمم را که به دليل نبود وقت براي تحصيل و درس خواندن بر صورتم مي امد و ناچار بودم صدايم را در گلو خفه کنم. و يادم نمي رود، در دوران کودکي،  حسرت خريد دوچرخه اي را داشته و براي اينکه نمي توانستم با هم سن و سالي هاي خودم بازي کنم غصه مي خوردم و ساعت ها گريه مي کردم. يادم نمي رود مادر سيدم را که او نيز مشقتهاي بسياري را تحمل کرد و ساليان سال سختي کشيد. &lt;br /&gt;          مصيبت هايي که بر من و مادرم رفت باعث شد تا مسير زندگي ام را تغيير دهم و پس از خدمت سربازي تصميم گرفتم راهي دانشکده حقوق شود.  به دليل آنکه شما به دنبال پر کردن جبيب خود با سرمايه هاي غني نفتي و صنايع بوديد و من و امثال من محروم از حقوق اجتماعي و به دليل کار در کودکي يکي از ناموفق ترين شاگردان دوران دبستان و راهنمايي و دبيرستان بودم با تلاشهاي شبانه روزي و با شدايد بسيار موفق به قبول در رشته حقوق دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران شده و پس از سالها وکيل دادگستري شدم. وکيلي که قسم خورد مدافع حقوق مظلومين و مستضعفين باشد. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;          کوتاه سرگذشت خود را گفتم که گمان نکنيد به راحتي توانستم شغلي را که عاشقش بودم را به دست آورم.  من سي سال در دوران حکومت شما و افراد نالايقي مثل شما زجر کشيدم و تلاش کردم و تلاش کردم و توانستم جايگاه اجتماعي بسيار مناسبي براي خود ايجاد کنم و افتخار مي کردم که مدافع کساني هستم که حقوقشان ضايع شده و من براي آنکه حقوق از دست رفته شان را احقاق کنم شبانه روز تلاش مي کردم. اغلب کساني که به دفتر کارم رجوع مي کردند کساني بودند که حقوقشان را برخي از قضات دادگستري بي وجدان و وحشي دستگاه قضايي تضييع کرده بود. قضاتي که جز اعمال خشونت و صدور احکام غير انساني از جمله سنگسارو اعدام، زندانهاي طولاني مدت عملي ديگر بلد نبودند. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;زماني که کودک بودم شاهد زجر و در به دري و بدبختي خود بوده و بعد که وکيل دادگستري شدم شاهد زجر و ناله کساني شدم که به دفتر کارم مراجعه مي کردند. روزي نبود که مادري گريان در دفتر کارم نيايد و استمداد نجويد و پدري براي نجات فرزند بي گناهش التماس نکند. چون زجر و سختي کشيده بودم، مي دانستم مراجعه کنندگان چه دردي مي کشند. آنان دردشان از ستم و ظلمي بود که شما و سربازان شما بر سرشان آورده بوديد. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;در طول دوران وکالتم، از زندگي و خانواده خود زدم. شب و روز کار کردم. روزها فرزند کودک خود را براي نجات جان انسانهايي که در دست شيادان شما اسير بودند را نمي ديدم و همسرم نيز به احترام آرمان هايم تحمل مي نمود. در اين مدت به لطف خدا توانستم جان پنجاه نفر را از مرگ نجات داده و دهها نفر از بي گناهان را از زندان آزاد کنم. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;از هفت سال پيش هر جايي که مي شنيدم حق فردي ضايع شده است وکالتش را به عهده مي گرفتم و به زندان هاي مختلف هر گوشه کشورمي رفتم، تا بتوانم حق مظلومي را بستانم. فرياد مي زدم که نبايد کودکان زير 18 سال را اعدام کرد. فرياد مي زدم که سنگسار انسانها عملي وحشيانه است و قطع دست و پا و شلاق و صدور دستورهاي بازداشت خودسرانه و زنداني کردن غيرقانوني اشخاص به نظام به اصلاح جمهوري اسلامي ضربه مي زند. براي نجات جان کودکان به هر دري مي زدم از درآمد شخصي خود صرف مي کردم و با کمک بسياري از خيرين ايراني و خارجي با پرداخت ديه جان انسانهايي که مستحق اعدام نبودند را نجات مي دادم و کساني که سالها به صورت خودسرانه در زندان بودند را ياري مي کردم که از حبس بي مورد نجات يابند. يادم نمي رود فاطه زن تبعه افغان را که دو سال بي گناه در زندان بود و اگر من وکالت او را به عهده نداشتم باز هم در زندان مي ماند و شايد تا حال اعدام مي گرديد. يادم نمي رود زنداني دو جنسيتي که هر روز مورد تجاوز ماموران زندان قرار مي گرفت و ماهها در زندان انفرادي بود و توانستم از زندان آزادش کنم. يادم نمي رود زني را که همسر بي رحمش بر صورتش اسيد پاشيده بود و متواري کشته بود. هيچ نبود دستش را بگيرد و توانستم براي او امکانات رفاهي و پزشکي فراهم کنم. يادم نمي رود هديه دختر 14 ساله را که به اتهام رابطه نامشروع راهي زندان اوين مي شود و بعد از مدتي به زندان رجايي شهر تبعيد و در ميان زندانيان خطرناک قرار مي گيرد و در نهايت توسط قاتلاني که با وي هم سلول بوده اند به قتل مي رسد. ياد نمي رود رحيم جوان اهل تبريز را که مامورين دولتي شما چشم به زنش داشتند و زمينه اعدام وي را فراهم کرده و همسرش را دستگاه قضايي به سنگسار محکوم کرد و رحيم را ناجوانمردان اعدام نمود. يادم نمي رود التماس هايي که براي نجات جان بهنود شجاعي نوجوان 17 ساله کردم و جلادان شما او را ناجوانمردانه در مقابل چشمانم اعدام کردند. يادم نمي رود خاطرات تلخ شکنجه موکلينم را که مامورين آگاهي و اطلاعات انجام داده بودند. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;وکالت صدها پرونده را به عهده گرفته ام که حقوقشان توسط مراجع امنيتي و قضايي شما و با اجازه شما و دوستان نزديکتان از جمله جنتي و لاريجانها و احمدي نژاد، تضييع شده بود و دست ياري به سوي من دراز کرده بودند. به دليل مخالفتي که با مجازات سنگسار داشتم هر جا مي شنيدم که احدي به سنگسار محکوم شده است وکالت او را مي پذيرفتم و براي من فرقي نمي کرد که اين پرونده توسط چه کسي معرفي شده است. مهم اين بود که شخصي به سنگسار محکوم شده و هر لحظه جلادان دادگستري تشنه وار قصد کشتن زندانيان بي پناه را داشتند و احدي نبود که ياريشان کند. اما شما کجاييد آقاي خامنه اي عزيز، که ببينيد چه جنايتهاي در دادگستري و زندانهاي جمهوري اسلامي به خصوص زندان گوانتانموي 209 امنيتي اوين در حال رخ دادن است. هر چند مي دانم و به خوبي مي دانم که عامل اصلي تمام اين جنايتها شماييد. شمايي که چشم خود را بسته ايد و براي حفظ قدرت هر دستوري که لازم باشد صادر مي نماييد. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;نمي گويم چه تهديدهايي از سوي دستگاه قضايي و امنيتي شدم و چندين بار مورد بازجويي و بازخواست قرار گرفتم چون برايم مهم نيست و خود پذيرفته بودم که شرايط سختي را در پيش خواهم داشت. برحسب وظيفه در سال گذشته، وکالت زني به نام سکينه محمدي را که به جرم  ناکرده زناي محصنه درزندان تبريز بود به عهده گرفتم خبر زنداني بودن اين زن بي پناه را يکي از موکلينم که در زندان تبريز بود به من داد. تمام مقدمات سنگسار فراهم شده بود و تلاش هايم براي نجاتش به نتيجه نرسيد به هر دردي مي زدم بسته بود. ناچار شدم خبر سنگسار قريب الوقوع اين زن را در وب سايتم منتشر کرده و به بسياري از خبرنگاران داخلي و خارجي اطلاع دهم تا صداي بي گناهي موکلم را به گوش مسئولين ناشنواي جمهوري اسلامي برسانند. پس از اينکه اين خبر منتشر شد بسياري از سياستمداران حمايت خود را اعلام کردند ولي هرگز و هيچگاه نخواسته و نمي توانستم به خود جرات دهم که از پرونده اي سواستفاده کنم. اما اين پرونده، جنبه و حساسيت بين المللي به خود گرفت و جهاني شد. &lt;br /&gt;پس از اين ماجرا بود که احضار شدم و مورد بازجويي 4 ساعته شعبه دوم بازپرسي قرار گرفتم. روز احضار گمانم اين بود که ديگر به خانه بازنخواهم گشت اما به لطف الهي بازپرس شعبه دوم بازپرسي زندان اوين مرا آزاد کرد. چند ساعت بدون آنکه بدانم چه اتفاقاتي رخ داده است، بعد به دفتر کارم رفتم و متوجه شدم که مامورين امنيتي براي بازداشت من به دفترم هجوم آورده و با نبودم رفته بودند اما دهها نفر از ماموين امنيتي بيرون از دفتر در کمين من بودند ولي آنها چشمشان کور بود و ورود مرا به دفترم نديدند. چند ساعت بعد متوجه شدم ماموران امنيتي همسرم را گروکان گرفته اند و مي گويند تا زماني که خود را معرفي نکنم او را آزاد نخواهند کرد. اين شد که تصميم گرفتم به خواسته هاي غيرقانوني مرجع امنيتي و قضايي تمکين نکنم و خود را معرفي نکنم چند روزي گذشت و چاره را تنها در اين ديدم که از مرز ايران خارج شوم و به اين صورت همسرم از بازداشت امنيتي سربازان شما آزاد شود. پس از خروج از مرز به ترکيه رفتم و در آنجا خود را به پليس معرفي کردم. خبر بازداشتم در يکي از روزنامه ها ترکيه منتشر شد و اين بود که تيمي از مامورين وزارت اطلاعات و امورخارجه براي مذاکره جهت برگرداندنم، به ترکيه آمدند و اما حمايت همين دولتي هاي اروپايي و آمريکا و غيره باعث شد دست مامورين نيروي امنيت به من نرسد. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;دست سربازان امام زمان شما به من نرسيد و حال از اينکه نتوانستند حتي با گروگان گيري همسرم مرا بازداشت کنند مي سوزند. دست سربازان امام زمان شما به نرسيد تا از من نيز همچون سجاد قادر زاده پسر سکينه محمدي، هوتن کيان وکيل ديگر سکينه و خود سکينه تحت شکنجه اقرار گرفته و سوءاستفاده تبليغاتي کنند. دست سربازان امام زمان شما به من نرسيد تا بتوانم صداي مظلوميت زنان و کودکان زندانيان و جنايتهايي که شما عليه بشريت کرده ايد را به گوش جهانيان برسانم. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;اگر هم دست سربازان امام زمان شما به من مي رسيد باز هم واهمه و باکي نداشتم چرا که خون من رنگين تر از هزاران نفر از زندانياني که در دهه 60 و 70 به صورت خودسرانه اعدام شدند نيست. خون من رنگين تر از دهها نفراز جوانان و نوجوانان و زنان و مرداني که در خيايانهاي تهران مورد حمله سربازان امام زمان شما قرار گرفته و به قتل رسيدند نيست. خون من رنگين تر از زندانيان سياسي که حق ملاقات با فرزندان و خانواده خود را ندارند نيست. خون من رنگين تر از سهراب ها و نداها و کشته شدگان بازداشتگاه کهريزک نيست. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;پس از اينکه ماموران امام زمان شما دستشان به من نرسيد شروع کردند به تخريب شخيصت من، يک روز من را کلاهبردار خواندند. يک روز وکيل فراري خواندند. يک روز مزدور غرب خواندند و در کنار اين تهمت زني ها، بارها از طرق مختلف ازجمله سفارت ايران در نروژ خواستند که بر گردم تا به اهداف شومشان برسند. حال نيز در برنامه هشت و سي دقيقه ديروز مرا مزدور غرب و منتسب به حزب کمونيست کارگري نمودند. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;من بارها گفته ام که با هيچ گروهي همکاري نمي نمايم و وکيلي مستقل هستم اگر هم با گروهي فعاليت کنم نيز تخلف ننموده ام. همه کساني که در خارج از کشور زندگي مي کنند اعم از کمونيست و مجاهدين و توده اي و غيره همه قرباني جنايتهايي شده اند که شما و امثال شما مرتکب شده ايد و حال به دنبال احقاق حق هستند و خوشبختانه امروز اکثريت آنها مدافع حقوق بشرند و شما ناقض حقوق بشر. &lt;br /&gt;آقاي خامنه اي &lt;br /&gt;مظمئن هستم با شکنجه و زور و اجبار و زنداني کردن افراد و سرکوب معترضان به سياست هاي غلط شما و پخش برنامه هاي دروغين و اغفال کننده در صدا و سميا، راه به جايي نخواهيد برد و توصيه مي کنم بيش از اين به نام اسلام جنايت نکنيد. به نام اسلام زنان را برده نکنيد و تبعض هاي ناروا بر آنها ننمايد. به نام اسلام اعدام و سنگسار نکنيد و به نام اسلام و حفظ اسلام گروگان گيري نکنيد. توصيه مي کنم به جاي اخذ اقرار با شکجه به فکر زدودن مجازات هاي غير انساني از قوانين باشيد هر چند شما و سربازان شما که برخي ها با نام و برخي ها گمنام هستند، لياقت حکومت و حکم راني را به هيچ عنوان نداشته و نداريد. &lt;br /&gt;وسلام عليکم و رحمت الله و برکاته &lt;br /&gt;محمد مصطفايي&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8702186749808613624?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8702186749808613624/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8702186749808613624' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8702186749808613624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8702186749808613624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/11/letter-of-mr-mostafaee-to-khameneie.html' title='Letter of Mr. Mostafaee to Khameneie'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-7420952480513901557</id><published>2010-11-13T17:05:00.000-08:00</published><updated>2010-11-13T17:08:19.711-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Good by &quot;Ghom&quot; رنجنامه يك طلبه'/><title type='text'>رنجنامه يك طلـبه. Good by "Ghom"</title><content type='html'>&lt;strong&gt;رنجنامۀ یک طلبه&lt;/strong&gt;قم را برای همیشه خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسم الله الرحمن الرحیم.&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;امّن یُجیبُ المضّطر اذا دَعاهُ و یکشفُ السّوء &lt;/strong&gt;برادر عزیز و صاحب ایمانم سید حسام جان &lt;br /&gt;این نامه را  وقتی می خوانی که من برای همیشه از قم رفته ام ، برای همین عذر تقصیر مرا بپذیر که از این رفتن همیشگی و سر به بیابان گذاشتن ،چیزی به تو نگفتم ، گرچه خودت حالم را در این پنج سال دیده ای که چه قدر مضطر بودیم . همین بد حالی دائم الایام من که این روزها تشدید هم شده بود . چند باری به بد خلقی هم ختم شد ، چند باری به بگو و مگو هم رسید ، حلالم کن ، هرچه هست ظرف مصیبت برادرت پرشد. &lt;br /&gt;می دانم که الان به خودت می گویی که چرا چنین کرد، طلبه ساعی حوزه علمیه قم که آقایان مدرسین ، بحث و فحص اش را می پسندیدند کجا رفت ؟ با خودت می گو یی ببین شیطان رجیم چه طور از قلعه ایمان حوزه علمیه هم عبور می کند و می زند به قلب "یحیی لاری". &lt;br /&gt;نه برادر جان اطمینان می دهم که این پریشانی کار شیطان نیست ، حکما، بزرگترین تهمت ها بر خداوند این است که ما بندگان آنچه خدایی است را به شیطان نسبت می دهیم تا شاید تکلیف شاقی را ساقط کنیم و خلاص شویم . &lt;br /&gt;سید حسام عزیز امید واثق دارم که تو هم بعد خواندن این نامه همین راه مرا پیشه کنی از این شهر بروی و دنیا و آخرتت را نجات دهی . &lt;br /&gt;باری مرا که می شناسی روستازاده لارستانی که نام کنیه اش هم از همان دهات لارستان می آید ، ما جد اندر جد زاده همان لارستانیم در جنوب فارس و همسایه کویر ، آن روزهای اول که به قم آمده بودم و با شما هم درس و هم بحث شدم از آب قم گله می کردی که شور است . من ولی، لام از کام بر نیاوردم و لاجرعه نوشیدم .آخر جایی که ما هستیم همین آب شور هم به زحمت و قضا و قدر می رسد ، آب انبارهای ما به قناتی وصل نیست ،منتظر می مانیم تا باران بیاید و بعد این آب انبارها پر شود ورزقی برسد. ابوی مرحوم و رنجور من که عمری به عملگی و کشت دیم مشغول بود ، همان پنج سال پیش که به قم آمدم ،نصیحتی کرد و از من قسم گرفت همین یک نصیحت را اجرا کنم تا دعای خیرش همیشه بدرقه ام باشد . خیلی کوتاه گفت که نان حلال بخور. آمدم به قم و در اولین کاری که کردم همین شهریه را نگرفتم ، ایستادم به دکان آقای مرتضایی فر و چسب و سریشم زدن به کتاب . گنجشک روزی بودنم هم نگذاشت که دستم به غیر دراز شود . بعد دیدم همین نان حلال خوردن چشم را باز می کند ، در این پنج سال عارضه ای هم به جانم افتاد که شما خوب شاهدش بودی ، خس خس نفس ، در خودم تحقیق کردم، دیدم کاملا روحی است ، این درد بی درمان . هر چه در این شهر می مانم نفسم بیشتر می گیرد. &lt;br /&gt;سید حسام جان ، در این پنج سال دینم  را به قم دیدم که به تاراج می رود ،آقایانی که بر سر منبر می روند از مکاسب می گویند و کسبه قم را  به ترازو و عدل فرمان می دهند . من ندانستم این همه مکاسب گفتن خود می شود کسبی . می دانی که از سیاست و امامت جماعت شدن بریده ام ، نان حلال  توصیه صعبی بود . پایم افتاد چند باری بروم به مجتمع امام خمینی برای مطالعه ، همین که شیخ مصباح فرمانده اش است و طلاب خارجی می گیرد که هزار برابر ما خرج دارند. گفتند نمی شود حتی برای مطالعه باید بیایی به محضر درس ، کارت بگیری ، رفتم همین مکلا های آخوند آمده بودند ، رحیم پور ازغدی . &lt;br /&gt;در یکی از سخنرانی ها گفتم آقای ازغدی درسی که شما دادید سر تا سرش تهمت بود، حداقل من آیت الله منتظری را می شناسم و مستحق گفته های شما نبود. &lt;br /&gt;سپردند که دیگر ایشان راراه ندهید . دیدم نصیحیت ابوی به نان حلال موسع است و به مکان و زمان حلال هم تسری می یابد . در این پنج سال در همه بی پناهی ها، به من طلبه کسی از آقایان مدرسین التفاتی نکرد. درس و بحث ها بیشتر دنیوی است و ناظر به رقابت بین علما. &lt;br /&gt;در این سالها وبایی بدتر از آنچه به جان مردم شهر افتاد به دیانت حوزه افتاد. یادم نمی رود که همین هیات بزرگ شیخ پنا هیان جنب حضرت معصومه را شبی از شبهای ماه رمضان رفتم ، با طلبه ای که به دعوتش رفته بودم و از معنویات و کمالات شیخ سخن می گفت . نماز صبح را اقتدا کردیم و خواندیم ،  و بعد رفتیم و کنار آقای پنا هیان نشستیم . ایشان گفتند :"هر کس اینجا نماز می خواند اجرش را در همین دنیا خواهد دید. &lt;br /&gt;از طلبه همراه پرسیدم یعنی چه ؟ &lt;br /&gt;گفت :حاج آقا پنا هیان دست بازی دارند در ارگا نها و می توانند ، برادران را در تهران مشغول کنند. در صدا و سیما ، نمایندگی رهبری در دانشگا هها و از این قبیل . ایشان معرف معروفی هستند. سینه ام به خس خس افتاد.سریعا آمدم حجره و نماز را دوباره خواندم ، این هم حرام بود ، نماز حرام، مثل نان حرام. &lt;br /&gt;برادر حسام، آنقدر دیده ام که شرحش یک عمر می خواهد. مدتها بود که تصمیم گرفته بودم از قم بروم ، نه دیگر دلی به آقایان مدرسین داشتم و نه به اصلاح امور ، می دیدم هر ساعت که می گذرد ، چنگی به ایمانم می خورد و خسی به سینه ام می افتد. &lt;br /&gt;چند روزی است که سینه ام فوران می کند، تنگی نفس دارم ، می دانم روحی است ، خیابانهای شهر مثل فشار قبر بر تنم می افتد. امروز با عبا و ردا مرا با همین موتور قراضه، کنار خیابان چهار مردان ایستاندند . گفتند که می خواهیم بر چراغ موتورت بنویسم" یا سید خراسانی ". &lt;br /&gt;گفتم سید خراسانی کیست ؟ گفتند&lt;br /&gt;  گفتم: مولایمان خامنه ای به قم می آید، سید خراسانی و سپهسالار امام زمان. &lt;br /&gt;: این ابا طیل تعیین وقت ظهور است ، امام صادق فرمودند هر کس تعیین وقت کند، کذاب است چه سید خراسانی و چه غیر خراسانی . &lt;br /&gt;مرا به باد کتک گرفتند و عبا و ردا را به خاک آلودند. سینه ام خس خس می کرد. حجره آمدم شما نبودید ، عبا را نگاه کردم، یاد نصیحت پدر افتادم، گفتم نکند این هم حرام است ،نکند به این جلد رفتن حرام است . چشمم پر اشک بود و قرآن را باز کردم :امن یجیب مظطر اذا دعاها و یکشف السوء. &lt;br /&gt;انگشتر عقیق را عبا و ردا را تا کردم و بی اینکه خاکش را بتکانم گذاشتم به کناری ، احساس کردم مظطرم با این دلق و زناری که به تن کرده ام . این را به تن کسانی دیده ام که به هیچ دینی نیستند، با خودم گفتم مگر نه اینکه پیا مبر فرمود شبیه کفار نشوید. &lt;br /&gt;سید حسام جان والله که این شهر مرا تنگ می شود، خدا حافظ تو ، قم را ترک می کنم ، اگر وعده دیداری بود ، به بیابانی قرار می گذاریم جایی که گم باشد و قم نباشد. &lt;br /&gt;بنده مضطر خدا &lt;br /&gt;یحیی لاری ذی القعده 1431&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-7420952480513901557?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/7420952480513901557/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=7420952480513901557' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7420952480513901557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7420952480513901557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/11/good-by-ghom.html' title='رنجنامه يك طلـبه. Good by &quot;Ghom&quot;'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1506976329813948735</id><published>2010-11-04T22:53:00.000-07:00</published><updated>2010-11-04T22:58:05.386-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Adamha  va Adamha'/><title type='text'>Adamha va Adamha</title><content type='html'>آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك بي دردند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك مسئله ندارند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند&lt;br /&gt;آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند&lt;br /&gt;آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1506976329813948735?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1506976329813948735/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1506976329813948735' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1506976329813948735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1506976329813948735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='Adamha va Adamha'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1431107696070340299</id><published>2010-09-07T13:03:00.000-07:00</published><updated>2010-09-08T15:51:34.771-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم'/><title type='text'>بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم Me, my mind and my pen</title><content type='html'>درزندگي چرا ها و معــّماهاي بزرگي هست، كــه پاسـخ بآنها در دايره فكرما  نبوده و هرگز نخواهد بود، خداوند هم به پيامبـــرش توصــيه ميكند كه ببندگان من بگــو كه زياد گرد چنين سوالاتي نگردند. اوكــه عا لــم برهـمه ظرفـيـّتهاي ماست بر ناتواني ما گواه است.&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;خالق كيـســت؟&lt;/strong&gt;     (او كه حـتـّي اســم ندارد كـه وصـف داشــته باشد ! )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;خلـقـت براي چيــست؟&lt;/strong&gt;    ( او كه نيا ز به پرسـتـش و تا ييد ما ندارد )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;تفاوتها چــرا؟       &lt;/strong&gt;( رنگها و شكـلها كه نشا ن تمايزها و تفاوتها نيست، او كه رنگ ندارد)&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;روح از چه جنســي است؟&lt;/strong&gt;  (از جنس خدا در كـجاي آدمي جاي دارد، تناسب دم او با دم ما چيست؟ )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;حيات چيست؟&lt;/strong&gt;     ( پديده هاي شــيمي-فيزيك تظاهرات حـياتند نه موّ لد آن ! )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;مـرگ چــرا؟&lt;/strong&gt;      ( جـســم و جان آمييخــته، چگونه يكديگر را ترك ميكنند، غايت آنها كجا ست؟ )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;حّــق كدام است؟&lt;/strong&gt;   ( اگر هدايت نباشد، حـق چگونه تبــيين ميشود؟)&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;عــمـق و عــمر هـســتي تا كجا است؟&lt;/strong&gt;  ( وقــتي آغازش را نميدانيــم، پايانش را چـگونه انگاريم؟ )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;بازگـشت چرا و بكــجا ؟&lt;/strong&gt;  (دنيايي كه در آن تفاوتها و شكلها و اندازه ها و ....... ازميان رفته،  ديگر د نيا نيست ! )&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;پاداش يعـني چه؟&lt;/strong&gt;  (در دنياي بي نيازيها، ذخــيره و پاداش براي چه؟ )&lt;br /&gt;- و................&lt;br /&gt;سوالاتي چنـين خاصّ فيلسوفان و عالمان عصرما نيست، گرچه &lt;strong&gt;علم رابطه ميان پديده ها را در حدّ امكانات ما روشن ميكند، ولي پديده آ فرين نيست &lt;/strong&gt;و فلسسفه گرچه در حـّد ظـن ّو گمان، نظر سازي و نظريّه پردازي ميكند،ولي تفاوت "ميان ماه من و ماه گردون" است.&lt;br /&gt;هرانسان ساده وسالمي چنين سوالاتي را در مرحله اي اززندگي ازخود ميكند. و جالب است كه آخـرين پيام آور وحي در بـعـد انساني،&lt;br /&gt;در پاسـخ دادن به اينگونه سولات اظـهارعـجز كرده و با بياني ساده تر خود را نظــيـرهـمه انسانها ميخواند و ميداند،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راســتي اگرقرار بود مهــنـد ســين در تعريف نقـطه در حال جدال بمانند( نقـطه تعـريف هندسي ندارد، امـا قابل تصـوّر است) خـطّ و صــفـحـه و سـطـح و حـجم و عـمـق بوجود نميآمد، هندسـه اي نبود كه مهندسي درميان باشد ويا بنايي شكل گيرد. ويا اگرزيست شناس در درك عامل تقــسيم يك يا خــته (چون آميب) در جا ميزد، اينهـمه طــبّ و آســيب و آسيب شناسي از كجا رشد ميكرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آما واقــعّيت اينست كــه ما زنده ايم و زندگي ميكنيم، از مـخلوقات بهره ميگيريم، تفاوتها را ميشناســيم، روان را ميســنجـيم، حيات را در رگ وريــشه داريــم، مرگ را ناظريم، ميان حقّ و باطل قضاوت ميكـنيم، در عمـق هــســتي شناوريم، از خاك در آمدن و در خاك فرورفتن را ميبينيــم و بخشــي از پاداشها را در همين دنيا تجربه ميكــنيم. و &lt;strong&gt;بالاتر از هــمه خالـق هــســتي را احسا س ميكــنيم&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر كدام از ما براي هر يك از اين سولات پاسخهاي خودمان را داريم كه اگر در ظاهرهم مثل هم باشـند، در درك و ايمان و عـمل يكسان نيســتند، لذا هر كسـي خداي خود، حيات و مرگ و معاد خود را دارد.  آ نچه بهمه اينها معني ميدهد، براي چه و براي كـه ؟&lt;br /&gt;بودن است.&lt;br /&gt; ابراهــيم، جهت و مــسير و غايت هـمه اينها را  ّ فاطرالــسمـّوات والارض " ميداند و ميشناسد. حا صل حيات و ممات و معاد ما در&lt;br /&gt;واقـع چيـزي جـز همين جهت گيري نيست. واو چه خوب در دانشـگاه طبيـعت از آموزگار بزرگش آمـوخـته بود.   بهـزادنيا&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1431107696070340299?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1431107696070340299/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1431107696070340299' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1431107696070340299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1431107696070340299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/09/me-my-mind-and-my-pen.html' title='بازهم من و فكر و قــــــــلــــــــم Me, my mind and my pen'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1237703327638103118</id><published>2010-08-29T08:10:00.000-07:00</published><updated>2010-08-29T08:15:09.999-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Meening of Du&apos;A in Quran معني دعـا در قـرآن'/><title type='text'>Meening of Du'A in Quran معني دعـا در قـرآن</title><content type='html'>&lt;strong&gt;معنای دعا در قرآن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;محمد مجتهد شبستری &lt;br /&gt;در قرآن كریم آمده است «&lt;strong&gt;و اذا سئلك عبادی عنّی فانِّی قریبٌ اجیب دعوة الداع اذا دَعانِ فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون»&lt;/strong&gt; (بقره/186).&lt;br /&gt; به مناسبت شب‌های قدر كه برای مسلمانان بیش از هر چیز با مفهوم دعا در ارتباط است، می‌خواهم درباره معنای دعا در قرآن صحبت كنم. در جامعه ما اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی موجب شده عده زیادی از نسل جوان از هر چه رنگ دین و خدا دارد، دلزده و مأیوس شوند، هر وقت یك سلسله بحث‌های سیاسی و اجتماعی از منظر دین مطرح می‌شود، تا حدودی با استقبال مواجه می‌شود، ولی وقتی درباره آن مسائل اصلی كه اركان اساسی ادیان بزرگ دنیاست، مانند مسأله خدا،‌ دعا، نیایش، استغفار و معنویات دیگر بحث می‌شود، با استقبال كمتری مواجه می‌شود. فكر می‌كنم علت چنین وضعی آن است كه این مفاهیم در جامعه ما به صورتی خشن و غیر قابل قبول مطرح می‌شوند و با تجربه‌هایی مخرب همراه شده‌اند. ما امروز نیاز شدید داریم از منظری دیگر به آن‌ها بپردازیم. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;گاهی اوقات جامعه نیاز دارد خدا از آسمان به زمین آورده شود و گاهی نیاز دارد خدا از زمین به آسمان برده شود. معنای این سخن آن است كه هر وقت خدا خیلی در دور قرار گرفته باشد و مورد توجه نباشد، كسانی باید با احساس مسئولیت انسان‌ها را به خدا متوجه كنند، خدایی را كه مطرح نیست، مطرح ‌كنند. این امر را می‌توان چنین تعبیر كرد ‌كه خدا را از آسمان به زمین ‌آورند و خدایی را كه مورد غفلت است و انسان‌ها به آن توجهی ندارند، دوباره مطرح ‌كنند و توجه‌ها را به سوی آن جلب ‌كنند. اما در بعضی از جوامع خدا آن قدر همه جا پخش می‌شود كه مسأله خدا متبذل می‌شود. هر كسی دعوی ارتباط با خدا می‌كند و هر عمل واقعاً زشتی به نام خدا انجام می‌گیرد. از در و دیوار به نام خدا صد گونه صدا شنیده می‌شود، رسانه‌های عمومی همه این رنگ را به خود می‌گیرند، كوچه و خیابان این رنگ را به خود می‌گیرد. هر جا پا می‌گذاریم، می‌بینیم پرچم و شعاری دینی هست. رادیو را باز می‌كنیم، اول و آ‌خرش اسم خداست. اخبار را گوش می‌كنیم، اولش نام خدا و صلوات بر پیامبر است و آخرش همین طور. هر مجری در تلویزیون می‌خواهد بنشیند و خبر بگوید یا برنامه‌ای اجرا كند، ابتدا یك موعظه دینی می‌كند و بعد برنامه‌اش را شروع  می‌كند. سخنانی كه تنها افراد خاصی می‌توانند آن را به صورت مؤثر بیان كنند در این رسانه‌ها از زبان هر كس شنیده می‌شود. اما از طرف دیگر گردانندگان اصلی این اوضاع و محافل و رسانه‌ها نه تنها به معنویت، زندگی روحانی، پاكی اخلاقی، امانتداری و وفای به عهد و پیمان و ‌راستگویی و محبت و شفقت توجه نمی‌کنند بلکه در سراسر جامعه دروغ و حشونت رواج می‌دهند. در چنین وضعیتی مسأله خدا یك مسأْله مبتذل می‌شود و دلزدگی ایجاد می‌كند. هركسی می‌خواهد از خدایی كه تبلیغ می‌شود، فرار كند و خدای قابل قبولی برای خود پیدا كند و یا این‌كه اصلاً خدا را رها كند و راحت شود. در چنین اوضاع و احوالی باید كار دیگری كرد. باید خدا را از زمین به آسمان برد، یعنی تعالی خدا را دوباره مطرح كرد. باید به این موضوع پرداخت كه مسأله خدا و معنویت چیزی نیست كه هر كسی و گروهی به نام آن و رنگ و لعاب آن هر چه خواست، بگوید و هر چه خواست، بكند. مسأْله خدا متعالی‌تر و مقدس‌تر از این است. باید توضیح داد كه قداست خدا این نیست كه همه جا فقط ظاهراً پر از نام خدا باشد و آیه قرآن نوشته شود، قداست خدا چیز دیگری است. قداست خدا این است كه انسانی كه روی زمین زندگی می‌كند و كارهای فسادآمیز می‌كند و موجود ناتمام و مضطری است، هر كاری كه می‌كند، چه دنیوی و چه اخروی، چه برای خود یا برای دیگران، همواره متوجه این آیه باشد كه «و ما قدرو الله حق قدره...» یعنی هیچ‌گاه انسان‌ها نتوانسته‌اند حق خدا را اداء كنند (انعام / 91). هیچ‌گاه آنچه درباره خدا گفته‌اند و می‌گوییم، مساوی خدا نیست و فقط تفسیری از خداست. هیچ‌گاه آنچه عمل می‌كنیم، تمام آنچه خدا گفته، نیست و همیشه گفته‌ها و اعمالی را كه به خدا مربوط می‌كنیم، یا ناصواب و یا ناتمام است و ساحت خدا از آن‌ها بری و منزه است و باید از آن‌ها استغفار كنیم. قداست خدا این است كه هیچ كس ادعای عصمت علمی و عملی نكند و خود را واجب ‌الاطّاعه نداند. احتمال خطا و اشتباه و گناه دهد و استغفار را در هیچ لحظه‌ای فراموش نكند. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;ما امروز در جامعه خود باید خدا را به آسمان ببریم، یعنی «علوّ» او را به او بازگردانیم تا بتوانیم تشخیص دهیم در میان سخنانی كه به او نسبت می‌دهند، كدام سخن می‌تواند سخن او باشد و در میان اعمالی كه به نام او انجام می‌دهند، كدام عمل می‌تواند به نام او نوشته شود. تنها از این راه است كه حق و باطل از هم جدا می‌شود. در ارتباط با « علوّ خدا» دو مفهوم، بسیار عمده و اساسی‌اند، «دعا» و «استغفار». درباره استغفار در فرصت دیگری صحبت خواهم كرد. امشب درباره دعا صحبت می‌كنم. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;ابتدا آیه‌ای را كه خواندم معنا می‌كنم و بعد به چند آیه كه در ارتباط با همین مفهوم است، می‌پردازم. سپس تعبیراتی را كه در این آیات به كار برده شده و ارتباط آن‌ها را با یكدیگر تحلیل می‌كنم تا از طریق این تحلیل به این مطلب برسم كه معنای دعا  در قرآن چیست؟ در آیه 186 سوره بقره چنین آمده: «هرگاه از تو بپرسند بندگان من درباره من،‌ من به آن‌ها چنان نزدیك هستم كه هر كس مرا بخواند من همان وقت به او جواب می‌دهم. (حال كه این طور است) پس آن‌ها از صمیم دل و درون از من جواب بخواهند و به من ایمان ورزند تا از این طریق رشد پیدا كنند» (از طریق خواندن و جواب خواستن از من و پاسخ دادن من). مفهوم‌هایی در این‌ آیه وجود دارند: سؤال، (مفهوم اول) بندگان، (‌مفهوم دوم) ‌نزدیكی خدا به انسان، (مفهوم سوم) جواب خواستن از خدا، (مفهوم چهارم)، جواب دادن خدا (مفهوم پنجم)، رشد، (مفهوم ششم). &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;درباره حقیقت دعا چند آیه دیگر را هم مختصراً ‌می‌خوانم و به مفاهیم موجود در آن‌ها هم اشاره می‌كنم تا بعداً مجموعه این مفاهیم را كنار هم بگذارم و ارتباطشان را بیان كنم. «اُدعوا ربَّكم تضرعاً‌ و خفیه انَّه لا یحبّ المعتدین» (ای انسان‌ها بخوانید پرودگارتان را با تضرع و پنهانی، پروردگار شما كسانی را كه سركشی می‌كنند (دعا نمی‌كنند) دوست نمی‌دارد) (اعراف/ 55). در این آیه مفهوم «تضرع» وجود دارد و آیه می‌گوید دعا از روی تضرع باشد، مفهوم «خفیه» وجود دارد، یعنی دعا پنهانی باشد.  &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;«و قال ربُّكم ادعونی استجب لكم» (پروردگار شما گفته است مرا بخوانید كه به شما جواب خواهم داد) (غافر/60). مفهوم جواب دادن خدا در این آیه هم تكرار شده است. در آیه دیگری آمده «و ادعوه مخلصین له الدین...» (خدا را بخوانید به صورتی كه دین را برای او خالص می‌گردانید) (اعراف/ 29). این‌جا با مفهوم «اخلاص» (خالص گردانیدن) روبرو می‌شویم. آیه دیگری كه خواندن آن بسیار متداول است، این است: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف‌ السوء» (چه كسی پاسخ می‌دهد به انسان درمانده وقتی او خدا را می‌خواند، و چه كسی گرفتاری و درماندگی او را برطرف می‌كند؟) (نمل/ 62). در این آیه هم دو مفهوم «اضطرار» و «كشف‌سوء» وجود دارد. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;از مفاهیمی كه در این آیات هست، تعدادی مربوط به دعاكننده و تعدادی مربوط به خداست. از آنچه به انسان مربوط می‌شود، یكی مفهوم سؤال است. در قرآن كریم مشتقات «دعا» در معانی مختلفی به كار برده شده‌اند، اما در آیه‌هایی كه خواندم، معنای دعا سؤال و استغاثه است. سؤال نه به معنای پرسش علمی یا فلسفی، بلكه به این معنا كه انسان پاسخی برای «چگونه زیستن»، «چگونه بودن» و «چگونه مردن» می‌طلبد. خلاصه این سؤال آن است كه انسان می‌گوید ای خدا كجایی؟ تنهایم، به دادم برس، راهی نشانم ده، از وحشت تنهایی و سرگردانی نجاتم ده. استغاثه هم چنین چیزی است، از ماده «غوث» است. یك نوع طلب از روی اضطرار است. این سؤال كار انسان است. مفهوم دوم تضرع است، یعنی التماس و اصرار. وقتی انسان خدا را می‌خواند، با تضرع بخواند نه با بی‌تفاوتی و خونسردی. مفهوم سوم كه به انسان مربوط است مفهوم خُفیه است. این خواندن را پنهانی یا در نهان خود انجام دهد. در خواندن خدا تظاهر نكند. دعا چیزی نیست كه سر هر كوی و برزن آن را بخوانند و داد بزنند و از تلویزیون پخش كنند، بلكه به خلوت و تنهایی و تمركز احتیاج دارد. مفهوم بعدی كه به انسان مربوط است، اخلاص است. خواندن خدا باید با اخلاص انجام شود، یعنی صرفاً دعا باشد و خواندن، نه چیزی بیش از خواندن. یعنی نه برای چیزی و حاجتی خدا را خواندن، بلكه خود او را خواستن و خود او را خواندن و طلب كردن. مفهوم دیگری كه با انسان ارتباط دارد، اضطرار است. اضطرار یعنی درماندگی و ‌بیچارگی. مضطر در مقام دعا كسی است كه برای خود چاره‌ای نمی‌بیند و مطلقاً‌ درمانده است. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;اما آنچه از مفاهیم یاد شده در آیات فوق به خدا مربوط است، یكی نزدیكی خدا به انسان است. در آیه دیگری هم آمده «نحن اقرب الیه من حبل‌الورید» (خدا از رگ گردن به انسان نزدیك‌تر است) (ق/ 16) كه تعبیر بسیار لطیفی است. مفهوم دیگری كه به خدا ارتباط دارد، رشد دادن وجود انسانی است. روند دعا یك تعامل دو طرفه میان انسان و خداست، انسان می‌خواند و خدا وجود انسان را رشد می‌دهد. در آیه دیگری گفته شده «قل ما یعبؤا بكم ربِّی لولا دعاكم» (اگر شما خدا را نخوانید، خدا به شما اعتنا نمی‌كند) (فرقان/77). مفهوم دیگری كه باز هم به خدا مربوط است، جواب دادن است. وقتی خدا خوانده شد، جواب می‌دهد. در بعضی از آیات تعبیر «اجیب» و در بعضی دیگر تعبیر «استجابت» خدا آمده است. در استجابت معنای بیشتری هست. یعنی من (خدا) هم دنبال این هستم كه به شما جواب دهم، جواب دادن به شما را طلب می‌كنم. كشف سوء نیز از مفاهیم مربوط به خداست. آن ناامیدی‌ها و بیچارگی‌ها و ابرهای تیره و تاری را كه به دور وجود انسان پیچیده شده برطرف كردن و انسان را به روشنایی و آرامش و کمال رساندن. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;حال این سؤال مطرح است كه چه طور انسان دچار تضرع، سؤال، استغاثه و اضطرار می‌شود و چه هنگام  با خود خلوت می‌كند تا در پنهانی كسی را بخواند. چه طور انسان درصدد برمی‌آید كه این خواندن را خالص بگرداند. ممكن است تصور كنیم این گرفتاری‌ها و مشكلات معمولی زندگی آدمی هستند كه چنین وضعیت‌هایی برای او پیش می‌آورند. آیا این درست است؟ این تصور با آنچه درباره دعا در قرآن آمده، نمی‌خواند. این‌كه هر وقت احتیاج پیدا كردی، دعا كنی، معنای اصلی دعا در قرآن نیست، چون در آیات متعددی از انسان خواسته شده همیشه خدا را بخواند، نه تنها زمانی كه مشكلی پیدا می‌كند. یعنی انسان از آن جهت كه انسان است و تا آن زمان كه عمر می‌كند، باید دعا كند، چه در گرفتاری باشد و چه نباشد. از یك سو از انسان خواسته شده همیشه اهل دعا باشد و از یك طرف هم خواسته شده آن گونه دعا كند كه اشاره كردم. اگر مجموع این مفاهیم را كنار هم بگذاریم، معنایش آن است كه انسان از آن نظر كه انسان است، اگر به وضعیت انسانی خود آگاه شود، هیچ وقت از تضرع دور نمی‌شود، از سؤال، استغاثه و اضطرار دور نمی‌شود، از روی آوری به خلوت و پنهان و اخلاص دور نمی‌شود. در معنی واژه «صلاه» هم كه یك فریضه دائمی است، گفته شده صلاه یعنی دعا. پس قرآن كریم دعا را عملی می‌داند كه انسان باید همیشه و با همان حالاتی كه گفتیم، به آن بپردازد. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;اكنون با توجه به این مقدمات، معنای دعا در قرآن را چگونه بفهمیم؟ مطلب این است كه نگرانی و اضطرار، و سؤال و استغاثه،‌ و تضرع در زندگی، وضعیت‌هایی در زندگی انسان هستند كه انسان را همیشه همراهی می‌كنند، به  شرط آن‌كه آدمی به آن‌ها توجه كند و از آن‌ها آگاه شود. شرح قضیه این است كه ما انسان‌ها دو گونه تجربه داریم كه ما را در یك دو راهی قرار می‌دهند كه تصمیم‌گیری و رها شدن از آن كار بسیار مشكلی است. ما انسان‌ها از آن نظر كه انسان هستیم، هر وقت آزادانه زندگی و فكر می‌كنیم و از مشغله‌هایمان فارغ می‌شویم، گذران بودن خود را تجربه می‌كنیم. ما موجوداتی هستیم هر لحظه تهدید شده به عدم؛ این لحظه هستیم و لحظه دیگر نمی‌‌دانیم هستیم یا نه. ما موجوداتی گذران و تنها هستیم. هیچ چیزی در اختیار خودمان نیست. هیچ تضمینی برای خودمان نداریم. اما این تجربه تنها و گذران بودن در یك متن جاودانه صورت می‌پذیرد، مثل رودخانه‌ای كه آب همیشه در آن جریان دارد، اما بستر رودخانه ثابت است. ممكن است در طول صدها سال میلیون‌ها متر مكعب آب از رودخانه‌ای عبور كرده باشد، اما این آب‌ها از بستر ثابت رودخانه عبور كرده‌اند. ما انسان‌ها تجربه می‌كنیم كه گذران هستیم، اما در متنی جاودانه. یعنی همه می‌روند و یا می‌آیند، اما مثل این‌كه بستری وجود دارد كه همه در آن می‌روند و یا می‌آیند، پدر و مادر و برادر و خواهر و آشنایان در آن می‌روند و می‌آیند. كودكی، جوانی، ‌نوجوانی، سالخوردگی و پیری در آن بستر انجام می‌شود. نمی‌توان گفت هیچ چیز نمی‌ماند و عدم مطلق محقق می‌شود. ما این را تجربه می‌كنیم كه تمام این شدن‌ها در بستری انجام می‌گیرد كه جاودانه است. در قرآن آمده «كل من علیها فانٍ، و یبقی وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام» (همه هر آنچه در زمین است، فانی می‌شود، اما وجه پروردگار صاحب جلال و عزت تو باقی می‌ماند) (الرحمان/ 27 و 26). انسان مثلاً فكر می‌كند من می‌روم، ولی كره زمین می‌ماند و بعد فكر می‌كند زمین هم روزی می‌رود و بعد فكر می‌كند كه منظومه‌اش هم می‌رود. انسان دائماً‌ مرزهای موجود را می‌شكند و جلو می‌رود و گذران بودن را به همه چیز سرایت می‌دهد، ولی در نهایت نمی‌تواند از «عدم مطلق»، تصوری داشته باشد و این آن‌ چیزی است كه در تجربه او باقی می‌ماند. هر كس در فرصت خلوتی به درون خود مراجعه كند، از این دو نوع تجربه در درون خودش آگاه می‌شود. چرا عده‌ای از انسان‌ها هیچ وقت نمی‌خواهند با خودشان تنها باشند؟ علتش آن است كه آگاهی به گذران بودن آن‌ها را اذیت می‌كند؛ تحمل این تجربه برایشان سخت است. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;حال می‌گوییم اضطرار، ترس و نگرانی و سؤال انسان از آن‌جا ناشی می‌شود كه او این هر دو تجربه را با هم دارد. از یك سو تجربه گذران بودن را دارد و از سوی دیگر لذتی از جاودانگی را می‌چشد. این جاودانگی‌ای است كه گرچه از آن حظی می‌برد، ولی برایش حاصلی ندارد و فوراً از دستش می‌رود و او را تنها و درمانده بر جای می‌گذارد. این تجربه توأمان گذران بودن و جاودانگی، در درون انسان اضطرار و نگرانی ایجاد می‌كند. بیچارگی مطلق و بنیادینی كه انسان دارد، دقیقاً از همین جا سرچشمه می‌گیرد. ممكن است بسیاری از افراد بگویند ما اضطرار و اضطراب نداریم. بله، چون ما پناهگاه‌هایی برای خودمان درست كرده‌ایم، چنین فكری می‌كنیم، وقتی از این پناهگاه‌ها بیرون بیاییم، معلوم می‌شود در درون ما چه چیزهایی وجود دارد و چه خبرهایی هست. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;روان‌شناسان و انسان‌شناسان معتقدند كسانی كه به این اضطرار آگاهی پیدا می‌كنند، سه راه در پیش دارند: نفی گذران بودن، نفی جاودانگی، پذیرفتن اضطرار و اضطراب خود و زندگی كردن با آن.  یك عده پایان‌پذیری را نفی می‌كنند و یك عده جاودانگی را نفی می‌كنند. كسانی كه پایان پذیری را نفی می‌كنند، به جاودانه‌های دروغین پناه می‌برند. مثلاً یكی مال را جاودانه می‌سازد و به آن پناه می‌برد و از این طریق گذران بودن و تنهایی خود را می‌پوشاند تا آن را نبیند و احساس نكند. یكی شهرت،‌ دیگری علم، دیگری مقام و قدرت را و دیگری هنر را. هر كس به گونه‌ای در زیر این خیمه‌ها سكنی می‌گزیند و به خود القاء امنیت و جاودانگی می‌كند. این اشخاص به اشكال مختلف تجربه پایان‌پذیری و گذران بودن خود را نفی می‌كنند. اما عده‌ای دیگر آنچه را از تجربه جاودانگی به دست آورده‌اند، ولی در دست آن‌ها باقی نمانده آن را، نفی می‌كنند. آنها می‌گویند اصلاً جاودانه‌‌ای در كار نیست و ما درباره آن فریب خورده‌ایم. این ها كسانی هستند كه در یأس  و تجربه پوچی غوطه می‌خورند و نهایتاً در خود فرو می‌روند و مثل آب راكد می‌شوند و بالأخره در زیر یوغ هستی از میان می‌روند. شما حتماً با كسانی برخورد داشته‌اید كه آن قدر منفی هستند كه همه چیز را نفی می‌كنند. این‌ها بدبین‌هایی هستند كه به راز جاودانگی پشت كرده‌اند و خود را از انس با آن محروم ساخته‌‌اند. دسته سوم كسانی‌اند كه همین وضعیت ناآرام و نوسان میان گذران بودن و تجربه جاودانگی و اضطراب ناشی آن را می‌پذیرند و اصلاً خود را همین سان می‌یابند و با خود كنار می‌آیند و آرام می‌گیرند، به شرط آن‌كه طوفان یك حادثه آن‌ها را متلاطم نسازد و توازن آن‌ها را بر هم نزند. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;اما راه چهارمی هم هست كه بعضی  از ادیان بزرگ دنیا آن را مطرح می‌كنند و آن این است كه آدمی سعی كند از طریق تهذیب دائمی نفس از هر چه او را احاطه كرده و محدود می‌كند و از طریق شكستن دیوارهای زندان وجودی‌اش (به قول مولانا) تجربه بستر جاودانه را در خود ماندگارتر كند و اتصال‌های بادوام‌تری با آن برقرار سازد. همان جاوادنگی كه بویی از آن به مشام جانش رسیده، اما نمی‌تواند آن را نگاه‌ دارد. در اصطلاح قرآن، دعا چنین تلاش و كوششی است. خواندن خدا در واقع همین است و به همین دلیل گفته شده بهترین وقت دعا، یك سوم آخر شب است، چون در ثلث آخر شب همه جا ساكت است؛ عواملی كه انسان را از تنهایی غافل می‌كنند در كار نیستند و آدم به خوبی می‌‌تواند تنهایی‌اش را احساس كند، فردانیت خودش را تجربه كند. انسان در این حالت كه پدر و مادر و فرزند و همسرش خوابیده‌اند، می‌تواند درك كند كه تنهاست،‌ خودش است. با چنین وضعیتی، تضرع، استغاثه و سؤال آغاز می‌‌شود. ما نباید از تنهایی فرار كنیم، بلكه باید خودمان مقدمات تنها شدن را  فراهم كنیم. نباید از تجربه اضطرار فرار كنیم، بلكه باید مقدمات شكل‌گیری این تجربه را فراهم كنیم. وقتی وجود پر از استغاثه شود، پر از سؤال و تجربه درماندگی و بیچارگی شود، این‌جاست كه سؤال از خدا شروع می‌شود، انسان در این وضعیت یك منجی می‌خواهد، كسی را می‌خواهد كه به دادش برسد، اگر این وضعیت كه آن را  وضعیت  اضطرار و اضطراب می‌نامم، به درستی تحقق پیدا كند، اجابت از سوی خدا شروع می‌شود. جواب دادن خدا بر اساس آن چیزی كه از قرآن می‌فهمیم، این گونه شروع می‌شود كه اولاً تجربه تنهایی و فردیت و اضطرار و اضطراب انسان عمق پیدا می‌كند و انسان كاملاً و با تمام  وجود به آن تن می‌‌دهد، سپس انسان به تدریج در آن وضعیت با پیرامون خود یعنی جهان احساس خویشاوندی ‌می‌كند و عضوی از جهان می‌‌شود و این همان است كه محققان عرفان از آن به تجربه اتحاد با هستی تعبیر كرده‌اند. وقتی شخص خود را عضوی و جزئی از جهان تجربه می‌كند، در این حال گویی جهان دریایی است كه او هم قطره‌ای یا موجی یا بخشی از این دریاست. از تنهایی رها شدن همین است و جواب خدا هم همین است. هر چه حالت دعا عمیق‌تر و طولانی‌تر شود، جهان فراخ‌تر و با عظمت‌تر و مواج‌تر و رازآمیزتر تجربه می‌شود و این تجربه همان تجربه خود خداست، در آن حد كه برای انسان ممكن است. این‌گونه است كه جواب دادن خدا همان ظهور خود خدا برای انسان است. در حد طاقت انسان. به ما گفته شده مقدمات دعا را فراهم كنید. كسی به خدمت یكی از ائمه علیهم‌السلام، ظاهراً امام چهارم رسید و گفت من هر چه می‌خواهم در آخر شب دعا كنم، حال دعا پیدا نمی‌كنم. ایشان در پاسخ فرمودند: «قیدك ذنوبك»، یعنی گناهان تو زنجیرهایی به دست و پای تو بسته‌اند كه حتی آخر شب هم كه بلند می‌شوی و می‌خواهی تنها باشی، از دست و پای تو باز نمی‌شوند. یعنی این نمی‌شود كه آدم در طول روز هر جور كه خواست، زندگی كند و بعد آخر شب بلند شود و دعا كند. من مكرر با این پرسش مواجه می‌شوم كه افرادی علاقه‌شان به عبادت و نیایش سلب شده است و می‌گویند حال آن را پیدا نمی‌كنیم. به آن‌ها همیشه عرض می‌كنم آدم نمی‌تواند هر جور كه خواست زندگی كند و بعد نماز و دعای با حال داشته باشد، این شدنی نیست. بنیانگذارن ادیان این مسائل را در یك مجموعه مطرح كرده‌اند. آن‌ها نگفته‌اند كه آدم می‌تواند هر كاری بكند و بعد دعا كند و نماز بخواند و این‌ها وسیله تهذیب نفس او شود. اگر در قرآن آمده «ان الصلاه تنهی عن الفحشا و المنكر» (نماز از فحشاء و منكر باز می‌دارد) (عنكبوت/ 45). ‌حرف درستی گفته شده، به شرط این‌كه مقدمات روانی دعا و نماز فراهم شده باشد. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;می‌گویند ما نماز می‌خوانیم و روزه می‌گیریم و با این‌كه می‌گویند این‌ها معنویت ایجاد می‌كند، ما هیچ معنویتی نمی‌بینیم و هیچ اثری در ما برجا نمی‌‌ماند. بنابراین ما می‌رویم سراغ تكنیك‌هایی كه مثلا در ادیان توحیدی نیست، ولی معنویت ایجاد می‌كند، مثلاً  مدیتیشن می‌كنیم. البته مدیتیشن تكنیك خوبی برای آرامش است و باید از آن استفاده كرد، اما باید با این مسأله هم مواجه شد كه چرا دعاها و عبادات ما آرامش نمی‌دهند. من كه این مطلب را عرض می‌كنم، بیانم، بیان تكلیف نیست. نمی‌خواهم بگویم كه تكلیف است كه نماز بخوانند و تكلیف است كه روزه بگیرند، قصد من بیان مطلب دیگری است و آن این است كه بنیانگذاران ادیان كه به دعا (عبادت، ‌ستایش، نماز و ...) دعوت كرده‌اند، حرفشان این بوده كه انسان در درجه اول باید یك زندگی سالم اخلاقی داشته باشد و آن‌گاه دعا كند و نماز بخواند. در این زندگی سالم اخلاقی خیلی چیزها وجود دارد؛ حلال، حرام،‌ خوب، بد، ادای امانت،‌ وفای به عهد،‌ اجتناب از گناه (گناهان اصلی تقریباً در تمام ادیان بزرگ دنیا مثل هم هستند) خدمت و محبت به انسان‌ها و... . دعا و نماز وقتی دعا و نماز می‌شود و خدا آن را اجابت می‌كند كه در یك زندگی سالم اخلاقی شكل گرفته باشد. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;بزرگان ادیان تاكید كرده‌اند كه اگر ما یك زندگی سالم و اخلاقی و یك روح سبكبال داشته باشیم، آن وقت «ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنكر» محقق می‌شود. قلب نماز، خشوع و خضوع است،‌ وقتی انسان این مقدمات خضوع و خشوع را آماده نمی‌كند و به نماز می‌ایستد، چه انتظاری می‌تواند از نماز داشته باشد؟ انسان باید در درون یك سیستم اخلاقی زندگی كند تا بتواند دعای واقعی كند،‌ نماز واقعی بخواند،‌ روزه واقعی بگیرد و ... . &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;پس دعا باید از عمق وجود انسان مضطر و تنها برخیزد، آن هم با محتوای سؤال و استغاثه،‌ همراه با تضرع و اخلاص. تجربه نشان داده است كه اگر این دعا محقق شود، مستجاب می‌شود؛ معنای استجابت آن است كه خدا در درون آدمی و در جهان (به صورت انفسی و آفاقی) به تجربه دعا كننده در می‌آید. جواب خدا خود خداست. افسوس كه این معنای بلند مانند سایر معانی بلند معنوی در جامعه ما مبتذل شده است. آری در چنین شرایطی است كه خدا را باید از زمین به آسمان برد و او را از دست بندگانش نجات داد تا تعالی او درد انسان‌های دردمند را دوا كند. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;سخنرانی در شب 19 ماه رمضان سال 1386 در حسینیه ارشاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1237703327638103118?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1237703327638103118/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1237703327638103118' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1237703327638103118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1237703327638103118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/08/meening-of-dua-in-quran.html' title='Meening of Du&apos;A in Quran معني دعـا در قـرآن'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-3278122945228312055</id><published>2010-08-01T14:18:00.000-07:00</published><updated>2010-08-01T16:49:37.208-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دروغ زير درخت سيب  Lies uder the apple tree'/><title type='text'>دروغ زير درخت سيب   Lies uder the apple tree</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/TFXtlSnjMHI/AAAAAAAAACM/Bynzoj8X_yM/s1600/kho.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 210px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/TFXtlSnjMHI/AAAAAAAAACM/Bynzoj8X_yM/s320/kho.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500563744811593842" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt; پنجاه دروغ زير درخت سيب&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درک این مرد از آزادی بیان، دموکراسی، حقوق مردم، استقلال ملی، ترقی و آزادی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;"آيت الله خمينی&lt;br /&gt;1.  بشر در اظهار نظر خودش آزاد است. اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.&lt;br /&gt;2. مطبوعات در نشر همه‌ء حقایق و واقعیات آزادند&lt;br /&gt;3. در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.&lt;br /&gt;4. یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است... بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.&lt;br /&gt;5. برنامهء ما تحصیل استقلال و آزادی است.&lt;br /&gt;6. حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است.&lt;br /&gt;7. دولت اسلامی يک دولت دمکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم.&lt;br /&gt;8. اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است.&lt;br /&gt;9. ولایت با جمهور مردم است... نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است.&lt;br /&gt;10. اما شكل حكومت ما جمهوري است، جمهوري به معناي اينكه متكي به آراي اكثريت است.&lt;br /&gt;11. حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق.&lt;br /&gt;12. شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهوری است مثل همه جمهوری‌ها.&lt;br /&gt;13. در اين جمهوري يك مجلس ملي مركب از منتخبين واقعي مردم امور مملكت را اداره خواهند كرد.&lt;br /&gt;14. عزل مقامات جمهوري اسلامي به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتي مقامات مادام‌العمر نيست، طول مسئوليت هر يك از مقامات محدود و موقت است. يعني مقامات ادواري است، هر چند سال عوض مي‌شود. اگر هم هر مقامي يكي از شرايطش را از دست داد، ساقط مي‌شود.&lt;br /&gt;15. رژيم ايران به يک نظام دمکراسی‌ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.&lt;br /&gt;16. اختیارات شاه را نخواهم داشت.&lt;br /&gt;17. من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت.&lt;br /&gt;18. من در آینده [پس از پیروزی انقلاب] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می کنم... لکن من در خود دولت نقشی ندارم.&lt;br /&gt;19. ما به خواست خداي تعالي در اولين زمان ممكن و لازم برنامه‌هاي خود را اعلام خواهيم نمود، ولي اين بدان معني نيست كه من زمام امور كشور را به دست بگيرم و هر روز نظير دوران ديكتاتوري شاه، اصلي بسازم و علي‌رغم خواست ملت به آنها تحميل كنم. به عهدهء دولت و نمايندگان ملت است كه در اين امور تصميم بگيرند، ولي من هميشه به وظيفة ارشاد و هدايتم عمل مي‌كنم.&lt;br /&gt;20. علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجريان امور مي‌باشند.اين حكومت در همه‌ء مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزيابی و انتقاد عمومی خواهد بود.&lt;br /&gt;21. من نمي‌خواهم رياست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكيه بر آرای ملت.&lt;br /&gt;22. مردم هستند که بايد افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و ليکن من شخصاً نمی‌توانم در اين تشکيلات مسئوليت خاصی را بپذيرم و در عين حال هميشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظيفه ارشادی خود را انجام می دهم.&lt;br /&gt;23. من چنين چيزي نگفته‌ام كه روحانيون متكفل حكومت خواهند شد. روحانيون شغلشان چيز ديگري است.&lt;br /&gt;24. من و ساير روحانيون در حكومت پستي را اشغال نمي‌كنيم، وظيفهء روحانيون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آينده نقش هدايت را دارم.&lt;br /&gt;25. حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد.&lt;br /&gt;26. قانون این است، عقل این است، حقوق بشر این است که سرنوشت هر آدمی باید به دست خودش باشد.&lt;br /&gt;27. بايد اختيارات دست مردم باشد، اين يك مسئله عقلي است. هر عاقلي اين مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسي بايد دست خودش باشد.&lt;br /&gt;28. حكومت اسلامی بر حقوق بشر و ملاحظه‌ی آن است. هيچ سازمانی و حكومتی به ‌اندازه‌ء اسلام ملاحظه‌ء حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌ تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اول حكومت اسلامی با آخرين فرد مساوي است در امور .&lt;br /&gt;29. اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى‏شمارد و هم عمل مى‏كند. حقى را از هيچ كس نمى‏گيرد. حق آزادى را از هيچ كس نمى‏گيرد. اجازه نمى‏دهد كه كسانى بر او سلطه پيدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.&lt;br /&gt;30. بايد اختيارات دست مردم باشد.هر آدم عاقلی اين‌ را قبول دارد که مقدرات هر کس بايد در دست خودش باشد.&lt;br /&gt;31. ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیش برگردیم. همه‌ی مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم.&lt;br /&gt;32. ما وقتی از اسلام صحبت مي‌كنيم به معنی پشت كردن به ترقی و پيشرفت نيست. ما قبل از هر چيز فكر مي‌كنيم كه فشار و اختناق وسيله‌ی پيشرفت نيست.&lt;br /&gt;33. دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند... رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود.&lt;br /&gt;34. در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می شود.&lt;br /&gt;35. ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یک دسته می گویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشد.&lt;br /&gt;36. حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود، یکی علی و یکی هم عمر...&lt;br /&gt;37. حكومت اسلامي، حكومت ملى است. حكومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. اين طور نيست كه با قلدرى آمده باشد كه بخواهد حفظ كند خودش را. با آراء ملت مى آيد و ملت او را حفظ مى كند و هر روز هم كه بر خلاف آراء ملت عمل بكند قهراً ساقط است.&lt;br /&gt;38. تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند.&lt;br /&gt;39. اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.&lt;br /&gt;40. تمام اقلیت‌های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند.&lt;br /&gt;41. از یهودیانی که به اسرائیل رفته اند دعوت می‌کنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوشرفتاری خواهد شد.&lt;br /&gt;42. اسلام جواب همهء عقاید را بعهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد.&lt;br /&gt;43. در حکومت اسلامی همهء افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیده‌ای هستند.&lt;br /&gt;44. جامعهء آيندهء ما جامعهء آزادی خواهد بود. همهء نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهد رفت.&lt;br /&gt;45. ما یک حاکمی می خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند.&lt;br /&gt;46. این که می گویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده و دیگر بیرون نیایند تبلیغات است. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه "زن خوب است زیبا باشد" مخالفیم.&lt;br /&gt;47. اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است.&lt;br /&gt;48. زنان در انتخاب، فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود با رعايت موازين اسلامی آزادند.&lt;br /&gt;49. زن‌ها در حكومتِ اسلامی آزادند. حقوق آنان مثل حقوق مردها است. اسلام زن را از اسارت مردها بيرون آورد و آنها را هم رديف مردها قرار داده است. تبليغاتی كه عليه ما مي‌شود برای انحراف مردم است.&lt;br /&gt;50. اسلام همه‌ء حقوق و امور بشر را تضمين كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;لـقـد خلـقـنا الا نسان في احـسن تـقـويـم، ثـمّ رد د ناه اسـفل الـسّـا فـلـيـن &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Verily we created man in the best possible shape and character and then he ended up in the meanest position. (Qura’n 95:5)&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;As a witness,who heared these words and the similar statements, when I was standing next to him in Paris, &lt;strong&gt;these words were not lies, but the truth&lt;/strong&gt;, about Islam and the desired regime for Iran after the Shah. These guiding principles were mostly composed by those Islamic scolars such as Mr.Banisadr, and brave men such as Mr.Ghotbzadeh and others, that was &lt;strong&gt;coming out of the mouth and not the heart of Khomeini, whose lies were not limited to these selected statements.&lt;/strong&gt; If he truly believed in what he said, he would not have changed in such a very short time. &lt;br /&gt;As Banisadr said, our greatest mistake was, that we could never think of a man in Khomeini's position, who may say such lies and have no respect for himself. Howevere, &lt;strong&gt;he was right when he said " He had no feelings" for his country and his people, those who sacrifised so much to free him from exile, as his plane was landing in Teheran airport.&lt;/strong&gt;Allah knows the best, Ali Behzadnia&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-3278122945228312055?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/3278122945228312055/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=3278122945228312055' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3278122945228312055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3278122945228312055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/08/1.html' title='دروغ زير درخت سيب   Lies uder the apple tree'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/TFXtlSnjMHI/AAAAAAAAACM/Bynzoj8X_yM/s72-c/kho.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-7719590947768020493</id><published>2010-07-18T23:22:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T23:37:14.964-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Simin Behbehani'/><title type='text'>ْ Simin Behbehani, Hargez Nakhab Kourosh</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرگزنخواب کورش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد&lt;br /&gt;بابا ستاره ای در !هفت آسمان ندارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد     &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند  گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; دریای مازنی ها، بر کام دیگران شدنادر ز خاک برخیزمیهن جوان ندارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است  اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد&lt;/p&gt;&lt;p&gt; سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی  اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیزنام و نشان ندارد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-7719590947768020493?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/7719590947768020493/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=7719590947768020493' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7719590947768020493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7719590947768020493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='ْ Simin Behbehani, Hargez Nakhab Kourosh'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-3833381431416911122</id><published>2010-06-24T01:03:00.000-07:00</published><updated>2010-06-24T01:10:24.561-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Letter of Dr.Soroush to Khamenei'/><title type='text'>Letter of Dr. Soroush to Khamenei</title><content type='html'>&lt;strong&gt;فتور در قوه ناطقه( و عاقله؟)&lt;/strong&gt; نامه ی عبدالکریم سروش به آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟ &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی ------ ای بی‌خرد تر از من، از دست چون بهشتی‌؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی ------ پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آقای خامنه ای&lt;br /&gt;نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابه‌ای پر خطا بود. لغزش‌های ذهنی‌و زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی‌ساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشی‌گرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمی‌شد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوری‌های باژگونه تاریخی‌حفره‌های کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکی‌بر نیامده در حفره دیگر می‌افتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علی‌با آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی‌در محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضا ن عهد ولایت پنداشت.&lt;br /&gt;معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت.نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیت‌های خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقش‌های مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام ،حق و باطل را در نزدیکی‌و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.&lt;br /&gt;آقای خامنه ای&lt;br /&gt;وقتی‌بر سر کار آمدید، در خیال، شریعتی‌غرب ندیده‌ای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمیداند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. می‌گفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمیدانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهل‌ترین کسان برای ریا ست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی ،شما را به سؤء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد ودست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبی‌تاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره خبیثه استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامی‌را تلخ نکند. به دعا با خدا می‌گفتم ایرانی‌را از هلاکت و سلطانی را از سؤء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمی‌رود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجور تر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ ودغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرم‌های جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را می خرید ونقادان را می درید ورقیبان را سر می برید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هر درونی که خیال اندیش شد‌ ------ چون دلیل آری خیالش بیش شد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس در وعظ و نصیحت بسته شد‌ ------ امر "اعرض عنهم" پیوسته شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پس به حکم خدا و خرد، اعراض کردیم و اعتراض کردیم.&lt;br /&gt;سؤء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد.ولایت معنوی که از ابتدا نداشت،ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم می‌داند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بی‌پناه ،ایستاده است تا کی‌فرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.&lt;br /&gt;و اینک ای "رهبر معظم"! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟&lt;br /&gt;خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کند‌و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگی‌کند و برادر کشی‌هابیل و قابیل را ببیند‌و راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم، خطیبی باقی‌میماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند ،مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در" مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بی‌نوا را تفقّد کند".&lt;br /&gt;یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان ،که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟&lt;br /&gt;اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتی‌جعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش دراز تر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون می‌دانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت می‌داند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند ،نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت ،تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند.با خود"حافظانه" میخواندم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست‌ ------ بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا‌ ------ همه کرامت ولطف است شرع یزدانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفته‌ام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعی‌بی‌فضیلت و بی‌ایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیٌ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بز‌های لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و بر تر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند."صبا گر چاره داری وقت وقت است".&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند‌ ------ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز‌ ------ تا به میخانه پناه از همه آفات بریم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا&lt;/strong&gt; :خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.&lt;br /&gt;عبدالکریم سروش ,  خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-3833381431416911122?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/3833381431416911122/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=3833381431416911122' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3833381431416911122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3833381431416911122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/06/letter-of-dr-soroush-to-khamenei.html' title='Letter of Dr. Soroush to Khamenei'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8764387341886698305</id><published>2010-04-12T19:29:00.000-07:00</published><updated>2010-04-12T19:37:12.749-07:00</updated><title type='text'>Open letter of Mr. Ezzat Sahabi (Farci)</title><content type='html'>&lt;strong&gt;نامه مهنـّدس عـزّت الله سـحابي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;مهندس عزت الله سحابی،عضو شورای انقلاب، عضو مجلس خبرگان قانون اساسی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی و از پیش کسوتان مبارزه برای آزادی در ایران، با انتشار نامه ای سرگشاده ، ازستمی که امروز برایران و شهروندان ایرانی میرود،ابراز نگرانی کرد. وی بعنــوان کسی که فضای زندان را قبل و بعد از انقلاب تحمل کرده،برخوردهای غیراخلاقی با زندانیان را بی سابقه دانسته، می گوید من نمیدانم بر حاکمان ما چه رفته است که برای حفظ قدرت دو روزه دنیایی این طور قید هرگونه اخلاق و مذهب را زدهاند و از هر روش وابزاری برای ادامه قدرت خود استفاده میکنند. سحابی در قسمت دیگری ازین رنج نامه ازینکه دروغ سنت غالب زمانه شده، اظهار تاسف کرده است.متن کامل این نامه به شرح زیر است:ا&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بنام خدا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;درد این دختران و پسرانم را به کجا ببرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحّمل حوادث و دردهایی که در این نه ماهه بر این سرزمین و فرزندانش رفته است برای من در این سنین آخر عمر بسی سخت و ناگوار بوده است. از توان ملی این کشور که به سان قالبی یخ در دست دولتی بی اکفایت به سرعت در حال ذوب شدن است تا آنچه در خیابانها و زندانها بر فرزندان حقگو و حقطلب این آب و خاک گذشته است. اما در روزهای اخیر شنیدههایم غم جانکاه دیگری بر این تن رنجور ریخته است که نمیدانم شکایت این درد را به کجا ببرم و چه کاری از دستم ساخته است. ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این روزها مرتب میشنوم که برخی دختران زندانیام همچون خانم بدرالسادات مفیدی، هنگامه شهیدی، شیوا نظرآهاری و... را باز زیر فشارهای بازجویی مضاعف و مکرر و برخوردهای مملو از توهین و افترا گرفتهاند تا روحیهشان را بشکنند و پشت سرشان جهنمی بسازند که دیگر هیچ وقت هوس بازگشت به آن را نکنند. این برخوردها تا آن حد بوده است که برخی از این بانوان از خدا طلب مرگ کردهاند.ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گذشته هم حتی برخی هیئتهای رسمی که از زندانها دیدن میکردند مکرر اظهار میداشتند برخی زندانیان از توهینها و فحاشیهای تند و رکیک بیشتر از ضرب و شتم شدید در خیابان یا زندان، شکوه و شکایت میکردند. &lt;br /&gt;هم چنین باز در هفتههای اخیر مکرر میشنوم که فرزندان دیگرم همچون احمد زیدآبادی، منصور اصانلو، مسعود باستانی و ... که مسلم است زندانیان عقیدتی، سیاسی و صنفی هستند، برخلاف همه عرفهای اخلاقی و قانونی مبتنی بر طبقهبندی زندانیان به زندانهای دیگری مملو از مجرمانی با جرایم سنگین جنایی (که البته خود قربانیان همین جامعه و همین حاکمیت هستند) تبعید شدهاند، دچار چه فشارها وشداید هدایت شدهای هستند و بعضا جان و سلامت جسمی و روحیشان در خطر افتاده است.ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بنده که فضای بازجویی و زندان در حاکمیت قبل و بعد از انقلاب را تجربه کردهام، انقلابی که به سهم خود نقش ناچیزی در آن داشتهام؛ بسیار غمبار است که اذعان کنم برخوردهای غیراخلاقی با زندانیان و تهدید جان و سلامت آنان با تبعیدکردنشان میان برخی متهمان به قتل و آدمکشی و زیر اعدام و یا اعمال فشار و فحاشی به زنان و آوردن فشار بر برخی از آنان برای اعترافات شرمآور و نظایر آن در رژیم قبل نیز کم سابقه یا بیسابقه بوده است.&lt;br /&gt;من نمیدانم بر حاکمان ما چه رفته است که برای حفظ قدرت دو روزه دنیایی این طور قید هرگونه اخلاق و مذهب را زدهاند و از هر روش وابزاری برای ادامه قدرت خود استفاده میکنند. ما یادمان نرفته است که قبل از انقلاب چه طور دیگران را نقد میکردیم که هدف، وسیله را توجیه نمیکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به عنوان یک فرد مذهبی که اخلاق را ستون فقرات و هدف اصلی مذهب میدانم و پیامبرمان هم برای تعالی اخلاق مبعوث شده است (انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) شرمام میآید در زمانهای زندگی میکنم که به نام خدا و دین، دختران و پسران و زنان و مردان این جامعه را به جرم حقگویی و حقخواهی زیر شدیدترین فشارهای جسمی و روحی میگیرند، وقیحانهترین کلمات را برای بانوان به کار میبرند و اعترافات دروغ از آنها میخواهند.ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وااسفا «دروغ» که در فرهنگ ملی و مذهبی ما بزرگترین گناه است، امروزه به سنت غالب زمانه تبدیل شده، دولتمردان با لاف و گزاف به راحتی به مردم دروغ میگویند و خیالات واهی داخلی و بینالمللیشان را صبح و شب با تکرار و تکرار میخواهند به خورد مردم فهیم این مملکت بدهند. مردمی که دیگر گول این دروغها را نمیخورند (و در قم مراجع مذهبی مردم نیز از چهرههای دروغپرداز روی برمیگردانند). اما متأسفانه همچنان در زندانها میخواهند زندانیان زن و مرد را به دروغگویی وادارند والا یا تبعید میشوند و یا زیر فشارهای مضاعف میروند. خدایا این دردها را باید به چه کسی گفت و پیش چه کسی برد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم اگر گوش شنوا و ترس از خدا و آخرت در بین هر یک از مسئولان سیاسی و قضایی هنوز وجود داشته باشد، ناله بنده را بشنوند و تغییری در وضعیت زندانیانی که اسم بردهام یا دیگرانی که در همین وضعیت هستند و بنده نمیشناسم، به وجود بیاورند و خانوادههای زجرکشیدهشان را از این اضطراب جانکاه نجات دهند.&lt;br /&gt;خدایا تو شاهدی وعدهای که انقلاب به ملت ما میداد حکومت عدل علیوار بود، حکومتی که سختگیری عدالتش نزدیکترین افراد به علی را هم در برمیگرفت و رحم و مروتاش دورترین و دشمنترین افراد نسبت به او را.ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالی که آنچه حاکمیت ما به نام دین علی انجام میدهد آسانگیری و گذشت از هر فساد و تباهی سیاسی و اقتصادی و قتل و غارتی است که بعضی از خودیها در بانک و شرکت و بازار و یا کوی دانشگاه و زندان اوین و کهریزک انجام میدهند و سختگیری و فشار، آن هم با به کارگیری انواع فشارها علیه زنان و مردان دستبسته و چشمبسته و بیگناهی است که اهداف و آمال و وعدههای همان انقلاب را مطالبه میکنند. ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلبها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان. ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ربنااخرجنامن هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیا" واجعل لنا من لدنک نصیرا (نساء، 75)&lt;br /&gt;يازدهم فروردين ۱۳۸۹&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8764387341886698305?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8764387341886698305/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8764387341886698305' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8764387341886698305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8764387341886698305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/04/open-letter-of-mr-ezzat-sahabi-farci.html' title='Open letter of Mr. Ezzat Sahabi (Farci)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-5696597266959022222</id><published>2010-02-19T09:19:00.000-08:00</published><updated>2010-02-19T09:22:54.724-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Iran&apos;s Green Jihad'/><title type='text'>Iran's Green Jihad</title><content type='html'>&lt;strong&gt;Iran's green jihad&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;By Melody Moezzi &lt;/em&gt;author and attorney&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I like to fancy myself a jihadist. Not in the false, hackneyed and mistranslated sense of the word, but rather, in its truest sense. &lt;br /&gt;If jihad means "holy war," then my name means "the running of nails down a chalkboard." Sure, some people, even some musicians, would call such screeching a "melody." Most of us, however, would have the good sense to call it what it really is: a cacophony, at best. &lt;br /&gt;Likewise, some Muslims believe that a jihad is a violent, literal war between peoples, sanctioned by God. Most of the more than 1 billion Muslims on our planet, however, are far from convinced. &lt;br /&gt;To wage a true jihad is to "strive" or "struggle" in the way of God, using the most peaceful methods available. This means, foremost, striving to improve your soul, not your earthly circumstance. This internal struggle for righteousness is known as the "greater jihad." Any effort to change something outside oneself is part of the "lesser jihad," which centers on the struggle to achieve worldly justice. &lt;br /&gt;While these two jihads represent two very distinct concepts, there are many places where they intersect, places where striving for earthly justice promotes a more virtuous soul, and vice versa. In the words of the Prophet Muhammad, "The greatest jihad is speaking truth in the face of an unjust ruler." Islam permits violence only as a last resort and in self-defense, and it is by far the lowest expression of jihad. &lt;br /&gt;A true jihadist strives for peace and justice; a true jihadist never starts a fight, and a true jihadist defends herself and her people from oppression in the best way she knows how. &lt;br /&gt;Sojourner Truth, Mohandas Gandhi and Malcolm X would all be considered jihadists. As would José Martí, Aung San Suu Kyi, Martin Luther King, Simon Wiesenthal, Patrice Lumumba and Nelson Mandela. As would Shirin Ebadi, Mehdi Karroubi and millions of nameless Iranians who are risking their lives today in the fight for a free Iran tomorrow. &lt;br /&gt;Countless Iranians have taken to the streets to speak truth in the face of their unjust rulers since the highly-disputed June presidential election, after which Mahmoud Ahmadinejad claimed victory with the blessing of Supreme Leader Ayatollah Khamenei. These pro-democracy demonstrators are the founders of Iran's "Green Movement," and whether they know it or not, they are model jihadists. In the face of bullets, teargas, batons and water-hoses, they are fighting for the freedom of their souls and the freedom of their people. &lt;br /&gt;In spite of the government warnings, illegal detentions and even executions of "rioters" who the regime has charged with being "enemies of God," the Iranian "Greens" are still refusing to back down. And to their credit, they are doing so in a largely non-violent and highly Islamic way. Considering any Islamic influence on the Green Movement is thus a valuable and necessary endeavor, even with many Iranians, particularly those in the younger generations who constitute over 70 percent of the population, growing increasingly disenchanted with religion. &lt;br /&gt;Iran is still a highly Muslim country. Over 90% of its people identify as Muslim, even if only nominally or culturally. As such, the potentially positive impact that Islam may have on the Green Movement should neither be ignored nor underestimated. &lt;br /&gt;It is not an easy task to maintain faith in Islam while living under a regime that incessantly misrepresents it and violates its most basic principles. The Iranian regime's commitment to exploiting Islam for political gain, along with the regime's blatant civil rights violations, have done more than destroy any legitimate claim it may have ever had to Islam. These actions have undermined any valid claims it may have had to representative democracy as well. &lt;br /&gt;Many within the Green Movement are now calling for a secular state, yet many of those same people are simultaneously using Islam to do so. And this paradox may very well be the movement's most brilliant tactic to date. &lt;br /&gt;Even if it's entirely subconscious, the Green Movement is still a perfect illustration of what jihad ought to look, sound and feel like. The movement is an inspiration to aspiring jihadists all over the world, including myself. It has blessed us with an extraordinary opportunity to reclaim and reframe the meaning of jihad for Muslims and non-Muslims alike. To let this opportunity pass us by would be both a shame and a disservice to the cause of freedom and democracy. &lt;br /&gt;Melody Moezzi is an Iranian-American author, attorney and activist.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-5696597266959022222?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/5696597266959022222/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=5696597266959022222' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/5696597266959022222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/5696597266959022222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2010/02/irans-green-jihad.html' title='Iran&apos;s Green Jihad'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-7209316931863527947</id><published>2009-12-20T21:33:00.000-08:00</published><updated>2009-12-20T21:51:06.810-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Dr.Soroush for Mr. Montazeri'/><title type='text'>Dr. Soroush in Memory of Mr. Montazeri</title><content type='html'>&lt;strong&gt;غيرت حق بود و با حق چاره نيست &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کو دلی‌کز حکم حق صد پاره نيست؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;رحلت غم انگيز مرجع بزرگوار حضرت آيت الله منتظری، دلير‌ترين فقيه استبداد ستيز دوران، کام‌ها را تلخ و چشم‌ها را گريان کرد. درود و رحمت رضوان حق بر او باد که خود آيت رحمت حق بود و در راه احقاق حقوق بندگان خدا دمی نياسود. &lt;br /&gt;به آن چه می گفت و می‌‌آموخت حقيقتاً باورداشت و از آن چه داشت و می‌توانست داشته باشد کريمانه و دليرانه گذشت و حق عدل و احسان را به جا آورد و اينک با نيک نامی و آبرومندی به ديدار پروردگاری شتافته است که دوستدار محسنان است. ان الله يحب المحسنين.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جام می‌ و خون دل هر يک به کسی‌ دادند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در دايره قسمت اوضاع چنين باشد&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;نصيب او در دايره قسمت، خون دل بود و چون پيشوای پارسايان علی‌عليه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام و ناجوانمردی دشمنان نصيبی وافر يافت، با اين همه هيچ گاه چون عيسا مسيح به درگاه خدا نناليد که "چرا رهايم کرده ای"، بل چون سالار شهيدان حسين عليه السلام گفت رضی برضاک، تسليما لامرک.&lt;br /&gt;حق بلکه تکليف او بود که چون يک فقيه مجتهد با پاره ای از اجتهادات آيت الله خمينی در آويزد و آنرا نپذيرد. حق او بود که چون يک شهروند آزاد، رهبر حاکم را نقد کند و بر او خرده بگيرد. اما نظام استبداد دينی آن نقد‌ها را نه تنها بر چشم و سر ننهاد بل چون گناهان کبيره‌ای ديد که فاعلش سزاوار مجازات است و دليل‌های عوامانه عنوان کرد که دل امام را خون کرده‌ای و در" امتحان خطير "مقبول نيفتاده ای لا جرم مستحق عقوبتی.&lt;br /&gt;پيام بی‌دردانه و خود پسندانه مقام رهبری ‌نمکی تازه بر اين زخم ظالمانه پر عفونت ريخت و "ابتلائات" آن فقيه راحل را لازمه کفران و غفران گناهانش شمرد: بليات و ابتلائاتی که به اشاره رهبری و به دستان اعوان و انصار او پديد آمد و آن عزيز را بی‌محکمه و بی‌محاکمه به مدت پنج سال چون گنجشکی مظلوم در محاصره کرکسان ظالم نگاه داشت و مطبوعات ولايت مدارهم وی را در سيل و طوفان تهمت‌ها و اهانت‌های سنگين غرقه کردند.&lt;br /&gt;جرم بزرگ آن فقيه نزيه جز اين نبود که رهبری حاضر را شايستهٔ منصب افتا نمی شمرد و ردای مرجعيت را بر قامت او برازنده نمی‌‌ديد وآنچه را همه درپس می گفتند او در پيش می گفت.&lt;br /&gt;اسفا ودريغا که ديگر مراجع و مشايخ با او چنان که بايد همراهی نکردند و با کوتاهی نا بخشودنی شان حوزه و مرجعيت را به زبونی و ذلتی نشاندند که رضا خان پهلوی هم آن را در خواب نمی ديد و مصداق سخن پيامبر خدا شدند که " من اعان ظالما سلطه الله عليه" : هر کس ستمگری را ياری کند خود اسير آن ستمگر خواهد شد. &lt;br /&gt;اينک آن نازنين که اعتبار و افتخار حوزه علميه بود رخت به سرای باقی کشيده است و مگر باز ماندگان طريقت پر شرافت او را دنبال کنند و با استبداد دينی بستيزند تا آب رفته را به جوی باز گردانند و نام نيکی‌در اين جهان و پاداش کريمانه‌ای در آن جهان برای خود فراهم آورند.&lt;br /&gt;دو چيز حاصل عمر است نام نيک و ثواب&lt;br /&gt;واز اين دو در گذری کلّ من عليها فان &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ربّنااغفرلنا ولاخوا ننا الذين سبقوا نا‌بالايمان و لا تجعل فی‌قلوبنا‌غلا للذين امنو ا. ربّنا انک رئوف رحيم. &lt;/strong&gt;عبدالکريم سروش &lt;br /&gt;اول دی ماه ۱۳۸۸&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-7209316931863527947?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/7209316931863527947/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=7209316931863527947' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7209316931863527947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7209316931863527947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/12/dr-soroush-in-memory-of-mr-montazeri.html' title='Dr. Soroush in Memory of Mr. Montazeri'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8444185785492057653</id><published>2009-11-25T22:50:00.000-08:00</published><updated>2009-11-25T22:56:17.190-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شرمتان باد اي خداوندان قـدرت ( Farsi)'/><title type='text'>شرمتان باد اي خداوندان قـدرت    ( Farsi)</title><content type='html'>&lt;strong&gt;شرم تان باد ای خداوندان قدرت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شجریان و پریسا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبان 1388 موج خون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرم تان باد ای خداوندان قدرت&lt;br /&gt;شرم تان باد ای خداوندان قدرت&lt;br /&gt;بس کنید&lt;br /&gt;بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت&lt;br /&gt;بس کنید&lt;br /&gt;ای نگهبانان آزادی&lt;br /&gt;نگهداران صلح&lt;br /&gt;ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون&lt;br /&gt;سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ&lt;br /&gt;موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی،موج خون&lt;br /&gt;گر نه کورید و نه کر&lt;br /&gt;گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند&lt;br /&gt;بشنوید و بنگرید&lt;br /&gt;بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است&lt;br /&gt;کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند&lt;br /&gt;بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست&lt;br /&gt;کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند&lt;br /&gt;بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان&lt;br /&gt;روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند&lt;br /&gt;بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند&lt;br /&gt;دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست&lt;br /&gt;گر چه می دانم&lt;br /&gt;آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است،وجدان شماست&lt;br /&gt;با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم&lt;br /&gt;بس کنید&lt;br /&gt;بس کنید&lt;br /&gt;فکر مادرهای دلواپس کنید&lt;br /&gt;رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید&lt;br /&gt;بس کنید&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Please copy the link and listen to the music.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;Shajarian- Parisa-Moj_e_Khun_Roham_Sobhani_Hassan_Sharghi.mp3&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8444185785492057653?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8444185785492057653/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8444185785492057653' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8444185785492057653'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8444185785492057653'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/11/farsi.html' title='شرمتان باد اي خداوندان قـدرت    ( Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-6376675442923812934</id><published>2009-11-25T22:41:00.000-08:00</published><updated>2009-11-25T23:12:45.096-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='(Farsi) من بديدار خدا رفـتم و شد'/><title type='text'>من بديدار خدا رفتم و شد(Farsi)</title><content type='html'>با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد&lt;br /&gt;بر خلاف جهت اهل ريا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ&lt;br /&gt;همچنان آينه با صدق و صفا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با بوي ادکلني گشت معّطر بدنم&lt;br /&gt;عطر بر خود زدم و غالبه سا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمد را خواندم و آن مّد"ولاالضّالين"را&lt;br /&gt;ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکدم از قاسم و جبّار نگفتم سخني&lt;br /&gt;گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين&lt;br /&gt;سرخوش و بي خبر و بي سرو پا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او&lt;br /&gt;"ارني" گفتم و او گفت "رثا"، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدعّي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کيّ؟&lt;br /&gt;من دلباخته بي چون و چرا، رفتم وشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست&lt;br /&gt;من خدا گفتم و او گفت بيا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد&lt;br /&gt;فارغ از کشمکش اين دو سه تا، رفتم و شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون&lt;br /&gt;پير من آنکه مرا داد ندا، رفتم وشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو&lt;br /&gt;تا بدينسان شدم از خلق رها، رفتم و شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-6376675442923812934?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/6376675442923812934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=6376675442923812934' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/6376675442923812934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/6376675442923812934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='من بديدار خدا رفتم و شد(Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-3069051817926968931</id><published>2009-09-17T02:18:00.000-07:00</published><updated>2009-09-17T02:23:01.396-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بيـاد قدس، نامه ۴ به آقاي هاشمي'/><title type='text'>In memeory of Ghods (Farsi)</title><content type='html'>بياد قد س، نامه چهارم به آقاي هاشمي رفسنجاني&lt;br /&gt;بسم الله الـرّحمن الـرّحـيم&lt;br /&gt;جناب آقاي هاشمي، با عـرض سلام ، آرزوي قبول طاعات، تبريك ليالي قدر و فرا رسيدن عـيد سـعيد فطر، در اخبار ديروز خواندم كه شما از مردم ايران براي شركت در راهـپيمائي "روزقدس" دعوت كرده ايد. ضـمن احترام باين دعوت و يادآوري،         &lt;br /&gt;اولاّ، اميدوارم كه مردم مسلمان ايران، با احـترام به اين " سـّـنة  حــسنه " حتيّ الـمـقدور در اين راهـپيمائي شركت كرده و مراسم با شكوه هرچه بيشـتر بر گزارشود و بازهـم اميدوارم كه اجراي اين سـّنت، بعلت جـو موجود در جامعه و شرايط حاكم، موجب ضرب و جرح وحبـس و مرگ  كــسي نشود.&lt;br /&gt;ثانيا"، بنظر من ، رعايت ســنتها، لازم نيست كه هميشه بشكل ســنـتـّي انجام گـــيرد. يـعني اگر از سي سال قـبل حمــايت از مردم فلسطـين و ياد قدس، بصورت راهپيمائي ودادن شعـارهاي سياسي صورت گرفته، دليلي ندارد كه امـروز هم بهمان شيوه رفتار كــنـيم. چرا كه در چنين روزي، با غروب خورشيد، شـعارها درفـضا مــحو وانرژي هزاران هزار مردمي كه كارو زندگي راا ترك كرده تا در اين مراسم حضور يابند تقريبا" بهدر رفته است. درحاليــكه اگرهرايراني ويا در سـطـحي وســيعتر هر مسلـماني در جهان معـادل يك روز درآمد ويا حـّد اقـل بهاي يك وعده غذاي خود را، براي حمايت از قـد س بپردازند، هم بسياري از مدارس نيمـه ويـران شـده بازسازي شده و هم مدارس وبيمارستانها و موئسّسات كاري جديدي براي آن مردم ســتمديده ساخته خواهد شد. تا مـوجبات رشد كارو خدمات مردمي مهــّيا شود. چنين تاسيساتي هم روحيّـه مردمي را بالابرده و هم مردم ديگر ممالك و حــتيّ خير خواهـان غـير مسلمان را باينكار تشويق ميكند. چون فرصت زيادي براي هـمآهنگي اين طـرح با ديگر ممالك اسلامي نيست، اميدوارم لا اقـل مـــردم ما كه پيشنهاد دهنده روز قدس بودند، حالا هم مبتكر و مجـري اين طرح جديد باشند. من يقيــن دارم چنين خدمات انساندوستانه اي از ارسال موشك و خمــپاره براي گروه حماس، براي مردم فلســطين بســيار مفيد تر خواهد بود.&lt;br /&gt;آقاي خميني در رابطه بكمك و مسئلـه فلســطين گفت " اگرهرمسلماني باندازه يك سـطل آب بريزد، اسرائيـليان را سـيل خواهد برد " . اين بيان سمبليك ايشان، اشاره به هـمبستگي مسلـمين وانجام حركت جمعي آنهـا بود. ايكاش جانشينان فعــلي، دراين حــّد از امامشان پيروي ميكردند وبراي حمايت از فلسطين صرفا" بانداختن "دســتمال فلســطيني" بدور گردنشان اكتــفا نميكردند. ايكاش گماشته هاي ايشان هم باشــعار و فـحّاشــي ، مردم عامي را بدادن شعارهاي "مرگ بر اسرائيل " تشويق نميكردند و آنچنان تـخم نـفـرت و وحشـت را در ميان مردم نـميافـشاند ند. چرا كه اسرائيل، فلـسطـين اشغال شده و جزئي از ارض مـقـّد س است و اكثر اسرائيـليـان ، زندانيان و بردگان حكومــت فاشيـتي و زير سـلطه صــهيونيـسم بين الـمللي اند. لذا تلاش مسلمين نه فقط براي آزادي قـد س، بلـكه بايــستي نجات اسرائيــليان  را نيز، از ظـلم و جنايات صــهـيو نيسم منظوردارد. &lt;br /&gt; بياد دارم در اوائل مسئوليت پذيري خانم " گلدن مــايــر"، بعنوان اوليـّن نخـسـت وزيرزن در اسرائيل، خبرنگاري از ايشان پرسـيد،  " آيا شما دراين مسئوليـّت جديد، در مقابل دنياي عـرب و مسلمين، احساس ترس نميكنيد؟ " خانم مـايـر جواب داد،                        " من وقــتي احساس ترس ميـكنم كه ببيــنم، تعــداد مسلميني كه براي نمازفــجر در مسـجد الاقـصي حاضر ميشوند، نزديك بتعــداد كساني است كه براي اداي نماز جمـعه بمـسجد ميآ يند" .  وبازهـم بخاطر ميآورم كه پس از خاتمه دوره رياست ايشان، در مـصاحبه عمومي، خبرنگاري از ايشان پرسيد، " ممكن است تلخ ترين و شيرين ترين خاطره اي را كه از دوران نخست وزيريتان بياد داريد، بيان كنيد؟ خانم مـاير گفت " تلـخ ترين خاطره من روزي بود كه شنيدم ، سران كشورهاي عـرب و مسلمانها، براي بررسي طرح واحدي بمنظور مقابلـه با اسرائيل، جلســه مشـتركي را ترتيب داده اند، آنشب را تا صـبح نخوابيدم ! و امّـا شـيرين ترين خاطره من، فرداي همان روز بود، وقـتي شــنيدم كه اين كنفرانس بدون هـيچ تـصــميم مـشتركي، جـز درگيريهائي ميان چند عضو شركت كننده بكار خود پايان داده است" &lt;br /&gt;جناب هاشمي،&lt;br /&gt;آرزو ميــكردم ، كلاسي داشـــتيم براي دشمن شناسي، آنقـدر رشــيد بوديـم تا بتوانيــم سـخـن حـّق را حتيّ از دهان دشـمن بشـنويم!      مـن هم با تمام وجـودم مردم ســتمديده فلـسطين را دوست دارم و بسرزمين پيامبر خــيز فلســطين عـشق ميورزم امـّـا بجاي شعار و فـّحاشي و بستن شال فلسطيني بدور گردنم، ترجــيح مـيدهم كه در لبـاس ســفيـد طبابـت، گوشي پزشــكـيم را بگـردنم آويخــته واز مـســير سالم سازي و ترمـيم، در خدمت مظلومين و آسيب ديدگان باشم. درست حـدود پانزده سال قبل، زماني كه اولـّين كابـينه دولــت خود مختار فلسطين تشكيل ميشد، كار وزندگي را در امريكا رها كرده و باتشكيل تيمي از اساتيد و خبرگان پزشــكي، مركب از بيست نفـر، در رشــته هاي مخـتلف تـخـّصصي، مسلمان و مــسيحي و كلــيمي، بفلسـطين بردم . من در آنجا احساس دوگانه اي داشتم، يــكي تصوير زيبائي كه قرآن از اقــصي ترســيم ميــكند و يكي واقـعيـّت مسجد مخـروبه اي، كه ديوارهايش از شمار گلوله ها و خمـپاره ها مـشـّبك شــده و مردم با ترس ولـرز از ميان صـف پر پيـچ و خـم سربازان مـسـّلـح صـهيونيستي، در نماز جمعه حاضر ميشدند. شرح وضـع مردم فلســطين، در زماني كه ظاهراّ جنگي در ميان نبود، از توان قلم و احساس من بيـرون است.  فقـط بايد بگويم كه در ديدار از نوارغـزه، من فلا كت و فقـر و بيماري مردم را، نه در پوست وخونم بلكه در مغزاسـتخوانم احساس ميكردم ولي بخود اجازه ياس ندادم، با مـعرفي خانواده شهيد ابو جهاد، در كابينه جديدالتاسّيس آنها شركت كرده و طرح واكسيناسيون اطــفال و بهداشت شهري را با مسئولين بهداشت در ميان گذاشتم، در ديدار از فلسـطين اشـغـالي ، و ملاقــات با گروهي از اساتــيد ، در دانشـگاه بن گـوريون، طرح پذيرش تعدادي از جوانان فارغ الـتـحـصيل فلســطيني را، براي مطالعه در رشته پزشـكي، بمنـظور تامين طبـيب لازم براي مردم بــي پناه آن سر زمين و در ضمن ايجاد زمينه هاي صـلح و انساندوستي، در منطقه مـطرح كردم و و در طول اقامتم هر روز از اردوئــي به اردوئـي و نهايتا" بطـبابت خانه بخانه، با حـّد اقـل امكاناتي كه داشــتم ، مـشغول بودم. روزي مرا بر بالين خانمـي بردنـد كه آخـرين روزهاي حاملگي را طي ميكرد، گفتــند كه هـمسر يكي ازمحافـظان مسجد الا قـصي است، كه بعـلت بيماري ديابت درمان نشده، بحال مرگ افتاده بود. خانه بسـيار مـحقـّري بود و زن بيچاره كه در اصل چهـل ساله بود، بيست سال پيرتر بنظر ميرسيد. دسترسي وامكان بيمارستان نبود. بيشتر روز را در كنارش ماندم تا بلطف خداوند درمانها موثر افتاد و كم كم حالش روبراه شد. اين مادر حامله، داراي هفـت فرزند قد و نيم قد بود كه همگي در خانه و كنار والدين بودند. نميدانستم بخندم و يا بگريم، بخود اجازه دادم از مريضــم بپرسم،  " آخر خواهر در اين سن وسال، اين بيماري مزمن و اين بچه هاي مـعـصوم، اينهمه بچهّ چرا؟ " گفت، " ميخواهم فلسطين زنده بماند، اين بچه هاي من، مثل كيسه هاي شــني، در مقابل گلوله هاي اسرائيليان، از قـد س دفاع خواهند كرد."سرم را بزير انداخـتم، چشمانم تر شد واز سئوالي كه كرده بودم سخت شرمنده شدم.  در اين سـفردختر بزرگم كه چند روزقبل دبيرستان را به پايان برده بود همراه من بود.  د ختري كه در امريكا بدنيا آمده وبزرگ شده، فكر ميكردم دعوتم را نپذيرد، امـا بسيار از سـفرش خوشــحال بود. در طول ديدارهايمان از فلسطين، باو ميگفتم كه ظـلم ســتيـزي بزمان و مكان مـحدود نميشود. او همراه من بود تا اگر باز نگـشتم، خاطره قدس و فلسـطين رابا خود بخانه بازگرداند. واين چنين بود گراميداشت " روزهاي قد س" براي من. &lt;br /&gt;جناب هاشمي،    آنچه مايه تعـّجب من است، اينست كه شما مردم را در حالي براي حمايت از قدس، براهـپيمائي دعوت مـيكنيد كه، اولا" بسيار بعـيد ميدانم كه بخود شما اجازه امامت نماز وايراد خـطبه بدهند. ثانـيا" چگونه ميتوانيم بمردم ايران بگوئـيم ، شما كه در مملكت خودتان حق راهپيــــمائي آرام را، براي اعـتراض بحق پايمال شده تان  نداريد ، بيائيد بياد قد س و دفاع ازمردم فلـسطين راهـپيمائي كنيد !!  كساني كه ميبينند فرزندانشان، نه با "گلوله هاي صــهيو نيسم" بلكه با سلاحـهاي "جمهوري اسلامي" در خيابانها بخاك و خون ميغلطــند و يا در زندانها بدست شكنجه گران " مسلمان" و بنام "الله" شلاق ميخورند و زير شكنـجه شهــيد ميشوند، ســينه زنان مـسلمان را باآتش سـيگار ميسوزانند و باز جويان مسلمان، با اجراي "صــيغه شرعي"، بنامو س زنان تجاوز ميكـــنند و مردان با شرف را لخت وعور كرده ،و بآنها تجاوز ميكنند، جوانها را چـشم و دست بسته از بامها بزير انداخته و نابود ميــكنند، پنـد نــصيحت گران و دلسوزان بحال جامعه بجاي خود، فتاوي صريح مراجـع ديني را، اين " حاكمين باصطلاح ديني" ، چنين گستاخانه ناديده ميگيرند و حتيّ گماشتگانشان از اعتراض مراجع ديني، بدادگاههاي روحانيت شكايت ميبرند، داغداران اين همه مـصيبت حــّق ديدار و اشك ريختن بر مزارعزيزانشان را ندارند، ماموران تحـقيـق خود گماشــته ،وجود شكنجه و تجاوز را نفي ميكنند و دهان هاي مردم بسته و قلم هايشان شكسته، امــّا شب وروز هزاران دروغ و تهمت و افتري را با بودجه همين مردم، در رسانه هاي گوش بفـرمان، ترسـيم و تصوير ميكنند ودر واقـع شبانه روز به تعـزير ملت مشغولند و ميبينيد كه چگونه اين ماه مبارك، ماه ذكر و دعا، ماه قرآن و ماه شا دي را به ماه مـصـيبت و مـحّرم تبد يل كرده اند، چنين مردمي با چه روحـيـهّ اي ميخواهند بيـــايند و براي قد س راهپيمائي كنند؟&lt;br /&gt;  جناب هاشمي،    آنچه بيشتر مايه نگراني من است ، اينست كـه اين مردم شكنجه شده و كارد باسـتخوانشان رسيده، قادر بكنـــترل احساسات خودشان نباشند و يا خداي نكرده وسيله عـمله ظـلم تحريك شده ويابا استفاده ازاين فـرصت، دردها و مصيبتهاي خودشان را، در كنار شعارهاي قدس فرياد كنند، و بازهم قـصـّابان و چاقو كشان جمهوري اسلامي، جمعي را تـكه پاره كرده و گروهــي را روانه زندانها كـنند. اگرامامت شما را براي نماز جمعه تـحمّل نميكــنند، اگرمراســم احــيا را تعــطـيل ميكنند، اگر حــتـّي ياد بود درگـذشــت طالقاني را ممنوع ميكنند، تا بخيال خام خودشان از تــجــّمع مردم جلوگيري كنـند، شما چگونه تضــمين ميكنيد كه راهنمائي قد س از اين آسيبها مصون بماند ؟.        نكند بازهم اين حـقـّه ايست كــه فرعـونيان براي سوء استفاده از تـتـّمه وجهـه مردمي شما بكــار ميگيرند. اينها كه هـمگي شال قـدس بگردن دارند، بيش از بيست ميليون بدولت انتصابيش راي داده اند ، كافـــيست چند مـــيدان و خيابان رابا جمعيتهاي سپاهي و بســيجي و وابستگان كيسه هاي سخاوت از جيب ملت، پركنند و در رسانه هايشان روز قدس را با ابهت وجلال گرامي بدارند و نيازي هم بتوده مردم نداشته باشند. مگر در كلمات قـصار رهبر نشنيديد كه فرمودند " تا وقتي مردم كاري بكار نظام نداشته باشند، ما هم كاري با آنها نداريم" اين همان تعبيرحكومت عـدل علي است. البـته نه امام علي بن ابيطالب (ع) &lt;br /&gt;جناب هاشمي،    انتظـار من اين بود كه شما بجاي دعوت مردم براهـپمائي قدس ، باهـمآهنگي با ديگر آيات و منــتخبين ملـّت، آقايان موسوي، خاتمي و كروّبي، رضائي، نمــايندگان جامعه روّحــانيت، جــمعي از اسـاتيد مـحترم حـوزه و دانشـگاه، نمايـندگان بازار و دانشـجويان و كارگـران، خانواده شــهدا و ديگر طبقاتي كه ميدانيد ، با يك برنامــه ريزي مـنـظم بويژه گروه انتــظامات و ارتبــاطات منسجم، مردم را براي راهـپيمائي آرام ، عاري ازهرگونه شعار و تظاهرات، فقط حمل پلا كارد هائي كه بدو زبان فارسي و انگليسي نوشــته شد ه و عباراتي نظــير نمونه هاي زيررا دربر ميگيرد،  &lt;br /&gt;عيد فطربر مسلمانان جهان مبارك باد&lt;br /&gt;Happy Eid-ul-Fitr to the Muslim world.&lt;br /&gt;دولت انتصابي نه مشروع است نه قانوني&lt;br /&gt;The appointed Government, is neither legitimate nor legal&lt;br /&gt;ما رفراندم عمومي براي انتخاب نماينده منتخب مردم را ميخواهيم.&lt;br /&gt;We want a common vote for the people-elected Candidate&lt;br /&gt;زندانيان ما را آزاد كنيد.&lt;br /&gt;Free our Prisoners&lt;br /&gt;شكنجه و تجاوز، خلاف انسا نيت و اسلام است&lt;br /&gt;Torture &amp;Rape is against Humanity &amp; Islam&lt;br /&gt;جمهوري دمكراتيك ( آري)  ديكـتاتوري اسلامي (نه)&lt;br /&gt;Democratic Republic “YES”, Islamic Dictatorship, “NO”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دعوت از هـمه مردم ايران است، شـروع حركت را از مساجد جامع در شهرستانها ويا محـّل بر گزاري نماز فطر،  ود رتهـران، بياد شهيد دكـتر مفــّتح، از محّل مــسجد قبا، آغـاز كنــيد. و روز عــيد فطر را " روزفـتح " بخوانيد. اين روز را روز وحــدت ملــيّ بـراي حذف ديكتاتوري و تاميــن امنيت داخــلي و حفظ ايران از تهاجمات خارجي در تاريخ ايران بثبت برسانيد. اگر اين فرصت براي فطر امسال دير شده، اين طرح پيري پذير نيست. هر زمان كه چنين مـقدّماتي فراهم شود ، قابل اجراست. منتها هــرروزي كه از عمر اين دولت نا مشروع بگذرد شما شاهد مـصــيبتهاي بزرگتري خواهيد بود.  &lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;جناب رفسنجاني،&lt;br /&gt;يقين دارم كه قدرتهاي خارجي و خصوصا" صــهيونيسم بين المللي، از استقرار دموكراسي در كشورهاي زير سلـطه و خصوصاّ در كشورهاي اسلامي زياد خوشحال نيستند و اين مســئله در مورد ايران بيشتر حائز اهـميّت است، زيرا اســتقرار دموكراسي در ايران بواسطه موقعـيّت ژئـو پليـتيك در خاورميانه، تمام محاسبات ومناسبات سياسي، نظامي و اقتصادي آنها را درهم ميريزد. شايد قـــبول نوعي دموكراسي نيم بند مثل مالزي و اندونزي، كه چندان مـــنافع سياسي و اقتصادي در آنها ندارند، قابل تـحمل اند ولـــي در مورد ممالك خاورميانه كه بر مخازن طلاي ســياه ســفيد و ديگر ذخائر طبــيعي بنا شده اند ، دموكراسي در اين حد هم برايشان قابل قـبول نيست. كارتلهاي نفتي و غولهاي اقتصادي، صرفا" بمنافع خود توجــه داشته و رحم و عاطفه و وجدان آدمي برايشان مـطرح نيست، لااقل در حال حاضر چنين است. براي مثال سرمايه داري امريكا كه مبني اقتصاد ش، اسـلحه سازي و توليدات جنگي است تا زماني كه اين زير بنا عوض نشده، براي ادامه كار سلاح سازي ، بايستي در خارج از امريكا، بازارفروش توليدات نظامي خود را داشـته و با سود حاصل مردم داخل امريكا را بمـصرف  هر چه بيشتر تشويق كند و هرگاه كـــه اين معادله بهم مـيخورد، اين اقتصاد بـركود و ورشكستگي ميكشاند.د ولتــهاي بزرگ صنـعتي ديگر هم بهمين منوال، در حجم كمتري بهمــين بيماري دچارند. بهمين دليــل در حال ركود و سـقوط با هم همكاسه ميشوند.  جنگهائي نظــير عراق وافغانستان باوجود حجــم زيادي كه ايجاد آسيب ميكنــند، جواب جذب توليدات كارخانجات سلاح سازي را نميدهند. لذا عناصر بي اطّـلا ع  و يا ديكتاتورهاي دست نشانده در خاورميانه، چون احمدي نژاد و صدام ، برايشان بهترين بازاريابهاي اقتصاديند. براي استعمار گران شكل ديكتاتوري مطرح نيست، شاه و شيخ فرقي ندارند.    &lt;br /&gt;  تا روزي كه صدام نوكـري ميكرد، هر چه خواست در اختيارش گذاشتند وقتي هم نخواستند، چند ساعته تشكيلات اتمي اش را نابـود كردند و ظرف چند روز  بزرگترين ارتش خاورميانه را  از هوا با خاك يكسان كردند و امروز مستقــيما" بر ذخائر نفتي نشـــته اند. حالا هم مسئله اتمي شدن ايران را بزگترين مسئله جها ني كرده اند هم براي اينكه درآمدهاي هنگفت نفت را از همسايگان ايران ، در ازائ خريد سلاحهاي گرانقـيمت وبي مصرف، غارت كرده و هم شا نس نزديكي اين ممالك را، با ا يجاد تفرقه و نفـرت ازميان ببرند.&lt;br /&gt;اگر شعارهاي احمدي نژاد براي محو اسرائيل از نقشه جغرافيا نباشد، اگربتحريك توده ها، پرچمهاي امريكا را بآتش نكشند، و دنيا را از خـطر اتمي شدن ايران نترسانند، چـگونه مردم حسابگر امـريكا حاضر ميشوند سالانه بـليـونها دلار از ســرمايه هــاي اين مـلـّت زحمتكش را بحساب اسرائيل سرازير كنند؟  كجا خلبانهاي كويتي حاضر ميشوند تا كشور خودشـان را بمباران كنند، تا شيـخ دسـت نشانده را برياست بازگردا نند، تا پايگاه هاي حمله بعراق را در اختيار ارباب خود بگذارد ، بعد از اينكه دو ملـت همسايه و همكيش هشت سال خون يكديگر را ، بنفع اسرائيل و امريكا و شركائش ريـخـتند، و آخر معلوم نشد اين برادر كشي براي چه بود؟ جزقــريب يكميليون شهيد، هزاران معلول، فقـراخلاقي و اقتصادي، ويراني عراق، پايگاه تمدن اسلامي و فتح كربلا توسـط سربازان امريكا ئي و استراليـائي؟   وهنوزهم ادامه دارد.&lt;br /&gt; روانش شاد مرحوم دكتر مـصّد ق، كه اين رابطه را خوب درك كرده بود و در آن شرائط بـسيار دشوار،بيش از نيم قرن پيش، تز اقـتصاد بدون نفت را براي آزادي ايران مـطرح ميكرد.  &lt;br /&gt;يادآوري اين نكات نبايد موجب ياس و كاهش تلاش عاشقان آزادي و استقرار دموكراسي در ايران باشد، بلكه توّجه دادن آنانان، بريشه هاي مسائلي است كه بايسـتي درهـدف گـيري و انتــخاب راه و همراهان خــود هوشــيارانه عمـل كنند ، با ور داشتــه باشند كه خـمير مايه اصلي هر حركت آزاديخواهانه اي، آگاهي مردم، اطمينان بخود و براي ما باورمند ان ايمان و اتـّكاي بياري خداوند است. باور داشته باشند كه استقرار دموكراسي در ايران، در هـمسايگي عراق ويران شده، افغانستان اشغال شده، و شيوخ دست نشانده اگـر غـير ممكن نباشد، دشوار است و بشـرط حصول، براي تداوم آن، بايستي از مسيرتشكيل كميته هاي همكاري، مركب از مديران مـدّبر، مـتخصّص و معتمـد، براي تشكيل نيروهاي دفاعي مشترك، بازرگاني مشترك و آموزش عمومي، براي كمرنك كردن اختلافات قــومي و فرقه اي و كاستن هر بيشتر از امكان درگيـري ميان نيروهاي خودي و بهره گيري و مشاركت در منافع سرمايه هاي خدادادي، بر مبني اخوت اسلامي و ارزشهاي انساندوستي، اصول اين همبستگي ها را تقويت كنند. &lt;br /&gt;و سخن آخر اينكه بدانند دشــمنهاي خارجي اكثـرا" در زمينه انگلهاي داخلي رشد ميكنند. اينها نهاد هائي هستند كه بطور مستقيم و غيرمســتقيم، اغلب براي منافع فردي ويا گريز از مسـئوليت پذيـري، از خود بيــگانه و بهر خفـتـّي تن در مـــيدهـند وگاهي موجــب خيانتهاي بزرگ و آسيبهائي كه باعث ياس و كناره گيـري بعـضي از فعّالين ميشوند. كافـيست با مطالـعه تاريخ صد ساله اخير ايران مـصداق و نمـونه اين موجودات را پيدا كنيد.&lt;br /&gt;باميد پيروزي ملت بپا خواسته ايران، براي ايجاد ايراني آزاد و آباد و تلاش براي جهاني پر از صلـح و تفاهم ميان ملــتهاّ، ياري و هدايت اورا در اين ايـّـام قدرو نزول قرآن از درگاه خالق رحمان و رحيم آرزو مندم.&lt;br /&gt;من الله توفيق و هو علي كل شــيئ قد يـر،       با تشكــّر- علي بهزادنيا- كاليفـرنيا &lt;br /&gt;پانزدهم سپتامبر ۲۰۰۹&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-3069051817926968931?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/3069051817926968931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=3069051817926968931' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3069051817926968931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3069051817926968931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/09/in-memeory-of-ghods-farsi.html' title='In memeory of Ghods (Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1177704230826032663</id><published>2009-09-10T05:20:00.000-07:00</published><updated>2009-09-10T05:28:52.190-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='By Dr. Soroush'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The end of Religious Dictatorship'/><title type='text'>The end of religious dictatorship, by Dr. A.K. Soroush</title><content type='html'>جشن زوال استبداد دینی &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;عبدالکریم سروش  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای خامنه ای،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟         ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وصال دولت بیدار ترسمت ندهند                 که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما  چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی  از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش  انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی  دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای خامنه ای،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟  مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر  را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب  گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید  و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; لطف حق با تو مداراها کند               چونکه از حد بگذرد رسوا کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک  ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم  نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت  و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام" ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان  ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آفرین ها بر تو بادا ای خدا               بنده خود را ز غم کردی جدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آتشی زد او به کشت دیگران             باد آتش را به کشت او بران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای خامنه ای،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی  این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت  انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا  نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند،  در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما  صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای خامنه ای،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز   در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و گفتند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکن که کوکبه دلبری شکسته شود                چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت  و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; این نه آن شیر است کز وی جان بری                         یا ز پنجه قهر او ایمان بری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن  در چشم مروت نه باد افکندن  درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی  مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده  و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف 164)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن  و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان  ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت  این نامردمان به در آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا  رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان  را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آب و دریا ای خداوند آن توست                      باد و آتش جمله در فرمان توست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر تو خواهی آتش آب خوش شود                  ور نخواهی آب هم آتش شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بزن یا ربنا آب طهور                             تا شود این نار عالم جمله نور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رمضان مبارک 1430 قمری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهریور 1388 شمسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبدالکریم سروش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1177704230826032663?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1177704230826032663/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1177704230826032663' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1177704230826032663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1177704230826032663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/09/end-of-religious-dictatorship-by-dr-ak.html' title='The end of religious dictatorship, by Dr. A.K. Soroush'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-2356451492144985911</id><published>2009-08-30T23:08:00.000-07:00</published><updated>2009-09-02T12:56:21.950-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='letter-3 to Hashemi Rafsanjani'/><title type='text'>Letter-3 to Hashemi Rafsanjani(Farsi)</title><content type='html'>بسم الله الـرّحمن الـرّحـيم&lt;br /&gt;" فذ كـّـر ان نفـعت الــّذ كـري " (سوره اعـلـي، آيه ۹ )   پس بگـو، شايد در گفتن تو سودي باشد.                                          &lt;br /&gt;جناب آقاي هاشـمي،    با عـرض سلا م بشما ودرود وسلا م به هـمه انبـياء الـهي، خاصـهّ رسول گرامي مـحـمدّ (ص) و خاندان و پيروان وفادارش، و عـرض تبريك بخاطر حلـول ماه مبارك رمضان، ماه تو ّلد قرآن كـريم، از درگاه صاحب قرآن ميخواهم كه جوامـع اسلامي با بازگشـت بقرآن، شـخـصـّيت و عـزت از دست رفـته خود را باز يابند.                                                &lt;br /&gt;" ما لـَـكم لا ترَجـوْن للِلّه و قـارا" (سوره نوح آ يه ۱۳)    چرا با بازگشت بخداوند، وقا ر و شـخصـيّت انساني خود را باز نميا بيد؟&lt;br /&gt;وبازهم آرزوميكــنم كه مردم ايران، در اين خيـزش عمـومي، در سايه وحدت واتــّكاي بياري خداوند بزرگ، ريشه هاي شرك و بت پرسـتي را ، براي هميشه در ايران زمين بخشـكا نند و از مـسـير بندگي خداي رحمان ورحــيم، از خواري و برد گي نجات يابند، تا فرعـونيان زمان را، كه ببها نه حـفـظ دين وايمان مردم، با سوء اسـتفاده از باور مذهـبي آنها، خود را جانشـين خدا و پيا مـبر وامام جازده و اينچنين به جان ومال و ناموس مردم خيانت ميكــنـند، رسوا كرده و در گورستان تاريـخ بخاك بسـپارند.&lt;br /&gt;جناب هاشــمي،  قرآن در شرح داسـتان خلقت آدم ، كه در فضاي شكّ وترديد فرشـتگان صورت گرفـته، نخسـتين واكنش مرد وزن (آدم و حّوا) را ، "عـصـيان در مقابل امر خـدا " بيان ميـكند. ولـي خداي مهربان، بجاي تـحـقيـر و زندان و شـكـنـجه و نابودي، عـلم را بآنها هديه ميكند. همان ابزاري كه وســيله شـناخت و توبه آنها شد و همين زوج خطا كار، در سايه فراگيري علم، امانتـدار هــستي شد و كرامت آفريدگارش را نـصـيب خود كرد. " لـقد كــرّمنا بنــي آدم "  (سوره الاسـراء، آيه ۷۰)        &lt;br /&gt;باز در جاي ديگر قرآن گـفت، كه اگر خون يكـنفر بنا حـقّ ريـخـته شود، مثل اينست كه همه مردم را كـشـته باشـند و احـياي يك تن را معادل احـياي بشرّيت ميشـناسد.&lt;br /&gt;در طول تاريخ افــراد ويا جوامـعي بودند كه گرفـــتار طـغـــــيانــهاي فــردي ويا اجـتـماعي شدند. پيامــبران الــهي خود را در مقـا بل كـفـرورزي و انحراف مردم عاجز ميديدند و بخدا شكايت ميبردند. اكـثراّ بيشـترين شكنجه وآزار را از مردم مـــيد يد ند امـّا كســي را شـكنجـه و آزار نميكردند. نوح (ع) بعد از قريب هزارسال رسالت، حتـّي قادربارشادو هدايت فرزند خود نميـشود، پسران يعـقوب (ع) دريك جنايت گروهي، براي قـتل برادر خودشان مـتـحدّ ميشوند،لوط و نوح (ع) باهمـسران منحرف خود زند گي ميكنـند، مـحّمد (ص) بيشـترين آزار و اذيـّت را از فاميل خود ميبيند، ابراهــيم(ع) مورد خــشــم و تهديد پدر و بامـر نمرود تســليم آتش ميشود، موسـي (ع) را، پيروان از بند فرعـون آزاد شده، در بيابان رها ميكـنـندو بگوساله پرسـتي بر ميگردند وهـكـذا .&lt;br /&gt;بدون فرضــيه پردازي در بيان چرائـي و فلســفه وجــودي خـير و شرّ ويا اسا سا ّ خلقــت خود  بـشر، اين جنگ ميان حـقّ وباطل ، با خلقت آدم آغاز شـده و تا قيـا مت نيز ادامه دارد.  آفريدگار هــسـتي، آدميان رادرانتخاب كــفروايمان و هدايت يا ضلالت آزاد گذاشــته،&lt;br /&gt;   "انا ّ هـدينا السّــبيل امـّاشــاكـراّ و امــّا كــفـورا" (سوره انسان، آيه ۳)  ما راه را نشان ميدهيم، شما درپذيرش و يا ردّ آن مختاريد.&lt;br /&gt;وظـيفه رسولان را صرفا" به بشارت و انذار و ابلاغ مـحدود ميكند تا دعوي وكا لت و حـفاظت و صاحب اختيا ري، حتــّي دعــوي هدايت آنها را نداشــته و منــتـّي بر مردم نداشـته با شند.  خداوند به نوح (ع) از نخـستين پيامبران، كه از گمراهي مردم باو شكايت ميبرد، ميگويد " تو بفكر و مشـغول كار خودت باش. ما مراقب توايم" وبه آخرين آنها مـحـمــّد (ص) ميگويد: "ازاينكه مردم بسوي كـفر ميشتابند غمـگين مباش"     " لا يـحزنك الــّـذين يـسـارعـون بالـكفر "    ، ما اگر ميخواسـتيم همه را هدايت ميكرديم، يكجور خلـق ميكرديم ، آيه اي ازآسـمان نازل ميكرديم تا هـمگي در مقابل امر خدا گردنهايشان خم ميشد.  &lt;br /&gt;"ان نشاء ننـّزل عَـلـَيهـم مِن ّالســّماء اية فـظَـلـّت اَعـناقـِهـم لـَها خاضِـعـين " (سوره شعرا، آيه ۲ ) &lt;br /&gt;امـاّ خدا چنين نكرد، بلـكه تـنـوّ ع را ترجـيح داد و گفت، شما را از مرد وزن، برنگها و زبانها و طايفه ها و نژادهاي مـختلف آفريدم واين اختلاف وسيله معرفت شما ست. &lt;br /&gt;خداوند مهربان كار دنيائـي مردم را بخودشان واگذار كرده تا هر كـسي در حّد ظرفـّيت و مســئوليـّت پذيري در اداره امور جامـعه موّثر باشد و قضاوت نهــائي براي پاداش ويا عـقـوبت خير و شـرّ را بخودش و بقـيامت موكول كرده، بعلاوه شانس تو به را نيز ، براي جـبران خطا، تا پايان عمر بهر كـسي عطا فرموده. خداوند بصراحت، مـحـمدّ (ص) را در قرآن خاتم الـنبـّيين معرّفي كرده، و با نزول و تكمـيل قرآن ، دين خود را نيز كا مل نموده. (قرآن، مائده آيه ۳) &lt;br /&gt;   لذا فرضـّـيه ظـهور ويا بازگشـت انســاني، كه روزي در ايــنجا حضور فيــزيكي داشته و عـــمري را بـپايان برده، در آخـر زمـان ( لابد قبل از اينكه آسمانها و زمين از هم پاشيده شوند) ، براي تشــكيل حــكومت جــهاني واحــد و برقراري دنيائي سـراسـر صلـح و آشــتي و عدل،( كه معلوم نيست چرا اين دنياي پر عدل و داد بايــستي با ظهور قيامت ويران شود ولابد مردم چنان دنيائي هم، د يگر نيازي بحساب و كتاب ندارند !)  آنهم از كوير قـم و ته چاه جمـكـران، دروغ بزرگي است، كه صرفا" ساخته  مبـلـّغين فرقـه اي از مسلمانها (نه اسلام)، براي بر قراري كرسي ولايت و اتـصـّال رسالت و امامت، براي حضراتي است كه داعـيّه نيابت امام غايب را داشــته و قبول اطاعت محض از خود را، وتن دادن بهر خـفـّت و ذلــّتي را، تا ظـهورش ، بمردم باورانده و القابي چون شــيخ و مـلا ّ و حـجـة و ثـقــّة و آيت و نـظائر آنچه در روحانـيّت مشابه مـسـيحي، مانند كـشـيش و اسـقـف و بيـشاپ و كاردينال، براي درجه بــندي مراتب خود ، انتخاب كرده ا ند، تا از موضع كبر و نخوت ( كه مايه رجم شيطان از درگاه خداوند بود)، توده مردم را خس و خاشاك ويا ســفـيه و صـغـير بدانند و بر آنها ولايت مــطلـقـه داشــته باشند !!&lt;br /&gt;  معلوم نيست اين نهادي كـه اصولا" ميبايستي مـحـقـقّ در امور د يني و مبـلـّغ و مـرّوج اخلاق و دعوت مردم بآخرت باشند، چرا چنين ادعـّاي مالـكـيــّت جان و مال و ناموس مردم را دارند ( ببيان قرآن داعــيه اصلاح دارند در حاليكه خود بدترين مفسدين اند) و حالا نه تنها اطاعت مطلـق از ولـيّ فـقـــيه را از مردم انتظار دارند، بلكــه اطاعت از گــــماشــته او را اطا عـت از خدا مـيدانند. (آقاي مـصـباح يزدي ميگويد، وقتي رئيس جمهور از طرف ولـي فقـيه تنـفيـذ شد، اطاعت ايشان اطاعت از خدا است!!)&lt;br /&gt;سـبحان الله، بارخدايا ، من مشرك و مرتـّدم كه ولايت قــّلابي اينها را نميپذيرم يا اينها كه اينها چـنين واضـح به تو افتري ميبند ند؟&lt;br /&gt;آقاي هاشمي،  باور كنـيد كه مردم ايران خس و خاشاك نيستند، ســفيه و صـغير نيستند، اگر نگو ئيم بالـذّاته، بلكه بتجربه، مردم ما از با هوش ترين مردما نند، در هـمين امريكائي كه من، مثل هزاران طـبيـب ديگر، چهـل سال است به تحـقـيق وتدريـس مشـغولم ، هزاران ايراني ديگر در بالاترين سـطوح علمي، فلسفي، صـنعت و مديـريت و حـتي تجارت مشـغول و مســئول كارند و يقين دارم كه شمار بيشـتري در ديگر نقاط دنيا افتخار آفرينند. جاي بسي تا سّف است كه اكثريـّت اينها يا دانشـجويان مهاجر و يا فارغ التـحـصـيلان دانشگاهـاي قبل از انـقلاب ايرانند، كه ببركت دافـعه مديرّيت بعد از انقلاب، آشيان خود را ترك كرده اند.  آيا نميبينيد كه حـتي بسياري از دانشجويان فعلـي ايران ، قبل از پايان تـحصـيل، از سوي بـهترين دانشگاهـهاي امـريكا واروپا، ارزيابي و دعــوت ميشوند و يقــين بدانيد كه اينها در شرايط موجود بوطن باز نميگردند. &lt;br /&gt;آقاي هاشمي، شما درخطــبه نماز جمـعه گقـتـيد كه پيامبر بامام علي(ع) فرمود اگر اين مردم تو را نخواسـتند و دنبالت نيامدند، رهايشان كن، بحال خودشان بگذار. باور كنيد اين مردم بپا خاســته و كارد باسـتخوان رسيده، هميـن را ميخواهند و ميگويند ما خس و خاشاك را بحال خودمان بگذاريد. ما بولايـت شما نيازي نداريم، دايه دلسوزتر از ما در نميخواهيم. ما ميخواهــيم خود مان باشيم . آخرانسـاني را كه خدايش آزاد آفريده، ميتواند علــيه خد ا عـصيان كند، مومن يا كافـر باشد .حـتيّ پيا مبران بحـقّ خدا را بقـتل برساند، چـگونه ميخواهـيد مـطـيـع مـحض ديكتاتور ِ دزد، دروغـگو، معــتاد و بيــمار بوده باشـد؟ كساني كه الـقـاب مائوئي و اســتاليني، چون "پيشوا" و "رهـبر" و " وليّ فـقـيه" را بخود اختـصاص داده اند، تا هركـس را كه با اوامـر فرعـوني آنها مـخالـفت كرد، حتـّي اگـر از نزديكـتـرين دوسـتان، ياران زندان و آنها كه نرده بان صـعودشـان را،  از " روضـه خواني بولايت " مـهــّيا كردند، باشـــند،هـــمه را منحرف، گول خورده ويا مردود شده بخوانند و بخواهند تا هركدام را بشـكلي از صـحنه خارج كـنـند و لابد من هم كه چـنين آشـــكارا مخالفتهايم را اظـهار كرده ام، مرتـدّ و ملـحد و مـفسـد في الارض ميشناسند!     آقاي خميني تا وقتي ميگفت "ميزان راي مردم است" خطاب بمردم ميگفت "مرا رهبـرِنخوانيد، خدمتگزاربخوانيد". اما سالي نگذ شت و در خرداد ۶۰ گفت " اگر۳۵ميلييون بگويند آري، من ميگويم نه" و حكم اعدام سريع هزاران نفر را صادر كرد تا جائي كه فرياد برادرش، آيت الله پسنديده و منتظـري بلند شد!  &lt;br /&gt;جناب هاشــمي،      آخر اين همه دروغ وخدعــه و خيانت و جنايت، بـنام اســلام ويا امامت شــيعـه، تاكـــي و براي چــه ؟ اين مردم ماانقلاب نكـردند كـه تاج را با عـمامه عـوض كـنند. اينها از ديكتاتوري شاه و فساد اخلا قي و اجـتماعي به تنگ آمده بودند و با شعـار "آلله اكـبر" ( كه امروزهم در فضاي ايران پيچيده ) بساط او را بر  چـيدند.&lt;br /&gt;اين مردم سي سال است كه با پوست وگوشت تنشان، اينهـمه ظـلم و فقرو فلاكت را تحـّمـل كرده اند، آنهــم بنام دين، باورهايشان را ببازي گرفـته اند، درحـدّ خـس وخاشاك تـحــقـير ميشوند و جواناني را كه اكثرا" نسل اين انقلا بند، چنيـن در خيابانها مـضروب و مـحبوس در زير شكنـجه و تجاوز بناموس آنهابقـتل ميرسانند. &lt;br /&gt;آقاي هاشــمي،       زماني كه من دراولـّــين كابــينه انـقـلاب ، مســئول مـعاونت وزارت ارشاد بودم، خواســتم تا مـجـمـوعه مـصـّوري، از كساني كه زير شـكنجه هاي ساواك ، در رژيم شاه كـشـته شده بودند، جمع آوري و زير عـنوان "جنايات آخرين شاهان" منـتـشر كنم. براي اين كار از مرحوم شــهيد چمـران و مسئولين اسـناد مربوطه كمك خواسـتم. فـققط  نود و نه مورد، كساني كه عكس و مشـخـصّات و شـيوه هاي شكنجه و مرگــشان ثبت شـده بود، جمع آوري شد. هـفـته ها اين پروژه را بتا خـير انداخـــتم تا شايد مورد ديگري پيدا شود، تا اگر گفته شود،  صدها نفر زير شكنجه ساواك كشـته شدند، بحقيقت نزديك باشد. اما خوشـبختانه مورد ديگري پيدا نشد.&lt;br /&gt;جناب رفـسنجاني،    شما را بوجدان آدمــي سـوگـند، اين هـمه كشــتا رو زندان و شكـنجه، كه فقط ظرف چند روز پس از اين انتخابات ِمايه ننگ، كه هــنوز هم بامر "ولــي فــقــيه" ادامه دارد، را دركـجاي تاريخ ايران قبل از انقـلاب سراغ داريد؟    آيا اينهمه جنايت و آدمكــشي، پاسـخ بـحـقّ سـئوال اين مردم سـتمديده است، كه ميخواهند بدانند چه بر سر رْاي هايشان آمده ؟  و حالا كه معلوم شده كه اين "ولــي فـقـيه" ، بهردلـيلي كه فقـط خودش مـيداند، يكي را از قبل تـعـين و تقـويم كرده !!! پس اينهمه شور و هـيجان ملـّت و اينهمه نمايش و مخارج راي گيري براي چه بود؟ و حالا اينهمه لشگركشــي و آدم كشــي، براي ادامه اين خيا نت ودروغ و دزدي براي چيست؟ جـز براي اينست كه ذهن مردم را از توجه به عا ملين اصـلي اين كودتا منحرف كنند؟  سـبحان الله،   كه قا تل طلبكار نيز شده !!&lt;br /&gt;اين سئوال اصـلي ملـتّ است كه درسايه هوش ودرايت جمعي اش، بخلاف آنچه قاتل سـفـيه شان ميپندارد، شعار"راي مارا پس بدين"  به شعار" مرگ بر ديكتاتور" تبديل شده، كه البتــهّ صــحــيح آن " مرگ بر ديكتاتوري" است. چرا كه هدف جنبش ،تعويض ديكتاتور نيست، مـحو ديكتاتوري است. اين ملت بيشـعور نيست. شايد اين مـتولــّيان توانسته باشند باسوء اسـتفاده از احساسات مذهــبي مردم و يادادن اعانات وكمكهـاي بي قـــيد وشـرط، جــمعي از مردم ساده انديش ويا فرصت طــلباني را بحمايت از خود بخوانند، امــّا جمعـيّت هاي ميلـــيوني كه در شرايط پليســي و زير ضرب و شــتم و زندان و امكان مرگ، بخيابانها ميريزند، نه تحريك شده خارجي اند و نه حتيّ ضد انقلاب ودين و اسلا مند. اين مردم خوب ميدانند كه يك دولت گماشــته و ضـعيــف و نامـشروع، كه با دروغ وتقــلــّب روي كار آمده و گوش بفرمان يك روحاني نماي، معـلول و دزد و دروغـگو وقا تل است، نميتواند جاذب مديران قابل براي اداره مملكت و  مقابله با حملات قدرتهاي خارجي، كه شب و روز براي اسـتعمارايران در تلا شند، پايداري كــند. لذا بيم آن دارند كه ايران يا تجزيه ويا بسرنوشت عراق و افغانستان دچار شود.&lt;br /&gt;  آقاي هاشمي ،  ديكتاتوري پرولاتاريا كه صدها هزار نفر را، دريـخهاي ســيبري و آبهاي خـزر نابود كرد، بيش از ۷۰ سال دوام نياورد و امپراطوري روســيّه (مبلــّغ ايده جهانشمول و حكومت واحد) در نسل ما نا بود شد. لـذا كاربرد شــيوه هاي استـــاليـــني وياري جستن از مشاوران روســي، براي سركوب ملـتّ مسلمان ايران كارائي ندارد. امروزخبروتصويرهركشـته وزخـمي اين جنبش، بمدد هوش و پشـتكار جوانان اين جنبش و پيشرفت تكنولوژي، ظرف چند دقيقه بر صـفحات تلويزيون ويا سايتهاي كامـــپيـوتـري دنيــا منعكس ميشود. بفـرض اينكه همه رسانه هارا تعـطيل كنند، فعالين راببند بكشند، دانشگاه راتعـطيل كـنند، مخابرات رافلـج كـنند، وسائل ارتباط جمعي راكنترل كنند، شب و روزازبلندگوهاي دولتي دروغ بگويند، درزندانها شكنجه وتجاوزجنـسي كنند !   آخر تا كي؟ &lt;br /&gt;جناب ها شــمي ،      كـمترخانواده ايست، در ايران، كه قـبل ويا بعـد ازاين انقلاب، شــهــيد ويا كشــته و معــلولي نداشــته باشــد. (مـتا ســّفانه بيشتر بعد از انقلاب)، تا جائي كه شما اين مردم را"شــهـيد پرور" لقب داده ايد. البــته شهـــداي ظــلم و جــهل خودتان. ديگر خيابان و كوچه،مدرسه و ميد ان، دانشگاه و مـو سـّسات ، براي نامگذاري شـهدا كافي نيست. اقاي خمــيني ميـگفت : " شاه گورستانهاي ما را آباد كرد" . ايكاش آمارگراني بودند تا ســند جنايات بعد از انقلاب را رقم ميزدند تا كارنامه قتلهاي سياسي، قبل و بعد از انقلاب را پيش چشم اين بي آبرويان ميگذاشت!  مگر ميتوانيد ۷۰ ميليون ايراني را بكشيد ويا زنداني كـنيد، مبينيد كه دير يا زود بر ميخيزند. قريب چهل در صد اين مردم زير سي سال اند.  اگر صدها نفر را در خيابانها گلوله باران كنـيد، اگر جـــمعي را چـشم و دست بسـته از بامها بـزير افكنـــــيد، اگر شـكـــنجه گران پست تر از حيوان شما،  به نا موس تنــي چـــند از زنان و مردان نستــوه ما تجاوز كـنـند، فـكر ميكنــيد اين ملت ّ آرام ميگيرد؟&lt;br /&gt;آقاي هاشــمي،     شما از بيم احتمال در گيري و كشتارمردم، در نماز جمـعه شركت نميكنيد. آيا شما فـقط نيازمند تريبون نماز جمعه اي هــستيد كه نمازگزارانش، بجاي خـضوع و خـشوع، تسـبيح و اســتغفـار، بدرگــاه خداوند، بدادن شعارهاي مرگ و نفــرت و حتيّ فـّحا شـي و اهانت، بهركس و هر جا، مــقـّدمات و مقارنات و موخـّرات نماز "وحدت آفرين " جمعه را بجاي ميآورند ؟              اگرچه بازتاب سـخن شما ، از موضع امام جماعت و صـحن دانشگاه اثر خاصّ خودرا دارد، ولي شما در هر جا كه هسستيد، حـتيّ در  زندان منزلتان، اگر سـخن حـقّ را بگوئيد ، دنـيا خواهد شنيد. شما كه فـعلا" در راس دو شوراي تشخيص مصـلحت و خبرگان قرار داريد. با علم باينكه فلسفه وجودي چنين تشكيلاتي،  بامر "رهبرهمايوني" ، و  براي "حـفـظ حاكمّيت" است تا براي حــفــظ "حقـوق مردم" ، ولي در همان حـّـد قانون، ميـتوانيد پيـشنهاد عـزل رهـبـري را مـطرح كنيد، فكر ميكنيد ســند كافي براي آدمكشي، دزدي، اعـتياد ،بيماري ودروغگوئي ايشان نداريد؟   آيا متن خطبه تاريخي ايشان در نماز جمعه، بعد از اعلام انتخابات، براي اثبات اولــيـنّ مورد اتهام ايشان، يعــني  "فرمان آدمكشي"،  كافي نيست؟   سـند اعــتياد ايشان بمواد مـخدّ ر ضـدّ درد وداروهاي عــصـبي ديگر را ميتوانيد ازآقايان دكتر منافي و دكتر فاضل كه خوشبختانه مورد وثوق و هردو در سمت وزارت بهداري بوده اند ، بخواهـيد، من هم تايــيد ميكــنم. اسناد مربوط بدروغگوئي و دزدي ايشان را هم  شهداي اخير، باخونشان بر صـحن خيابانها، و مادران داغد يده آنها، با اشكهايشان،   بر گورهاي گمنام بهشت زهـرا، سردخانه هاي كهريزك و در ورودي زندان اوين ، امــضاء كرده ا ند!&lt;br /&gt;جناب هاشــمي ، آيا بعواقب سـكوت در مقابل جنايات و خشـونتهاي اين دزدان دروغگو، فـكر ميكنيد؟  امروز در اخبار شنيـدم  كه مسئول كميته امنيـّت مــّلي " رئيس جمهور قـّلا بي" ليستي را عرضه كرده و گفته است، كه اگر اين يازده نفر را از ميان برداريم ، اوضاع آرام خواهد شد. آيا فكـر نميكنـيد يكي از آنها خود شمائيد؟  آيا خـــّفه كردن كــرّوبي و موسوي و خا تمي وحتـي رضائي، سردارســپاه، اگر دست از مخالفتهايشان برندارند، براي اينها كار مشكلي است؟   آيا شاهد نبوديد كه در حيات خميني، در همان آغاز انقـلاب ، مرحوم آيت الله لاهــوتي را زير شكنجه كشـتند، فرزند ايشان، وحيد را كه داماد خود شما بود چطور از ميان بردند؟  مرحوم آيت الله شريعتمداري دق كرد، آقاي منتــظري منفور و خانه نشـين شده و آقاي مهند س بازرگان، كه پس از چهل سال مبارزه با رژيم شاه، زندان و تبعـيـد و تدريس در دانشگاه و تـحـقـيـق در اسلام و قرآن، بفـرمان خميني، واز دست شما، مامور تشكيل اولـيّن دولت بعد از انقلاب شد، و آقاي خميني دولت اورا " دولت امام زمان " ناميد، بعد از چند ماه مغضوب و خانه نشين شد و آيت الله دكتر گلزاده غفوري، در مخالفت با ولايت فـقـيه، در نخستين روزهاي مجلس اول، گفت " اينجا مجلس يزيد است" و از آنروز تا بحال در خانه اش تحت نظر بوده، بچه هايش را كشــتند و ديديد كهبا مرحوم طالقاني و ســحابي چه كردند؟&lt;br /&gt;آقاي هاشــمي، اين ملتّ درد زخمهاي خمپاره، ويراني موشك و مرگ و معلولــّيت، ناشــي از جنگ بيحاصل هشت ساله و ســختي معيشت و فقـر وبيچارگي حاصل ازاين همه سوء مديريت ها را ، تـحـمـّل كرده، ولي زخـم اينهمه توهـين و تـحـــقـير و تخفـيف و كشــتار و شـكنجه را، در قبال اعـتراض آرام خود، بخاطر دزدي راي و دروغگوئي، آقاي خامنه اي و گمــاشـته اش احمدي نژاد را تـحـمــّل نميكـند. بهمين دليل زندان و شــكنـجه و مرگ را، بر اين زندگي ذلــّت بار ترجــيح ميدهد. باور كنيد اين حركت مردمي "كاريكاتور حركتهاي قبل از انقلاب" كه ارزيابي و نظر آقاي خامنه اي است، نميباشد.&lt;br /&gt;جناب هاشمي ، بيائيد در اين ماه مبارك رمضان و ماه قـرآن، در اين آيه شريفه و تكراري كه در كتاب هدايت آمده، توجــهّ و تدبّر كــنيد، &lt;br /&gt;"  فـَمَن ا َظــلمَ مِـمّـن ِافـترَي عَـليَ الله كـَـِذبا " (سوره انعام- آيه ۲۱)     چه كسي ظالم تراز آن است كه بخدا دروغي نسبت دهد.     &lt;br /&gt;قبل از اينكــه شما را هم خانه نـشين كرده ويا بشــيوه هاي خودشان از ميان بردارند، براي رضاي خدا، و جلوگــــيري از جنا يت وخونريزي بيشتر و حفظ ايران زمين، تكليف اين ظالماني را، كه نه تنها بخـدا و مردم بلكــه بخودشان نيز دروغ ميگويند  و رحم نميـكــنند، معلـوم كنيــد.  بيائيد با پيشنهاد شوراي تشـخيص مـصـلحت و فـتاوي مراجـع مسئول ، وائـمــّه جمـعـه، اسـا تيد مــحترم دانشـگاه و روحانـيت مبارزي كه صريحا" اظـهار نظر كرده اند، عدم صلاحيت و ليا قت اين رهبري و دولت گماشـته اش را ، در خبرگان مـطرح كنيد و اين بت شكني را، كه از خصايص امام بر حـقّ، ابراهــيم (ع) است، انجام دهــيد . مگـر اين زند گي چـــه ارزشي دارد؟&lt;br /&gt;مسئول اين همـه قـتل و جنايت، نه فقـط در جنبش اخيـر، بلكه از بعد از انقلاب، نه احزاب اصلاح طلب و نه آقايان خاتمي و موسوي و كروّبي و رضائي ويا آزادگان دربند ونه دسيسسه ها و نقــشـه هاي خارجي اند. بلكه مسئولين واقعي كسا ني هستند كه متن متعالي پيش نويس قانون اساسي جمهوري اسلامي را، كه بتاييد آقاي خميني نيز رسيده بود ، به عبارت  "ولايت مطلـقه فقـيه " آلــوده كردند.  امروز اين مردم بـزبان ساده و واضــح ميگويند ما دولتي را ميخواهــيم كه منتخب خود ما باشد، حتــيّ اگر شما كانديد كرده باشيد. ما انقلاب كرديم كه ديكتاتوري ريشه كن شود نه شيخ را جانشين شاه كــنيم.&lt;br /&gt;بيائيد روز عـيد فطر را، روز بازگشت بفطرت خدائيمان انتخاب كرده،  تا اگر خبرگان تا آن تاريخ در عـزل رهـبري ترديد كرد، در يك رفراندم عـمومي، ملــتّ راي بعـزل رهـبري داده و اداره مملكت را به منتخب خودبسپارد.  و دولت منتخب با تكـيه بر بخشش و بزرگواري ملت ايران و تاييد مردم، با اعلام عـفو عمومي، پيامبروار، از قتل و خونريزي بيشتر پيشگيري كند. &lt;br /&gt;بميزاني كه در اين تصــميم گيري، رضاي خداوند و تــقـوي از او را منظور داريد، برايتان آرزوي تو فيق دارم.&lt;br /&gt; " حَـسُبنا َالله ِ وَنعِـَم الوَكيـل ".آل عمران آيه ۱۷۳         علي بهزاد نيا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-2356451492144985911?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/2356451492144985911/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=2356451492144985911' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/2356451492144985911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/2356451492144985911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/letter-3-to-hashemi-rafsanjanifarsi.html' title='Letter-3 to Hashemi Rafsanjani(Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-7110516540546504955</id><published>2009-08-22T14:40:00.000-07:00</published><updated>2009-08-22T14:43:43.781-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='The truth about survival'/><title type='text'>The truth about survival</title><content type='html'>THE TRUTH ABOUT SURVIVAL&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Why should a modern man worry about his survival? Our life is set, &lt;br /&gt;comfortable, convenient and predictable. Our countries take care of our &lt;br /&gt;Safety. Qualified doctors take care of our health. Producers and grocers &lt;br /&gt;Provide us with enormous amounts of food. Manufacturers and retailers supply an abundance of clothing to us. So where is the need for our independent efforts? The world around us is stable, predictable, and secure. Don't we firmly know what will happen to us tomorrow, and the day after tomorrow, and a week later? &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The main danger for a person today is hidden behind the habit of being &lt;br /&gt;satiated and comfortable, behind lack of desire to think about the future, &lt;br /&gt;and inability to change the set patterns of life, even for a short time. &lt;br /&gt;Thus the person loses his main quality - SURVIVAL - i.e. the ability to &lt;br /&gt;adapt to different conditions of existence. The powerful natural instincts of human beings fall into the deepest sleep, the skills that were once inherent gradually die, and huge reserves of the organism remain forever untapped and unutilized. All our lives and futures consist of is everyday trifles and worries, conflicts and irritation, evening fatigue, diseases, and approaching old age. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Facts tell us that 80% of the people that die in extreme circumstances do &lt;br /&gt;not die of hunger or thirst, nor from fatal effects of the surroundings, &lt;br /&gt;but from frustration, fear and disbelief in their own strength, from lack &lt;br /&gt;of awareness of their own potential, from being used to laziness and &lt;br /&gt;comfort. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Facts tell us that even persistent and harsh martial arts training or &lt;br /&gt;Bodybuilding, in a gym, only very minimally raises the chances of survival in a real confrontation. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Facts tell us that over the past ten years, more and more often we've &lt;br /&gt;heard the word WAR, and it no longer happens in a far away land, but in our own countries. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Someone who has tried at least once to check himself and find his own &lt;br /&gt;limits, knows that these limits practically do not exist. In order to &lt;br /&gt;understand yourself, you have to test yourself. There's no other way. No &lt;br /&gt;books, or instructions, or stories from experienced people will help. The &lt;br /&gt;ones who have tried will tell you -- survival is not your equipment, the &lt;br /&gt;skill of making a fire, catching a fish, or building a shelter. SURVIVAL &lt;br /&gt;IS THE INNER CONFIDENCE OF A PERSON IN HIS OWN ABILITIES? IT IS THE UNDERSTANDING OF ONE'S SELF, A SPECIAL WAY OF THINKING AND PERCEIVING THE WORLD AROUND YOU. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Survival is only a part of the whole layer of human culture - the culture &lt;br /&gt;of personal safety. Survival is not only survival in the wild nature or &lt;br /&gt;in the extremes of combat. It is first and foremost survival in human &lt;br /&gt;society, the preservation and development of your own self, movement and progression along your own independent road. The most difficult task is to survive in human society while remaining a complete and real Person. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;We're all forced to walk independently along this road in life, and along &lt;br /&gt;this road there are questions like: "How do I orient myself in the forest?" "How do I obtain water and food in the desert?" "How do I avoid &lt;br /&gt;robberies and criminal attacks?" "How do I survive without money in an &lt;br /&gt;unfamiliar city?" "How do I live, when I don't want to live?!!!" These &lt;br /&gt;questions are just the beginning - the first and most simple ones. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The main thing is to understand that we already are on this path and &lt;br /&gt;Cannot remove ourselves from it! The main thing is to be honest with yourself and to remain yourself in any situation! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The main thing is to believe that your abilities are endless and to believe in yourself! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I wish you success on your path! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;With respect, &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Konstantin Komarov&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-7110516540546504955?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/7110516540546504955/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=7110516540546504955' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7110516540546504955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/7110516540546504955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/truth-about-survival.html' title='The truth about survival'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1638075541777974676</id><published>2009-08-19T23:52:00.000-07:00</published><updated>2009-08-19T23:57:06.200-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='A shocking story'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='it is true (Farsi)'/><title type='text'>A shocking story, It is true ( Farsi)</title><content type='html'>تکان دهنده تر از دروغ…&lt;br /&gt;آگوست 16, 2009 بدست نیایش &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۸&lt;br /&gt;زندان و اعتراف از زبان فخرالسادات محتشمی و فرشته قاضی&lt;br /&gt;منبع: روز آن لاین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهادت فخرالسادات محشتمی همسر مصطفی تاج زاده درباره وضعیت زندانی ها و اعتراف گیری ها و تبلیغات دستگاه کودتا درباره آن ها، و مقاله افشاگر فرشته قاضی که مشاهدات خود را از زندان جمهوری اسلامی بازگفته از دردناک ترین و تکان دهنده ترن اسنادی است که در دل تاریخ می ماند. کودتاگران می روند و این حوادث پایان می پذیرد اما اسناد تاریخی می مانند و برای نسل ها شهادت می دهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقاله فرشته قاضی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز.&lt;br /&gt;اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می کند.مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمام تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند.&lt;br /&gt;هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و…&lt;br /&gt;رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟&lt;br /&gt;از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مرا به سلول باز میگردانند.&lt;br /&gt;چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیر تر؟&lt;br /&gt;هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و… اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از  تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود.&lt;br /&gt;با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟…..&lt;br /&gt;پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… میکردی و….&lt;br /&gt;ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و…&lt;br /&gt;رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.&lt;br /&gt;اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.&lt;br /&gt;حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.&lt;br /&gt;تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟&lt;br /&gt;با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.&lt;br /&gt;قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و….&lt;br /&gt;دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود – مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و….&lt;br /&gt;باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و….باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و….&lt;br /&gt;و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من…..و… و….&lt;br /&gt;و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و….&lt;br /&gt;در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و…&lt;br /&gt;زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و…&lt;br /&gt;به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.&lt;br /&gt;فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛&lt;br /&gt;و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و….&lt;br /&gt;و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و…&lt;br /&gt;و میخواهد که بنویسم…و….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و…. میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و…. و میرود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو… دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و…  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و…( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و…. به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقاله فخرالسادات محشتمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم یا ما زیاده خواهیم یا دل های مسئولین از سنگ شده و مردم هم دور از جان شما و ما کمی تا قسمتی بی غیرت شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا این فریادها و استغاثه ها دل ها را نرم و وجدان ها را بیدار نمی کند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا چرخ گردون می گردد می گردد بی هیچ اتفاقی و تغییری؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز روز وحشتناکی بود برای من. تا آمد گرفتن یک خبر کج و معوج از همسرجان اندکی شیرین کاممان کند تلفن بستگان هنگامه شهیدی و فریاد تظلم خواهی شان که «این دختر از دست رفت به فریاد برسید»، مانند یک ضربه هولناک بر سرم فرود آمد. من از آنچه شنیدم تا مدتی در تحیر و شوک بودم و هنوز به خود نیامده تماس بعدی انگار آب سردی بود که بر سرم ریخته شد و از شوک درآوردم و این بار نفرت بود که تمام وجودم را در بر گرفت. نفرتی که همه سلول های خاکستری مغزم را به فعالیت واداشت تا به حرکتم وادارد. و بار دیگر با خود پیمان بستم که هرگز سکوت و لب فروبستن را در هنگامه عرض اندام ظلم و ظالمان نپسندم و تا آخرین توان برای حق طلبی در صحنه باشم به حول و قوه خدای سبحان که پشه ای را مأمور پایان بخشیدن به عمر نمرود کرد. افسوس و صدافسوس که آن چه در زندان های جمهوری اسلامی بر بهترین فرزندانمان می رود دهشتناک است و هنوز کمیته های بررسی وضعیت بازداشت شدگان گزارش های درستی از زندان ها برایمان ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا فرمایشت می کنند که تاجزاده به ما گفته که معتقد است تقلبی درکار نبوده و چقدر هم افتخار می کنند به شنیدن این نکته عالمانه مستقیما و با گوش های مبارک خودشان از همسرجان ما که بیش از دوماه است در خلاء کامل اطلاعاتی زیر فشار دژخیمان به سر می برد و می خواهند به ما بباورانند که بازجوها کاملا پاستوریزه اند و روحیه همسرجان عالی . انگار ما تازه ایشان را شناخته ایم و آن برادران مهرورز را! و با لبخند نمکینی برلب می فرمایند ابطحی با خانواده اش شام خورده و در زندان از امکانات برخوردار است . توی سرتان بخورد آن امکانات که برای نمایش های مضحکتان فقط کفایت می کند و به سخره گرفتن شعور مردم فهیم ایران که قرن هاست نامش با افتخار برده شده و شما ذلتش را می پسندید. شامی که کوفت خانواده ابطحی شد در حضور بازجوی خشنی که روی بر دیوار نشسته تا چهره اش دیده نشود و در حضور پدر فرزندان را تهدید می کند و همسر بیچاره را و در کمال ذلت از دختر خردسال ابطحی می خواهد که مادرش را کنترل کند تا پدرش زودتر آزاد شود. اف بر این شیوه های اعتراف گیری قرون وسطایی. چقدر پستید که نه عواطف انسانی را درک می کنید و نه از انسانیت بویی برده اید. این شام را چه نام می توان نهاد؟ شام غربت؟ شام حسرت؟ شام رنج؟ شام نفرین؟ شام نفرت یا همه این ها ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این زن یک پارچه رنج است . این زن، این مادر، روحانی زاده، مسلمان، معتقد، با اخلاق و حالا متحیر و مچاله شده در یک فشار سبعانه شبانه روزی روی خودش و خانواده اش. دختران و دامادها و فریده کوچک که خیلی بیش از سنش می فهمد این بلاگر خردسالچهره درهم پیچیده پدر آنی از ذهن بچه ها و این همسر وفادار و مهربان دور نمی شود و صدای خشک سلول انفرادی که کلید می شود روی یک پدر که جرمش اصلاح طلبی است و گشودن دریچه ای از دنیای آگاهی بروی جامعه، مسئولانه و دردمندانه .پدر را درست جلوی چشم بچه ها تحقیر می کنند و بچه ها را جلوی چشم پدر. و می گویند هرگونه گزارشی از این صحنه های هول انگیز عمل مجرمانه است ?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا ما همه مجرمیم. ما که می شنویم و سکوت می کنیم. ما که می بینیم و لال می شویم. ما که در معرضیم هر لحظه و گیج و ویج مانده ایم وسط ماجرا و تلو تلو می خوریم. اف بر این دنیا و بر همه عافیت طلبانش که بیرق دین در دست دارند و مهر مسلمانی بر سجل و گاه پینه ها بر پیشانی. مباد لحظه ای خواب خوش بر ما مسلمانان تا رسوایی همه ظالمان و مجرمین واقعی. قاتلین نداها و سهراب ها و ضاربین فرزندان دربندمان. و امان از این ضربه های روحی که بی محابا فرود می آیند و می شکنند شکستنی. و واژه هایی که زیر این ضربات ناخودآگاه از دهان های خشک بیرون می ریزد و مانند غنایم جنگی توسط صاحبان بی مقدار لبخندهای پیروزمندانه برداشت می شود. جمع می شود و می رود داخل آن کیفرخواست مخملین که به ذائقه اصحاب قدرت خوش آمده است خوش آمدنی. و عمر این شادی های کودکانه چه کوتاه است و “ان مع العسر یسری”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامه ها و همه دخترانمان و خواهرانمان، همه فرزندانمان در معرض خطر جدی هستند. هم اینک نجنبیم فردا لحظه ای از سرزنش و ملامت وجدان رهایی نخواهیم داشت. سبزهایمان دارند در محبس هولناکشان زرد می شوند . می پسندیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1638075541777974676?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1638075541777974676/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1638075541777974676' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1638075541777974676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1638075541777974676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/shocking-story-it-is-true-farsi.html' title='A shocking story, It is true ( Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-4951666840919490627</id><published>2009-08-12T15:00:00.000-07:00</published><updated>2009-08-12T15:04:25.402-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Self Conscious'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='(Farsi)'/><title type='text'>Self Conscious , Farsi</title><content type='html'>نه مُرادم ، نه مُريـدم ، نه پيامــم ، نه كـلا مـم، نه سَـلا مـم ، نه عَـليـَكـم ، نه سِــپيـدم ، نه ســياهـم،&lt;br /&gt;نه چنا نـم كه توگـوئي ، نه چنـينـم كه تو خواهـي ، نه بدآنگونه كـه گـفـتند و شـنيـدي ،&lt;br /&gt;نه سَـمائـم ، نه زمـينـم ، نه بزنجـير ِكـسي بسـته و نه بردهِ ديـنم ،&lt;br /&gt;نه سَرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابـم ،&lt;br /&gt;نه گرفتا رو اسـيرم، نه حقـيرم، نه فرسـتاده پـيرم ، نه بهـر خا نقـه ومسـجد وميخانه فقــيـرم ،&lt;br /&gt;نه جـهـنـمّ ، نه بهـشـتم ، كه چنيـين است سـرشــتم ، اين سـخن را من ازامروز نگفـتم ، ننوشــتم ،&lt;br /&gt;بلكــه از صــبح ازل با قـلم نور نوشــتم،   كــــــه : &lt;br /&gt;حـقـيـقت نه برنگ است و نه بو، نه به هاي است ونه هو ، نه باين است و نه او، نه بجا م است و سَـبو .&lt;br /&gt;گر باين نقـطه رســيدي بتو سربـسـته ودرپرده بگـويـم ، تا كـسـي نشـنود اين راز گـُـهـربار جهـان را .&lt;br /&gt;آنـچه گفتند و سـرودند تو آني ، خود تو جان جهانـي ، گر نهـانيّ و عَـيانـي ،&lt;br /&gt;تو هماني كه همه عُمربدنبال خود ت نعـره زنانـي، تو نداني كه خود آن نقـطه عـشـقي ،كه تواسرارنهاني،&lt;br /&gt;هـمه جا تو، نه يك جاي، نه يك پاي، هـمه اي ، با هـمـه اي ، هـَمهَــمه اي،&lt;br /&gt;تو سـكوتي، خود تو باغ بهـشـتي، تو بخود آمده از فلسـفه چون و چـــرائي ،&lt;br /&gt;بتـوسـوگـند كه اين راز شـنيـدي و نترســيدي وبـــــــــيدارشدي،&lt;br /&gt;كه تو درجمله افلاك بزرگي،  نه كــه جُـزئي، نه كه چون آبِ دراندام سـبوئي،&lt;br /&gt;خود اوئي، بخودآي ، تا .....&lt;br /&gt;بِـِدَرخانه متروكهِ هر كس ننـشـينيّ و&lt;br /&gt; بجزروشـني شـعـشعـه پرتوخود هـيچ نبينـيّ و&lt;br /&gt; گل وصل بچيني ، &lt;br /&gt;بـخود آ&lt;br /&gt;در دوره دبسـتان، از مـعـّلم شرعـيات پرسيدم ،"خدا يـعني چـه؟" جواب داد، " كسي كه خودش آمده" . باز پرسيدم " قـُربة اِليَ الله يعني چه" ، گفت، "نزديكي بخدا". امـّا حالا ميفـهمـم كه خدا،اسم نيست،  فعل امراست، يعني " بخود آ ". همانكه رسول خدا فرمود، "مَـن عَرف نـَفسَهُ فقـد عَرَف َربـّه" . هـركه خود را شناخت، خدارا شنــاخـته. وبازهم مـيآمــوزم كه، قربة الي الله، يعني، گل وصل چــيدن.  روان معلـّماني چنـــين شـاد باد. نگارنده- علي&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-4951666840919490627?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/4951666840919490627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=4951666840919490627' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4951666840919490627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/4951666840919490627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/self-conscious-farsi.html' title='Self Conscious , Farsi'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-165589975054988923</id><published>2009-08-09T23:17:00.000-07:00</published><updated>2009-08-09T23:21:07.890-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='(Farsi)'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Letter to Hashemi Rafsanjani'/><title type='text'>Letter to Hashemi Rafsanjani, (Farsi)</title><content type='html'>بسم الله الرّحمن الرّحيم&lt;br /&gt;جناب آقاي هاشمي رفسنجاني، با عرض سلام مجـد ّد بشــما و سلام دايم به پيشگاه بنده خوب خدا مــحمـدّ (ص) واهـل بيت او، از اينكه در خـطبه هاي نماز، تا حدودي موجب تسّــلي داغديگان حوادث اخير و روشن كردن مواضع خودتا ن ، بويژه آزادي اسيران بيگــناه و زير شكنـــجه ، اشاره كرديد و هـم ازاينـكه درطول خطـبه ها يتان بتحبيب و تعـريف رهبر نـــپرداخـتــيد، سپا سگذارم. ولي هــمانطور كه ملاحـظه فرمـــوديد، گوشهاي نصــيحت پذيـر اين حاكمـــان را، غـرور قدرت و محروميـّت از الطاف الهـــي كـرّ كرده وچـشمانشان نيز قادر بديدن امواج خـروشان مردمي در داخل و خارج ايران، نيست.  خداوند در قرآن كريم، خطاب برسول گراميش ميفرمايد، كه اي پيا مبر تو اين گروه كور و كررانميتواني هدايت كني و بيهوده وقت خودرا تلف مكن،حتي آنهائي راكه آرزو ميكني.&lt;br /&gt;ديروز دنيا شاهد حركت يكپارچه ايرانيان، براي حمايت از هـموطنا نشان، در چنان نظم وقا ري بود ، كه همه را به تعـجـّب و تحسين واميداشت و بازهم هزار افسوس كه اين كور دلان و كورچشمان، چنين احساسات پاك، وحدت و انساندوستي مردم ايران را، كه صرفا در سايه خود جوشي و انگيزه عدالت و آزاديخواهي است، بتحريكات و دســيسه هاي خارجي نسبت ميدهند! &lt;br /&gt;جنايتكاراني كه بنام دين ونايب خدا ورسول، درقرن بيست ويكم، روي چنگيـز و هـيتلـر را سفيد كرده اند، مردم از جان گذ شــته و بيدار درون ايران را، خـس و خاشاك خوانده  وهزاران هزار، نوابغ علـمي، هنري، فلســفي و هـمه انديشمندان ايراني را، كه ببركت  نيروي دافعه ، سوء مديريت و ظـلـم اجــتماعي، از آشيانشان آواره كرده اند، تحريك شده هاي قدرتهاي خارجي ميد انند. اين حاكمان  دروغگو ودزدان و فاقدان احساس وارزشهاي آدمي، چه افتخاري دررهبـري ملّـتي كه چنين تحـقيرش ميكنند، براي خود ميشناسند. &lt;br /&gt;جناب هاشمي، شماخوب ميدانيد كه درقرآن و ديگركتب آسماني، پيامبران خادمان ونصيحتگران مردم بودند، نه حاكم ونه رهـبر. اين القاب فرعوني را ، پـيـروان شـيطان و فـرعون، براي ريا ست و كياست و برده سازي، از بندگاني كه خداوند آزادشان آفريده، و درقـبول كفر وايمان مختارشان كرده وحكم داوري در اختالا فات و اعمالشان را ، بقيامت و خودش واگذار كرده، در جامعه رواج ميدهند.  هـيـچ پيامبري حتي دعوي هدايت مردم را نداشته، مسئو لـيتهايشان در حدّ ابلاغ بوده و كوچكترين سلـطـه ونيابت و وكالــتي برمردم نداشــته و صا حب زندان و شــكنجه گاه نبودند. آنها اكثرا" مورد مسخره و آزار و شكــنجه و يا اســير زندان فرعونيان و طاغيان عــصر خود بودند. كاخ هاي زور و ظلم را، با اخلاق و مـحـّبت  خراب ميكردند، كا خ نشين نبودند.&lt;br /&gt;يقــين، ايمانشان بود. ساد گي و صراحت، كلامشان و صداقت، اعمالشان . مردم را بفكر كردن و احترام به ارزشهاي آدمي توجـهّ ميدادند، بر دلهاي مردم حكو مت ميكردند و براي تصــميم گيري در امور دنيايي مردم ، خود را محتاج اخذ بيعــت، حـتـيّ از پيرزنان و پيرمردان و معلولين جامعه، ميدانستند.   حافظ جان و مال و ناموس مردم بودند و نه مالـك آن.  ازبردگان زمان خود، نمونه هاي عالي آدميت و شــخـصّيت ميساختند و نه اينكه با تطـميع و تحميـق مردم ، آنها را، بجاي بند گي خدا به برد گي و اطاعت از خودشان بخوانند. و آخرين نمونه آنها مــحــمّـد (ص)، همان طـفـل يتيــم و فـقــير و بيـخا نمان ، صـحراي حجاز بود كه در چهل سالگي از كوه سرازير شده و بكمك زني پيرتر ازخودش و مـشــتي مردم آواره وبردگان فقــيرترازخود ش(بلا ل وسلمان و ياسروعـمـّا رو.........) و ديگر اصـحاب با وفايش ، در سر زميني كه بقول قرآن توان هيـچ كشت و زرعي را نداشت، در چنان زمان كوتاهي،  چنين انسانهاي متعالي را تربيت و چنان تمـدّن بزرگي را نشاء و آبياري كرد. آنها در ميان مردم بودند. برزمين لخت ميخوابيدند ( پيامبر  امام علي را لقب ابوتراب بود).پيامبر و يارانش اكثراّ غذاي كافي نداشــتند.   چه كسي باور ميكند، كساني كه براي حفا ظت خودشان اينهمه پليس آشكاراو نهان و صدها هزاربســيجي و ما مور ضد شورش  مهـّيا كرده اند ، تا در چنين روزها ئي مردم بيگناه را تكه پاره كنند، ميخواهند اسلام ناب محــمـّدي و حكومت عـدل علي را در ايران پياده كنند.&lt;br /&gt;آقاي هاشمي، بنظر شما، كه رياست شوراي مصـلحت و آقاياني كه در شوراي خبرگان مسئوليت دارند، آيا به پيـروي از كلام خدا، كه ميگويد "اما نات را بصاحبان و لايقان بسپاريد"، فردي بيسواد، كينه توز، دروغگو، دزد آراء مردم، بيمار جـسمي و رواني ، قا تل مردم و معتاد به داروهاي مخـدّر و ضد درد، شايـسـته ترين فرد براي اما نتدا ري انقــلابيست كه سي سال قـبل بساط د يكـــتاتـوري شاهنـشاهي را بر چيده؟    آيا اوضاع امروز ايران ديكتاتوري تر از نظام شاه نيست؟ آيا اينها نميدانند كه اگر بخواهند از ايران زندان بزرگي بسازند وهفـتاد ميـليون نفـر را زنداني ويك ميليون بســيجي را زندانبان كنند، اگر نه هـفـت صد نفـر از نخـبگان، بلكه  هـفت هزار و هفـتاد هزارنفر از زنان و مردان آزاديخواه را نابود كنند، قادر بادامه حكومت براين مردم نيستند؟     درست است كه مرزها حدود كشورها را تعيين ميكند، امّا مرزهاي آدميتّ، بخاك ايران محدود نميشود. اگرخا نواده ندا حق گريه كردن برگورعـزيزشان را  در ايران ندارند، تصـوير اودرپيشاپيش حركتهاي آزاديخواهي درحركت، و مجـسـّـمه او، كه كمترازسي روز پس ازشهادتش، بوسيله يك هنرمند امريكا ئي، درشما يل حـجاب اسلامي، تهــيهّ و اين هفته در ميدان بزرگ سانفرانسيسكو امريكا، كه يكي از بزرگترين زيارتگاهاي توريستي جهان است، نصب ميشود.&lt;br /&gt;جناب هاشمي، باين حـضرات، كه در زير القاب پوشالي كه براي بقاء حكومت وحيات فساد آلود وغيرمسـئولانه  خودشان، با دروغ و تزويـروشـستشوي مغـزي، مردمان ساده انديش را درخيابانها ويا نمازهاي وحدت آفرين بدادن شـعارهاي "مرگ بر امريكا" ترغـيب ميكنند، بگوو بيا موز كه اولا" مسلمان براي كسي آرزوي مرگ نميكند بعلاوه امريكا، يك قاره بزرك، باقريب ســيصدميليون جمعـيت، مركبّ ازهمه ملتّها ورنگها ونژادها، ثروتمندترين، پيشرفته ترين وجديدترين تمّــدن جهانـست ومنهاي بعضـي ازبرنامهاي سياست هاي خارجي ويا گنگـهاي سرمايه داري، مردم امريكا پرتلاش ترين ، ساده ترين و صادقترين دركارشان و پذ يرا ترين سرمايه هاي علمي وما ّدي و معنوي جهانند. در قريب سـيصد سال چنين تمدني را سا خته اند. منهاي معدودي كه باسلام و مسلمين فحاشي ميكنند،  مردم براي اسلام وتمدن اسلامي احترامي خاص قائلـند، هرسال صدها نفرازمســيرقرآن وزندگي دركنارمسلما نان اسلام ميآورند.. مولانا جلال الدّ ين را، كه ما فقط بايراني بودنش مينازيم، قرنها پس از مرگش، برنده جايزه ادبيات سال ميشنا سند ، به يك زن وكيل مسلمان و ايراني، جايزه نوبل ميدهند. هزاران دانشمند و مـخترع  ايراني، بدون رعايت دين ويا باور سياسي شان، در پيشرفته ترين دانشگاهـها، مراكز تحـقيـقاتي و سـطوح بالاي مديريت و برنامه ريزي اين قاره كار ميكنند. براي اولين بار، در جائي كه هنوز هم آثار جاهليـت نژاد پرستي بچشم ميخورد، يك سياه افريقا ئي مسلمان زاده بودنش را نفي نكرده و برده زادگي همسرش را با افتخار از ســطح رسانه ها اعلام ميدارد و در جريان اجراي سوگند براي ورود بكاخ سفيد، رنگ پو ستش را و برداشتي كه توده مردم ممكن است، از اسلام بعد از دوران آقاي بوش داشته باشـند ،مانعي براي اصرار و متقاعـد كردن قاضي القـضات ، براي ذكر كامل نام او و مخالفت با حذف كلمه "حسـين"، نمي بيند. در پيام نوروزيش بمردم ايران، ودر كنفرانس جهاني در دانشگاه مـصر، با نام خدا، و تهنيت اسلامي "سلام" و با تكيـه بر آيات قرآن، با سـيمائي شاد و مـشــتي باز، لحـني آرام، جهان اسلام و ايران را مخاطب قرار ميدهد. شما را بخدا و قرآن سو گند ميدهم كه آيا اين برده زاده سياه امريكائي ، كه نخـستين سالهاي زندگيش را در ميان مسلمانان اندونزي زند گي كرده (سالهاي فرم گيري شـخـصـيـّت) وخود و خانمش ازجوانترين حـقوقـدانان فارغ الـتحـصـيل دانشگاه هارواردند، باخلاق "حـسـين" (ع) وآموزش قرآن عمل كرده و نام "حـسـين (ع)را دردنيا و داخـل كاخ سفيد ودر رديف روئساي جمهور امريكا، براي هميـشه تاريخ ضبط كرده، انساني و اسلامي عـمل كرده اند ويا آنها كه چهارده قرن است براي "مـظلومي" حـسـين (ع) اشك تمساح ميريزند واز خون گلويش تغذ يه ميكنند؟&lt;br /&gt;    شايد بازهم از موضع بدبيني بگوئيد كه او براي اهداف ســياسي چنيـن گفــته است. آگر براستي چنين باوري داريد، چرا شما كه خودتان را مبلـغ اسلام، صاحب قرآن و عا شق حـسـين (ع) ميدانيد، چنين نميكنيد. مگر قرآن بشما نميگويد بدشـمن "سلام" كنيد؟ مگر بموسي نميگويد با لـحني نرم وقابل فهم با فرعون سخن بگو، مگـر بمـحـمـّد (ص) نميگويد، كافرحربي را در كنار خود جاي داده تا كلام خدا را بشنود واورا سالم بجايگاهش بازگردان؟  آيا شما با مردم خودتان، با مسئولين ممالك اسلامي ويا روئساي جمهور اروپا و امريكاچنين ميكنيد؟  يا بخودتان اجازه ميدهيد تا آقاي " بارك- حسـين – اوباما" را، كه بفـتوي شما، مسلمان زاده ايست كه بمسـيّحت خود اقرار كرده، " مرتدّ ش " بخوانيد ولابد جزايش را همان بدانيد كه من ازبيانش شرم دارم.    اولا" اين حكم را از كجاي قرآن اســتنباط كرده ايد؟   ثانيا" بفـرض اينكه او ايمان قــلبي اش چنين باشد، مگر مــســيحي مسلـمان نيست؟ مگر يهودي كافر است؟ مگر قرآن نوح و صا لح و ابراهيـم و هـمه پيامبران پيش و پس از او را مسلـمان نميخواند.  شما چه كاره ايد كه براي ديگران تعــين تكليف ميكنيد و براي حيات و مرگشان تصمــيم ميگيريد؟  آيا شما مريض باورهاي موروثي نيسـتيد وآيا بآ نچه ميگوئيد يقـين داريد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جناب ها شمي، از اطاله كلام پوزش ميخواهم. شايد اين پيام براي شما "زيره بكرمان بردن باشد"  ولي ميدانم كه بهر حال سايريني كه كه در حـدّ شما نيســتند اين پيام را خواهند خواند.  لذا اين پيام براي شما اتمام حـجـّت و براي سايـرين صرفا" تذ كــّري است.&lt;br /&gt;من از سال ورود بدانشكده طبّ تا امروز ، پنجاه سال است كه بتـحـقيق و تدريس و درد شناسي و درماانشناسي و انسا ن شناسي مشغولم. هم بخاطر نوع كارم و هم علا قه اي كه بمردم دارم هرگز از آنها جدا نبودم علاوه بر هـجـرت بامريكا وتو فيـق تماس با مردم كشورهاي ديگر ودر ظرف  چهل سال گذشــته( منهاي دو سالي كه در انقلاب بايران آمدم)، فرصــتي داشتم تا به بسياري از كشورهاي دنيا، نه فـقط براي سـياهت، بلكه بعنوان بخشـي ازبرنا مه مردم شناسي، سـفر كنم. پس از انقلاب وهجرت دو باره بامريكا، فرصتي بود تابمطالـعه تاريـخ و مقايسـه اديان مشغول باشم. ودر بيست سال اخير بيشتر به قرآن شناسي پرداخــتم و تمامي قرآن را براي نخـسـتين بار بفارسي ترجمه و بصورت نوارهاي صوتي، در يك پروژه پنج ساله پياده كردم. اين خود آموزي بهترين پروژه تحـقيقي من بود، چرا كه حاصل اين تحقـيق  چندين ساله، برداشتهاي از قرآن با مقايسه آنچه در كشورهاي باصطلاح اسلامي و مسلمين بطور كلــّي شاهد بودم ، يك نا هماهنگي ودربخشــهائي تضا دّ كامل را روشن ميكرد. واين مســئله در كشور ما، كه اكثريت آن  پيرو فرقه خا صّـي از اسلام اند بيشتر محسوس،  ودوري از آموزشهاي قرآن كاملا" بچـشم ميخورد.  &lt;br /&gt;آنچه امروز برمردم ما ميـرود نه ازضايعات انقلاب است و نه ازدست آوردهاي آن .  اينكه مردم ما، ظرف قريب صد سال، چند بار جنبش همگاني داشته ولي اكثرا" نا كام مانده اند، بواسطه خيانت يك فرد ويا خد مت فرد ديگري نبوده ، بلكه ريشه درباورهاي خرافي وانحرافي ، دوري از آموزشهاي قرآني و پيروي از مذهب شرك است. درست است كه اســتعمار خارجي، براي بهره برداري خود، موجدين اصلي اين انحرافات ومذهب آفريني ويا اســتحاله باورهاي ماشدند ولي ما بوديم كه بآنهاچنين فرصــتي را داديم و ميدهــيم. اشاعه اين باورهاي تقلـيدي، چنان جامعه ما را بيمار كرده كه حــتيّ اتحاد و جنبشهاي آزاديـخواهي مردم را نيز يا بخارجيان نسبت داده و يا زمينه بهره گيري بيشتر آنها را در تحكيم پايه هاي نفاق افكني،  درسـطح فردي ميان همرزمان، ودرسطح وسـيعترميان كشورهاي هم كيش فراهم اورده و چه پيروي از اين روش سبب شده تا ما خطا هاي بزرگان را،بدون درنظرداشتن عوارض، نبينيم.&lt;br /&gt;براي مثال وقتي در روزهاي اول انقلاب، اكثريتي ازدلسوزان اين انقلاب ، ازجمله مرحوم بازرگان، اصرارداشتند كه مردم براي نظام "جمهوري دموكراتيك اسلامي" راي گـيري كنند، خوب ميدانستند كه حذف "دموكراتيك" يعني ناديده گرفتن هدفي كه مردم برايش انقلاب كرده بودند. امّا چون آقاي خميني، هم درنوفل لوشاتووهم در روزهاي اول انقلاب همه جا صـحبت ا زراي مردم ميكرد&lt;br /&gt;وميگفت" ميزان راي ملت است"، كســي باور نميكرد كه مرجـع تقـلـيد و رهبرانقلاب دروغ بگويد. اماّهم اوكه پيشنويس وپس نويس قانون اساسي جمهوري را تاييد كرده بود،نه تنها بعدا ّ با اضافاتي كه منجر بقـهر و كناره گيري مرحوم طالقاني از خبرگان و مخالفت تني چند از اعضاي ديگر آن شد، مخالفت نكرد، بلكه درست يكسال پس از انقلاب، روزي كه من خودم درجماران در كناربسـترش بودم، در مورد مناقــشه اي، در ميان مسئولين، گفت " اگر سي و پنج ميليون بگويد آري من ميگويم نه " از همـان روز من خانه او را ترك كردم و ديدم كه اينبار، بيماري اخلاقي او از بيماري قلبي اش وخــيم تر واز حـدّ طبابت من خارج است. &lt;br /&gt; آنروزاكثريت نميدا نسـتند كه چگونه به آرمانهايشان خيانت شده است وكسي در خيابانها راه پيمائي نكرد. چرا كه جوانان ما در جبهه جنگ جهـل ، به برادركشي وهمسايه كشي مشغـول بودند تاحاصلـخيز ترين استان ايران، خوزستان را، گورستان عزيزان ازجان گذشته ايران كنند و آنها كه دور از جبهه ها، با چنين سياستهائي مخالفت مـيكردند، دسته دسته در زندان اوين اعدام ميشدند.  وحا لا شما تعـجّب نخواهيد كرد كه شاگرد خلف او به پيروي ازهمان شيوه ها، ملت راچنين قلع و قمع وكشتار كند . اگر رهبر امروز راي بيست و چهار ميليون مردم را ببازي نميگيرد، استادش آقاي خميني سي و پنج ميليون نفر را ناديده ميگرفت!! ولي نميداند اين جواناني كه امروز علــيه ديكتاتوري قيام كرده اند ، فرزندان زاده بعد ازا ين انقلا بند، سي سال دروغ و حـقهّ بازي، فقر و فحشاء و اعتياد و بيكاري را ، بر روي مخازن طلاي ســياه و سفيد شان ،با تا رو پود وجودشان احساس ميكنند وارزش آدميشان را بيشتر از خـس و خاشا ك ميشنا سند ودرسايه استفاده صــحيح از امكانات تكنو لوژي، ميبينيد كه چگونه جهان را مبهوت كرده و ايرانيانياني را، كه با ترس و تفـرقه، از آينده ميهنشان مايوس ميشدند،  دوباره به وحدت ومقاومت ميخوانند.   &lt;br /&gt; ـ اگرعاقبت آخرين شاه شاها ن، و ديكتاتوري كه كمتر از يكسال قبل از انقلاب، در ويرانه هاي پاسارگاد، بر كوروش نعره ميزد، تا آرام بخوابد، نهايتا" پس از مرگش، حـتيّ باندازه فــضاي يك گور از خاك ايران نصيــبش نشد واگــر دوستي ا نورسادا ت نمــيــبود، تا گو شه اي از مقـبره فاروق را باو تعارف كند، جسدش مجبور بخا كستر شدن بود،&lt;br /&gt;- اگر آقاي خمينــي ، كه روزي با صلابت بر سر ديكتاتوري شاه فرياد ميـكرد، نهايتــاّ جام زهر را قبل از مرگ طبيعـيش سر كشــيد و  رقيب عراقيش، قـصرهاي مجللّ رياستـش را طلاق گفت تا در پا يان زندگي،  سوراخي را در زمين پناهگاه خود سازد و نهايـتـا" با طنا بي كه هموطنانش بافته بودند بد ستور اربابان امريكا ئي اش، حلق آويز شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خدا ميداند كه چه سرنوشــتي در انتظار ديكتاتور امروز ايران باشد. قرآن ميــگويد " ومن يضلـل الله، فلا هـدي لـه" ، كسي را كه خدا خوار ميكند (يعني با انحراف از مــسير حـقّ، بخواري كشيده ميشود) راهنمائي برايش نيست. آرزو ميكردم كه قبل از دست آزيدن بخون اين مردم، مـتنّبه شده و مورد بخشش خداوند واقع ميشد. امّـا اين شانس بيداري وتوبه، همان فـضلي است كه بايستي خداوند نصــيب هر كــسي كند.&lt;br /&gt;"قل سـيروا في الارض، فنـظـروا كيـف كان عا قـبة الـمـكـذ ّبين"     قرآن كريم                              بگودر زمين سفر كنيد و ببينيد كه عاقبت دروغـگويان چه شد؟                                                              و كلام آخر،جناب هاشمي، بدين دليل شمارابارديگر مخاطب قراردادم، كه باشنيدن خطبه هاي شمااحساس كردم كه هـنوز رشته هائي از احساس و وجدان آدمي در وجوتان ذخيره است. و هم شما ئيد كه شايد بتوانيد ، بياري خداوند، جلوي بسياري از خونهائي كه بناحقّ ريخته ميشوند، گرفته وجـسم و روان زخمي شده ملتّ را التيام داده وايران بسوي ويراني رااز دست اين ديوانگان نجات دهـيد.&lt;br /&gt;آنچـه بعنوان درمان اورژانس و رفع اين بحران بنظر ميرسد، در وحله اول راي عدم صلا حيتّ ومـشرّوعيت اين دولت، توسط مجلس و علماي بــيدار و د لسوز ملت، ابطال انـتخابات و تجديد آن زير نظرهـيئت نظا ّر داخلي و بين المـــــللـي در اسرع وقت، ودر مرحله دوم راي عدم كفايت و لياقت رهبري در شوراي تشـخيص مصلحت و خبرگان است. چرا كه با وجود ايشان، حـتي انتخاب دولت جديد زير چـكشّ ايشـان ، كاري بيـهوده است. اگر خا تمي هشت سال اسير بود، بعيـد ميدانم كه موسوي ويا مشابه ايشان جان سالم بدر برد. &lt;br /&gt;بميزاني كه در تصـميم و عمـل  به تـــــقوي از خداوند را منظور مــيداريد، از درگاه رحمان و رحـيم، برايتان آرزوي موفـقــّيت دارم.&lt;br /&gt;علي بهزادنيا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-165589975054988923?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/165589975054988923/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=165589975054988923' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/165589975054988923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/165589975054988923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/letter-to-hashemi-rafsanjani-farsi.html' title='Letter to Hashemi Rafsanjani, (Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-8850928371687271571</id><published>2009-08-09T23:10:00.000-07:00</published><updated>2009-08-09T23:16:19.910-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='(Farsi)'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Message to Hashemi Rafsanjani'/><title type='text'>A message to Hashemi Rafsanjani (Farsi)</title><content type='html'>بســم الله الرّحـمن الرّحـــيم&lt;br /&gt;جناب آقاي هاشمي رفسنـجاني، سلامْ علــيكم&lt;br /&gt;باسلام به رسول گرامي مـحّـمد(ص) وخانواده طاهراو و پيروانش و با احترام بارواح پاك شهداي انقلاب اسلامي و خصوصا" شهداي اخير مردم بيگناه ايران، اميدوارم باحترام حق طبابتي كه بگردن شما دارم ، باين پيام كه پس از قريب سي سال سكوت در غربت ،صرفا" براي رضاي خداوند برايتان ميفرســتم شخـصا دريافت و تـّا مل كنــيد. &lt;br /&gt;گفتم حق طبابت تا بيادتان بياورم كه اولين طــبيبي بودم ، كه آقاي وحيد دســتگردي، پس از آنكه از ناحيه شكم و طـحال ضربه خورده بوديد ، مرا بر بالين شما آورد وبراي جلو گيري از جراّحي، روزي دوبار بمعاينه شما ميآمدم. اين حـق را بر گردن آقاي خميني نيز داشــتم، چرا كه قبل از انقلاب در نجف، زير نظر من و ارتباط با آقاي دعائي درمان ميشد ودر زمان پاريس و پس از انقلاب درقم اولين طبيب بودم كه شبانه و پس از سكته قــلبي ايشان بر بالين او شتافـتم و تا روزي كه در ايران بودم ،هفته اي دو شب، در در بند و جماران در كنار بسترش از قلب او پاسداري    .ميكردم. روزي كه آقاي خامنه اي در مسجد آسيب ديد، دوستم دكترفاضل را باهليكوپتربراي نجات ايشان فرستادم وخودم دربيمارستان حاضرشدم   لذا اين حق طبابت فقط مربوط بشما نيست واز اين باب نه منـّتي داشــته و نه اجرتي طلبيدم.&lt;br /&gt;تمام دوران دبيرستان و دانشگاه و جوانيمان صرف تحـصـيل و مبارزه با ديكتاتوري شاه بود و نهايتاّ هجرت به خارج از ايران، وقـتي كه بهّمــت وقيام مردم ما عليه ديكتاتوري، ايران آزاد ميشد، من هم مثل هر كبوتري كه آشيانش را دوست دارد، با همه فرصتهاي علمي و رفاه اجتماعي كه در امريكا داشــتم، حــتّي خانواده ام را رها كردم و براي خدمت بمردمم بلافاصله بايران بازگـــشتم ..&lt;br /&gt;در دولت موقّت، معاونت وزرات ا رشاد، قائم مقام وزارت علوم و معاونت وزارت بهداري را داوطلبانه عهده دار شدم. در دانشگاه درس طب ميدادم و هـفته اي چند ساعت براي امرار معاش ودرمان بيماران در مطب بودم.  روزانه هيجده ساعت كار ميكردم و شبها در اداره ميخوابيدم.&lt;br /&gt;باشروع جنگ همه كارها را رها كردم و بازهم داوطلبانه سرپرستي هلال احمر را پذيرفتم وتا روزي كه دوباره از ايران خارج شدم، يا در جبهه ها ويا اردوي آوارگان خدمت ميكر دم . مرحوم بهشتي قبل از انقلاب بامريكا آمده چند روزي ميهمان مابود. درنوفل شاتو بمن ميگفت براي خدمت بايران بايد يارگيري كنــيم. روزي كه شما دربدر بدنبال افراد مســئوليت پذير بوديد. من با مشاورت مرحوم چمران كابينه اي در سه لايه،  از كارآمد ترين افراد آماده و ليست آنرا بنظر آقاي خميني رسانديم. ايشان باستثاي دونفر بقـيه را تاييد كرده و گفتند كه براي آقاي بني صدر، كه  هنوز مغضوب نبود،  بفرســتيد و سيد احمد، وسيله آقاي كفاش زاده، كه در منزل خميني بود، آنرا بدفترايشان تحويل داد..&lt;br /&gt;بعد از كودتاي سال ۶۰ و خصوصـاّ بعد از قتل مرحوم چمران، كه در طول جنگهاي نامـنظم  در كنارش بودم، ديگر توان ماندن نداشــتم ودو باره علـيرغم ميل خودم بامريكا هـجرت كردم.&lt;br /&gt;ذكر اين مختصر تاريخ نه براي خود بزرگ بيني، بلكه براي آنست كه بدانيد نويــسنده اين پيام نه ضد انقلاب است و نه غريبه با كساني كه امروز مـتولـّـيان اين انقلابند.   اخوي شما آقاي مــحّمد هاشمي ده سال قبل از انقلاب در امريكا، در جريان فعالــيتّهاي انجمنهاي اسلامي از نزديك با ماهمكاري داشت. لذا كاملا" از پيش و پس ما با اطـلاّع اند. در حال حاضر من در كاليفرنيا بعنوان مشاور پزشكي ايا لت مشغول كارم . &lt;br /&gt;جنا ب هاشمي .&lt;br /&gt;من بعنوان يك انسان، يك مسلمان، يك ايراني، يك سرباز اين انقلاب و يك پزشك كه تمامي عمرم صرف ريشه شناسي درد و درمان بوده ودر حال حاضر شديدا" از آنچــه بر ايران و ايراني ميگذرد، متــّاثر و متاســّفم، بدون اينكه بگذشــته و نقش شما در بخش عمده آنچه در ايران ميگذرد، از جمــله تحميل آقاي خامنه اي بعنوان رهبر، گماشــته اي كه امروز عليه خود شما طغيان كرده، بنام دين دروغ ميگويد، دزدي راي ميكند و مردم را بخاك و خون ميكشد و حــتّي بخانواده خود شما رحم نميكند، اكثريت ملـّـت،  حــتيّ فـقهاي ما نيز از اوسلب كفايت و عدالت كرده اند واو نه خود را "ولي فــقــيه" كه حــتيّ "ولي الله" و نعوذبالله خود الله ميــخواند، فعلا" كاري داشته باشم، ميــگو يــم : &lt;br /&gt;آقاي هاشـــمي   &lt;br /&gt; بياييد  بقول آقاي ابراهيـم نبوي در اين "روز مبادايتان" وبقول من در لشگر يزيد نقش حــّـررا بازي كنيد بياييد دروغگو را رسوا كنيد.مَن دليل هفته ها سكوت شما را نميدانم. امّــا ميدانم كه تا روزي ديگر شما ميتوانيد همراه باكساني كه ميخواهند بنماز شما اقتدا كنند از خونريزيهاي بيشتر جلوگيري كنيد&lt;br /&gt;خــطبه شما ميتواند نقطه عـطفي در تاريخ ايران و كارنامه زندگي عـقـيدتي و ســياسي شما باشد حــتي اگر فردا آخرين روز حيات شما باشد.&lt;br /&gt;ابطال انتخابات &lt;br /&gt;آزادي اسيران&lt;br /&gt;بيكفايتي و عزل خامنه اي (اين بيماررواني بتاييد اينجانب) &lt;br /&gt;را بعنوان ســه حق و خواسته ملـّت ايران در خطبه هايتان عنوان كـنيد. ميدانم كه شما بمرحوم اميركبيرعلا قه خاصي داريد، من هم مريد مدرّس و مـصـدّقـم، اين چه ننگ و خواري است كه كشور اميركبير و مـصّدق بخواهد با چماق وتـفـنگ خامنه اي و احمدي نژاد اداره شود. &lt;br /&gt;آقاي هاشمي&lt;br /&gt; فردا روزيست كه گفتارتان فاصله اعلي علـيّين و اسفل الســافلين را  برايتان ترســيم ميكند. آرزو ميكنم كه، تقـــوي از خداوند، در ايـن جهت گيري يار وياورتان باشد.&lt;br /&gt;اميدوارم كه اين پيام را دريافت كرده و ناديده نگيريد       برادرشما - علــي بهزادنيا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-8850928371687271571?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/8850928371687271571/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=8850928371687271571' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8850928371687271571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/8850928371687271571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/08/message-to-hashemi-rafsanjani-farsi.html' title='A message to Hashemi Rafsanjani (Farsi)'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-1526244793347946868</id><published>2009-07-22T13:01:00.000-07:00</published><updated>2009-07-22T13:06:39.873-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Thoughts'/><title type='text'>Thoughts</title><content type='html'>PLEASE READ THIS SLOWLY AND LET IT SINK IN.&lt;br /&gt;SO MANY THINGS TO THINK ABOUT AND TAKE TO HEART!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;Thoughts..... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Anger is a condition in which the tongue works faster than the mind .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You can't change the past, but you can ruin the present by worrying over the future! &lt;br /&gt;                 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Love...and you shall be loved. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;God always gives His best to those who leave the choice with Him. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;All people smile in the same language. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Everyone needs to be loved... especially when they do not deserve it. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The real measure of a man's wealth is what he has invested in eternity. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Laughter is God's sunshine. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Everyone has beauty but not everyone sees it. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;It's important for parents to live the same things they teach. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Thank God for what you have, TRUST GOD for what you need. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If you fill your heart with regrets of yesterday and the worries of tomorrow, you have no today to be thankful for. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Man looks at outward appearance but the Lord looks within. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The choice you make today will usually affect tomorrow.&lt; /&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Take time to laugh, for it is the music of the soul. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Patience is the ability to idle your motor when you feel like stripping your gears. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Love is strengthened by working through conflicts together. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Harsh words break no bones but they do break hearts. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;To get out of a difficulty, one usually must go through it. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;We take for granted the things that we should be giving thanks for. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Love is the only thing that can be divided without being diminished. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Happiness is enhanced by others but does not depend upon others. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;For every minute you are angry with someone, you lose 60 seconds of happiness that you can never get back. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Do what you can, for who you can, with what you have, and where you are. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;HAVE A NICE DAY!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-1526244793347946868?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/1526244793347946868/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=1526244793347946868' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1526244793347946868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/1526244793347946868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/07/thoughts.html' title='Thoughts'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-3504742220338071925</id><published>2009-07-21T17:31:00.001-07:00</published><updated>2009-07-21T17:31:40.793-07:00</updated><title type='text'>Ave Maria Darya Dadvar Loris Tjeknavorian ÃÂªÃÂ§ÃÂÃÂ§ÃÂ± ÃÂÃÂ­ÃÂ¯ÃÂªÃÂ ÃÂ±ÃÂÃÂ¯ÃÂ©ÃÂ ÃÂ§ÃÂ ÃÂÃÂ§ÃÂ±ÃÂÃÂ§</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.daryadadvar.com/Darya-Video/AveMaria-Talar-Vahdat-Roudaki-2003.html"&gt;Ave Maria Darya Dadvar Loris Tjeknavorian ÃÂªÃÂ§ÃÂÃÂ§ÃÂ± ÃÂÃÂ­ÃÂ¯ÃÂªÃÂ ÃÂ±ÃÂÃÂ¯ÃÂ©ÃÂ ÃÂ§ÃÂ ÃÂÃÂ§ÃÂ±ÃÂÃÂ§&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Shared via &lt;a href="http://addthis.com"&gt;AddThis&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-3504742220338071925?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/3504742220338071925/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=3504742220338071925' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3504742220338071925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5593887119650272317/posts/default/3504742220338071925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/2009/07/ave-maria-darya-dadvar-loris.html' title='Ave Maria Darya Dadvar Loris Tjeknavorian ÃÂªÃÂ§ÃÂÃÂ§ÃÂ± ÃÂÃÂ­ÃÂ¯ÃÂªÃÂ ÃÂ±ÃÂÃÂ¯ÃÂ©ÃÂ ÃÂ§ÃÂ ÃÂÃÂ§ÃÂ±ÃÂÃÂ§'/><author><name>Ali Behzadnia,M.D.</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11833717579086069112</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/_7UzvprwexbY/SpBqUX8KQlI/AAAAAAAAABY/cRNKfwKFZL0/S220/kamaldeen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5593887119650272317.post-3850351124718532334</id><published>2009-07-21T17:15:00.001-07:00</published><updated>2009-07-21T17:15:50.674-07:00</updated><title type='text'>Ey Iran Iran Heritage Foundation Norooz 2007 LondonÃÂ ÃÂ³ÃÂ±ÃÂÃÂ¯ ÃÂ§ÃÂ ÃÂ§ÃÂÃÂ±ÃÂ§ÃÂ</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.daryadadvar.com/Darya-Video/Ey-Iran-2007.html"&gt;Ey Iran Iran Heritage Foundation Norooz 2007 LondonÃÂ ÃÂ³ÃÂ±ÃÂÃÂ¯ ÃÂ§ÃÂ ÃÂ§ÃÂÃÂ±ÃÂ§ÃÂ&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Shared via &lt;a href="http://addthis.com"&gt;AddThis&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5593887119650272317-3850351124718532334?l=alibehzadnia.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://alibehzadnia.blogspot.com/feeds/3850351124718532334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5593887119650272317&amp;postID=3850351124718532334' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='applica
